کد خبر: ۱۷۷۷۲
تاریخ انتشار: ۰۸ تير ۱۳۹۹ - ۲۱:۴۸-28 June 2020
این یادداشت در ویژه نامه روزنامه اعتماد و در روز پنج شنبه دوم اسفند 1386 منتشر شده است.
خوردم زمين، تقصير ولتر بود. افتادم تو جوب، تقصير روسو بود*

انديشيدن به انقلاب، آن هم پس از آن، حتي اگر 30 سال بعد باشد، کار آساني نيست. بد و خوب يک انقلاب را تا هنوز زخم ها ترميم نشده اند و آن وعده هاي نخستين تحقق نيافته اند، نمي شود ارزيابي کرد. بايد يک «پس از آنً طولاني» طي شود تا انقلاب همچون يک امر نابهنگام يا يک محتوميت تاريخي، در يک روند قرار گيرد و پرداختن به آن ممکن شود؛ خير و شرش، اجتناب پذيري يا محتوم بودنش، اينکه عقبگرد بوده است يا حرکت به جلو و مباحثي از اين دست. هر انقلابي اين خصلت دوگانه را با خود دارد؛ آسيب مي رساند و سود نيز. تا زماني که حافظه ها فعال اند و از دريچه خاطرات خود به ديروز نگاه مي کنند نمي شود از انقلاب همچون پديده يي تاريخي از دلايل، روش ها و چشم اندازهايش صحبت کرد. اين است که تا اطلاع ثانوي که هنوز تکليف ها روشن نيست اظهارنظرات در اين باب يا از جنس خاطره نويسي است يا اظهار نظرات سياسي، يا جامعه شناسانه. همگي ناظر بر زمان کوتاه مدت. چيزي به نام تاريخ انقلاب منتفي است. واکنش ها غالباً از اين قرار است؛

1- يا سلب مسووليت از خود و به گردن اين و آن انداختن (اگر اکتور بوده باشي و در مظان اتهام)؛
- «ما تصميم گيرنده نبوديم. اصلاً يک جوري بود که نمي شد... هرچه کرديم نشد.»
2- يا به گردن ايده ها انداختن (اگر در زمان انقلاب جوان بوده باشي و پارتيزان اين و آن)؛
- «اساساً گفتمان غالب زمانه اين بود؛ رويکرد ايدئولوژيک، اتوپيک و... تازه همه اينها هم تحت تاثير تفکر چپ لنيني بود. هيچ کس نيست که بگويد تمام سرکوب هاي خونين انقلاب فرانسه به نام بورژوازي و ليبراليسم انجام شد. هنوز نطفه لنين هم شکل نگرفته بود. يا مثلاً دشمن خونين ايدئولوژي، ناپلئون بود که بساط جمهوريت را برچيد و امپراتوري مستقر کرد.
3- يا متولي گري است و خود را صاحب مطلق آن ديدن (وقتي که بر قدرت نشسته باشي) و نقش همه ديگران را ناديده گرفتن؛
- «اين يکي ستون پنجم امريکا، آن يکي ستون پنجم روسيه. يک عده هم روشنفکران کافه نشين».
4- يا خود را ملعبه پنداشتن و احساس تلخ بازي خوردن؛
- «بازي خورديم. تصميم گرفته بودند، زد و بست بود». و بدين ترتيب ناسزا مي گويند به اين موجودي که همه را مي خورد از جمله فرزندان خود را. فراموش مي کنند مشت هاي گره کرده شان را و فريادهاي الله اکبر را بر پشت بام ها و...
در همه اين واکنش ها، به جز واکنش آنهايي که خود را متوليان انقلاب مي دانند، يک وجه مشترک وجود دارد و آن حس دلخوري گفته و ناگفته از امروزً موجود است، دلخوري که ضرورت اتخاذ رويکردي انتقادي به ديروز و ديروزي ها را ضروري مي سازد. بايد به ريشه ها پرداخت و اين جست وجو براي يافتن ريشه ها- حتي اگر شکل و شمايل نظري دارد- هنوز که هنوز است فارغ از وجه عاطفي نيست. هم پرونده سازي است، هم ظاهر رويکرد تاريخي دارد، هم از نگاه فلسفي وام گرفته است و هم بوي تسويه حساب شخصي مي گيرد و بدين گونه است که مي بيني همگي به نوعي به دنبال باعث و باني اند. در غيبت امر تاريخي، براي مراجعه به ديروز، طبيعتاً حافظه ها فعال مي شوند. حافظه ها تکه- پاره، در معرض فراموشي و سايه روشن، دستخوش عواطف و مشروط به آگاهي ها مدام در حال تغيير. همگي فقط به ياد مي آورند و طبيعتاً فقط آنچه را که در ياد نگه داشته اند. مثلاً در مورد همين پرونده شريعتي در انقلاب مدت ها است که همگي- همه کساني که مذهبي بوده اند و انقلابي- دارند به ياد مي آورند که جوري، جايي متاثر از شريعتي پا به ميدان تغيير نظم موجود گذاشته بوده اند؛
- به ياد مي آورم سال پنجاه؛ سخنراني شريعتي را به نام پس از شهادت که شنيدم، مطمئن شدم با کشتن آن پاسبان، مستقيم به بهشت خواهم رفت. (مخملباف خطاب به نويسنده اين سطور مي گفت)
- به ياد مي آورم کتاب هاي شريعتي را در سال 54 مخفيانه پخش مي کرديم و به همين دليل دستگير شديم.
- به ياد مي آورم کتاب هاي شريعتي و اعلاميه هاي امام را در سطح شهر پخش مي کرديم.
- به ياد مي آورم، کتاب هاي شريعتي موجب همکاري من با سازمان مجاهدين شد.
- به ياد مي آورم، کتاب هاي شريعتي ما را به جبهه ها کشاند و با اينکه با پيروزي انقلاب وارد سپاه شدم.
- به ياد مي آورم که با خواندن کتاب هاي شريعتي، پس از انقلاب دستگير شدم.
- به ياد مي آورم که پس از انقلاب به خاطر بردن نام شريعتي در سر کلاس از مدرسه اخراج شدم و...
اين خاطرات را که کنار هم بگذاريم، تنها نتيجه قاطعي که مي شود گرفت اين است که با خواندن شريعتي، يک نسلي به دردسر افتاده و امروز دارد از خودش مي پرسد مي ارزيد يا نه؟ وقت آن است که شور به شعور بدل شود. در ميان همه اين به ياد آوردن ها من نيز- به عنوان يک جوان شانزده ساله آن زمان ها و نيز فرزند معلم آن زمان ها- چيز هايي را به ياد مي آورم که ذکرش ضروري است؛
به ياد مي آورم که در ميان انقلابيون جوان مذهبي آن روزگار عمدتاً رويکرد بسيار مشابه نسبت به شريعتي ديده مي شد. (مقصودم فقط آن طيفي از اين جوانان مذهبي است که کم و بيش با شريعتي نسبتي برقرار کرده بودند. وگرنه بودند جوانان مذهبي انقلابي که اساساً منکر خود شريعتي و اثراتش بودند يا اينکه خودش و اثراتش را انحرافي مي دانستند)؛
- شريعتي يک روشنفکر خرده بورژوا بود، يک روشنفکر محفلي و گريزان از عمل. در نهايت شايد بشود گفت مثلاً ماکسيم گورکي انقلاب، همين. از دل اين تفکر، خط بيرون نمي آيد. ايدئولوژي که شريعتي از آن حرف مي زد معطوف به عمل نبود و اصرارش به کار فرهنگي، بيشتر ترس از عمل مستقيم اجتماعي بود. نيروها را در حسينيه هرز مي داد. به همين دليل خودش گفته است که افتخارش در نهايت سبزي پاک کردن براي مجاهدين بوده است. نقشش بيشتر پشت جبهه يي بود. (پشت جبهه مجاهدين)
- در جبهه مقابل اين جوانان مذهبي، بودند جوانان انقلابي مذهبي که کم و بيش شريعتي را خوانده بودند و خود را متاثر از او مي دانستند اما درست مثل اولي ها معتقد بودند که شريعتي فقط شور بود و مي بايست با شعوري ديگر ترکيب شود وگرنه به تنهايي قابل اعتماد نيست. براي آنها شريعتي يک خاطره شورانگيز بود. يادم مي آيد مي شنيدم که بايد با دو بال حرکت کرد؛ شور و شعور. آنها نيز از شريعتي به عنوان يک پروژه ياد نمي کردند، فقط قبول داشتند که در اين پروژه موجود انقلابي که شعورً هدايت گر ديگري هدايتش را برعهده گرفته، نقشي بازي کرده است و البته مي گفتند که دستش درد نکند. اما شريعتي را به عنوان يک متفکر اسلامي، ناقض و مشکوک مي ديدند با ترجيع بند هايي چون رويکردش به اسلام رويکردي جامعه شناسانه و گزينشي بود، پايه هاي فلسفي متزلزل داشت، تفکرش التقاطي بود و... بسياري از اينان اعتراف مي کردند که دست در دست شريعتي وارد نهضت شده اند اما اصلاً و اساساً مدعي نبودند که پا به پاي او وارد ساخت نظام نيز شده باشند. براي آنها، همچنان که براي اولي ها، اگرچه در دو جبهه متخاصم، شريعتي يک پروژه فکري نبود. اولي ها در انقلابي بودن شريعتي شک داشتند و دومي ها در اسلامي بودن او. اکثر اصلاح طلبان امروز که از انقلابيون آن سال ها بودند همين اعتقاد را داشتند. در همان سال هاي پس از انقلاب، آنها به ياد مي آوردند که از شنيدن سخنان شريعتي به هيجان مي آمده اند اما نه بيشتر. اگر معترض مي شدي و با ذکر ايده يي از شريعتي، برخورد آنها را نقد مي کردي، در بهترين شکل مي شنيدي؛ گفته است که گفته باشد، انحرافي است و التقاطي. شريعتي براي آنها يک گفتمان يا يک پروژه نبود، در بهترين شکل يک حس عاطفي شورانگيز بود و همان موقع نيز اين شور را کافي نمي دانستند و در پي ترکيب اين حس با انديشه ها و دستگاه هاي نظري منسجم تري بودند و بر اساس همين ترکيب نوعي رفتار در برابر قدرت را سامان دادند. امروز که بسياري از اين انقلابيون سابق در تجربه مستقيم قدرت، به اصلاحات روي آورده اند و از همين منظر به نقد شريعتي مي پردازند، خود خلاف است. خود خلاف است چرا که با اين توهم آغاز مي شود که در تجربه بيست ساله خود در ذيل گفتمان شريعتي عمل مي کرده اند. ناگهان امروز به ياد آورده اند که طي اين سال ها و در تجربه اعمال قدرت انقلابي، در درک اتوپيايي از مدينه فاضله، در نگاه به نسبت دين و قدرت، دين و عدالت اجتماعي، لابد جايي- جوري تحت تاثير شريعتي بوده اند. آنها از آن بخشي که تحت تاثير شريعتي نبوده اند هيچ چيز به ياد نمي آورند. مشکل اساسي نقدهاي نظري که به شريعتي از سوي اين طيف مي شود همين است؛ بيشتر از حد، نظري است و هرگاه وجهه تجربي مي گيرد، بخش اعظم خاطرات به فراموشي سپرده مي شود. به ياد نياوردن تمامي خاطرات، اشکال اساسي رويکرد نظري اين طيف است. نکته ديگري را هم بايد گوشزد کرد؛ هزاران صفحه از آثار شريعتي اصلاً سال ها پس از مرگ شريعتي به چاپ رسيد و بسياري از کساني که خود را متاثر از او مي دانسته اند حداقل اين است که متاثر از صفحاتي از شريعتي بوده اند. شريعتي به عنوان يک تفکر و يک نوع رويکرد به سياست، قدرت، دين و نسبتش با هويت، هرگز مبناي استقرار نظام انقلابي ً اسلامي قرار نگرفت. گمان نکنم خود مسوولان هم چنين ادعايي داشته باشند. ذکر اين نکات البته به قصد انکار تاثير تکه پاره، عاطفي و البته گسترده شريعتي در انقلاب ايران نيست. بحثي اگر باشد در باب کيفيت اين تاثير است و طرح اين پرسش که تا کجا نقد پرونده تاريخي عملکرد خود را مي توان به پرونده شريعتي متصل کرد.
شريعتي براي بسياري شده است يک امکان يک فرصت. مثلاً کيسه بوکس که با کوفتن بر آن همه عقده هاي روزگارت را خالي کني. (بسياري از مردم کوچه و بازار؛ هر چه مي کشيم از دست اين شريعتي مي کشيم. حرف ياد اين و آن داد) مثلاً يک بت که با شکستنش احساس خوب و مشروع «خود ابراهيم پنداري» پيدا کني. (درست مثل ابراهيم گلستان که اخيراً دن کيشوتي، گيرم با يک تاخير چهل ساله، به جنگ هرچه نام و نشان روشنفکري در اين مملکت بود رفت) زندي پور در بازجويي ها همين را به شريعتي گفته بود؛ بت شده يي مي شکنيمت. شايد هم يک اسطوره که با کشاندنش به تاريخ، تاريخ معاصر خودمان، اميدوار شويم به خلاصي از شر خيلي از انحرافات تاريخي... (دق کرد و مرد و بيخودي شايعه مي کنند او را کشته اند. ساواکي بود مي گويند مخالف شاه بود و...) طي اين سال ها، شريعتي فرصتي بوده است غنيمت تا در زد و خورد با او يا همنشيني همدلانه با او فرصت هايي پيدا کنيم براي فکر کردن به خود، تسويه حساب با خود، اميدوار شدن به خود يا بيزار گشتن از خود و... شايد چندان مهم نباشد که در اين نسبت هايي که به او مي دهيم عادلانه رفتار مي کنيم يا خير. (تا اطلاع ثانوي نمي شود با شفافيت به ديروز نظر انداخت، همه چيز را گفت و مثلاً هر چه دلتنگت مي خواهد. همين که به بهانه نقد شريعتي مي شود خيلي حرف ها را زد، باز هم بايد قدردان او بود) مهم اين است که نيت مان در اين نقد ديروز تاريک پرخطا، گام برداشتن به سوي فردايي روشن تر باشد؛ فردايي که يا شريعتي توان آن را خواهد داشت که پابه پاي ما بيايد و از خود اعاده حيثيت کند يا از نفس مي افتد و پشت در هاي زمان خواهد ماند. عجالتاً، شريعتي در اين سي سالي که از انقلاب مي گذرد و از مرگ اش (گفتم مرگ تا همه دوستداران حقيقت و اسطوره شکنان امروز باز به خشم نيايند) مدام همين دور و بر است. همين نزديکي ها و ما را به واکنش وامي دارد. موقعيت شريعتي در جامعه امروز، بسيار فراتر از موقعيت يک تئوريسين است، تئوريسيني در ميان ديگران. حيات و ممات او و بسياري از حرف هايش او چنان با تجربه هاي تراژيک و نيز شادمانه معاصر ما پيوند خورده که به سادگي نمي توان در پرداختن به او غيراحساساتي حرف زد و مثلاً بي طرفانه و علمي. اينکه در دفاع از او شورمندانه و عاطفي سخن گفته شود شايد قابل فهم باشد ( و جالب اينکه بيشتر دوستداران شريعتي متهم به اين شورورزي و تعصب هستند و توضيحات و تفاسيرشان هر چند مستند ناديده انگاشته مي شود) اما مي بينيم که در نقد او، حتي در علمي ترين و استدلالي ترين شکلش، چيزي از شور و شيدايي چاشني مي شود (و غالباً عالمانه و حکيمانه تلقي مي گردند.) مثل همين منتقدي که نقدهايش به شريعتي، درست شبيه اکتشاف برق است توسط پرسوناژ داستان صدسال تنهايي گارسيا مارکز آن هم هشتاد سال پس از کشف برق. مثلاً اينکه شريعتي احساسي، اغراق گو و جاعل تعبير است (شريعتي خود مسووليت اين هر سه خصيصه را بر عهده گرفته است، به خصوص خصلت زيباي «جاعل تعبير» را. ) يا اينکه رويکرد ايدئولوژيک او به دين، بديل سازي بوده است براي مارکسيسسم (حداقل بيست سال از اين نقد مي گذرد و حق تاليفش متعلق به داريوش شايگان در کتاب انقلاب مذهبي چيست) يا اينکه اطلاعاتش کم، پايه هاي نظري و فلسفي اش ضعيف است و بر علوم نظري تسلط ندارد (از اين يکي نقد هم سي سال مي گذرد) و... اين شور و شيدايي را همچنان در اينجا و آنجاي آثار منتقدان شريعتي (در هر جبهه يي) مي توان يافت. مثلاً ناگهان مي بيني محقق مورخ آکادميک فيلسوفي که براي هر تعبيري چندين صفحه رفرنس ضميمه مي کند در نقد شريعتي خود را معاف از رفرنس مي داند و سخنانش رنگ فتوي مي گيرد و ناگهان مي بيني محقق مورخ مستندگوي فيلسوف مآب ما نيز خونسردي خود را از دست مي دهد و دلخور مي شود از اينکه حرکت رو به رشد تکاملي تاريخ معاصر ما توسط غول شاخداري چون شريعتي متوقف مانده است. حال تو بيا و با هزار سند و مدرک ثابت کن که اي مورخ، حرکت تاريخ را هيچ کس نتوانسته است يک تنه متوقف کند، نه به نام مذهب، نه به نام ايدئولوژي و... چنانچه برعکسش نيز ممکن نيست يعني ممکن نيست که به نام مخالفت با اين همه هم بتوان يک تنه موتور متوقف مانده تاريخ را به حرکت دوباره واداشت.
بگذريم. درباره شريعتي و نسبت اش با انقلاب- نه هر انقلابي، همين انقلاب خودمان - عمدتاً چهار واکنش را مي شنويم؛
الف- خودش خوب بود، نقشش بد.
ب- خودش بد بود، نقشش خوب
پ- خودش بد بود و نقشش بدتر.
ج- خودش خوب بود و نقشش بهتر (و البته اين دسته بيشتر اميدوار به آينده اند.)
براي بازتعريف موقعيت شريعتي در ميانه اين واکنش ها چه بايد کرد؟ بايد دل آنهايي را که از انقلاب آسيب ديده اند به دست آورد يا دل آنهايي را که از انقلاب سودي برده اند. شريعتي چه به عنوان تفکر و چه به عنوان شخص با هر دو طيف اشتراکاتي دارد. اما به رغم آن همدردي و اين همدلي، چنين پيداست که او دارد راه خودش را مي رود. (همين کنش ها و واکنش ها نشان مي دهد که هنوز از پا نيفتاده است معلوم نيست. اين موجود احساساتي رمانتيک اغراق گوي جاعل تعبيري که نه حرف هايش پايه و اساس فلسفي داشت و نه بر علوم نظري تسلط داشت، نه از تاريخ چيزي سرش مي شد، نه بر خلاف ادعايش جامعه شناسي خوانده بود، نه مدرک درست حسابي دانشگاهي گرفته بود (تازه با آن معدل پايين اش) نه دين را مي شناخت و نه دنيا را، نه غرب را و نه شرق را و اصلاً خودش مرد و نه اينکه کشته باشندش، چگونه همچنان راه مي رود و مدام بر سر راه ما قرار مي گيرد؟ پس چرا دست از سر ما بر نمي دارد يا ما چرا دست از سر اين محتضر بر نمي داريم؟ دست از سر اين آدمي که همه چيزش شايعه است. (از مرگش گرفته تا سوادش) اصلاً راست مي گويند منتقدان شريعتي. دليلش همان شوري است که او داشت و ما جان هاي فسرده خسته بر سر عقل آمده پر مصلحت خسته زخم خورده از روزگار، فاقد آنيم. نام ديگر آن شور، تفکر است؛ تفکري که به تعبير زيباي سودهير کاکار متفکر و روانشناس برجسته هندي تبار، محصول گفت وگوي «مغز است و قلب است و معده»، به قصد بود کردن نابوده يي، به قصد تغيير دادن واقعيت و به اميد ساختن آن بايد باشدي که نيست. براي اين سه کار سواد لازم است اما کافي نيست. قلب و معده را نيز بايد به کار انداخت تا بشود تفکر. براي اين سه کار تفکر لازم است. شور و شعور به شرط آنکه از جنسي مشترک باشند.
---------------------------------
ہيکي از شعارهاي انقلاب فرانسه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان