کد خبر: ۱۷۷۸۷
تاریخ انتشار: ۰۹ تير ۱۳۹۹ - ۱۲:۵۴-29 June 2020
در این گفت‌و‌گو که با دکتر حرّی انجام شده نظر ایشان را در مورد ترجمه جویا شده‌ایم.
عصراسلام: ۱- استاد حرّی، لطفاً در باره خودتان برای خوانندگان ما قدری توضیح دهید.

بنده در سال ۱۳۰۲ در کرمان در خانواده ای بی بضاعت به دنیا آمدم. پدرم شغل کوچکی داشت ومادرم خانه دار بود. در سه سالگی مرا نزد ملائی بردند که کارش تعلیم قرآن بود. در پنج سالگی قرائت را بخوبی فرا گرفتم و در جمع قوم و خویش ها با لحنی خاص میخواندم وتشویق می شدم. بعد از آن تا چند سال دریک مدرسه طلبگی شرعیات وکتابهای مذهبی خواندم. در ده سالگی به سفارش یکی از بستگان به دبستان رفتم و در کلاس سوم پذیرفته شدم. 

اولین تجربه ام از دبستان بسیار جالب بود که توضیح آن در اینجا موجب تطویل کلام می شود.  در سال ششم دبستان ، سوال های امتحانی از تهران می آمد و برای امتحانات ناظر می فرستادند که در آن سال استاد عالیقدر احمد آرام برای نظارت فرستاده شده بود. درآن سال (۱۳۱۶) ۲۶۰ نفر در کل ایالت در امتحان ششم شرکت کردند. بنده شاگرد اول شدم. این امتیاز کمک کرد که در مدرسه CMS که مرسلین انگلیسی آنرا اداره می کردند پذیرفته شوم. در ۱۳۱۹ سیکل اول این دبیرستان را تمام کردم. در این هنگام مقدمات جنگ جهانی دوم فراهم و دولت رضا شاه به آلمان نزدیک شده بود. 

به خواست دولت آلمان این دبیرستان ودبیرستانهای مشابه در ایران بسته شدند. من به دانشسرای مقدماتی رفتم تا معلّم بشوم. دوره آن دو سال بود و من معلّم شدم و زبان انگلیسی را که در  CMS  آموخته بودم درس میدادم. چند سال بعد به تهران آمدم و در سال ۱۳۲۶ در دانشسرایعالی پذیرفته و در۱۳۲۹ فارغ التحصیل شدم. دوره سه ساله دانشسرایعالی در ساختار فکری من بسیار تاثیر گذشت.  به استاد دکتر عیسی صدیق اعلم ارادت خاصی پیدا کردم و از مصاحبت ایشان بسیار بهره بردم . در سال ۱۳۲۹ (سال فارغ التحصیل شدن) استاد دکتر صدیق درس نمونه فارغ التحصیلی را به بنده واگذار فرمود. شیوه تدریسم در نظر استاد ” بسیار خوب ” تلقی شد و استاد خودنویس خود را به عنوان جایزه به بنده مرحمت فرمودند.

از ۱۳۳۴ تا  ۳۷ با حفظ شغل  دبیری ، عصر ها در روزنامه کیهان مترجم اخبار انگلیسی بودم. در این سالها با دکتر مصباح زاده مدیر کیهان ، عبدالرحمان فرامرزی نویسنده چیره دست روزنامه ، عبدالرسول عظیمی سر دبیر ، دکتر مهدی سمسار معاون سر دبیر ، کاظم زرنگار سر دبیر اخبار انگلیسی  و کاوه دهگان مترجم "هنر چیست” تولستوی آشنا شدم.

در سال ۱۳۳۷ با استفاده از بورس تحصیلی شورای فرهنگی بریتانیا به دانشگاه لندن رفتم و در تعلیم زبان انگلیسی  M.A. گرفتم. در مراجعت به ایران  به دانشگاه تربیت معلم تهران رفتم  و به تربیت دبیر زبان انگلیسی پرداختم. تعدادی از نامداران عرصه آموزش زبان در ایران از تربیت شدگان آن دوره اند.

در سال ۱۳۴۰ موسسه ملّی زبان را تاسیس کردم که تاکنون قریب ۲ میلیون زبان آموز در آن آموزش دیده اند. در سال ۲۰۰۳ (۱۳۸۲) از دانشگاه Middlesex  لندن در تحلیل ترجمه آثار شکسپیر در ایران  با سنگینی تحقیق بر ” هملت ” دکترا گرفتم.

تاکنون ۲۶ جلدکتاب درسی انگلیسی نگاشته ام :

۱۰ جلد  Concordبرای خردسالان

۱۴ جلد  Internationalبرای دانش آموزان و دانشجویان

هنوز هفته ای ۲ نیم روز در موسسه کار می کنم و تمشیت کارها را دوست دارم. شاگردان ومدرسان مرا "Grandpa” خطاب میکنند.

۲- در خلال چند دهه تدریس و تعلیم با استادان ، نویسندگان و هنرمندانی چون جلال آل احمد و آیت الله بهشتی و سید محمود دعایی مدیر روزنامه اطلاعات حشر و نشر داشته اید. چه خاطراتی از این صاحبنظران دارید؟

از منظر زمانی  آشنایی با آیت الله بهشتی چند سال پیش از آشنایی با جلال آل احمد اتفاق افتاد. از این رو نخست به آیت الله بهشتی بپردازیم:

در سال ۱۳۳۱ به دبیری دبیرستان حکیم نظامی قم منصوب شدم. ذکر چرائی هایش ما را از موضوع دور میکند. آنرا به زمان دیگر می گذاریم. دبیرستان حکیم نظامی در میان دبیرستانهایی که دیده و در آنها درس داده ام ، مرتبه بالایی داشت. "انجمن دانش آموختگان  حکیم نظامی” آنرا دارالفنون دوم ایران  می داند . من هم وقتیکه چند ماهی در آن گذراندم مرتبه  دارالفنون دوم را برای آن بجا و مناسب دیدم. استادانی مانند علی اصغر فقیهی ادبیات فارسی و عربی ، جزّی ریاضیات  و شهرتاش فیزیک تدریس می کردند. همه دبیران از همین جنس بودند وگرنه  در فضای تعلیماتی آن دوام نمی آوردند. اتاق دبیران در اوقات فراغت محل طرح بحث های آموزنده بود. من در زمان انتصاب به دبیری حکیم نظامی ،۲۹ سالم بود. سرزنده ، جوینده ،  کتابخوان همراه با شوق معلمی. در این دبیرستان شاگردانی چون دکتر علی محسنی ، مهندس شاهرخ ظهیری ، دکتر عباس طباطبایی ، دکتر محمد مظاهری ، دکتر پوستی داشتیم که شیره معلمین را می کشیدند و آنها را برای حفظ سیطره  کلاس دارییشان به مطالعه وا می داشتند. شاگردان راه مطالعه را برای دبیران ترسیم می کردند. "کلاس داریم” خوب بود و من به حکومت بر درس و کلاسم شوق داشتم. اینها مرا در میان دو تن دیگر که انگلیسی تعلیم می دادیم  قدری صاحب نظر کرده بود. یک روز بعد از ظهر، در ماه آبان ۱۳۳۱ جوانی مصمم ، معمم ، بلند قامت  با یادداشتی در دست قبل از زنگ کلاس به دفتر دبیران آمد:

– آقای حرّی؟

– بله بفرمائید.

یادداشتی لخت (بدون پاکت) به دستم داد. نویسنده یادداشت  غلامعلی گویا رئیس آموزش و پرورش شهر بود. یادداشت را خواندم:

” آقای حرّی ! حامل این یادداشت آقای سید محمد بهشتی که لیسانسیه اللهیاتند

می گویند می توانند زبان انگلیسی درس بدهند. شما ببینید در چه وضعی هستند”

غلامعلی گویا

از نگاهی به چهره حامل یادداشت چهره اش را مصمم دیدم- لحنش هم "آقای حرّی؟ ” همینطور بود.در این حال زنگ کلاس خورد. گفتم آقای بهشتی الان کلاس دارم بعد از کلاس با هم صحبت می کنیم. واکنشی ندیدم ، گفت ” من هستم ". بعد از کلاس او را بردم به اطاق دیگری و قدری به انگلیسی صحبت کردیم. روانی کافی نداشت ، اما رد کردنی هم نبود.گفتم اشکال چندانی نمی بینم. اما امیدوارم بدانید که انتقال آنچه میدانیم به شاگردان ، مقوله دیگری است. گفت "بله”.

– "خوب بنابراین باید بعد از ساعت آخر با هم حرف بزنیم.”

– وقت ندارم. باید بروم جایی.

– بسیار خوب. فردا صبح قبل از زنگ بیایید ، با هم صحبت کنیم. ضمناً کتاب اول را هم از کتابخانه مدرسه بگیرید و امشب یک مروری بکنید.

آقای بهشتی مثل اینکه حرف خلاف انتظاری شنیده باشد با قدری بی میلی پذیرفت.پرگویی نکنم. خلاصه مذاکرات فردا تا آنجا که به خاطر دارم چنین است:

آقای بهشتی به زبان انگلیسی علاقه دارد و وقوف او به زبان فارسی و شاید هم عربی به او کمک می کند که نبض زبان انگلیسی سریعتر به دستش بیاید. به او گفتم دو تن دیگر دبیران زبان راهم  ببینید و یکی از ما را  برای مشاهده کلاسمان انتخاب کنید . بعد از چند جلسه مشاهده ،  یک جلسه تدریس عملی خواهیم داشت.

آقای بهشتی از پیچیدن این نسخه چندان خرسند بنظر نرسید. اما لحنم نشان میداد که این حداقل تدارک برای معلمی ایشان است. نتیجه را به آقای گویا در اداره فرهنگ گزارش کردم ، بنظر رسید آقای گویا هم انتظار سریع تری داشت اما چیزی نگفت.

من بهشتی را جوانی با هوش و مطمئن به خویش و کم انعطاف نسبت به نظرات مغایر دیدم. نسخه مرا هم چون بی غرض و مرض بود قبول کرد. بعد از یکسال که همکار شده بودیم خودم را هم قبول کرد و با هم قدری دوست شدیم و دوست ماندیم . زمانی که مکتب” دین و دانش ” را تاسیس می کرد از من خواست که با هم سری سه جلدی” Easy English” را  بنویسیم . نوشتیم  و پلی کپی دروس چندی در دین و دانش کتاب درسی بود. توضیح اینکه حق الزحمه مناسبی هم از دین و دانش برای تهیه "Easy English”  به بنده پرداخت کرد. بعداً من خارج از کشور بودم که آن تراژدی بزرگ را  شنیدم ودر روزنامه‌ها خواندم.

در تاریخ ۱۸/۱۱/۹۵ سازمان اسناد کتابخانه ملی ایران مراسم شکوهمندی در تجلیل از خدمات وآثار روان شاد آیت الله بهشتی ترتیب داد. در این مراسم افتتاح پرده برداری از آثار این بزرگمرد تاریخ ایران به بنده محول گردید که نوار افتتاح را قیچی کردم.

٭٭٭

امّا  جلال آل احمد

آل احمد و من هم سن بودیم . او را از ۲۵ سالگی و از راه نوشته هایش  می شناختم . ۱۲ سال پس از آن (۱۳۳۹) همکار شدیم. – وزارت آموزش و پرورش اداره کل تعلیمات متوسطه. من تازه از انگلیس مراجعت کرده بودم میخواستم بروم دانشگاه تربیت معلم برای تربیت دبیر زبان  که یک پیش آمد پیش بینی نشده مرا معتکف وزارت آموزش و پرورش کرد.

دوران سلطه اصل ۴ و بیا وبرو امریکائیها و سیطره آنها در شئون دولتی بویژه وزارت دارایی و وزارت آموزش و پرورش بود. هر سال ۱۲۰ نفر در رشته های مختلف خاصه برای زبان با استفاده از بورس فولبرایت به آمریکا فرستاده می شدند. انگلیسی ها در این بیا و برو در سایه افتاده بودند. شورای فرهنگی بریتانیا British Council که در همه کشورها خیمه زده بود -هنوز هم هست- با توسل به UNESCO یک مشاور برای وزارت آموزش و پرورش درست کرده بود بنام James  Dunhill . مردی ۵۵ ساله ، اسکاتلندی ، خوش مشرب ، نیک نظر . Dunhill و بنده بعداً یک کتاب درسی انگلیسی نوشتیم بنام Modern English که چند سال کتاب مبداء بود.

وزارت آموزش و پرورش یک سخنرانی ترتیب داده بود برای مدیران کل آموزش و پرورش کشور در طالار فرهنگ . سخنران این جلسه Dunhill  بود. بنده  هم به عنوان مترجم تعیین شده بودم.  شیوه انتقال این سخنرانی به حضار جلسه بگونه ای انجام گرفت که بنده بعد از آن بقول همکاران شدم ” مترجم الدوله”. هر جا که سخنرانی اسم و رسم داری بود مترجم الدوله را به آنجا می بردند. این جلوه ای آسان و دم دستی وزیر وقت( دکتر محمود مهران) را واداشت  که مرا ببرد به آموزش و پرورش برای  مدیر کلی تعلیمات متوسطه. این دوران پر آمد و شد دو سال طلایی به طول انجامید. در این سمت  اداره آموزش متوسطه ۷ مشاور داشت برای موضوعات مختلف درسی از جمله جلال آل احمد که مشاور ادبیات فارسی بود . ما در همین سال جلال  و ۶ نفر از مشاورین دیگر را به مدت ۴ ماه به فرانسه فرستادیم. میزبان سخاوتنمد آنها هم یونسکوبود.

جلال از این کار خیلی ممنون بود بیش از شخص وزیر از تعلیمات متوسطه.

جلال  نسبت به زبان  انگلیسی بیگانه بود. زبان فرانسه را در دبیرستان قدری آموخته بود. همین مقدار آگاهی از زبان فرانسه او  ر ا بر آن داشت که قمار باز "داستایفسکی ”  را  ترجمه کند که  آش  دهان سوزی از کار در نیامد. از ترجمه های دیگرش اطلاعی ندارم.    و اما در باره نگارشش:

در سال ۱۳۴۰ که درتعلیمات متوسطه بودم ، روزی جلال اشنو کشان پیش من آمد و از پشت حلقه های دود کتابی روی میزم انداخت.  "وقت کردی بخون و حرفی داشتی بزن  میخوام ببینم چی میگی"

کتاب نسخه ای از "خسی در میقات" بود. آنرا خواندم ، چهار روز بعد دوباره خواندم ، سرم به دوار افتاد ، حیرت زده شدم : از  افق دیدش ، خلاقیت شکافنده اش، ذره بینیش ، صحنه آرائیش . وقتی او را  دیدم بغلش کردم. ” جلال دست مریزاد. چه کار کرده ای ؟ چی ساخته ای؟ این چیست که چنین سکر آور است؟”

سال ۵۴ جذبه نیرومند "خسی در میقات” به مکه ام برد و خس وجودم را در میقات دیدم.

چه خوب بود وچه شایسته اگرآل احمد همه ی  فرصت هایش را به نوشتن می داد.

٭٭٭

سید محمود دعایی

سید محمود دعایی ذاتی است یگانه وکمیاب، گوهرگرانبهایی است که در کرمان در صدف جای گرفت و سپس در محضر امام(ره) سفته شد. وقتی آدم چند لحظه محضر این گوهر تابناک را درک کند آنگاه لایه های دیگر روح او را می بیند و معرفت نسبی به او پیدا می کند.

چند ویژه گی از خصوصیات این بزرگمرد:

الف- شیوه رفتاری شخصیت ایشان  در مواجهه با مسائل اجتماعی بگونه ای ست که از عهده هر کس ساخته نیست. وقتیکه مسئولیت اداره اطلاعات به عهده ایشان قرار گرفت تصور نمی رفت که بتواند مسائل خرد و کلان این حرفه ظریف و در عین حال چند لایه را که بالطبع با آنها مواجه خواهد شد به آسانی حل کند. چنین نبود. روح بلند و نگرش ژرفی که نسبت به مسائل دارد همه  جا در حل مسائل تجلی می کند و دشواری های کار را با دید شگرف  انسانی می نگرد و  به آن عمل می کند.

ب- رافت و نیک اندیشی نسبت به همه کسانی که مستقیماً تحت مدیریت و مسئولیت ایشانند من در هر دیداری که در روزنامه اطلاعات  با این بزرگمرد داشته ام ، رضایت قاطبه کارکنان کثیر العده اطلاعات را به عیان دیده ام. چنان روحیه صفا ، صداقت ، صمیمیت در محیط اطلاعات بر خرد و کلان حاکم است که هرگز در هیچ سازمانی دولتی و غیر دولتی نمی توان یافت.

در سر تاسر محیط اطلاعات اعم از  کارگرانی که چرخ های عظیم این روزنامه را بحرکت در می آورند تا نویسندگان ، دبیران و سر دبیرانی که تجلی روح روزنامه در مسئولیت آنهاست آنچنان  همکاری و اخوتی در جریان است که بیننده را به تعظیم وا می دارد.

ج- اطلاعات اکنون ۹۲ سال دارد و صدمین سال تولدش نزدیک است.  امیدواریم مدیریت این بزرگ مرد در این قرن ودومین قرن حیات اطلاعات همچنان ادامه یابد.

 سید محمود دعایی بایزید عصر ماست.

۳- چهره های ماندگار: بنظر می رسد که شما در دوره جوانی خود شاهد افول زبان فرانسه در ایران بوده اید . اولاً مسیر این حرکت را چگونه میدیدید وثانیاً آیا راهی برای کند کردن آن وجود داشت ؟

تا اواسط دهه‌ی ده شمسی که دوره بسط وتحکیم قدرت رضا شاه بود ، ستاره اقبال زبان فرانسه در افق علمی وفرهنگی ایران می درخشید. پلی تکنیک دارالفنون  پرچمدار آموزش در ایران بود. زبان انگلیسی با وجود مدارس مرسلین CMS در کرمان و اصفهان  و البرز در تهران که مروج زبان انگلیسی بودند قرب زبان فرانسه را نداشت. بسیاری از درباریان  به فرانسه شیرین زبانی میکردند. اکثر دولتیان ، تحصیلکرده کشورفرانسه بودند. من خود دوست نازنینی داشتم از سلاله قاجار پسر شعاع السلطنه (برادر محمد علی شاه) که در خانواده اش در تهران زبان فرانسه وسیله گفتگوی روزمره بود.

از سال ۱۳۱۷ تمایل ضعیفی به آموزش زبان انگلیسی درمدارس متوسطه عنوان می شد که دارالفنون در برابر آن ایستاد و از پذیرش آن امتناع کرد. در همان سال هیئتی زیر نظر علی پاشا صالح استاد انگلیسی دانشگاه تهران و همکاری عبدالله فریار معلم انگلیسی دانشگاه ونظارت   A.C. Boyce  PH.D  که سمتش بر بنده روشن نیست یک سری ۶ جلدی کتاب درسی  برای زبان انگلیسی زیر عنوان  A Course in English   برای دبیرستانها چاپ کردند. تورّقی سریع بر این کتابها چنین  نتیجه می دهد که موضوعات هر درس از این کتابها را از هر جا که دستشان می رسید می گرفتند ویک جوری در کنار هم جا می دادند . محتوای کتاب ها بکلی بی ارتباط، عاری از ضوابط فنی و خسته کننده بود. حجم کتاب ها بسیار سنگین( هر کتاب بین ۱۴۰ تا ۱۵۰ درس داشت ) وتدریس آنها در ساعاتی که در برنامه مدارس برای هر کلاس تعیین می شد نا ممکن بود. با این کاستی ها دستور دولت ترویج و تدریس آنها بود. نقد محتوای این کتابها از لحاظ فنی و ضوابط آموزش زبان خارجی از حدود  سوال خارج است و وقت موسع می طلبد. واکنش مدارس دیگر بجز دارالفنون مشخص نبود و چنین بر می آمد که در برابر دستور دولت جز تسلیم و رضا چاره ای نمی دیدند.

نهالی که در سال ۱۳۱۷ غرس شد پس از سوم شهریور ۱۳۲۰ و حملات متفقین به ایران بسرعت جان گرفت و رشد کرد. دولت در انطباق با ضوابط و دستوراتی که متفقین با قوت و شدت دیکته می کردند فقط مجری  بود. دولت  فرانسه گرچه در سلک متفقین بود اما در حقیقت خود به مثابه یک کشتی در حال غرق شدن باری بر دوش دولت های متفق ( آمریکا و انگلیس) بود که برای نجاتش در اروپا آماده جنگ با آلمان می شدند.

در فضای سلطه آوری که حمله سوم شهریور متفقین ایجاد کرده بود ، همه به این می اندیشیدند که چگونه و از چه راه به  قدرت نزدیک شوند. ادارت اصل ۴ آمریکا برای همه دست اندرکاران دولت معابدی بودند که خواسته هایشان در آن اجابت می شد. در این شرایط مساعد،  زبان انگلیسی منزلتی شبیه آیات رحمت یافت. پدران و مادرانی دیده می شدند که دست در دست فرزندان به هر جایی که دعوی آموزش آن آیات را داشت متوسل می شدند. در این فضا بازار زبان فرانسه بسرعت به کسادی میافتاد. دولت های وقت  فرانسه هم که در واقع متولیان حفاظت و بلاغت آن بودند چنان در بند تامین شرایط حیاتی خود بودند که وقعی به این نمی نهادند .نتیجه این شد که حتی در مستعمرات فرانسه مدارسی که شغلشان تدریس زبان فرانسه بود کم کم تعطیل می شدند.

در پاسخ قسمت دوم سوال که آیا راهی برای کند کردن سیر نزولی زبان فرانسه وجود داشت ، میتوانم بگویم البته . البته که وجود داشت و هنوز هم دارد. به باور بنده این عروس– زبان فرانسه – با موسیقی دل انگیزش ، با قدرتش و جاذبه اش هنوز خواستگاران فراوان دارد. اگر مشاطه دست از شناساندنش شسته است و به این همه جلوه ، جذبه و کرشمه بی اعتناست هم مایه تاسف است و هم حیرت. گرچه تجاوز ۳ شهریور ۱۳۲۰ متفقین ، زبان فرانسه را به تبعید فرستاد اما نسج فرهنگ فرانسه در ایران قرص و محکم بافته شده بود بطوری که  اگر واسطه های فرانسه در ایران سنگر را خالی نکرده وآن را به آمریکایی ها یا انگلیسی ها نداده بودند ، افول زبان فرانسه به این سرعت و وسعت رخ نمی داد. چرا؟

زیرا ، در سلطنت محمد شاه و ناصرالدین شاه ۲۲ نفر از تحصیل کرده های کشور فرانسه برای تدریس در دارالفنون و بعض مدارس دیگر  به ایران آمدند که از میان آنها ۴ نفر مدرک تحصیلی دکترا داشتند : "دکتر آلبو معلم طب فرنگی ، دکتر ژرژ  معلم امراض داخلی ، دکتر مونت معلم گیاه شناسی و دکتر اودیربه  معلم فیزیک. 

ناگفته نماند که ۷ سال پس از تاسیس و استقرار دارالفنون دولت ۴۲ تن از زبده ترین فارغ التحصیلان  آن را برای تکمیل تحصیلات به فرانسه فرستاد. بنابراین بخوبی مشهود است که با این منزلت فرهنگی  که کشور فرانسه بدست آورده بود و با مدیریت ونفوذی که  فارغ التحصیلان پلی تکنیک دارالفنون بر امور کشور داشتند کم رنگ شدن هویت زبان و فرهنگ فرانسه در موسسات علمی و فرهنگی ایران شگفت آوراست.

بنده مایلم این واقعه ناخواسته فرهنگی را بیشتر "از دست دادن"  بنامم تا "از دست رفتن"

۴- استاد! بسیاری می خواهند فرق انگلیسی بریتانیایی و انگلیسی آمریکایی را  از زبان شما که با هر دو زیسته اید بدانند . فرق ایندو چیست ؟

می‌دانیم که این وسیله (زبان) در جزایر بریتانیا متولد شد ، نمو کرد و پرداخته شد. بعداً استعمار بریتانیا آنرا به آمریکا برد. در آنجا بر اثر گستردگی خاک و تنوع اقوام این زبان تبدلاتی یافت. هم در intonation  و هم جای جا در spelling .

بعض صاحبنظران در موسسات  زبان شناسی بریتانیا و هندوستان که آنرا از استعمار انگلیس گرفت می چسبند به British Intonation و آنرا همچون تجوید عربی حرمت استثنایی می نهند.

اما نظر حقیر : بنده خودم هم در مدرسه CMS کرمان و هم در دانشگاه لندن با تلفظ بریتانیایی تعلیم دیدم ،پرداخته شدم و هم اصرار شش دانگ به تعلیم آن داشتم. تا آنجا که در سال ۱۳۴۲ وقتی که Dr.Nye Dorri  مدیر دروس  انجمن ایران و آمریکا بود با او مناظره ای ترتیب دادیم که در آن  ایرادهایی بر تلفظ آمریکایی وارد کردم و بالاخص وقتی فعلی که با  t شروع می شود و بعد از can  و can’t می آید. در دانشگاه لندنDr. Noonan  استاد زبان شناسی وقتی به فعل هایی می رسید که دارای این ویژگی بودند نسبت به تلفظ آمریکایی با لحن سخره آوری سخن می گفت. ما دانشجویان اینگونه برخورد با انگلیسی آمریکایی را وحی منزل تلقی می کردیم و آنرا با خود در دانشگاهها به کلاس درس می بردیم.

من در آن سالها روحیه تندی داشتم. در جلسه مناظره  هم قدری بلند پروازی کردم که نابجا بود.خانم Dr. Nye Dorri با بردباری تحسین آمیزی نظر مرا رد کرد و ما با احترام از یکدیگر خداحافظی کردیم. من قدری احساس شرمنده گی داشتم.

بعد از ۱۷ سال که از تاسیس موسسه ملّی زبان گذشته بود مقدر چنین بود که بنده به آمریکا بروم. این  دیدار ۹ سال به طول انجامید. در این مدت بنده  ۴  سال معتکف نیویورک  و ۵ سال کالیفرنیا شدم. در این مدت در مجالس سخنرانی مشتاقانه شرکت می کردم. با مردم  تماس داشتم و شعرThe Rose and Nightingle  را در آنجا سرودم و با اندوخته زبانی بیشتری به ایران برگشتم. آن اندوخته می گوید که British English هیچ عیبی ندارد و در کاربرد نشان دار هم هست اما در حوزه ( practicality) انگلیسی آمریکایی سالم ، روان ، شیوا ، شیرین و بسیار عملگرایانه تر است.  شاید به همین سبب است که در تالیف کتاب های Concord و International  هیچ پرهیزی از بکار گیری spelling آمریکایی و ساختار های آمریکایی مانند بکار گیری فعل  have با  do نداشته ام و روانی انگلیسی آمریکایی را برای زندگی پر تکاپوی قرن بیست و یکم مناسبتر می بینم.

با همه این احوال باید بگویم که بهیچ وجه تفاوت نمایان یا حتی نیم نمایان بین آن دو نمی بینم. شاید در حد همان تفاوت های نامحسوس بین  گویش تهرانی  و خراسانی .

۵- همانگونه که مستحضرید برای ترجمه مناسب باید به هر دو زبان مبداء و مقصد اشراف داشت. جنابعالی دلایل  این شرط اساسی ترجمه را چگونه ارزیابی می کنید؟

در پاسخ ملموس تر به این سوال اگر با چشم یک معمار به ابزاری که در اختیار داریم بنگریم ، می بینیم که در هر دو طرف این موضوع ( یعنی مبداء و مقصد) آنچه در اختیار داریم زبان است. برای هر کس که بقصد ترجمه یک اثر کمر می بندد ،  ابزار لازم و اساسی زبان است. مترجم باید زبان مبداء را- اگر نه در حد تخصص- در حد وقوف شایسته بداند ، به کارکرد آن آگاه باشد ، به  تغییرات نحوی که در اثر تبدلات صرفی رخ میدهد واقف باشد و آنها را بخوبی تشخیص دهد. آثار کافی از نثر نویسان یا نظم پردازان زبان مبداء دیده باشد، خوانده باشد و پنبه آنها را زده باشد وگرنه دست به این کار نزند ، پا در این وادی لغزنده ننهد، مظلمه بد آگاهی را مثل طوق گناه به گردن نگذارد و سلامت کنار گود را بر ملعنت درون  آن ترجیح دهد.

آنچه آمد شرائط لازم برای مترجمان است. در دانشگاه تربیت معلم این الزامات را به دانشجویان می آموختیم و ثمرات آنرا هم شاهد شدیم. حالا می شنویم که این حرفها زائد و بیهوده تلقی می شود !!

مترجمان سه گروهند و می توان آنها را اینگونه مشخص کرد :

۱–گروه امانی: مترجمان این گروه خود را پای بند به حفظ متن میدانند.کلمه به کلمه ، جمله به جمله ، پرگراف به پرگراف از متونی که برای ترجمه برگزیده اند پیروی می کنند.

۲-گروه انعطافی : که بر حسب سلیقه خود مطالبی  به متنی که برای ترجمه انتخاب کرده اند می افزایند یا از آن حذف می کنند.

۳- گروه اختیاری : که عنان گسیخته هر بلایی را که میخواهند بر سر متون می آورند. هر اصطلاح ، هر واژه ، هر تغییر که لازم بدانند به متن وارد می کنند.

چون ممکن است دانشجویان ترجمه بخواهند از نظراتی که در این مصاحبه آمد پیروی کنند ، باید بگویم در گروه امانی بعض آزادی ها را مجاز میدانیم. مترجم در پاره ای آثار کلاسیک که برای ترجمه برمی گزیند ممکن است به مواردی برخورد کند که از لحاظ فرهنگی برگردان عبارت مبداء به مقصد میسر نبوده و معادل نداشته باشد. در چنین موارد ابداع چیزی که معنی و مفهوم عبارت مبداء را برساند جایز است. این گونه ابداعات کم سابقه نبوده و نمی تواند بود.

در اینجا می خواهم تعریفی  را که در مقدمه Shakespeare in Iran برای ترجمه نوشته ام با خوانندگان چهره های ماندگار در میان بگذارم.

"ترجمه یعنی تقریب سازی. هیچ ترجمه ای عینی نمی تواند بود. خاصه آنجا که عوامل ومسائل فرهنگی اقوام مختلف موضوع ترجمه باشند. تقریب سازی گاه اندک است مانند ترجمه تغزل در شکسپیر. درست مثل این است که زرافه را در هیئت شتر بنمایانیم و اگر ترجمه از ترجمه صورت گیرد شتر را شتر مرغ جلوه  دهیم. ترجمه های دقیق تر هم هر چه باشند نمی توانند با مبداء ترجمه یکی باشند. در این بیگانگی مغایرت های زبانی و فرهنگی تاثیر دارند. مثل چیزی هستند که در آینه می بینیم. آنچه در آینه می بینیم اصل نیست، یک انعکاس است.”

٭٭٭٭

ترجمه ای که از "جنگ و صلح" تولستوی داستان پرداز توانمند روسیه تزاری در دست است نماینده قدرت تخیل ، انسجام و انضباط اندیشه ، بصیرت وسیع و قدرت به تحریر کشیدن وقایع عظیم تاریخی است- تاریخ روسیه- .

بنده این رمان را چهار بار خوانده ام و هر بار از آن درس  تازه گرفته ام. سه بار از ترجمه فارسی و چهارمین بار از ترجمه انگلیسی. آنچه ترجمه فارسی جنگ و صلح به خواننده میدهد با ترجمه انگلیسی آن تفاوت های زبانی و دگر بینی های تاریخی دارد. عبارت پردازی های فارسی در جایی از یک سوم داستان خواننده را به جایی می برد که تصور می کند ملت روس از جنگ به تنگ آمده است. کمبود های خورد و خوراک خانواده ها ، علاوه بر شیوع بیماری های مهلک بذر آشوب در سر کشاورزان می پاشد بطوریکه در یک روز یکشنبه که تعطیل عمومی است کشاورزان ولادی وستک ارباب خود را مثله می کنند و قطعات بدنش را در چاهی که نزدیک مزرعه سیب زمینی است می اندازند.

در ترجمه انگلیسی این واقعه انعکاس ندارد. با توجه به مداقه ای که شیوه ترجمه در باره مترجم به خواننده القاء می کند می توان نتیجه گرفت که اصل روسی فاقد این واقعه است. از این برداشت می توان گفت که مترجم فارسی رمان از شیوه اختیاری  که در آغاز به آن اشاره شد استفاده کرده است تا به داستان هیجان  بیشتر بدهد.

علاوه بر پردازش واقعه ، صفات و قیود بسیار در توصیف سربازان و شیوه های جنگ آوریشان  به ترجمه افزوده شده است.

در خور یاد آوری است که در سالهای ۲۵-۱۳۲۰ که بحبوحه در گیری های  جنگ جهانی دوم بود ، ارتش روسیه درشرق  اروپا سهم خود را در شکست فاشیسم ایفاء می کرد و همچنین در کنار ارتش آمریکا و انگلیس در ایران حضور چشمگیر داشت. در این سالها خانه فرهنگ سفارت شوروی در تهران -نبش خیابان شاه و قوام السلطنه وقت- (جمهوری اسلامی و سی تیر فعلی) در ارتقاء سطح ترجمه آثار روسی  به فارسی بطور نمایان فعالیت داشت ، جنگ و صلح تولستوی در همین سالها به فارسی ترجمه شد. علاوه براین حضور  سه وزیر روسوفیل در کابینه قوام السلطنه – فریدون کشاورز وزیر آموزش و پرورش ، مظفر فیروز وزیر کار و یک روسوفیل  دیگر در وزارت بهداشت- عوامل نفوذ فرهنگ شوروی در ایران را تقویت می کردند. ترجمه آثار ادبی روسی به فارسی در سالهای مذکور نضج بی سابقه یافت.

۶- فیلمهای متعددی از آثار شکسپیر ساخته شده است. در یکی از جدیدترین آنها ” مکبث”  به کارگردانی کورزل روایتی مدرن از مکبث ارائه شده است که با نظر انسان امروزی نزدیک می باشد. نظر شما در مورد اینگونه اقتباس ها چیست؟

در طول قرن بیستم شرکت های فیلم سازی و سینماگری آوازه جهانی شکسپیر را دستمایه کردند و سود های سرشار بردند. نمونه این فرصت سازی ها یک فیلم مافیایی است  از Macbeth بنام Men of Respect (مردان شرافتمند ) به سال ۱۹۹۱ که ماهها پرده سینماهای جهان را مصادره کرد. فیلم دیگر صورت ژاپنی King Lear در ۱۹۸۵ است . ترویج اصطلاح  Bardbiz ( Bard لقب شکسپیر بود)  نشان دیگری از فراگیری جهانی این فرصت سازی ها بود.

در فیلم نامه های این دو نمایشنامه ، زبان شکسپیر و صنایع آن تا حدی حفظ شده است. اما در مورد  Macbeth کورزل که برای ارضاء سلایق  متغیر و زود گذر عصر حاضر ساخته شده است باید آن را نقادانه دید و نظر داد.

در Macbeth  :

الف-شعر شکسپیر در اکثر نمایشنامه هایش blank verse یعنی شعر موزون بدون ضرورت قافیه است. اما  در تراژدی مکبث شعرمقفی هم بوفور دیده می شود. در شروع نمایشنامه ، ساحره اولی به دو تن هم هجمه هایش چنین می گوید :

?When shall we then meet again

?In thunder lightening or rain

می بینیم که again و rain مقفی هستند و از این نوع شعر در نمایشنامه  Macbeth بسیار است. در فیلم  Hamlet از این زیور بهره گرفته نشده. به احتمال در Macbeth کورزل هم که برای نسل نو ساخته شده نباید جز این باشد.

ب: در جای دیگر خانم مکبث برای تحریص شوهرش به کشتن Duncan (پادشاه اسکاتلند) چنین می گوید:

"توسوگند خورده ای که کلک او را بکنی اما می بینم که مملو از ترس و تردیدی. اگر من سوگند خورده بودم که کودکم را نابود کنم در حالیکه آن کودک در بغلم شیر می خورد و به من لبخند می زد ، لثه بی دندانش را از پستان خود بر می کندم و مغزش را متلاشی می کردم."

باید دید که در فیلم مکبث به کارگردانی کورزل بر سر این جهنمی که خانم مکبث در کلامش  جاری می کند چه آمده  و هیبت کلام چگونه به خواننده منعکس شده است.

ج- مکبث : "باید شرافتمان را در جویبارهای چاپلوسی بشوئیم." ( نقل از ترجمه دکتر علاءالدین پازارگادی)

اولاً بنده "جویبارها" را نمی پسندم  و میدانم بر قلم استاد پازارگادی که به دقایق صرفی و نحوی فارسی آگاه بودند سهواً جاری شده است. بنده جویبار را مفرد می آوردم که تاثیرش مضاعف است. اصلح است که مترجم آگاه به عروض هر جا لازم بداند مفرد را به جمع  و جمع را به مفرد تبدیل کند. (اگر فرصت داده شود در جای خود به رفتار مترجمان با زبان مبداء ، اشاره خواهم کرد). دیگر اینکه برسر این استعاره استادانه در فیلم چه آمده است. "جویبار چاپلوسی" استعاره انطباقی دل نشینی است و شاهدی  بر استادی  شکسپیر. بی جا نمی دانم به خواننده گرامی یاد آوری کنم که منزلت حافظ در این مقوله (خلق استعاره) خدایگانی است.

در پاسخ سوالتان باید عرض کنم که در صورتی که  گفته های دل انگیز زبان مبداء به شایستگی انعکاس نیافته باشند ، بر متکفلان و نقباء ادبیات کلاسیک زبان انگلیسی است که به آن واکنش نشان دهند و به این گونه هوس ها  اعتراض کنند.


۷- با توجه به اینکه در یکی از آثارتان به شکسپیر در ایران پرداخته‌اید، باز آفرینی استعارات و تشبیهات شکسپیر را در زبان فارسی چگونه می بینید؟

این سوال بخودی خود جنبه های متعدد دارد ، هم لایه ها متعددند و هم اضلاعی که حدود آنرا مشخص میکنند.غذایی است سنگین و متنوع که مواد اولیه اش در ادویه معطر و گوناگون پرورده شده و طبخش به دست استادی ماهر صورت گرفته است. اصولاً تحلیل صنایع زبانی  خاصه وقتی که خالق آنها کسی باشد در وزن و منزلت شکسپیر – که موضوع این سوال است- کار آسانی نیست. اگر بخواهیم در مقوله صنایع زبان در مقیاس جهانی سخن بگوییم یا بنویسیم آن که هیچ کس هنوز به گردش نرسیده حافظ است. او هم مظلوم است در شناخته شدن و هم محروم است از شناسانده شدن. در ترازوی داوری ناقابل بنده در همین حد چند دهه اخیر ، که این خداوندان سخن بویژه حافظ ، شبهای دراز زمستانم را کوتاه و دل انگیز کرده اند ، حافظ است که نشان اول گوهر تراشی و جواهر سازی صنایع شعری را بر سینه دارد. اگر دنیا درخشش او را آنچنان که شایسته اش باشد ندیده ، از این بابت است که کسی نیست بتواند او را چنان که هست بنمایاند. اراده ای استوار ، توانی پایدار و وقوفی سرشار به دو زبان می خواهد که گوهر های تابناک او را از میان خاک و خل بی خبری بیرون آورد ، جلا دهد و چشم جهان را خیره کند. استعاره های  "مزرع سبز فلک ”  و ” داس مه نو”  مشتی از خروار است.

سوال ناظر به استعاره و تشبیه در شکسپیر است و باز آفزینی آنها در فارسی. اجازه فرمائید اشاره ای بکنیم به تعریف

استعاره از نظر ارسطو :

"این مهم است که در خلق استعاره چیره دست باشیم. خلق استعاره هنری است که نمی توان آن را از کسی آموخت. این هنر ذاتی است و نشانه نبوغ زاینده آن. استعاره یعنی ذات کلام و کلام یعنی اندیشه. خلق کردن استعاره ، یعنی  خلق کردن شباهت بین دو چیز که شباهت ندارند. برای این تعریف راه میانه ای نیست."


ارسطو این تعریف را دو هزار و چهار صد سال پیش آفرید که هنوز بی مانند است و در تمامیت خود می تابد. استعاره در رحم تشبیه تولید می شود.و از آن می زاید. ” آسمان مثل یک مزرعه سبز بود و ماه نو مانند داس دروگری ” . این تشبیه است و نشانه آن ادات تشبیه است.- مثل ، مانند- . اما   ” مزرع سبز فلک ”  استعاره است و همچنین  ” داس مه نو”  که می بینیم از ادات تشبیه عاری هستند.

در پاسخ کافی  به سوال باید به چند عامل اشاره شود :

۱- زمینه های استعاره در هر زبانی متفاوتند. در خلق این هنر ذاتی ، سازنده استعاره باید شباهتی بین دو چیز  بی شباهت بیافریند. در بعض موارد این شباهت متباعد است که نتیجتاً درک زیبایی و میزان تاثیر آن را ضعیف می کند.  ” نشان فیروزه حکم ریاست برسینه سابقه اش نصب شد.” شباهت ناچیزی که بینtenor   (محموله ) و vehicle ( حامل) استعاره وجود دارد انتقال آنرا در ترجمه به زبان دیگر تقریباً ناممکن می کند. از این گونه استعارات در شکسپیر  بی شمار است.

۲- استعاراتی که برای توصیف رویدادهای تاریخی در  نمایشنامه های شکسپیر می آیند برای مترجم مشکل ایجاد می کنند :

الف – مشکل درک علت یا علل وقایع تاریخی

ب- مشکل درک زبان و فرهنگ قرن شانزدهم.

۳- نظری گذرا به ترجمه های هملت بوسیله مسعود فرزاد و محمود به آذین این مشکلات را قدری می نمایانند.

الف- فرزاد از متن اصلی (انگلیسی) ترجمه کرده است . از حد وقوفش به زبان فارسی اطلاع چندانی نداریم. فرزاد وابسته فرهنگی در سفارت لندن بود.و بنده  جند بار  با او در سفارت دیدار داشتم . در آن سالها (-۱۹۵۸ ) هنپوز زیر بار ترجمه هملت نرفته بود . اگر هم رفته بود چیزی از آن نمی گفت.

ب- هملت به شعر نوشته شده ، شعر بی قافیه (blank verse) ترجمه فرزاد به نثر است. این بخودی خود از تاثیر ترجمه می کاهد.

ج-به این بیت هملت نگاه کنیم :

The inward service of the mind and soul

Grows wide withal(I. iii.13)

 
فرزاد این بیت را چنین ترجمه کرده است: ” مراسم نیایش جان و هوش در آن دامنه وسیعتر می گیرد.” ( صفحه ۲۶)

آوردن ” مراسم”  اولاً در این موقعیت جایز نیست . ثانیاً ترجمه mind and soul به جان و هوش قدری ُ کم توجهی است. اندک آشنایی با فردوسی می توانست مترجم را به ” جان و خرد” رهنمون شود که هم زیباست و هم جا افتادگی هزار ساله دارد.

بد نیست نمونه ای هم  از به آذین  بیاوریم.:

الف- به آذین ترجمه هملت را از ترجمه فرانسه انجام داده است. یعنی زرافه متن اصلی در ترجمه به فرانسه شده است ” شتر” و ترجمه ” شتر” به فارسی شده است "شتر مرغ”.

ب-نمونه ای از ترجمه به آذین از هملت.

He smote the sledded polacks on the ice (I. i.66)

هنگامی که لهستانیان را با سورتمه هایشان در یخ تار و مار کرد.( ص ۱۷)

ج- ترجمه با "با سورتمه هایش" از به آذین انتظار نمی رفت. به آذین هم فارسی را شیرین می نوشت و هم ۷ سال در فرانسه تحصیل کرده بود و به زبان فرانسه وقوف علاقمندانه داشت ، خیلی هم با ذوق بود. "در یخ" هم ترجمه ای است بی معنی و گمراه کننده. نظر بنده این است که بجای "لهستانیان  را با سورتمه هایشان" بگوییم  "لهستانی های سورتمه سوار"

و "در یخ" را بگوییم "در آوردگاه یخ زده"  ..

امیدوارم نمونه های فوق دشواری ترجمه زبان شکسپیر را در جلوه های عادی آن آشکار کند چه رسد به ترجمه تشبیهات و استعارات.

ما همینجا از نفس افتاده ایم                      قله ها کار عقاب و کرکس است.


ماهنامه چهر‌ه‌های ماندگار
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان