کد خبر: ۱۷۸۰
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۱۱:۴۸-04 May 2018
من رفتن به‎سراغ احكام ثانويه و احكام اضطراري و حكومتي براي اين‎كه جامعه و حكومت به بن‎بست نرسد را قبول دارم، اما قائل به تغيير و تكامل احكام اوليه نيستم. مدرنيته و تحولات زمانه نمي‎تواند احكام اوليه را به عنوان اولي‎اش تغيير دهد.
شما از افرادي هستيد كه در نقد مدرنيته صاحب ايده بوده‎ايد و در برهه‎هايي از زمان، بحث‎هاي بديعي را طرح كرديد كه در فضاي جامعه مورد توجه قرار گرفت. فارغ از مباحث شما در نشريه صبح‏‏، دو كتاب با عنوان "اسلام و تجدد " و "فلسفه از منظر قرآن و عترت " داريد. كتاب "اسلام و تجدد " شما مورد نظر ماست، اما اگر در مورد ارتباط اين دو كتاب هم اگر نكته‎اي وجود دارد بفرماييد. 

هم كتاب "اسلام و تجدد " و هم كتاب "فلسفه از منظر قرآن و عترت " ناشي از نگاهي است كه ظرف سال‎هاي اخير و در طول بيش از يك دهه اخير به‎تدريج براي من مطرح شد. به نظر من "قرآن و عترت " مرجع منحصر معارف و بايدها و نبايدهاي ماست كه هر حركت و اقدام و معرفت و دانش ما بايد مستند به اين دو باشد. روايت متواتر ثقلين هم بر همين امر دلالت دارد كه فريقين (شيعه و سني) آن را نقل كرده‎اند. در اين روايت حضرت رسول ـ صلي الله عليه و آله ـ توصيه فرموده‎اند به تمسك به اين دو منبع و در واقع تكليف همه را مشخص كرده‎اند. البته در مقام كلي‎گويي و ادعا عموما به اين مسئله معتقد هستيم كه ما بايد به قرآن و عترت متوسل شويم، اما در عمل، داستان به صورت ديگري است. 

من معتقدم اين دو مرجع و منبع انحصاري، دچار حجاب‎ها و موانعي شده كه مانع از رجوع تام و جامع ما به قرآن و عترت شده است و اين منشأ گرفتاري‎هاي نظري و عملي فراواني بوده و هست و ما درواقع به توصيه حضرت رسول (ص) كه تمسك به ثقلين باشد به نحو شايسته عمل نمي‎كنيم. بنده سه حجاب و مانع اساسي مي‎بينم كه البته ممكن است موانع ديگري را هم بتوان در كنار آن‎ها ذكر كرد، اما به‎نظر من اساسي‎ترين موانع عبارت است از: 1. مدرنيته، 2. فلسفه، 3- عرفان مصطلح يا به تعبير بهتر تصوف. دو حجاب فلسفه و عرفان سابقه ديرينه دارند، اما مدرنيته در جامعه ما سابقه‎اي حدودا صد ساله دارد. 

به همين دليل، درباره دو موضوع مدرنيته و فلسفه كتاب نوشته‎ام و در مورد عرفان هم فيش‎هايي را فراهم كرده‎ام. بنابراين به زعم خودم وجه ارتباط اين دو كتاب، تلاش براي خرق حجاب از آن دو منبع معرفتي اصيل است و لذا منطق مشترك نگارش آن‎ها استناد به قرآن و عترت است و از اين رو سعي بر اين بوده كه آن‎ چه گفته مي‎شود و اگر رد و قبول مي‎شود، مستند به اين دو منبع باشد. 

ايده‎هايي كه در كتاب اسلام و تجدد طرح شده است مسائلي نظري است كه خواننده مي‎تواند خود به آن‎ها مراجعه كند.

اما مسئله و پرسش اصلي من بر سر همان مسئله فصل آخر است كه گفته ايد چه بايد كرد؟ در واقع، بحث اين است كه نه انبياء و نه امامان معصوم بين ما حاضر نيستند. در حال حاضر ما در حوزه سياست، علم، هنر، تكنولوژي و نظاير آن‎ها چه بايد بكنيم؟ 

ما در بخش آخر كتاب اين نكته را مطرح كرديم كه اين مدرنيته با همه مباني غيرديني‎اي كه داشته، امروز بر همه شئون عالم تأثير خودش را گذاشته است. اين تاثير بر همه جوامع بوده است از جمله جامعه ما. درواقع اين جريان و قطار مدرنيته حداقل يك‎‎صد سال است كه در جامعه ما به راه افتاده است، در اوايل هم مقاومت‎هايي صورت گرفت، اما مقاومت‎ها نتوانست مانع از ورود و بسط مدرنيته شود، اگرچه وقفه‎هايي ايجاد كرد و از هضم كامل در مدرنيته جلوگيري كرد. آن ‎چه مسلم است اين است كه ما به طور جدي متأثر از مدرنيته هستيم و اگر بگوييم كه اكنون ما در عالم مدرن زندگي مي‎كنيم و نه در عالم اسلامي فقط اندكي مبالغه كردهايم. ما در مَلغمه‎اي از اسلام و مدرنيته زندگي مي‎كنيم. نهضت مشروطه از زمينه‎سازان ورود مدرنيته به ايران است و ماهيتا پديده‎اي مدرن است. نكته‎اي كه بسياري از متدينين نتوانستند آن را دريابند و هنوز نيز درنيافته‎اند. 

در كتابتان گفته‎ايد كه مشروطه به انحراف كشيده شد. 

يادم نيست، اما به هر صورت اگر هم گفته باشم الان تمايل به اين دارم كه بگويم مشروطه ذاتا و ماهيتا يك امر مدرن بود و زمينه‎ساز حاكميت رژيم شبه‎مدرن پهلوي شد كه رضاخان و محمدرضا با ديكته غرب به‎دنبال مدرنيزاسيون ايران بودند و تا حدود زيادي هم در به هم ريختن ساخت و شاكله سنتي جامعه ايران موفق بودند. تا اين‎كه مي‎رسيم به انقلاب اسلامي؛ انقلاب اسلامي صورت گرفت، اما با دو ضعف و مانع جدي مواجه بوديم؛ اول اين‎كه ما فهم و تحليل جامع و عميق از مدرنيته در آغاز انقلاب نداشتيم و هنوز هم نداريم، اگرچه پيشرفت‎هايي داشته‎ايم، ولي هنوز هم آن درك عميق را نداريم؛ به تعبيري، ما هنوز بر اساس همان نگاه مشهور تفكيك بين مثبتات و منفيات مدرنيته به ماجرا نگاه مي‎كنيم. بنابراين عمده حساسيتهاي ما متوجه برخي از ابعاد فرهنگي و اخلاقي و سياسي مدرنيته شد آن هم با تحليلي ناقص و نه عميق از فرهنگ، اخلاق و سياست مدرن. اصلا به‎دنبال اين نبوديم كه با مدرنيته مصاف جدي داشته باشيم ـ الان هم نيستيم ـ بلكه در پي اين بوديم كه يك‎سري چيزهاي مدرن را رها و چيزهاي مدرن ديگري را بگيريم. في‎المثل شما تاثير انگاره‎هاي مدرن را در قانون اساسي كنوني و خيلي ديگر از آن‎چه پس از انقلاب به‎دنبال آن بوده‎ايم، مي‎توانيد مشاهده كنيد. 

مانع دوم اين‎ بود كه سيطره مدرنيته در يك قرن اخير تا آن حد جدي شد كه اگر حتي آن نگاه جامع و دقيق و عميق به مدرنيته هم در آن زمان وجود مي‎داشت، به ‎نظر من اين "توانايي " نبود كه بتوانيم اين جامعه مدرن شده را به دوران ماقبل مدرن برگردانيم و تمدن اسلامي به معناي واقعي كلمه را تأسيس كنيم. چنين چيزي "ممكن " نبود و اكنون هم همين‎طور است. گذشت سي سال از انقلاب اگرچه در ‎جاهايي وقفه‎ها، زحمت‎ها و موانعي را در مسير پيشرفت مدرنيسم ايجاد كرده و در ‎جاهايي به تقويت و احياي سنت انجاميده است، اما در جاهايي هم اساسا مدرنيته را تشديد، تقويت و تعميق كردهايم. 

در هيچ دوره‎اي از تاريخ مانند امروز، ما شيعيان فكر نمي‎كرديم كه دموكراسي پديده‎اي اسلامي است و حتي عده‎اي تا آن‎جا پيش بروند كه بگويند اساسا غربيها دموكراسي را از آموزه‎هاي اسلامي گرفته اند! و لذا يكي از رسالت‎هاي دين تحقق دموكراسي است! 

اما در فصل "چه بايد كرد؟ " كتاب، اصلا توصيه‎ نكردهي‎ايم كه مظاهر مدرن را به كل كنار بگذاريم. اين كار شدني و عملي نيست و تكليف به "مالايطاق " است و منجر به اخلال در نظام معيشت و زندگي مي‎شود. دين هم به ما نگفته از چاله دربياييد و در چاه بيفتيد. 

پس چه مي‎خواهيم بگوييم؟ اين سئوال پيش مي‎آيد كه همه اين حرف‎هايي كه زديم و اثبات تعارض اسلام و مدرنيته را مطرح كرديم، چه فايده‎اي داشته است؟ غرض از اين سخنان اين بود كه بياييم عرصه نظر را از عمل تفكيك كنيم. اين مباحث خاصيت نظري و اعتقادي و ايماني بسيار مهمي دارد. من معتقدم كه بسياري از ريزش‎هاي عقيدتي در جامعه ما ناشي از خودباختگي و ضعف تحليلي است كه ما در مقابل مدرنيته و تمدن غرب داريم. ناشي از اين صورت مسئله غلط است كه غرب پيش رفته است و ما عقب مانده‎ايم. اين صورت مسئله غلط است كه همچنان از ما تلفات مي‎گيرد و همچنان كشتار معنوي و اعتقادي مي‎كند و ما با امواجي از سوالات به خصوص در ميان جوانان مواجه هستيم. سوالاتي از اين قبيل كه چرا كفر پيشرفت كرده و ما در جا زده‎ايم؟ در حاليكه اين يك صورت مسئله از اساس غلط است. اگر ما بفهميم كه آن‎ چيزي كه غرب به عنوان مدرنيته به آن رسيده، انحطاط و انحراف از مسير وحي و عقل است و پيشرفت و تعالي و كمال نيست بلكه ضايعه براي بشريت است، آن‎گاه بسياري از گره‎ها و عقده‎هاي فكري و نظري باز خواهد شد و خودباختگي‎ها و احساس حقارت‎ها جاي خود را به اعتماد به نفس و عزت خواهد داد. دليلي ندارد كه ما در برابر غربي‎ها سرافكنده باشيم و سرمان را پايين بيندازيم. ما مبدأ تمدني نبوديم كه ويران‎كننده عالم و آدم بوده است. بسياري از اين دگرديسي‎ها و ريزش‎هاي عقيدتي‎اي كه سنتي‎هاي ما كه يكباره مدرن‎ٍِِِِ و سكولار و لاييك مي‎شوند، ناشي از عدم فهم اين مسئله است. مثلا گرايشي در برخي از طلبه‎ها و روحانيون پيش‎آمده كه در صدد تغيير احكام دين يا در صدد انطباق دين و احكام خدا با مقتضيات زمانه هستند. در برخي مسائل به رغم وجود نصوص صريح قرآني و روايي و در حالي كه هيچ متديني از صدر اسلام تاكنون نه از شيعه و نه از سني چنين فتوايي نداده، آقاي فقيه و روحاني‎اي خلاف آن فتوا مي‎دهد و گمان مي‎كند كه در كار تكامل فقه و پاسخ به مقتضيات زمان است. به‎نظر من بخشي از اين مسئله به اين مربوط است كه اينان دچار همان صورت مسئله غلط‎اند كه مي‎گويد جامعه و تاريخ تكامل پيدا كرده است و دين و فقه هم بايد با اين تكامل همراه شوند و بسط پيدا كنند. 

شما ميان نظريه قبض و بسط و نظرياتي شبيه آن و آن‎چه از آن به‎عنوان فقه پويا ياد مي‎شود، تفاوتي قائل نيستيد؟ 

من رفتن به‎سراغ احكام ثانويه و احكام اضطراري و حكومتي براي اين‎كه جامعه و حكومت به بن‎بست نرسد را قبول دارم، اما قائل به تغيير و تكامل احكام اوليه نيستم. مدرنيته و تحولات زمانه نمي‎تواند احكام اوليه را به عنوان اولي‎اش تغيير دهد. شما مي‎توانيد بگوييد براساس ضرورت، مصلحت و اضطرار، امروز از اجراي يك حكم دست مي‎كشيم و تن به حكمي جديد مي‎دهيم، اما اين حرف كه زمانه تكامل يافته است و بايد فقه ما نيز همپاي آن متكامل شود، از اساس غلط و ويرانگر است. مثلا بانكداري مدرن ذات و شاكله‎اش ربوي است، اما مي‎توان به دو صورت با آن برخورد كرد. مي‎توان گفت چون نمي‎توان بساط اين بانكداري را برچيد و برچيدن آن منجر به اختلال در نظام معيشتي كنوني مي‎شود، لذا اضطرارا بايد حداقل در بخش‎هايي به آن تن داد. يك نوع برخورد ديگر اين است كه اين‎طوري به قصه نگاه نكنيم و در بانكداري مدرن هيچ اشكالي نبينيم و بگوييم كه بانكداري مدرن مثل هر امر مدرني محصول تكامل بشر است و از آن سو چون نمي‎توانيم ربا را از آن حذف كنيم، بياييم در حكم ربا بازبيني‎كنيم يا در آن تشكيك كنيم. اين چيزي است كه قابل قبول نيست. 

بالاخره تكليف اصلاح عملي جامعه چه مي‎شود؟ 

نكته مهم اين است كه بدانيم در عرصه عمل به اندازه وسع و توانمان مكلف هستيم و نكته مهمتر اين‎كه اين وسع و توان محدود است و موانعي كه از مهمترين آن‎ها مدرنيته است، عرصه را بر تحقق و اجراي مطلوب بسياري از احكام دين تنگ كرده است. 

اين ضايعه بزرگي است كه ما بدون فهم اين مسئله كه تمدن الحادي و سكولار مدرن بر كل عالم و از جمله جامعه ما سيطره پيدا كرده و تأثيرات منفي خودش را بر همه شئون ما گذاشته و سيطره‎اش هم بسيار قوي است و خلاص شدن از اين به‎سادگي ممكن نيست، در چنين فضايي شعار تحقق يك مدينه اسلامي مثلا 70 درصدي بدهيم. خوشبختانه وعده صد در صدي را هيچ‎كس نداده است. به‎نظر من اين برخورد غيرواقع‎‎بينانه با قضاياست، اين زمان‎نشناسي است، اين خلاف "العالم بزمانه لا يهجم عليه اللوابس " است. 

يكي از تجاربي كه در اين 30‎ ساله بايد كسب كرده باشيم، اين است كه به اندازه توانمندي‎هاي واقعي‎مان وعده اصلاح به جامعه بدهيم و ادعاي اسلامي بودن داشته باشيم. بيش از آن وعده دادن و ادعا كردن ايجاد مشكل و تعارض براي خود و مردم و دين مي‎كنيم. البته در هر جايي بايد وسع‎مان را بسنجيم و مكلفيم تا هرجايي كه مي‎توانيم پيش برويم و آفت مدرنيته را كم كنيم. اگر يك‎جايي هم كاملا مي‎توان سنت را مستقر كرد تلاش كنيم، اما اگر شدني نيست و اگر مفسده‎اش بر مصلحتش مي‎چربد، وعده ندهيم. 

در حديثي است كه " الفرار مما لايطاق من سنن المرسلين ". 

از روايات و احاديث چنين فهميده مي‎شود كه قبل از ظهور حضرت مهدي (عجل‎ا... تعالي فرجه الشريف) امكان تحقق يك مدينه اسلامي شصت ـ هفتاد درصدي موجود نيست. همين‎جا بايد صريحا بگويم تا سوءتفاهم پيش نيايد. معني اين حرف اين نيست كه مؤمنين موظف به حركت و مبارزه و در صورت امكان تشكيل حكومت نيستند و بايد دست از هرگونه تلاش براي اصلاح امور بردارند. معنايش اين است كه مؤمنين هميشه به اندازه وسع‎شان براي اصلاح مكلفند و بايد در هر شرايطي وضعيت خودشان را براي ميزان اصلاحي كه مي‎توانند انجام دهند، بسنجند و متناسب با آن شعار و وعده دهند و حركت كنند. بدون شك تشكيل حكومت از جدي‎ترين و اصلي‎ترين رسالت‎هاي انبياء و ائمه معصومين (عليهم السلام) بوده است و اگر كسي بگويد كه اين نبوده است، اصلا با الفباي اسلام آشنايي ندارد. 

اما در زمان امام صادق(ع) شما مي‎بينيد كه يك جريانات تند انقلابي از نوادگان امام حسن(ع) و از بني‎هاشم بودند كه مي‎خواستند حركتهاي تند و نسنجيده انقلابي راه بيندازند و چون امام صادق(ع) با آن‎ها همراهي نمي‎كرد، به آن حضرت اعتراض مي‎كردند و حتي باعث اذيت و آزار ايشان مي‎شدند. 

امام(ع) علاوه بر كمي يارِ فهيم و فداكار، با غول بي شاخ و دمي به نام بني‎عباس و منصور دوانيقي مواجه بودند كه اگر مي‎خواستند بيگدار به آب بزنند و از سر احساسات قيام كنند، اساس شيعه و ديانت و همه چيز از بين مي‎رفت، لذا حركت اصلاحيشان را واقع‎بينانه تنظيم مي‎كنند. مسئله اين نبود كه امام صادق(ع) بگويند كه ما حركت مي‎كنيم و قيام مي‎كنيم هرچه باداباد. اين‎كه شما بايد مصلحت‎‎سنجي كنيد و متناسب با فهم واقعي از اوضاع حركت كنيد، اصل بسيار مهمي است كه پيوسته مبناي عمل اهل بيت (ع) بوده است. البته ما در دوران خودمان غول بي‎شاخ و دُمي مانند رژيم پهلوي كه وابسته به نظام سلطه غرب و آمريكاست را ساقط كرديم، اما با غول بي شاخ و دُم بزرگتري بهنام مدرنيته مواجه هستيم، يعني تمدني كه نظام تعليم و تربيت، مناسبات اجتماعي و اقتصادي، لباس، معماري و همه‎چيز ما را تحت تاثير و بلكه سلطه خود گرفته است. 

شما وقتي با اين مسئله مواجه هستيد و زمانيكه مي‎خواهيد يك حكومت و نظام منتسب به اسلام تاسيس كنيد، بايد متناسب با اين وضعيت و قصه، وعده بدهيد و آرمان‎تان را در مقام عمل، متناسب با اين شرايط تبيين كنيد. آن‎چه كه من مي‎فهمم اين است كه آن تمدن مطلوب و مدينه موعود اسلامي قرار است بعد از ظهور با حضور امام معصوم(ع) اتفاق بيفتد. يعني با ظهور ايشان است كه هيمنه تمدن الحادي مدرن كاملا شكسته شده و مناسبات مدرن محو و نابود مي‎شود و آنگاه بستر تحقق همه احكام‎الله فراهم مي‎شود. در اين مورد آيات و روايات زيادي است كه فرصت پرداختن به آن‎ها نيست. 

پس تكليف زمينه‎سازي براي ظهور چه مي‎شود؟ 

معناي زمينه‎سازي براي ظهور اين نيست كه شما قبل از ظهور حتما بايد يك مدينه مطلوب و جامع و كامل اسلامي در يك نقطه‎اي از جهان بسازيد و يا اين‎كه ما بايد بخشي از پروژه تمدن مهدوي (عج) را محقق كنيم تا حضرت بعد از ظهور آن را ادامه دهند. به دليل تباهي عميق و گسترده‎اي كه در آخرالزمان و قبل از ظهور همه جا و همه چيز را فراگرفته و مي‎گيرد، تحقق چنين امري شدني نيست. ما البته مجاز بهدست روي دست گذاشتن و صرفا نظاره گر بودن نيستيم و به اندازه وسعمان، مكلف به حركت و اصلاح هستيم. يكي از معاني زمينه‎سازي براي ظهور حضرت به‎نظر من اين است كه ما به اين فهم و درك برسيم و ديگران و دنيا را هم به اين فهم نزديك كنيم كه آن‎قدر زخم تمدن موجود بشري عميق و گسترده است كه جز با حضور يك منجي غيبي و مقتدر كه بساط تمدن و نظام سلطه الحادي را برچيند و طرح ساخت عالم و آدمي نو را بريزد، راه ديگري براي رستگاري و نجات تام و تمام وجود ندارد. 

البته بيان جناب‌عالي نقد و بست بسيار دارد ولي در اين‎جا نوعي تناقض ديده مي‎شود. اگر موافق باشيد، اين مسئله را از منظري معرفتي‎تر بنگريم. شما گفتيد كه در تمدني كه با انبياء شكل مي‎گيرد، مفهوم‎پردازي بشري در سياست و علم و... به حداقل مي‎رسد و در واقع انبياي الهي، علوم و معارف را مستقيما از وحي آموزش مي‎دهند. اكنون كه ما دستمان از وحي و بلكه از عالم غيب كوتاه است، اگر انقلاب نكنيم و دست به مفهوم‎پردازي‎هاي بشري نزنيم، همين حداقل (نام از اسلام بُردن) را هم نمي‎توانيم مطرح كنيم و از سويي، همين عمل با تمدن‎سازي ديني مد نظر شما منافات دارد. به تعبير دكتر فرديد، خودِ انقلاب اسلامي يك امر مدرن و امر متجدد است. اين را چطور بايد حل كرد؟ آيا باز هم به آن نگاه حداقلي و ملاحظات عملي مي‎رسيم؟ 

اين گفته ‎كه مدرنيته سيطره‎اي بسيار قوي‎ پيدا كرده، به اين معني نيست كه ما به‎كلي از سنت گسسته‎ايم و هيچ مظهر، نشانه و آثاري از آن نيست. نه، عناصر بسياري از سنت همچنان در جامعه ما وجود دارد. 

حوزه‎هاي علميه ما ميراث سنتي بسيار قوي است؛ اگرچه حوزه‎ها هم در ابعادي در حال مدرن شدن هستند. انقلاب اسلامي عمدتا سنتي و مبتني بر آرمان‎هاي ديني بوده ‎‎است. 

شما وقتي در صحبت‎هاي امام نگاه مي‎كنيد، تماما صحبت از اسلام و مقابله با بي‎ديني و لامذهبي و امثال اين قضاياست. اصلا مرجعيت و ولايت فقيه كاملا يك نهاد سنتي است. 

پس منظور من اين نيست كه همه چيز كاملا مدرن شده و تمام چيزهاي سنتي از بين رفته است. اما همه حرف در اين است كه ما با موانعي بسيار جدي مواجه هستيم و بايد با شناخت اين موانع و مقدار توانايي خودمان، حركتمان و اهدافمان را تنظيم كنيم. ما تنها در چنين صورتي مي‎توانيم دستاوردهاي بيشتر و آفات كمتري داشته باشيم و تداوم نهضت و نظاممان را تضمين كنيم و در شرايط بدتري قرار نگيريم. اگر زمانه‎مان را نشناسيم و سنت و مدرنيته را درست نفهميم، آن زمان است كه اشتباهاتمان زياد و خطاها و گرفتاري‎هايمان بالا خواهد بود. 

خود انقلاب يك امر مدرن است؟ 
نه، نفس حركت و انقلاب كردن و در صدد تشكيل يك نظام سياسي بر آمدن في‎نفسه مدرن نيست، به خصوص مثل انقلاب اسلامي كه گفتم خاستگاهي كاملا سنتي و ديني دارد؛ اما معناي اين حرف اين نيست كه ما متاثر از مدرنيته نبوده و نيستيم. مدرنيته علاوه‎بر تأثير عميق و گسترده‎اي كه ظرف يك صد سال اخير بر جامعه ايراني داشته است، بر انقلابيون و نظريه‎پردازان انقلاب نيز تاثير داشته است، چراكه همه ما جزيي از اين جامعه مدرن شده بوده‎ايم. 

اگر حوزه‎هاي علميه را به لحاظ تاريخي بررسي كنيم، مشكلي ديده مي‎شود. اشاره داشتيد كه سنت مبناي انقلاب اسلامي است. از سويي تمدن اسلامي قرونِ ده و دوازده و صفويه و قبل از آن را تمدن اسلامي نمي‎دانيد. سئوال من اين است كه چطور اين سنت ادامه مي‎يابد و در بازه زماني خاصي انقلاب مي‎شود؟ 
اين سئوال مهمي است. همان‎طور كه گفتيد، من تمدن ما قبل مدرن و آن‎ چه در ايران و مناطق اسلامي و مثلا در زمان بني‎العباس بوده را تمدن تراز اسلامي نمي‎دانم، چون تمدن تراز اسلامي شرط اولش حضور امام معصوم (ع) در راس آن است. 

اگرچه در دوران غيبت، ولي فقيه و فقها جانشينان امام معصومند ولي بايد بدانيم كه عدم ظهور معصوم، مصيبت و ضايعه بزرگي براي بشريت است و نبود امام معصوم اگرچه به اين معني نيست كه همه امكانات تحقق يك مدينه و تمدن اسلامي را از ما سلب مي‎كند، اما به معني وجود يك نقص، كمبود و كاستي خيلي مهم است. به تعبير قرآن: "قُل ان اصبح ماءُكم غورا فمن يأتيكم بماء معين " اگر آب چاه و چشمه باغ و مزرعهتان پايين بيفتد، چه كسي برايتان آب گوارا مي‎آورد؟ 
در تفسير و تأويل اين آيه، ائمه (ع) فرموده‎اند كه "اگر امام معصوم غايب شود، چه كسي معارف ناب الهي را براي شما مي‎آورد؟ ". پس اين يك مسئله است كه بايد به آن توجه كرد. اما با اين وجود اگر به جنبه مادي تمدن توجه بيشتري كنيم، البته تمدنهاي ماقبل مدرن عمدتا (و نه كاملا) سنتي بوده‎اند و به لحاظ فرهنگي و معنوي هم هرگز به اندازه تمدن كنوني تخريب نشده بودند. 

با اين اوصاف، چه اتفاق معرفتي رخ مي‎دهد كه انقلاب رخ مي‎دهد و حكومت اسلامي
 در اين بازه زماني شكل مي‎گيرد و به‎عنوان مثال چرا صد سال قبل از آن رخ نمي‎دهد؟
 
همان‎گونه كه گفتم معناي حرف‎هاي من اين نيست كه ما هيچ ميراثي از سنت در اختيار نداريم. حداقل در بعد نظري كه سنت در اختيار و دسترس ماست؛ اما اين‎كه چرا مثلا در گذشته اين اتفاق رخ نمي‎دهد و يك نظام سياسي شيعي و ديني تأسيس نمي‎شود، دلايل متعددي مي‎تواند داشته باشد. 
اولا تا دوران صفويه تقريبا چنين چيزي ممكن نبوده است؛ چون غلبه عمدتا با حاكميتهاي مخالف تشيع بوده است، اما از صفويه به اين سو كه شيعه بر ايران غالب مي‎شود، همه چيز در اختيار روحانيت بوده است: نظام تعليم و تربيت، نظام قضا، اجراي حدود، مساجد. بازار سنتي كاملا با روحانيت پيوند داشت. تنها دو چيز تحت سيطره حكومت بود يكي امنيت و ديگري خراج. حاكمان و شاهان هم به جايگاه روحانيت احترام مي‎گذاشتند و بعضا مشروعيت خود را حداقل در زبان از علماء مي‎دانستند. در چنين شرايطي، انگيزه براي بهدست گرفتن حكومت طبعا ضعيف مي‎شود. البته شايد دلايل ديگري هم بوده است. اما مي‎رسيم به دوران مدرن يعني از زمان مشروطه به اين طرف. در اين زمان است كه به‎تدريج همه‎ امور به سمت غربي شدن پيش مي‎رود و با قدرت و نفوذ روحانيت و دين مبارزه مي‎شود. 

رضاشاه به پشتوانه غرب و انگليس و روشنفكران، اساسا درصدد لاييك كردن ايران مشابه آن‎چه كه در تركيه رخ داد بر مي‎آيد و اگر چه در اين كار موفق نمي‎شود، اما بالاخره در بسياري از عرصه‎ها از دين و روحانيت خلع يد مي‎كند و در زمان محمدرضا مدرنيته با گسترش مدارس و دانشگاهها و راديو و تلويزيون و سينما و مطبوعات و...گسترش يافته و تعميق مي‎شود. 

يكي از علماي معاصر مي‎گفت، وقتي انقلاب پيروز شد من جلوي دانشگاه تهران با يكي از توده‎اي‎ها برخورد داشتم. او گفت كه شما شانس آورديد كه بالاخره پيروز شديد. شاه اراده كرده بود كه در منطقه مينودشت گرگان مركزي براي استقرار بهايي‎ها تشكيل دهد و اسراييل دومي را در آن‎جا تأسيس كند. 

سئوال اين است كه اگر انقلاب نمي‎شد و شاه سيطره خود را تحكيم مي‎كرد و تداوم مي‎بخشيد، چه بلايي بر سر دين و جامعه مي‎آمد؟ در چنين شرايطي اگر همان علماي عهد صفويه بودند چه مي‎كردند؟ آيا سكوت مي‎كردند كه همين‎طور پيشرفت كنند و همه‎چيز را از بين ببرند و هيچ مقاومتي در مقابل آن‎ها صورت نمي‎دادند؟ به نظر من اين همان چيزي بود كه امام را وادار به قيام مي‎كند و بقيه روحانيت را هم تا حد زيادي همراه خود مي‎كند. اين فرق دوران ما با دوران گذشته است نه اين‎كه خود انقلاب يك امر مدرني بود و تحت تأثير مدرنيته بوده است. اين‎گونه نبوده و يك احساس خطر بسيار جدي و اساسي بود كه نسبت به دين مي‎شد. 

با توجه به اين تجربه 30 ساله و سيري تاريخي كه بحث شد، برگرديم به وضعيت كنونيمان. برخي معتقدند كه انقلاب اسلامي تحقق يك مدرنيته اسلامي يا دموكراسي اسلامي بوده و بعضي‎ هم انقلاب اسلامي را احياي يك گفتمان سنتي مجددانه مي‎دانند؛ به اين معني كه سنت را از دل مدرنيته احيا كرده است و درواقع اقتضائاتش را هم گرفته و يك نگاه جديد به عالم و آدم است كه با ظهور حضرت حجت (عج) پيوند مي‎خورد. 

به نظر شما وضعيت ما اكنون چگونه است؟ آيا دائما به امر مدرن سوق داده مي‎شويم يا اين‎كه درواقع تلاش مي‎كنيم نسبت به تفكر و مظاهر مدرنيته مقاومت كنيم و راه ديگري را به‎سوي نوعي از سنت ديني در پيش گرفتهايم؟ 

اگر ملاك و مبنا را آن‎چنان‎كه حضرت امام ترسيم و تصوير مي‎كردند انقلاب اسلامي قرار بدهيم، پديده و نهضتي با خاستگاه "كاملا " سنتي شكل گرفته است. البته به نظر من اين پديده در ابتدا تحليل كامل، عميق و جامعي از روزگار و شرايط بروزش و از دشمنش نداشته است. يعني في‎الجمله اين بود كه ما واقعا مي‎خواستيم و مي‎خواهيم كه از دين دفاع كنيم، قرآن و عترت را حاكم كنيم، دنبال اهل بيت هستيم، دنبال اسلامي كردن جامعه هستيم، اين‎ها همه سنت است. اما اين‎كه اين روزگار چه روزگاري است و در چه روزگاري اين سنت در حال نهضت و قيام كردن است و اين‎كه آيا اين جريان سنتي حق، نقطه مقابل خودش را كه نظام مادي و الحادي و استكباري غرب است، به‎درستي شناخته است، جاي تامل دارد. معصوم(ع) مي‎فرمايد: "واعلمو انكم لن تعرفوا الحق حتي تعرفوا الباطل " و يا " لن تعرفوا الرشد حتي تعرفوا الذي تركه "، آيا اين جريان رُشد كه انگيزه‎ها و آرمان‎هاي سنتي دارد جريان ضلالت را كه مقابل خودش است، به درستي و در تماميت خودش شناخته است؟ به نظر من نه. در اين‎جا ما دچار كاستي‎ها و نواقصي بوديم و هستيم. به اين دليل در تحقق و چگونه پيگيري كردن مقاصدمان و اين‎كه چگونه عمل كنيم كه به سوي وضعيت بهتر حركت كنيم، دچار اشكالات اساسي هستيم. اصلا اين خطر به نظر من وجود دارد كه يك ‎باره از دل اين ماجرا يك جريان مدرن يا شبه‎مدرن يا ملغمه‎ بسيار عجيب و غريبي بيرون آيد؛ همان‎گونه كه در تحولات سال‎هاي اخير مي‎بينيم كه بعضي از عناصر و چهره‎هاي وابسته به جريان انقلاب، به لحاظ تئوريك و نظري و اخيرتر هم در عمل كاملا به دامن غرب در غلتيده‎اند. به نظر حقير، آشتي بين سنت ديني و مدرنيته در مقام نظر امكان ندارد و اجتماع ضدين است. البته در مقام اجرا و عمل به دليل اضطرارها ميدان آميختگي سنت و مدرنيته بسيار وسيع است و گريزي از آن نيست. 

آيا بين اين سنت‎گرايي كه شما از آن دفاع مي‎كنيد و آن سنت‎گرايي كه امثال دكتر سيد حسين نصر از آن سخن مي‎گويند، تفاوتي وجود دارد؟ 

ما در نقد و نفي مدرنيته و علوم مدرن و تكنولوژي جديد با ايشان و امثال ايشان نقاط اشتراك بسياري داريم. ايشان در وجه نفي و نقد مدرنيته آثار بسيار خوبي دارد. اما در وجه ايجابي علي‎القاعده اختلافاتي داريم. مثلا اين‎كه از آن سنتي كه در مقابل مدرنيته از آن دفاع مي‎كنيم، چه تعريفي داريم اختلاف داريم. مراد من از سنت، دقيقا همان ثقلين يعني كتاب و عترت است. اما آقاي دكتر نصر به فلسفه اسلامي و عرفان مصطلح از نوع ابن عربي تعلق ويژه‎اي دارند، اما به نظر من فلسفه و عرفان راهي جدا از معارف قرآن و عترت را دنبال مي‎كنند. 
در وجه ايجابي و در "چه بايد كرد "؟ شما چه رسالتي را براي فقه شيعه قائليد؟ مثلا حضرت امام مي‎گفتند كه من خودم قائل به اين هستم كه فقه ما بايد معيشت در دنياي مدرن و استفاده از ابزار تكنولوژيك و صنعتي را محدود كند. چون امكان حذف كامل نيست و بايد آن را به وسيله همان برداشت خودش و شناخت كاملي كه پيدا مي‎كند محدود كنيم. مثلا حضرت امام مي‎فرمايند كه ما با سينما مخالف نيستيم با فحشاء مخالفيم و شهيد آويني هم همين كار را با روايت فتح تداوم مي‎بخشد. 

يك مقاله‎اي آقاي حكيمي دارند با عنوان ضرورت توسعه فقه كه در آن‎جا معتقدند كه پنجاه و سه باب بايد به فقه افزوده شود و بيشتر ناظر به اين مطلب است كه ما كه الان ضرورتا با مثلا بانك، سينما، دانشگاه و مسايل مختلف موسيقي‎هاي جديد و مظاهر مختلف مدرنيته برخورد داريم، بايد چه كار كنيم؟ فقه ما اين‎جا چه رسالتي دارد؟ 

من قائل به تكامل و توسعه فقه نيستم، يعني معتقدم آن‎ چه كه در فقه سنتي ما آمده و ميراث فقهاي ما در دوران غيبت بوده تا حد زيادي كامل است. اين فقه متناسب با جامعه سنتي ماقبل مدرن بوده و اگر مدرنيته اتفاق نمي‎افتاد و اين تحولات رخ نمي‎داد و در آن جامعه سنتي بوديم، اين فقه در حد بسيار خوبي از عهده اداره آن برمي‎آمد. اين توسعه و تحولي كه در دوران مدرن ايجاد شده، يك تحول مشروع، عقلايي و مطلوب نبوده بلكه يك تحول غلط و انحرافي بوده است.

بسياري اين تحولات را تحولات تكاملي و پيشرفت مي‎دانند و چون اين‎ تحليل را دارند سخن از توسعه و تكامل فقه همپاي با اين تحولات مي‎گويند. به اين معنا من اصلا قائل به توسعه و تكامل فقه نيستم. چنين توسعه و تكاملي در نهايت به هدم، تحريف و به تغيير احكام‎الله مي‎انجامد. آن فقه سنتي ما بايد در جاي خودش باشد و در همان چارچوب كاملا سنتي خودش در محافل حوزوي و علمي ادامه يابد. اما اين بدان معنا نيست كه براي تحولات زمانه و نيازهاي درست يا غلط كنوني دست روي دست بگذاريم و ايده‎پردازي نكنيم. نكته اساسي اين است كه اين ايده‎پردازي در بسياري از موارد در چارچوب احكام ثانوي و حكومتي انجام مي‎شود و نه با تغيير و دستكاري احكام اوليه. 

ما نياز به نظريه‎پردازاني داريم كه از يك سو به اصالت و كمال دين سنتي و فقه سنتي باور و ايمان دارند و از سوي ديگر، زمان‎شناس بوده و عمق انحطاط زمانه را درك كرده و براي رهايي از بن‎بست و حركت به سوي وضعيت نسبتا بهتر و نيز براي شناخت بد و بدتر و انتخاب بد (كه اقتضاي عقل است و در روزگار غلبه مدرنيته بسياري از انتخابهاي ما بين بد و بدتر است و نه بين خوب و بد) نظريه پردازي كنند و راه پيش پاي جامعه و مومنين بگذارند تا ان‎شاء‎ا... با ظهور حضرت وليعصر(عج) همگي به استقبال آن دولت كريمه كه در دعاي افتتاح تمنايش را مي‎كنيم، برويم. 

البته نظر آقاي حكيمي هم ناظر به اين بخش دوم است، به اين معني كه ما يك نگاه تكاملي تاريخي داشته باشيم و اين تكامل را بپذيريم و حالا بياييم با اين پذيرش تطبيقي انجام دهيم. 
به‎نظر حقير با اين نگاه كار بسيار دشوار و معضل‎آفرين است. چنين نگاهي همه را اعم از خواص و عوام، سنتي و مدرن و نيز نظام و انقلاب و فقه و دين را تحت فشارهايي سخت قرار خواهد داد كه برآيند سودمندي نخواهد داشت. 

برخي سعي مي‎كنند با تكيه بر فلسفه اسلامي بالاخص فلسفه سياسي - اجتماعي فارابي و ديگر فيلسوفان اسلامي، فلسفه‎هاي سياسي - اجتماعي آن‎ها را با اقتضائات امروز سازگار كنند. اين گمانه وجود دارد كه اين كار را به اين دليل انجام مي‎دهند كه آن انديشه‎ها به دليل نضج گرفتن در عصر غيبت نسبت به شرايط حضور خود معصوم، قرابت بيشتري با شرايط امروز ما دارد. در اين مورد نظر شما چيست؟ 

راه درست همان است كه در قرآن و عترت بيان شده است. اگر نظريات فارابي و امثال او متخذ از قرآن و عترت باشد اشكالي نيست، اما اگر متخذ از ارسطو و افلاطون و مدينه فاضله يوناني‎زده باشد، راه به‎جايي نمي‎برد. چطور نظريات فيلسوفي يوناني كه در برخي نظريات اجتماعي‎اش قائل به سوسياليسم جنسي مي‎شود، مي‎تواند راهگشاي ما باشد؟ 

مآخذ: ن ريه پنجره 88/10/26
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
متون اسلامی
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان