کد خبر: ۱۷۵۸۷
تاریخ انتشار: ۰۱ تير ۱۳۹۹ - ۱۴:۰۵-21 June 2020
مطالعه کتاب «نبرد من» می‌تواند به شناخت دقیق و جزئی ریشه‌ها و علل تنفر و دشمنی آدولف هیتلر با نظام حکومتی سوسیال دموکرات و دلیل یهودی‌ستیزی این‌چهره مهم قرن بیستم بیانجامد.
عصراسلام: آدولف هیتلر رهبر آلمان نازی در سال‌های جنگ جهانی دوم، نیازی به معرفی ندارد. هیتلر را عموما به یهودستیزی، دشمنی با مارکسیسم و جاه‌طلبی سیاسی می‌شناسند اما این موارد، همان‌طور که اشاره شد، عمومی هستند و برای شناخت تخصصی و جزئی‌نگر رهبر رایش سوم، باید سراغ کتاب مهم او یعنی «نبرد من» رفت که در حکم کتاب مقدس دلسبتگان حزب نازی در آلمان بود. 

چرخش چرخ روزگار همیشه عبرت‌آموز است اما عبرت‌آموزان همیشه اندک هستند و متاسفانه به واقعیات تاریخی جالب و متضادی مانند برهه‌ای که «نبرد من» در آلمان به هر زوج تازه ازدواج‌کرده هدیه می‌شد و برهه دیگری که طی آن، عرضه همین‌کتاب به‌مدت ۷۰ سال یعنی تا سال  ۲۰۱۵ در آلمان ممنوع بود.

به‌جز عبرت‌آموزی باید این‌نکته را هم به‌صورت تذکر به مخاطبان این‌مقاله ارائه کنیم که نگاه مقطعی به تاریخ به‌ویژه تاریخ غرب و سده‌های اخیرش، اشتباهی بسیار بزرگ است. به‌عنوان نمونه اگر فکر کنیم فرانسه‌ای که در سال‌های جنگ جهانی دوم به اشغال آلمان نازی درآمد و گروه‌های مقاومت زیرزمینی‌اش (مثل فیلم ارتش سایه‌ها) به مبارزه با ظلم و ستم نازی‌ها پرداختند و مظلوم بوده‌اند؛ دچار اشتباه شده‌ایم. چون فرانسه مظلوم در جنگ جهانی دوم، در جایگاه ظالمْ در جنگ جهانی اول قرار داشت و پیش از جنگ اول هم بارها مناطقی از آلمان را به اشغال درآورده بوده است. حملات ناپلئون و چندپاره‌کردن امپراتوری آلمان هم از دیگر حقایق تاریخی موجود بین فرانسه و آلمان است. بنابراین در تلاش هستیم بدون داشتن غرض و جانبداری، روابط تاریخی بین دو کشور بزرگ اروپایی را [که یکی از عقبه‌های فکری هیتلر است] در نظر داشته باشیم.

در این‌مطلب، ترجمه مهدی افشار از «نبرد من» را که چند سال پیش توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه منتشر شد، مبنای کار قرار می‌دهیم. قسمت اول‌ِ مطلب هم ضمن ارائه یک‌نمای کلی از کتاب «نبرد من»، به بررسی ۳ فصل ابتدایی آن می‌پردازد. فصل‌های اول تا سوم کتاب، به‌ترتیب با این‌عناوین نامگذاری شده‌اند: «در خانه پدری»، «سال‌های تحصیل و رنج در وین» و «شکل‌گیری تفکرات سیاسی از اقامتم در وین». به‌این‌ترتیب باب مجموعه‌مطالبی را با تیتر فرعی«هیتلرشناسی با کتاب» آغاز می‌کنیم.

* ۱- مقدمه

هیتلر در همان ابتدای پیشگفتارش بر کتاب، از لفظ جنبش استفاده می‌کند و می‌گوید می‌توان از این‌کتاب، مطالب بیشتری نسبت به رساله‌های صرفا نظری آموخت. به استفاده از لفظ جنبش در این‌کتاب، بیشتر خواهیم پرداخت اما در همان سطرهای اولیه پیشگفتار، نویسنده ۴ بار از آن استفاده کرده است. او در همان ابتدا یکی از اهدافش را برای نوشتن «نبرد من» مقابله با جعلیات افسانه‌ای عنوان می‌کند که مطبوعات یهودی علیه‌اش نوشته‌اند. بنابراین نوشتن این‌کتاب برایش لازم و ضروری بوده است. علاوه بر جنبش، هیتلر از لفظ «رستاخیز مردم...» هم استفاده کرده که در پیشگفتار، اشاره مستقیمش به اعدام معترضانی است که سال ۱۹۲۳ مقابل سالن فلدرن در حیاط ورودی وزارت جنگ (شهر مونیخ) اعدام شدند. تعبیر هیتلر هم، این است که به جرم ایمان راستین‌ به رستاخیز مردم کشورشان، این‌اتفاق افتاده است. جالب است که میان اسامی این‌افراد که هیتلر به آن‌ها ادای احترام کرده، افراد یهودی هم مانند کارل کوهن ( که یک سرپیشخدمت بوده) هم دیده می‌شود.

از پیشگفتار کوتاه هیتلر که بگذریم، مقدمه مترجم انگلیسی کتاب (جیمز مورفی) اهمیت پیدا می‌کند که اعتقاد داشته هیتلر، تحت فشارهای عاطفی ناشی از حوادث تاریخی زمان خود، «نبرد من» را نوشته است؛ یعنی زمانی که دوره حقارت شدید آلمانی و تا حدودی استمرار وقایعی بوده که طی یک قرن گذشته بر این‌کشور رفته بوده است. اشاره جیمز مورفی به همان مسائل تاریخی است که پیش از مقدمه درباره آلمان و فرانسه به‌ آن‌ها اشاره کردیم؛ یعنی بلاهایی که فرانسه طی ۱۰۰ گذشته این‌کتاب، سر آلمان آورده بوده است؛ از ناپلئون به این‌سو. و همین‌جاست که باید به کینه موجود بین آلمان و فرانسه توجه داشت. یکی از مسائل تاریخی هم که در افروخته‌تر شدن آتش این‌کینه تاثیرگذار بوده، حمله فرانسه به آلمان در سال ۱۹۲۳ و اشغال منطقه روهر بوده است. در آن‌مقطع، فرانسه چند شهر آلمانی منطقه راین را هم اشغال کرد و حقوق بین‌المللی را نقض کرد؛ طوری‌که بریتانیا هم به رفتار فرانسه اعتراض کرد. فرانسه در آن‌سال‌های نکبت آلمان پس از جنگ اول، به آتش‌افروزان و به قول مورفی آشوبگران، رشوه و هزینه مادی می‌داده تا آرامش آلمان را بیش از پیش به‌هم بریزند. یکی از حرکت‌هایی هم که هیتلر از آن زخمی بوده، تلاش برای جدایی از آلمان و تاسیس پادشاهی کاتولیک با حمایت فرانسه در منطقه باواریا بوده است.

هیتلر و اریش لودندورف، با کمک هم تظاهراتی را ترتیب دادند که تظاهرات به خشونت و درگیری کشیده، و استخوان ترقوه هیتلر دچار شکستگی شد. در نتیجه این‌حادثه هم، دستگیر و به ۵ سال حبس در دژ نظامی لندزبرگ ام لیش منتقل شد. این‌اتفاق در ۲۶ فوریه ۱۹۲۴ رخ داد و هیتلر ۱۳ ماه زندانی بود. در این‌مدت جلد اول یا بخش اول نبرد من را نوشتدرکل، یکی از مسائل مهم تاریخی که مترجم انگلیسی «نبرد من» در مقدمه‌اش به آن اشاره کرده و نباید از آن غافل شد، تلاش فرانسه در سال‌های پس از جنگ اول، برای تکه‌تکه کردن کامل آلمان است که از جمله وقایعی است که زمان وقوع‌شان به نگارش کتاب «نبرد من» بسیار نزدیک بوده و این وقایع، بخشی از همان فشارهای عاطفی وارد بر هیتلر هستند. بخشی از این غلیان‌های عاطفی ناشی از اتفاقات و شکست‌هایی است که در جنبش و مخالفت‌های هیتلر با جدایی‌های بخش‌های آلمان رخ داد و در خلال آن‌ها هیتلر و اریش لودندورف، با کمک هم تظاهراتی را ترتیب دادند که تظاهرات به خشونت و درگیری کشیده، و استخوان ترقوه هیتلر دچار شکستگی شد. در نتیجه این‌حادثه هم، دستگیر و به ۵ سال حبس در دژ نظامی لندزبرگ ام لیش منتقل شد. این‌اتفاق در ۲۶ فوریه ۱۹۲۴ رخ داد و هیتلر ۱۳ ماه زندانی بود. در این‌مدت جلد اول یا بخش اول نبرد من را نوشت. بخش اول این‌کتاب تا پایان فصل دوازدهم است.

مترجم انگلیسی کتاب می‌گوید در مقطع زمانی مورد اشاره، نامیدن فرانسه به‌عنوان دشمن ابدی و سرسخت آلمان به‌هیچ وجه اغراق‌آمیز نبوده است و خلاصه این‌که تمام ویرانی‌های آلمان در آن‌دوران، ناشی از تجاوزات فرانسه بوده است. این‌مترجم در این‌زمینه کنایه‌ای هم دارد که هم‌سو با نگارنده این‌مطلب و اشاره‌ای است که پیش از مقدمه داشتیم: «از آن‌جا که چنین وقایعی متعلق به گذشته‌ای فراموش‌شده است، هیچ‌کس خواستار یادآوری آن‌ها نیست.»

در مرحله مقدماتی که برای تحلیل «نبرد من» آماده می‌شویم، باید به یک واقعیت تاریخی دیگر توجه کنیم و آن‌ هم این‌که تشکیل دومین امپراتوری آلمانی در سال ۱۸۷۱ پس از جنگ فرانسه با پروس رخ داد که اولین‌گام برای متحدکردن دوباره ایالت‌های آلمان در یک امپراتوری پس از سرنگونی ناپلئون بود. در چنین‌شرایطی، اتحاد بخش‌ اتریش آلمانی و امپراتوری آلمان، روی بیسمارک بود اما تا زمانی که هیتلر در ۱۹۳۸ آن را به حقیقت تبدیل نکرد، در حد یک رویا باقی مانده بود. همچنین جا دارد پیش از ورود به بحث نقد و بررسی فصل‌های کتاب، نیم‌نگاهی به کلیدواژه‌های مهمی که هیتلر در این اثر به کار برده، داشته باشیم:

یهودیان، سلوک من با اراده قادر متعال، فاسدان، حفظ نژاد و مردم ما، استقلال سرزمین پدری، تحقق ماموریتی که خداوند به عهده مردم ما گذاشته، استاد اعظم دروغ (منظورش یهودیان است)، خواست و اراده خالق ابدی، نگرش ایده‌آلیستی، عذاب الهی، مظهر شیطان و نماد شر (یهودیان)، پرولتاریا، کاتولیک، پروتستان و ...

* ۲- بررسی فصل اول _ در خانه پدری

هیتلر در ابتدای این‌فصل، محل تولدش را خوش‌یمن می‌داند چون شهر کوچکی بوده که دقیقا در مرز میان اتریش و آلمان واقع شده بوده و ضمن بیان همین جملات است که می‌گوید آلمان و اتریش باید دوباره به یک میهن آلمانی تبدیل شوند؛ حتی اگر این‌خواسته از نظر اقتصادی امری نامطلوب باشد. جالب است که جملات ابتدایی هیتلر در کتاب، اخلاقی هستند و مخاطب را به سمت این‌باور که او مردی اخلاق‌گرا بوده سوق می‌دهند اما در همان صفحه اول از فصل اول کتاب، می‌گوید به سیاست استعماری معتقد است؛ اما نه در حالت عادی بلکه فقط هنگامی که حکومت و قلمرو رایش، تمام مردم آلمانی‌تبار را شامل شود و بداند قادر به تامین معاش و زندگی آن‌ها نیست. خلاصه این‌که هیتلر در همان ابتدای کتاب، شهر کوچک مرزی «برانائو-اَم- این» را نماد وظیفه‌ای خطیر و بزرگ می‌داند؛ مفهومی شبیه به «ماموریت برای وطنم». او در همین فرازهای ابتدایی کتاب به نکبت صد سال گذشته آلمان به‌خاطر سیاست‌های فرانسه، تحقیر شدید سرزمین پدری و شهید آلمان (یعنی همین شهری که او در آن متولد شده و نام یکی از کشته‌شدگان در راه آلمان روی آن است) اشاره می‌کند.

پیشوای نازیان در معرفی بیشتر خود به استعداد خدادادی‌اش برای سخن‌گفتن می‌پردازد که از سنین مدرسه در او شروع به رشد کرده و به این‌ هم اشاره دارد که بارها از نظر عاطفی، تحت عظمت و شکوه مناسک مذهبی قرار گرفته است. بخش‌های قابل‌توجهی از فصل اول کتاب، مربوط به چگونگی شکل‌گیری خانواده‌اش و سختی‌هایی که پدرش برای رسیدن به شغل کارمندی دولت متحمل شده، هستند؛ همچنین مناقشات و اختلاف‌نظرش با پدر برای این‌که تبدیل به یک کارمند نشود. او می‌خواسته وقتش را برای خود تنظیم کند و خلاف میل پدر، هیچ‌تمایلی برای کارمندشدن نداشته است. بین این‌مطالب، موضوعات تاریخی هم مطرح می‌شوند؛ از جمله این‌که آلمان‌ها این شانس را نداشته‌اند که متعلق به امپراتوری بیسمارک باشند و این‌، امری بوده که او در کودکی توانایی درکش را نداشته است. بهترین دروس هیتلر در مدرسه، جغرافیا و تاریخ عمومی بوده و در بحث و جدل‌هایش با پدر به‌طور صریح اشاره می‌کرده که امکان ندارد چیزی جز یک نقاش بشود و در رشته دیگری تحصیل نخواهد کرد! نگاه هیتلر به گذشته و نوجوانی، هنگام نوشتن جلد اول «نبرد من»‌ منجر به این‌می‌شود که دو واقعیت در نظرش برجسته بیایند: یک، ناسیونالیست شده و دو، آموخته معنای واقعی تاریخ را درک کند.

۲-۱ پاسخ یک سوال: چرا هیلتر اتریشی، عاشق میهن آلمان بود؟

رویای تشکیل حکومت واحد آلمانی که اتریش (زادگاه هیتلر) هم جزئی از آن باشد،‌ از کودکی و سال‌های مدرسه در درون این‌شخصیت شکل گرفته است. او به سنین نوجوانی و نبردی که بین ملیت‌های موجود در اتریش قدیم وجود داشته، اشاره می‌کند و می‌گوید در این‌نبرد شرکت کرده و علی‌رغم تنبیه به‌خاطر نخواندن سرود ملی اتریش، سرود ملی آلمان را خوانده و یا مثلا با دوستانش به آلمانی سلام و علیک کرده است. او همچنان با نگاهش به سمت گذشته و دوران نوجوانی، مفهوم ناسیونال آن‌زمان را با مفهوم معاصر آن (زمان نوشتن نبرد من) متفاوت می‌خواند؛ تفاوتی بین وطن‌پرستیِ پادشاهی، و ناسیونالیسمِ مبتنی بر مفهوم توده مردم. این‌مفهوم توده مردم، چندین‌مرتبه مورد تاکید هیتلر قرار می‌گیرد و جا دارد به تذکری که جیمز مورفی در مقدمه‌اش بر کتاب داده، توجه کنیم که در آن به علاقه هیتلر به واژه «دولت مردمی» و مفاهیمی از جمله جامعه مردمی که او در تقابل با سوسیالیسم قرارشان می‌داده، توجه کنیم. شاید این‌سوال برای خیلی از افرادی که نام هیتلر و رویکرد متعصبانه ناسیونالیستی‌اش را شنیده‌اند، به وجود آمده باشد که یک اتریشی چرا تا این‌حد حس ناسیونالیستی شدیدی نسبت به آلمان داشته است. پاسخ این‌سوال این است که چنین باور قطعی و ثابتی در ذهن او شکل گرفته بوده که «فروپاشی امپراتوری اتریش شرط اول برای دفاع از آلمان است؛ علاوه بر این، آن احساس ملی به‌هیچ‌وجه با میهن‌پرستی پادشاهی یکسان نیست؛ سرانجام و فراتر از همه، مقدر شده بود تا خاندان هابسبورگ برای ملت آلمان بدبختی به ارمغان آورد.» (صفحه ۳۳) هیتلر می‌گوید در اثر شکل‌گیری چنین ادراک و باوری در درونش، در او احساس عشقی شدید نسبت به وطن آلمانی _ اتریشی و نفرتی عمیق نسبت به دولت اتریش برانگیخته شد. این نفرت را می‌توان در بسیاری از جملات و سطرهای فصول دوم و سوم کتاب «نبرد من» هم مشاهده کرد که به آن‌ها خواهیم پرداخت.

اما یکی از مسائل تاریخی که خشم هیتلر را برمی‌انگیخته‌، تجزیه کشور هابسبورگ در سال ۱۹۱۸ و جدا افتادن بخش‌ها یا تکه‌های آلمانی این‌کشور از یکدیگر است. چیزی که او در مواجهه با این‌وضعیت به آن پناه می‌برد، مطالعه تاریخ یا به قول خودش «هنر مطالعه و فراگیری تاریخ» است که به واسطه آن خاطره استاد تاریخش و روایت‌های باشکوه این‌استاد که گاهی باعث حلقه‌زدن اشک در چشمان شاگردانی چون هیتلر می‌شده، بیان می‌شود. در نتیجه رویکرد جذاب و شوق‌انگیز این‌استاد تاریخ از مطالعه تاریخ و اشاراتش به گذشته باشکوه آلمان، باعث می‌شود هیتلر به تاریخ علاقه‌مند شود. در همین‌راستا هیتلرِ علاقه‌مند به تاریخ که در حال نوشتن «نبرد من» است در سطور پایینی صفحه ۳۲ کتاب، تحلیل خود را از شروع جنگ جهانی اول،‌ این‌چنین بیان می‌کند: «در این‌اتحاد ناخوشایند میان امپراتوری جوان آلمان و دولت موهوم اتریش، نطفه جنگ جهانی و هم‌چنین فروپاشی نهایی بسته می‌شد.»

هیتلر می‌گوید آن‌تفکر تاریخی که بر اثر مطالعه کتاب‌های تاریخ در مدرسه در او ایجاد شد، هرگز رهایش نکرد. او به قول خودش درس سیاست نخواند بلکه اجازه داد سیاست او را آموزش دهد. تفسیر این‌جمله، همان رفتن‌هایش به مجلس نمایندگان اتریش و تماشای اتفاقات مجلس و گفتگوهای درون آن است؛ و یا همه درس‌های دیگری که از مواجهه نزدیک با سیاست گرفته است. درباره زندگی‌ شخصی‌اش هم در نوجوانی باید به این‌واقعیت اشاره کنیم که در کشاکش‌های انتخاب آینده‌اش (قبول کردن شغل دولتی یا نقاش‌شدن) که با پدرش داشته، پدر را در ۱۳ سالگی از دست می‌دهد و ۲ سال بعد هم،‌ از مادر یتیم می‌شود. در نتیجه به قول خودش با عزمی راسخ‌تر (از گذشته) در قلبش، عازم وین می‌شود و مطالب دومین فصل کتاب «نبرد من» درباره سال‌های سخت او در جوانی (تحصیل و رنج در وین) هستند

* ۳- بررسی فصل دوم _ سال‌های تحصیل و رنج در وین

در فرازهای ابتدایی فصل دوم کتاب، آن‌چه به‌جز تاریخ و مستندات زندگی هیتلر جلب توجه می‌کند، مفهوم «ساختن» در ذهن مهندس‌گونه و نزد اوست: «وقتم را صرف دیدار از ساختمان‌های عمومی مختلف می‌کردم و همیشه این ساختمان‌ها بودند که توجه ویژه مرا جلب می‌کردند.» همچنین «به نظر می‌رسید که استعدادم در طراحی و نقشه‌کشی معماری بیش‌تر از نقاشی است.» بنابراین می‌توان گفت طرح و نقشه ساختمان نازیسم و حکومت رایش سوم به‌نوعی سال‌ها پیش از شروع جنگ جهانی دوم و حتی ۱۹۳۳ که هیتلر به مرور قدرت را به دست می‌گرفت، در ناخودآگاه وی شکل می‌گرفته است. مردود شدن در آزمون مدرسه نقاشی و در عوض، هدایتش به سمت مدرسه معماری از جمله اتفاقات مهم جوانی هیتلر هستند و مفاهیم جنگیدن و تقدیر که در کنار روایت این‌اتفاق می‌آیند، موید ذهن اساطیری هیتلر هستند چون هر دو، یعنی جنگ و تقدیر از جمله مولفه‌های تراژدی‌های باستانی هستند و هیتلر هم ذهنیت اسطوره‌ای و افسانه‌ای داشته است. این‌رویکرد را می‌توان در جملات پایانی اولین‌صفحه فصل دوم «نبرد من» هم مشاهده کرد: «در آن‌زمان نقش تقدیر را در زندگی سخت و جدی می‌پنداشتم؛ اما اکنون در سرنوشتم آثار خردمندانه مشیت الهی را می‌بینم.» (صفحه ۳۶) و این‌جمله از صفحه ۳۷: «شکرگزارم که به دنیای فقر و بدبختی افتادم تا بتوانم مردمی را بشناسم که بعدها برای‌شان جنگیدم.»

او در سال‌های سختی و تنهایی وین، به جز مطالعه دروس معماری و به‌ندرت تماشای اپرا که به‌خاطرش از غذای روزانه‌اش می‌گذشته، سرگرمی دیگری جز مطالعه و کتاب‌خواندن نداشته است. نکبتی که پیش از جنگ جهانی اول در وین وجود داشته و شاید یکی از علل شکل‌گیری جنگ بوده، از زبان هیتلر این‌گونه توصیف می‌شود:‌ «فقر مطلق رودرروی ثروث طبقه اشراف‌زاده و تاجر قرار گرفته بود. هزاران بیکار مقابل کاخ‌های خیابان "رینگ شتراسه" پرسه می‌زدند و در پایین خیابان تریومفالیس اتریش قدیم، افراد بی‌خانمان در تاریکی و کثافت کانال در هم می‌لولیدند.»

۳-۱ شروع اشارات به دو خطر مهم: مارکسیسم و یهودیت

از همین‌فصل دوم است که هیتلر به دو خطر مهم برای مردم آلمان،‌ یعنی مارکسیسم و یهودیت اشاره می‌کند. این‌دوعامل، در فرازهای زیادی از کتاب، موازی هم هستند اما در فرازهایی با اشاراتی که هیتلر دارد، به یکدیگر می‌رسند. از نظر او، وجود این‌دوعامل برای بقای مردم آلمان خطرناک است. نکته مهمی که از مطالعه فصل دوم «نبرد من» می‌توان گرفت، این است که هیتلر مردی سختی‌دیده بوده و جایگاهی را که به دست آورده، به مدد سختی و به قول خودش جنگیدن به دست آورده است. او در سال‌های سختی و تنهایی وین، به جز مطالعه دروس معماری و به‌ندرت تماشای اپرا که به‌خاطرش از غذای روزانه‌اش می‌گذشته، سرگرمی دیگری جز مطالعه و کتاب‌خواندن نداشته است. نکبتی که پیش از جنگ جهانی اول در وین وجود داشته و شاید یکی از علل شکل‌گیری جنگ بوده، از زبان هیتلر این‌گونه توصیف می‌شود:‌ «فقر مطلق رودرروی ثروث طبقه اشراف‌زاده و تاجر قرار گرفته بود. هزاران بیکار مقابل کاخ‌های خیابان "رینگ شتراسه" پرسه می‌زدند و در پایین خیابان تریومفالیس اتریش قدیم، افراد بی‌خانمان در تاریکی و کثافت کانال در هم می‌لولیدند.» خلاصه کلام آن‌که هیتلر، وین در آغازِ قرن بیستم را شهری می‌داند که شرایط اجتماعی ناعادلانه‌ای دارد و ثروتمندان و فقرایش، تضادی وحشیانه با یکدیگر دارند. ویژگی عدم ثبات در امرار معاش دائمی، ناخوشایندترین خصوصیت نظام اجتماعی_سیاسی اتریش آن‌زمان از نظر آدولف هیتلر است.

توصیف نکبتی که باعث شکل‌گیری جنگ جهانی اول شد و همچنین روایت سال‌های سخت تحصیل معماری در وین، باعث می‌شود هیتلر به بحث تفاوت طبقات بورژوا و کارگر، نوکیسه‌گان و تضادهای اجتماعی بپردازد. او معتقد است طبقه بورژوا به‌هیچ‌وجه از نظر اقتصادی پولدار نیست و شکافی که آن را از طبقه کارگر جدا می‌کند، عمیق‌تر از آن است که مردم فکر می‌کنند. علت این‌جدایی هم خصومت بین دو طبقه و به‌عبارت بهتر ترسی است که بر بورژواها غالب است. او معتقد است تنها تمایز بورژواها با طبقه کارگر نه پول و سرمایه،‌ که همین ترس است؛ ترس از این‌که ممکن است به وضعیت سابق خود بازگردند یا با طبقه کارگر به‌طور یکسان انگاشته شوند. او در تعریف‌اش از افراد نوکیسه در اجتماع هم جملاتی دارد که گویی در وصف خودش بیان می‌شوند: «منظورم از نوکیسه کسی است که خود را با سعی و تلاش از طبقه‌ای که متعلق به آن بوده به طبقه اجتماعی بالاتر رسانده است. چنین فردی عموما فردی بی‌ترحم و بی‌شفقت است، زیرا به جهت تجربیات تلخی که داشته نسبت به دیگران احساس همدلی ندارد. جنگ او برای بقا، حساسیتش را نسبت به بدبختی افرادی که پشت سر نهاده، از بین برده است.» البته نکته‌ای باعث می‌شود این‌جملات تعریف شخصیتی مانند هیتلر نباشد، این است که او از نظر طبقاتی رشد نکرد بلکه با سلسله‌مبارزاتی ناسیونال‌سوسیالیستی جایگاه سیاسی خود را ارتقا داد. توجیهی هم که خود هیتلر چندسطر بعدتر دارد، این‌چنین است: «سرنوشت با من مهربان بوده است. شرایط مرا مجبور کرد تا به همان فقر و ناامنی اقتصادی بازگردم که پدرم در سال‌های جوانی‌اش بر آن غلبه یافته بود و بنابراین چشم‌بند دانش خرده‌بورژوازی از چشمانم برداشته شد.» اما چندصفحه بعدتر او نکته‌ای را گوشزد می‌کند که گویی هشدار و زنگ‌خطری برای خودش بوده است: «انسانی که عادات سخت‌کوشی طبیعی دارد، در کلِ نگرشِ خود نسبت به زندگی، بی‌احتیاط شده و تدریجا آلت دست افراد نادرستی می‌شود که از او برای پیشبرد اهداف خلاف و بی‌شرمانه خود سوءاستفاده می‌کنند.» بنابراین هیتلر سعی می‌کند، این‌چنین نباشد و این‌اشاره‌اش هم به‌طور مستقیم، به افرادی است که بیکاری یا شرایط بد اقتصادی باعث می‌شود، حضور در یک اعتصاب که ممکن است برای ویرانی و از بین رفتن نظم اجتماعی کشورشان طراحی شده باشد، برایشان فرقی ندارد.

هیتلر در میان سطور و جملات مربوط به روایاتش از حضور در وین، از عبارت «نبرد برای بقای خود» در جامعه بلبشوی این‌شهر استفاده می‌کند و می‌گوید تنها شیوه‌ای دوگانه در آن‌زمان وجود داشته که با استفاده از آن می‌شد به شرایط بهبود داد: اول، خلق شرایط بنیادی بهتر برای رشد اجتماعی _ از طریق ایجاد حس مسئولیت اجتماعی بین توده‌های مردم _ و دوم درآمیختن این حس مسئولیت اجتماعی با یک عزم بی‌رحمانه _ برای ریشه‌کن‌کردن غده‌هایی که امکان درمانشان وجود ندارد _ . همین عامل دوم است که مقدمات شکل‌گیری دیکتاتوری و حکومت وحشت را در هیتلر می‌سازد. او از یک عزم بی‌رحمانه برای حذف غده‌هایی که امکان بهبودی‌شان وجود ندارد، صحبت می‌کند و مشخص است که در عزم بی‌رحمانه، جای هیچ‌دلسوزی و ترحمی وجود ندارد. هیتلر در حالی‌که چندصفحه پیش‌تر مثال‌های بسیار جزئی و جالبی از زندگی مردم وین آن‌روزگار آورده و مردم را قربانیان شرایط مصیبت‌بار خودشان دانسته، از لفظ تراژدی هم بهره برده است؛ لفظی که می‌توان آن را به همان ذهنیت اساطیری و افسانه‌ای او مرتبط دانست. درمجموع، او مردم را قربانیان وضعیت خودشان می‌داند و از عزمی جدی برای کَنده‌شدن از این‌اوضاع و احوال صحبت می‌کند. در همین‌فرازهای کتاب است که لحن‌اش به‌سمت شعار میل می‌کند: «آن روز که فریاد برده‌های آزادشده از این دخمه‌های بدبختی برمی‌خیزد تا به رفقای (منظورش رفقای کارگران است) از همه جا بی‌خبرشان هجوم آورند، چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ گویی جهان برای این‌احتمال هیچ فکری نکرده است.» (صفحه ۴۳) ادامه همین لحن شعاری و طلبکارانه را می‌توان انتهای صفحه بعد کتاب مشاهده کرد؛ جایی که می‌گوید: «آیا حلقه بورژواها تابه‌حال فکر کرده است که مردم چه سهم اندک مسخره‌آمیزی از این آگاهی و دانش، که شرط لازم برای احساس غرور و افتخار به سرزمین پدری است، دارند؟» این‌نگرش دوراندیشه هیتلر درباره آینده را می‌توان در نظریات جزئی‌نگرانه‌اش درباره مدارس و آینده دانش‌آموزان آلمانی مشاهده کرد؛ جایی که از بدی کشمکش‌های خانواده‌های کارگر و بیچاره آلمانی در خانه حرف می‌زند و می‌گوید دعوای پدر و مادر، نتیجه خود را بعدها روی زندگی کودکان نشان می‌دهد و به چنان بی‌شرمی و بی‌احترامی‌ای منجر می‌شود که قابل تصور نیست. نتیجه بگومگوهای پدر و مادر در خانه و در نتیجه مسموم‌شدن بچه‌های آلمانی به سموم اخلاقی، از نظر هیتلر ریشه در وضعیت اجتماعی آلمان و وین آن‌روزگار (پس از جنگ جهانی اول و دلایل پیشین‌اش) دارد.

۳-۲ چگونگی داشتن جامعه سالم از نظر هیتلر

هیلتر در حالی که دوباره به طبقه بورژوا می‌تازد، اولین و مهم‌ترین شرط ایجاد اجتماعی سالم را، مسئله ایجاد «گرایش‌های ملی» یا «میهن‌پرستی» مردم عنوان می‌کند که زمینه‌های ضروری برای آموزش افراد را فراهم خواهد کرد. بنابراین و به بیان ساده، او اولین‌شرط داشتن جامعه‌ای سالم را، داشتن گرایش ناسیونالیستی مردم می‌داند. یک‌صفحه پیش‌تر هم به این‌مساله اشاره کرده که بورژواها از فقدان شور میهن‌دوستی در وجود بچه‌ای که به‌دلیل مشکلات اجتماعی، جر و بحث والدینش را در خانه دیده و حالا وارد اجتماع شده، متعجب می‌شوند. تحلیل هیتلر این است که باعث و بانی چنین وضعیتی و داشتن چنین آینده‌ای برای یک کودک آلمانی، خود بورژواها هستند. او می‌نویسد: «همه روزه دنیای بورژواها شاهد پدیده انتشار سم میان مردم از طریق تئاتر و سینما، ژورنالیسم بازاری و کتاب‌های مستهجن است و با این‌همه به‌سبب وجود استانداردهای اخلاقی موجب نفرت هستند و به‌سبب بی‌توجهی ملی موجب تاسف توده مردم می‌شوند. گویی خزعبلات و مهملات سینما و مجلات بازاری نظیر این‌ها می‌تواند معرفت و آگاهی از عظمت کشوری را به خود القا کند.» میان ارائه همه این‌تحلیل‌ها، هیتلر از گریز به خاطراتش در وین و پرداختش به موسیقی غافل نمانده است. او می‌گوید موسیقی را سلطان هنرها تصور می‌کرده و مطالعه آن را نه یک کار که یک عامل سرگرم‌کننده و ابزاری قوی تلقی می‌کرده است. همچنین قاطعانه معتقد بوده که روزی به‌عنوان یک معمار اسم و رسمی پیدا خواهد کرد. البته این‌تصور روزی جامه عمل پوشید اما نه به‌عنوان معمار ساختمان، بلکه به‌عنوان معمار نازیسم.

۳-۳ چرایی تنفر هیتلر از مارکسیست‌ها

چرایی مخالفت هیتلر با نظام سوسیالیستی یا به‌عبارت دقیق‌تر مارکسیستی، ریشه در ۱۷ سالگی و حضورش در وین دارد. او در ابتدا نسبت به چنین نظامی تنفر نداشته اما در مرحله‌ای دچار شک و تردید و سپس از حکومت مارکسیستی منزجر می‌شود. در مجموع، چنین باور و برداشتی، طی سال‌ها و مشاهدات شخصی حاصل می‌شود. خلاصه این مشاهدات را می‌توان در این‌جملات هیتلر جمع‌بندی کرد که درباره مارکسیست‌ها به کار برده شده‌اند: «همه‌چیز کوچک شمرده می‌شد _ ملت را تحقیر می‌کردند زیرا آن را ساخته و ابداع کاپیتالیسم می‌دانستند، سرزمین پدری را تحقیر می‌کردند زیرا آن را ابزاری در دست بورژوازی برای بهره‌کشی از توده‌های کارگری می‌دانستند، حاکمیت قانون را تحقیر می‌کردند زیرا آن را وسیله‌ای برای زیر سلطه نگه‌داشتن پرولتاریا معرفی می‌کردند، مذهب را تحقیر می‌کردند زیرا ابزاری می‌دانستند برای مسخ توده‌ها تا بعدا آن‌ها را مورد بهره‌کشی قرار دهند، اخلاقیات را کوچک می‌شمردند زیرا آن را مظهر اطاعت احمقانه و ابلهانه می‌دانستند. چیزی نبود که آن‌ها لجن‌مال نکرده باشند.»

هیتلر در زمینه ساختار و فعالیت مارکسیست‌ها به این‌نتیجه می‌رسد که آن‌ها دارای یک ماشین تبلیغاتی عظیم در مسموم‌کردن ذهن عموم مردم هستند و همچنین دریافته که می‌تواند در روزنامه‌های سوسیال‌دموکرات، ویژگی درونی این نظام سیاسی_ فلسفی را بهتر از آن‌چه در ادبیات تئوریک‌شان می‌توان بررسی کرد، باز شناسدهیتلر در زمینه ساختار و فعالیت مارکسیست‌ها به این‌نتیجه می‌رسد که آن‌ها دارای یک ماشین تبلیغاتی عظیم در مسموم‌کردن ذهن عموم مردم هستند و همچنین دریافته که می‌تواند در روزنامه‌های سوسیال‌دموکرات، ویژگی درونی این نظام سیاسی_ فلسفی را بهتر از آن‌چه در ادبیات تئوریک‌شان می‌توان بررسی کرد، باز شناسد. این‌باور و تحلیل منتهی به آن، در کتاب «نبرد من» این‌چنین تشریح می‌شود: «در غلیان ادبی که با تئوری سوسیال‌دموکراسی مرتبط بود، نگرشی پرطمطراق درباره آزادی و شان و زیبایی انسان به نمایش گذاشته می‌شد، تمام این‌ها با ادای فرزانگی عمیق و اطمینان پیامبرگونه، آرام ترویج می‌شد؛ درخششی با نهایت دقت، مواج از کلمات،‌ به‌منظور مبهوت و منحرف‌کردن خواننده. از طرف دیگر،‌ روزنامه‌ها این مکتب جدید درباره نجات انسان را با شیوه‌ای بسیار وحشیانه القا می‌کردند. از هر شیوه و روش بی‌شرمانه‌ای برای تهمت و افترا بهره می‌جستند. این روزنامه‌نگاران استادان مسلم مخدوش‌کردن حقایق و ارائه کذب به شیوه‌ای فریبنده بودند. مخاطب ادبیات تئوریک، آدم‌های زودباور،‌ یعنی روشنفکرانی بودند که به طبقه میانی جامعه و طبیعتا، طبقه‌ای بالاتر تعلق داشتند. شعارهای آن نیز برای توده عوام بود.» (صفحه ۵۳)

مخالفت هیتلر با سوسیال‌دموکرات‌ها یا همان مارکسیست‌ها به‌ رویکری غیراخلاقی و ماکیاولیستی می‌انجامد چون او معتقد است اگر آموزه‌هایی صحیح‌تر با سوسیال‌دموکراسی مخالفت کند، با وجود این‌که نزاع بسیار شدید و سخت خواهد بود، اما این آموزه صحیح و درست سرانجام پیروز خواهد شد به شرط این‌که با ستمی یکسان تحمیل شده باشد. و این‌، یعنی توجیه‌کردن هدف با وسیله. او در ادامه با تشریح روش کار سوسیال‌دموکرات‌ها به این‌نتیجه می‌رسد که آن‌ها، یکی پس از دیگری قلمروهای روانی را تصرف می‌کنند؛ یک‌بار با بهره‌گیری از شیوه‌های ارعاب و تهدید و بار دیگر با راهزنی در روشنایی روز. در همین‌میان، هیتلر معتقد است طبقه بورژوا، بازار سوسیال‌دموکرات‌ها را گرم کرده‌اند به‌این‌ترتیب که ابزار کارآمدی در اختیار سوسیال‌دموکرات‌ها قرار داده‌اند؛ برای توجیه این‌ادعا که آن‌ها تنها کسانی هستند که برای منافع طبقات کارگری به پا خاسته‌اند. هیتلر این‌چنین نتیجه می‌گیرد که همین امر تبدیل به دلیل اصلی توجیه اخلاقی وجود اتحادیه‌های کارگری شد و سازمان کارگری از آن‌پس زمینه اصلی جذب نیروهای سیاسی برای افزایش نیروهای حزب سوسیال‌دموکرات شد. بنابراین تحلیل هیتلر درباره ماهیت اتحادیه‌های کارگری، به این سمت و سو رفت که ابزاری سیاسی توسط حزب کمونیست در جنگ طبقاتی است و سوسیال‌دموکرات‌ها، جنبش کارگری را به نفع خود مصادره کردند. چگونگی این‌مصادره هم از نظر هیتلر، باز به بورژواها بازمی‌گردد؛ یعنی آن‌ها یا قادر به درک اهمیت جنبش اتحادیه کارگری نبودند یا ترجیح می‌دادند آن را درک نکنند. در نتیجه سوسیال‌دموکرات‌ها هم بدون هیچ‌اعتراضی از طرف مقابل، جنبش کارگری را در انحصار خود گرفتند. به‌همین‌ترتیب هدف والای جنبش کارگری به‌تدریج فراموش شد و جنبشی که برای دفاع از حقوق انسان‌ها طرح‌ریزی شده بود، به ابزاری برای تخریب ساختار اقتصادی ملی تبدیل شد.

پیش از ورود به بحث بعدی، بد نیست بگوییم نظام ایده‌آلی که از خلال بدگویی‌های هیتلر از نظام سوسیال‌دموکرات سر برمی‌آورد، نظام لیبرال دموکراسی است. او ضمن تقبیح وضعیت نظام حکومتی اتریش و چاپلوسی دولت‌مردان برای درباره سلطنتی، این‌رویکرد چاپلوسانه را لکه ننگی نزد ایده‌آلِ لیبرال دموکراسی می‌خواند.

در بیان و تشریح دو خطر مهمی که او برای بقای مردم آلمان برشمرد، یعنی مارکسیسم و یهودیت، ابتدا به مارکسیسم و پس از آن، به یهودیت اشاره می‌کند و می‌گوید شناخت یهودیان تنها کلیدی است که از رهگذر آن می‌توان ذات درونی و در نتیجه اهداف واقعی سوسیال‌دموکراسی را درک کرد۳-۴ شناخت مارکسیسم به کمک شناخت یهودیت

از صفحه ۶۱ کتاب «نبرد من» است که هیتلر مارکسیسم و یهودیت را به هم مرتبط می‌کند. در بیان و تشریح دو خطر مهمی که او برای بقای مردم آلمان برشمرد، یعنی مارکسیسم و یهودیت، ابتدا به مارکسیسم و پس از آن، به یهودیت اشاره می‌کند و می‌گوید شناخت یهودیان تنها کلیدی است که از رهگذر آن می‌توان ذات درونی و در نتیجه اهداف واقعی سوسیال‌دموکراسی را درک کرد. او در ادامه با ذکر یک مثال عینی از آشنایی‌اش با یک پسر یهودی در ریشویل، از توداری و رفتار خاص این‌یهودی و همچنین احتیاط دیگران در مراوده و اختلاط با او می‌گوید.

یهودستیزی هیتلر از ابتدا آن‌چیزی که عموم مردم از او سراغ دارند، نبوده و به‌مرور شکل‌ گرفته است. او در سال‌های کسب تجربیاتش در وین، آشنایی با جنبش سوسیال مسیحی و دکتر کارل لوگر، مشاهده یهودیان و ... به جایی می‌رسد که می‌گوید دیگر شک نداشتم یهودیان از نژاد آلمانی‌ها نیستند و همچنین به این‌نتیجه که یهودیان، مردمی غیرآلمانی با دینی متفاوت‌ هستند. او در ابتدای این‌راه، به‌دلیل نرمش انسانی، با این‌عقیده که یهودی باید به خاطر مذهبش مورد حمله قرار بگیرد، مخالف بوده و لحن مطبوعات ضدیهودی وین را در دوران حضورش در این‌شهر بی‌ارزش می‌خواند. اما در مرحله بعد که دوران تردید و شک است، به جایی می‌رسد که می‌گوید این شک و تردید سرانجام توسط فعالیت‌های بخش ویژه‌ای از یهودیان برطرف شد؛ صهیونیست‌ها: «هدف آن دفاع از ویژگی ملی یهودیت بود و جنبش باقدرت در وین در حال گسترش بود.» (صفحه ۶۵) هیتلر مخالفت اکثریت یهودیان با صهیونیسم را ظاهرسازی عمدی و گمراه‌کننده می‌خواند. پس از نظر او یهودیان، همگی صهیونیست بودند و یا با صیهونیست‌ها مخالفتی نداشتند. او می‌گوید «اختلاف و دودستگی واقعی و شکافی در پیکره و اتحاد و وحدت آن‌ها وجود نداشت.» همچنین می‌گوید کشمکش ساختگی میان صهیونیست‌ها و یهودیان لیبرال بر سرعت انزجارش افزوده است. او در فرازهایی از کتاب، همچنین به آداب و رسوم و زندگی ظاهری و اجتماعی یهودیان هم می‌تازد و می‌گوید: «پاکیزگی اخلاقی و پاکیزگی تن، مفهوم و معنای ناچیزی برای این مردم داشت. بیزاری و تنفرشان از آب و پاکیزگی در ظاهرشان واضح و آشکار بود. بوی نامطبوع پیراهن‌شان مرا دچار تهوع می‌کرد.»

رهبر آلمان نازی در فرازی از کتاب «نبرد من» به یک نتیجه‌گیری یا به قول خودش یک مکاشفه می‌رسد و آن هم این است که «یهودیان رهبر سوسیال دموکراسی هستند.» او می‌گوید به تدریج به این‌نتیجه رسیده که مطبوعات سوسیال‌دموکرات عمدتا توسط یهودیان اداره می‌شوند و مسئولان مطبوعات مارکسیست، همه یهودی‌ هستند. مرور نام رهبران مردمی مارکسیسم یا نمایندگان سوسیال‌دموکرات در کابینه سلطنتی اتریش، منشی‌های اتحادیه‌های کارگری و آشوبگران خیابانی در ذهن هیتلر، به این‌نتیجه منتهی می‌شود که اینان همه یهودی هستند. اضطراب ناشی از این‌کشف و شهود، با حصول اطمینان از این‌که یهودیان از ژرمن‌ها نیستند، باعث خوشحالی هیتلر می‌شود و می‌توان ریشه جنگ نژادی او علیه یهودیان را از همین‌مقطع، نقطه‌گذاری کرد؛ نقطه آغاز همین‌جاست. چون از نظر هیتلر «توده‌های عظیم مردم می‌توانند نجات پیدا کنند اما زمانی بسیار زیاد و صبر عظیم انسانی برای چنین‌کاری لازم است. در حالی‌که یک یهودی هرگز نمی‌تواند از عقاید و نگرش‌های تثبیت‌شده و جاافتاده‌اش نجات پیدا کند.» بنابراین یک یهودی از دید هیتلر، موجودی صلب و غیرقابل انعطاف است که راه‌حل مقابله با او، ابتدا انتقال به بیرون از مرزهای آلمان و سپس وقتی که پروژه انتقال جواب نمی‌دهد، انهدام است. هیتلر نمی‌تواند با مشاورین شیطان (استعاره‌اش از یهودیان) و عهدشکنی دیالکتیکی‌شان کنار بیاید. آن‌ها از نظر او با دهان‌های گشادشان، حقیقت را تحریف یا مخفی می‌کردند. هدف واقعی مد نظرشان را هم نمی‌شود کشف کرد مگر از طریق خواندن لایه‌های زیرین مطالبی که می‌نویسند.

او در نهایت و در مقام جمع‌بندی فصل دوم کتاب «نبرد من» از لفظ مکتب یهودیِ مارکسیسم استفاده می‌کند که سبب از بین‌رفتن تمام نظمی می‌شود که در ذهن بشر قابل درک است. هیتلر بر این باور است که رفتارش در قبال یهودیان و مارکسیست‌ها براساس اراده خداوند است: «با مقاومت و پایداری برابر یهود از دستاورد پروردگار پاسداری می‌کنم.» (صفحه ۷۲)در نتیجه چنین باورهایی است که هیتلر تبدیل به یک چهره ضد یهود می‌شود و می‌گوید هرچه بیش‌تر یهودیان را می‌شناخته، مطمئن‌تر و ثابت‌قدم‌تر از کارگران دفاع کرده است. بنابراین هیتلر از دیدگاه خود و موافقانش، در پی دفاع از کارگران ستم‌دیده آلمان، مقابل تهدید یهودیان و مارکسیست‌ها بوده است. او در نهایت و در مقام جمع‌بندی فصل دوم کتاب «نبرد من» از لفظ مکتب یهودیِ مارکسیسم استفاده می‌کند که سبب از بین‌رفتن تمام نظمی می‌شود که در ذهن بشر قابل درک است. هیتلر بر این باور است که رفتارش در قبال یهودیان و مارکسیست‌ها براساس اراده خداوند است: «با مقاومت و پایداری برابر یهود از دستاورد پروردگار پاسداری می‌کنم.» (صفحه ۷۲) بنابراین در یک‌جمع‌بندیِ روش‌شناسی از کاری که هیتلر در فصل دوم کتابش انجام داده به این‌نتیجه می‌رسیم که در ابتدا وضعیت نکبت و فقر وحشی جامعه چندپاره آلمانی را پیش روی مخاطب می‌گذارد. سپس با هشداری که درباره دو عامل خطرناک و کشنده برای وحدت و بقای آلمان داده، [یعنی مارکسیسم و یهودیت] ابتدا به لایه رویی و سپس زیرین این دو خطر می‌پردازد. یعنی در مرحله نخست سراغ مارکسیسم و حکومت سوسیال‌دموکرات می‌رود و در ادامه در تلاش برای کالبدشکافی این‌نظام حکومتی، سراغ یهودیت به‌عنوان روح کالبد مارکسیسم رفته و ثابت می‌کند مارکسیسم یک مکتب یهودی است.

* ۳-۵ انتقادات تند فرهنگی هیتلر به یهودیان

هیتلر در «نبرد من» انتقادات تند و تیزی به مسائل فرهنگی یهودیان دارد که این شائبه را در مخاطب کتاب به وجود می‌آورند که شاید یهودیان و در پی آن‌ها آمریکا و متفقین در پی ساکت‌کردن این صدا بوده‌اند. او ضمن پرداختن به نقش یهودیان در «پدیده زشت اجتماعی روسپی‌گری به ویژه در تجارت روسپی» یا تولید «محصولات ناپاک در زندگی فرهنگی مردم» نقش و گناه تولید ۹۰ درصد آثار ادبی مستهجن، اراجیف هنری و ابتذالات تئاتری و نمایشی را متوجه یهودیان می‌داند؛ مردمی که به تعبیر او به‌زحمت یک‌درصد از جمعیت ملت آلمان را تشکیل می‌دادند. هیتلر با استفاده از لفظ «طاعون» برای شرایط فرهنگی اروپا در سال‌های پیش و پس از جنگ جهانی اول، می‌گوید: «آن‌لحظه که فعالیت‌های یهودیان را در مطبوعات، هنر، ادبیات و تئاتر کشف کردم، اتهام نسبت به یهودیت در نظرم جدی‌تر شد. همه اعتراضات متملقانه کمابیش بی‌حاصل بود. کافی بود تا نگاهی به پوسترهایی می‌انداختید که محصولات قبیح سینما و تئاتر را تبلیغ می‌کرد و اسامی تولیدکنندگانی را که بسیار مورد ستایش بودند، بررسی می‌کرد تا برای همیشه درباره مسائل یهودیت سرسخت و انعطاف‌ناپذیر می‌شدید.» این‌سخنان هیتلر مخاطب را به یاد وضعیت کنونی فرهنگ بین‌المللی سینما و هالیوود می‌اندازد و به‌نظر حداقل درباره زمانه کنونی صحیح می‌آیند [اگر سردرمداران هالیوود را صهیونیست بدانیم.] به‌هرحال هیتلر این‌سوال را مطرح می‌کند که آیا مسئولیت و ماموریتی مشکوک (برای یهودیان) وجود داشت؟ و جمله‌ای هم دارد که تاحدودی به‌خاطر احساسی‌بودنش، به تحلیل‌های اجتماعی‌اش در این‌بحث آسیب می‌زند: «آیا امکان آن بود که در اقدامی شرورانه و رذیلانه، حداقل یک یهودی حضور نداشته باشد؟»

* ۳-۶ مطالعه و کتابخوانی در نظر هیتلر

پیش از رسیدن به فصل سوم «نبرد من» بد نیست به این‌واقعیت که مطالعه تنها سرگرمی هیتلر در سال‌های رنج و تنهایی وین بوده، برگردیم. بد نیست به مفهوم مطالعه نزد او هم، بپردازیم. او مطالعه را هدف نمی‌دانسته بلکه آن را وسیله‌ای برای رسیدن به هدف عنوان کرده است. هدف اصلی را هم، کمک به تکمیل و پرورش استعدادها و توانایی‌های افراد می‌داند. او در این‌زمینه به امر باطنی بیشتر از ظاهر اعتقاد و باور دارد. به‌این‌ترتیب که افرادی را مثال زده که ساعت‌های متمادی مطالعه می‌کنند اما اهل کتاب نیستند چون با وجود دانستی‌های زیاد، مغزشان توانایی تنظیم و دسته‌بندی مطالب ذخیره‌شده را ندارد. پس از نظر هیتلر، صِرف مطالعه زیاد دلیل آگاهی نیست و فرد باید توانایی تمایز بین مطالب مفید و غیرمفید را داشته باشد؛ مفید را ذخیره و غیرمفید را دور بیندازد. بنابراین فرد باید خود را به هنر مطالعه آراسته کند؛ همان‌هنری که باعث شد فردی مانند هیتلر توانایی تحلیل شرایط و نوشتن کتابی مانند «نبرد من» را پیدا کند.

* ۴ بررسی فصل سوم _ شکل‌گیری تفکرات سیاسی از اقامتم در وین

این‌فصل از کتاب همان‌طور که از نامش مشخص است، دربرگیرنده مشاهدات و برداشت‌های ذهنی هیتلر درباره سیاست است و ابتدای صحبتش هم در این‌فصل، با این استنتاج شروع می‌شود که انسان نباید تا ۳۰ سالگی به‌طور آشکار در سیاست شرکت کند؛ به استثنای کسانی که به‌طور طبیعی توانایی‌های سیاسی فوق‌العاده‌ای دارند. این‌نکته یکی از نتیجه‌گیری‌های هیتلر هنگام نوشتن بخش یا جلد اول «نبرد من» است و دلیلش هم این است که رشد ذهنی فرد تا ۳۰ سالگی، اغلب براساس آموزه‌ها و مطالعاتی است که به‌عنوان زیربنا و مطالعات مقدماتی ضروری هستند. در مجموع، او معتقد است زمانی‌که فرد به ۳۰ سالگی می‌رسد، هنوز نکات زیادی هستند که باید بیاموزد.

هیتلر در حالی‌که قصد دارد دست به تشریح دغدغه‌اش یعنی تشکیل یک آلمان واحد بزند، این‌نکته را بیان می‌کند که رسیدن به یک موجودیت سیاسی متحدالشکل با ۱۰ یا ۲۰ سال حاصل نمی‌شود بلکه باید تلاش برای چنین هدفی را طی چندین قرن پیش‌بینی کرد. از نظر او، خطری که در غرایز جدایی‌طلب خفته وجود دارد، تنها طی قرن‌ها آموزش، آداب و سنن و علایق مشترک می‌تواند بی‌ضرر یا غیرفعال شود.

نویسنده «نبرد من» برای رسیدن به بیان تجربیات سیاسی‌اش در اتریش، در یک‌نگاه کلی، به جنبش انقلابی اروپا در سال ۱۸۴۸ اشاره می‌کند که در اغلب کشورها به شکل کشمکش طبقاتی درآمد اما در اتریش خود را به شکل نبرد قومی و نژادی جدید نشان داد. او سپس به این مساله اشاره می‌کند که اتریش مدل مجلس سلطنتی خود را از مجلس انگلستان که سرزمین دموکراسی کلاسیک است، الگوبرداری کرده است. هیتلر پیش از ورود به سن ۲۰ سالگی، به مجلس نمایندگان اتریش می‌رفته و از نزدیک به گفتگو و جر و بحث نمایندگان گوش می‌سپرده است. اولین تجربه‌اش هم موجب شکل‌گیری احساس انزجار می‌شود. او تا پیش از رسیدن به این‌انزجار به‌دلیل تبلیغات مطبوعاتی بر این‌باور بوده که هیچ‌نوع دولتی، عالی‌تر و بهتر از مردم‌سالاری نیست. اما مشاهداتش باعث می‌شود با مجلس اتریش دشمن شود. هیتلر ویژگی‌های عقلانی نمایندگان و سطح فکری مباحثات‌شان را کاملا پایین توصیف می‌کند. همچنین آن‌ها را افرادی مسئولیت‌پذیر نمی‌یابد و به این نتیجه می‌رسد کل ذات و ساختار این‌نهاد یعنی مجلس اشتباه است. مشخص است که چنین باور منفی و انزجاری نسبت به مجلس، در نهایت به دیکتاتوری می‌انجامد و همان‌طور که جهانیان شاهد بودند، انجامید. اما توجه کنیم که مدل حکومتی ایده‌آل هیتلر، همان‌طور که اشاره کردیم، لیبرال دموکراسی است و او به توده مردم باور داشت. بنابراین نباید به مسیر اشتباه برویم و مدل حکومتی مد نظر او را از ابتدا، نظامی سلطه‌گر و توتالیتر بخوانیم؛ هرچند که در نهایت به این سمت حرکت کرد اما در همین‌زمینه باید به فرازهایی از «نبرد من» اشاره کنیم که در آن‌ها می‌گوید: «اگر آنگاه که برای نخستین‌بار به ماهیت غیرقانونی این نهاد که آن را مجلس می‌نامیم پی بردم در برلین بودم، ممکن بود به راحتی افراط کرده و مانند بسیاری از مردم بدون دلیل مناسب باور می‌کردم که سعادت و رستگاری مردم و امپراتوری تنها با قدرت یافتن مجدد مبانی امپریال و سلطه حفظ می‌شود.»

آن‌چه هیتلر به‌عنوان دموکراسی اروپای غربی در رفتار نمایندگان پارلمان اتریش مشاهده می‌کند، در مولفه‌هایی چون دوره‌گردی، چانه‌زنی، تضاد آشکار بین استعدادودانش و شیوه انتخابات (که تنها میزان اندکی از خواسته‌ها یا الزامات عمومی و مردم را تامین می‌کند) خلاصه می‌شود. به‌هرحال، دو ‌سال مشاهده و تجربه باعث می‌شود هیتلر باورهای گذشته خود را درباره نهاد پارلمانی دستخوش تغییر ببیند و آن‌ها را به‌کلی کنار بگذارد. یکی از نتیجه‌گیری‌های او در صفحه ۸۴ کتاب «نبرد من» این است که دموکراسی که امروزه (زمان نوشته‌شدن جلد اول کتاب) در اروپای غربی به کار بسته شده، مقدمه مارکسیسم است و دموکراسی بدون مارکسیسم، قابل تصور نیست. هیتلر ضمن این‌که دوباره ردپای یهودیت و مطبوعاتش را در نقش ویرانگر پارلمان، جستجو می‌کند،‌ مجلس را با اصل اریستوکراتیک که به تعبیر او قانون بنیادین طبیعت است، در تناقض می‌بیند و در ادامه تشریح دریافت‌های سیاسی‌اش، به کوتوله‌های سیاسی هم پرداخته و دوباره، _این بار با کنایه _ به مفهوم دموکراسی در اروپای غربی می‌تازد: «این‌اختراع جدید دموکراسی که رابطه نزدیکی با پدیده‌ای عجیب دارد و اخیرا به‌صورت مهلک و خطرناکی رواج یافته، همان بیم‌دلی و بزدلی بسیاری از به‌اصطلاح رهبران سیاسی ماست که هرگاه باید تصمیمات مهم بگیرند، همواره این شانس را داشته‌اند که خود را پشت آنچه اکثریت می‌نامند، پنهان کنند.» آن‌چه هیتلر به‌عنوان دموکراسی اروپای غربی در رفتار نمایندگان پارلمان اتریش مشاهده می‌کند، در مولفه‌هایی چون دوره‌گردی، چانه‌زنی، تضاد آشکار بین استعدادودانش و شیوه انتخابات (که تنها میزان اندکی از خواسته‌ها یا الزامات عمومی و مردم را تامین می‌کند) خلاصه می‌شود.

۴-۱ مقایسه دموکراسی غربی و دموکراسی آلمانی

نسخه‌ای که هیتلر برای فهم انحراف پارلمان وین و مدل دموکراسی اروپای غربی می‌پیچد، مقایسه آن را با «دموکراسی اصیل آلمانی» است. خلاصه‌ آن‌که هیتلر مدل دموکراسی غربی را با اتکا به انتخابات مردود می‌داند و از کنایه مسیح (ع) در زمینه عبور شتر از سوراخ سوزن برای انتخاب یک مرد عالی و برجسته از این‌طریق استفاده می‌کند. او همچنین ضمن بیان افسون و اندوهش از کمبود مردان عالی و برجسته در عرصه سیاست، به این مساله اشاره می‌کند که هیچ‌کس شجاعت اعتراف به اشتباهاتش را ندارد چون در غیراین‌صورت، صداقت صریحش توسط دیگران درک نخواهد شد و کودن و احمقی شریف پنداشته می‌شود که نباید به او اجازه بدهند بازی را خراب کند. او ضمن بی‌فایده بودن مجلس پارلمانی، سردمدار حقیقی را در تاریکی و پس پرده می‌داند و بعید نیست چنین عقایدی باعث شده باشند سران غرب و آمریکا خواسته باشند صدای او را خاموش کنند چون مواضعش کاملا در تقابل با مدل دموکراسی و حکومتِ در پرده آن‌ها بوده است. در همین‌زمینه او در فرازی از کتاب «نبرد من» می‌گوید: «با این‌شیوه به‌تنهایی امکان دارد سردمداری که کنترل حقیقی را اعمال می‌کند، در تاریکی بماند، بنابراین هیچ‌گاه به‌طور انفرادی برای اعمالش مورد بازخواست قرار نمی‌گیرد/عملا هیچ مسئولیت واقعی باقی نمی‌ماند. زیرا مسئولیت از وظیفه شخصی برمی‌خیزد نه از پارلمانی که نمایندگان آن مهمل‌بافانی بیش نیستند.» اما دموکراسی اصیل آلمانی که هیتلر پیشنهادش می‌کند، ساختاری دارد که در آن رهبر آزادانه انتخاب می‌شود و ملزم است مسئولیت کامل همه اعمال و قصورهایش را بپذیرد. در این‌مدل، مشکلاتی که با آن روبرو هستند به رای اکثریت واگذار نمی‌شود؛ بلکه یک فرد درباره مسائل تصمیم می‌گیرد و به‌عنوان ضمانت مسئولیت تمام این‌تصمیمات، تمام آنچه در این دنیا دارد و حتی زندگی‌اش را وثیقه می‌گذارد.» این حکومت ایده‌آل و موردنظر هیتلر از لیبرال دموکراسی است و از آن با عنوان «روح باطنی دموکراسی آلمانی» یاد می‌کند.

هیتلر همان‌طور که کمی بعدتر می‌گوید، معتقد است در مواقعی باید تندروی کرد و خشونت نشان داد. همچنین واقعیت خشن به‌تنهایی باید مسیر منتهی به هدف را نشان دهد.بخش دیگری از مطالب فصل سوم «نبرد من» تحلیل‌های سیاسی هیتلر درباره حکومت هابسبورگ‌ها در اتریش است که نظام پارلمانی را یکی از دلایل کاهش قدرت‌شان می‌داند. همچنین معتقد است در اغلب مقاطع تاریخی این‌حکومت، از مذهب برای اهداف صرفا سیاسی بهره گرفته شد. هیتلر، اتریش و حکومت هابسبورگ‌ها را نمونه قابل توجهی می‌داند که نشان می‌دهد استبداد چه‌طور خود را زیر پوشش مشروعیت پنهان و تحمیل می‌کند. همچنین در جملاتی که درباره ذات قدرت دارد، دو جمله مهم به چشم می‌خورند که بد نیست به آن‌ها اشاره کنیم؛ اول این‌که «قدرت یک حکومت هرگز هدف و غایت به شمار نمی‌آید؛ زیرا اگر این‌گونه بود هرگونه استبدادی می‌توانست غیرقابل تخطی و مقدس باشد.» و «بالاترین هدف از وجود انسان بقای موقعیت یک دولت نیست، بلکه حفاظت از نوع بشر است.» با وجود چنین جملات مثبتی، هیتلر در ادامه، دوباره از جملاتی که دربردارنده فلسفه ماکیاولیستی هستند، استفاده می‌کند و می‌گوید: «با این‌حال، غریزه صیانت از نفس در برابر ظلم همیشه استفاده از تمامی منابع ممکن را با شدیدترین وجه آن توجیه می‌کند.» مقصود او مبارزات و اعتراضاتی است که به‌طور قانونی علیه هابسبورگ‌ها شکل گرفتند و قانونی‌بودن‌شان باعث شد تاثیری نداشته باشند. جنبش اتحاد آلمان یا پان‌ژرمن، حزب مورد تائید هیتلر و حرکتی که در قبال حکومت هابسبورگ‌ها انجام داد، با تشویق او مواجه می‌شود. او خشونت تمام‌عیاری را که جنبش اتحاد آلمان با آن مقابل سلسله هابسبورگ‌ها ایستاد، ستایش و از لفظ «بهمن انسانی» برای آن استفاده می‌کند. در مجموع، هیتلر همان‌طور که کمی بعدتر می‌گوید، معتقد است در مواقعی باید تندروی کرد و خشونت نشان داد. همچنین واقعیت خشن به‌تنهایی باید مسیر منتهی به هدف را نشان دهد.

۴-۲ محبوبیت سخن و تاثیرش نسبت به قلم نزد هیتلر

نویسنده «نبرد من» در ادامه فصل سوم به دلایل و علل شکست‌های دو حزب اتحاد آلمان و سوسیال مسیحی می‌پردازد و یکی از موارد جالب قلمش در این‌فرازهای کتاب، تاکید بر استفاده از عامل احساس و عواطف در مبارزه سیاسی است. رهبر آلمان نازی در حالی‌که معتقد است کلام سخنرانان، بسیار بُرّنده‌تر از قلم نویسندگان است، می‌گوید: «نویسندگان برای رهبری به دنیا نیامده یا انتخاب نشده‌اند.» (صفحه ۱۰۷) این‌بخش از نوشته‌های هیتلر موید علاقه او به سخنرانی، اشاره‌گر به سخنان ابتدایی‌اش در کتاب مبنی بر توانایی خدادادی‌اش برای سخنورزی و همچنین بیانگر چرایی تاثیرگذاری سخنرانی‌های آتشین و پرحرارت اوست. چون او بر این‌باور است که توده‌های وسیع مردم بیش از هر نیرویی،‌ مطیع جاذبه کلام هستند و همچنین، فوران پرسوز و گداز رمانتیک و ادبیات هنری و قهرمانان اتاق‌های پذیرایی به هیچ‌وجه جنبش‌های عظیم را به حرکت درنیاورده‌اند.

تقابل دو فرقه کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها در آلمان، عدم اتحاد آلمان و در عین حال اتحاد مردمان چک و یهودیان از جمله موارد افسوس و اندوه هیتلر است که در ادامه مطالب فصل سوم نبرد من، به آن‌ پرداخته است. از جمله نکات مهمی که در این‌صفحات کتاب به آن‌ها پرداخته شده، می‌توان به برشماری اشتباهات دو حزب مذکور اشاره کرد. درک اهمیت توده‌ها کمبودی است که یکی از دو حزب داشت و دیگری نداشت. همچنین یک نکته مهم دیگر که باید به آن توجه شود، اشاراتی به یهودی‌ستیزی حزب سوسیال مسیحی است که به‌خوبی رویکرد هیتلر را در این‌زمینه یعنی یهودستیزی‌اش مشخص می‌کند. او می‌گوید: «یهودستیزی سوسیال‌مسیحی‌ها براساس مذهب و دین بود نه اصول نژادی.» و می‌دانیم که هیتلر در این‌بحث‌، رویکردی کاملا نژادی داشت نه مذهبی. از نظر او آن‌گونه یهودی‌ستیزی که سوسیال‌مسیحی‌ها داشتند،‌ نتیجه مفیدی نداشت؛ «چندان یهودیان را ناامید نکرده بود، صرفا به این‌دلیل که یهودیت بنیاد مذهبی خالصی داشت. اگر بدترین وضع ممکن پیش می‌آمد چند قطره آب تعمید مشکل را حل می‌کرد و به دنبال آن یهودی هنوز می‌توانست با اطمینان به تجارت خود ادامه دهد و در عین حال هویت یهودی خود را حفظ کند.» خلاصه این‌که هیتلر شیوه تقابل سوسیال‌مسیحی‌ها را با یهودیان، پرتعلل و بی‌اثر ارزیابی می‌کند چون «یهودی بی‌درنگ خود را با این‌شکل از یهودستیزی سازگار کرد و ادامه این‌ضدیت را بیش از توقفش برای خود سودمند یافت.»

* ۴-۳ نظر هیتلر درباره دو عامل مذهب و مطبوعات

از خلال مطالب مندرج در فصل سوم «نبرد من» می‌توان نظریات هیتلر را درباره مفاهیمی چون مذهب و مطبوعات هم بررسی کرد. او معتقد است عرصه و قلمرو مذهب،‌ شاخه‌شاخه‌شدن و فرقه‌های مذهبی عمدتا ناشی از آموخته‌ها و تحصیلات است در حالی که شوق دینی آرامش‌بخش است. مطبوعات هم یک ابزار است؛ ابزار اصلی در فرایند روشنگری سیاسی. مطبوعات از نظر هیتلر، مدرسه‌ای برای بزرگسالان است و نه امکانی در دست دولت که خودش در دست قدرتی است که تا حدی ویژگی‌های رذیلانه دارد. او ضمن اشاره به تجربیاتش از حضور در وین، می‌گوید مطبوعات می‌توانستند طی چند هفته با هنر جادویی خود، چهره‌هایی را از هیچ‌کجا بیافرینند. به‌طور خلاصه منظور هیتلر این است که مطبوعات می‌توانند یک‌انسان را از فرش به عرش یا به‌عکس برسانند. او در بیان نقش و تاثیرگذاری اجتماعی و سیاسی مطبوعات، پای یهودیان را به میان کشیده و با استفاده از لفظ «این دزدان شاهراه‌ها» برای این‌گروه، می‌گوید برای ارزیابی و تخمین دقیق تاثیرات واقعا مخرب مطبوعات،‌ باید شیوه شرم‌آور یهودیان را که از طریق آن،‌ مردم شریف با تهمت و افترای همه‌جانبه با ننگ و کثافت،‌ بدنام شده و گویی توسط فرمولی جادویی کنترل شده بودند، مورد مطالعه قرار داد.

اما با برگشت دوباره به بحث مذهب،‌ هیتلر معتقد است «همیشه یک آدم رذل و بی‌وجدان وجود داشته است که در تنزل جایگاه مذهب تا نازل‌ترین سطح آن برای بهره‌گیری‌های سیاسی تردید به خود راه ندهد. تقریبا همیشه چنین افرادی جز اندیشیدن دائمی به مذهب و سیاست، موضع دیگری در ذهن خود نداشته‌اند. اما از طرف دیگر این‌که مذهب یا یک فرقه مذهبی را به‌تنهایی مسئول تعدادی آدم رذل بدانیم که از کلیسا برای منافع پست خود بهره می‌جویند،‌همان‌طور که از هر نهاد یا سازمان دیگری که در آن سهمی دارند سوءاستفاده می‌کنند، دچار اشتباه شده‌ایم.» (صفحه ۱۱۳) او در جایی از صفحات ابتدایی کتاب که اشاره‌ای گذرا به سوءاستفاده‌های سیاسی مارکسیست‌ها دارد، می‌نویسد: کلیساها درباره روح صحبت می‌کنند، اما اجازه می‌دهند انسان به‌عنوان تجسد روح به سطح پرولتاریا سقوط کند.

هیتلر معتقد است نباید گناه برخی افراد فاسد یا کشیش‌های جانی را به پای تمامیت کلیسا نوشت و در کل می‌گوید نمی‌توان یکسره قلم نفی بر کلیسا کشید و آن‌گاه احساس آرامش داشت و خود را محق دانست. همچنین احزاب سیاسی هم حقی برای مداخله در امور مذهبی ندارند، مگر آنگاه که این‌مسائل به امری مربوط شوند که رویاروی سعادت ملی قرار گیرد، یعنی برای تضعیف آداب و رسوم نژادی طراحی شده باشند.

* ۴-۴ نگاهی اجمالی به فصل سوم «نبرد من»

هیتلر در فصل سوم کتاب به شکل‌گیری بنیان‌های فکری‌اش در شهر وین پرداخته است. خودش از لفظ بنیان‌های روشنفکری و روشن‌اندیشی استفاده کرده و می‌گوید در این‌برهه از زندگی‌اش بود که توانایی تحلیل مسائل سیاسی را به‌طور خاص در خود گسترش داده است. او از این‌دوره با لفظ «سال‌های کارآموزی» یاد می‌کند. یکی از جمع‌بندی‌ها و مواضع سیاسی مهمش هم در پایان این‌فصل، این است که حکومت هابسبورگ‌ها علت راستین همه بدبختی‌های مردم آلمان و سد راه عظمت واقعی این‌کشور است.

فصل سوم کتاب از نظر حجم مطالب، نسبت به دو فصل اول و دوم، جامع‌تر و بسیار مفصل‌تر است و پایانی امیدوارانه دارد: «گرچه بداقبالی‌های سرزمین پدری ممکن است سبب شود هزاران هزار نفر به علل درونی دچار تحلیل رفتن اندیشه و سقوط فکر شوند، اما نمی‌تواند مانع از دست‌یابی به دانش تمام و کمال و بینش عمیق فردی (اشاره به خودش) شود که در نبردی سخت برای سالیان متمادی شرکت می‌کند تا بتواند ارباب سرنوشت خود باشد.

* ۵ جملات قصار هیتلر

در پایان اولین‌بخش از مقاله بلند نقد کتاب «نبرد من» به برخی از مواضع و جملات قصار هیتلر در ۳ فصل ابتدایی این‌کتاب می‌پردازیم. تذکر این‌نکته لازم است که جملات زیرین، از میان صفحات و جملات مختلف، استخراج شده و به‌ شکل مستقل و مجزا در کتاب نیامده‌اند.

* موانع و دشواری‌ها بر سر راه زندگی ما قرار نمی‌گیرند که از آن‌ها وحشت‌زده شویم، بلکه باید بر آن‌ها غلبه کنیم. (صفحه ۳۶. فصل دوم)

در سیاست، اعمال فشار اقتصادی همیشه زمانی امکان‌پذیر است که یک طرف به اندازه کافی بی‌وجدان باشد و طرف دیگر به اندازه کافی تنبل و مطیع. تنها در این شرایط هر دو طرف راضی‌اند* به‌طور کلی، انسان‌ها در جوانی شالوده افکار خلاق را در هر جایی که این افکار وجود دارد، بنا می‌کنند. (صفحه ۳۷. فصل دوم)

* انسان چیزی جز نتیجه اسفناک قوانین اسف‌بار نیست. (صفحه ۴۳. فصل دوم)

* کسانی که هیچ‌درکی از جهان سیاسی اطراف خود ندارند، حق انتقاد یا شکایت ندارند. (صفحه ۴۷. فصل دوم)

* روح و روان توده‌های وسیع مردم تنها پذیرای رویکردی قوی و قاطع است. / توده‌های مردم، آدم‌های سرکوب‌گر را به آدم ملتمس ترجیح می‌دهند. (صفحات ۵۳ و ۵۴)

* در سیاست، اعمال فشار اقتصادی همیشه زمانی امکان‌پذیر است که یک طرف به اندازه کافی بی‌وجدان باشد و طرف دیگر به اندازه کافی تنبل و مطیع. تنها در این شرایط هر دو طرف راضی‌اند. (صفحه ۵۹. فصل دوم)

* هیچ‌کس برای دفاع از آن‌چه باور و اعتقاد ندارد، جان نمی‌دهد (صفحه ۷۴. فصل سوم)

* هرچه میزان ریاکاری رهبر بیش‌تر شود، مطالباتش از هواخواهان حزبش نامناسب‌تر و احمقانه‌تر می‌شود. (صفحه ۷۴. فصل سوم)

* فردی که فقط و فقط برای بقا و هستی خود می‌جنگد، ره‌آورد چندانی برای خدمت به جامعه ندارد. (صفحه ۱۰۵. فصل سوم)

دومین مطلب پرونده، شرح مطالب و اندیشه‌های هیتلر در فصول چهارم، پنجم، ششم و هفتم کتاب را در بر می‌گیرد و طبق روالی که در مقاله اول پیش گرفتیم، در پایان تعدادی از جملات قصار هیتلر را هم مرور می‌کنیم.

آن‌چه در قسمت اول پرونده مرور شد، درباره چرایی علاقه هیتلر اتریشی به ملیت آلمانی، رنج‌های دوران جوانی و سال‌های تحصیلش در وین، چرایی تنفرش از یهودیان و مارکسیست‌ها، نسخه‌های موردنظر او برای داشتن جامعه‌ای سالم، انتقادات تند فرهنگی او از جامعه یهودیان، جایگاه مطالعه و کتابخوانی نزد هیتلر، چگونگی شکل‌گیری تفکرات سیاسی در اندیشه وی، مقایسه دموکراسی غربی و دموکراسی آلمانی مورد نظر هیتلر، تأثیر بیشتر گفتار نسبت به نوشتار و بررسی عوامل مذهب و مطبوعات بر جامعه بود.

در قسمت دوم این بررسی، جداشدن هیتلر از وین و ورودش به شهر مونیخ را داریم که مقدمه‌ای برای شناخت هنر آلمان و همچنین طرح دوباره بحث تفاوت نژاد نزد اوست. سپس موضوعاتی مثل آبادانی داخلی و خارجی آلمان، جنگ جهانی اول، نقش و کمبود تبلیغات صحیح در پیروزی بر دشمنان خارجی، چرایی شکل‌گیری انقلاب آلمان، تاکتیک‌های تبلیغاتی هیتلر و … در بازه فصل چهارم تا ابتدای فصل هشتم کتاب مقدس نازی‌ها مورد بررسی قرار می‌گیرد.

*۱- فصل چهارم: مونیخ

۱-۱ مونیخ، آلمان و بحث نژاد

چهارمین فصل کتاب «نبرد من» درباره حضور هیتلر در شهر مونیخ است. بازه زمانی آن هم بهار ۱۹۱۲ است. او در سطور ابتدایی این فصل مونیخ را پایتخت هنر آلمانی می‌خواند و می‌گوید هرکس می‌خواهد آلمان را بشناسد، باید مونیخ را بشناسد. از طرف مونیخ را با آن شکوه و هنر والایش مقابل شهر وین‌ئی قرارمی‌دهد که سال‌های سختی و مرارت را در آن گذرانده بوده و مساله تقابل نژاد آلمانی با دیگر نژادها را با اشاره‌ای سریع مطرح می‌کند. همان‌جایی که می‌گوید: «با خود گفتم: یک‌شهر آلمانی! چقدر با وین تفاوت دارد. این کلام با احساس تنفر از به یاد آوردن آن نژادهای بابلی همراه بود.»

به‌هرحال شهر مونیخ به‌نوعی کعبه آمال هیتلر است و همان‌طور که خودش در صفحه ۱۲۴ کتاب اشاره می‌کند، به‌طور جدایی‌ناپذیری با پیشرفت زندگی‌اش مرتبط است و خواهد بود. او احساس می‌کند حضورش در مونیخ، چشم و گوشش را نسبت به امپراتوری آلمان بازتر کرده است چون تا زمانی که در وین بوده، متوجه فرایند خودفریبی این امپراتوری نشده بوده است. اما ارتباطش با توده‌های مردم به او آموخته که توجیهات ذهنی‌اش اشتباه بوده است. هیتلر اتحاد با مردم اتریش برای داشتن یک کشور متحد آلمانی با سلطنتی دوگانه را که ظاهراً تصور رایج عوام بوده، نمی‌پسندد و مفهوم اتحاد بین آلمان و اتریش را با کنایه «گوساله طلایی» که مرجع اشاره‌اش گوساله سامری است، می‌نوازد.

جهان به مردمی می‌رسد که از نظر فرهنگی در سطح پایین‌تر قرار دارند، اما فعال‌تر و پرانرژی‌تر هستند. به‌این‌ترتیب هیتلر پیش‌بینی می‌کند با چنین وضعی، در آینده دور دو حالت برای جهان متصور است؛ اول این‌که طبق مفهوم دموکراسی اداره می‌شود و هرتصمیمی طبق خواسته نژادهایی خواهد بود که بیشترین جمعیت را دارند و یا توسط قانون توزیع طبیعی قدرت کنترل می‌شود و ملت‌هایی پیروز خواهند شد که توحش و خشونت بیشتری داشته باشند و خویشتن‌داری نکنند یکی از موضوعات مهمی که هیتلر از این فصل کتاب، اشاره به آن را شروع می‌کند، ارتش ملی آلمان است. و یکی از مشکلات مرتبط با آن، مشکلات مربوط به تأمین این ارتش توسط شهروندان جدید است. با همین‌مقدمه، هیتلر دوباره بحث نژاد را پیش می‌کشد و از طبیعت قدرت نژاد صحبت می‌کند. او معتقد است نژاد قوی‌تر، نژاد ضعیف را از صحنه حیات بیرون می‌راند چون نیاز مبرم به معنای غایی آن، تمام زنجیرهای نامعقول اندیشه انسان‌دوستانه را تکه‌تکه می‌کند و آن را با انسانیت طبیعت (که هر آنچه ضعیف است برای جایگزینی قوی‌تر از بین می‌برد) جایگزین می‌کند. در همین‌زمینه هم اشاره‌ای به بحث تولد و تکثیر نژاد آلمانی دارد. او در این اشاره می‌گوید «هر روشی که غایت آن حفظ حیات یک ملت از طریق محدودکردن نرخ موالید است، آینده آن ملت را از بین می‌برد.» هیتلر در حالی که از کلیدواژه‌هایی مثل اراده الهی و بلای آسمانی استفاده می‌کند، می‌گوید طبیعت باید بار دیگر مداخله کند و افرادی را که باید زنده بمانند، انتخاب کند. مشخص است که ظلم و ستمی که دیگر ملل اروپا، طی دهه‌ها و سده‌های پیش‌تر به مردم آلمان روا داشته‌اند، باعث شکل‌گیری چنین باوری در هیتلر شده است. بارزترین نمونه این ظلم و ستم‌ها هم مفاد صلح‌نامه ورسای است که پس از جنگ جهانی اول به آلمان تحمیل شد و بسیاری از منابع و صنایع این کشور را به خدمت طرف پیروز جنگ درآورد. به‌هرحال با همین باور است که هیتلر می‌گوید کسانی که بیش‌ترین شجاعت و تلاش را نشان می‌دهند، نسلی هستند که به قلب طبیعت نزدیک‌ترند و حق مسلم حیات به آن‌ها اهدا خواهد شد.

با تندروی و افراط در نگاه و نظرگاهی که به آن اشاره کردیم، هیتلر آبادانی و تقویت داخلی یک ملت را کافی نمی‌داند چون دیگر نژادها دائماً ملحقات اراضی خود را در جهان گسترش می‌دهند بنابراین یک ملت که مشخص است منظور از آن ملت آلمان است، مجبور است وارد عمل شود. کنایه هیتلر در فرازهایی از فصل چهارم کتاب این‌گونه است که در حالی‌که همه ملت‌ها و نژادها در حال تکثیر خود و گسترش اراضی‌شان هستند، آن ملت (یعنی آلمان) مجبور است رشد جمعیت خود را محدود کند و در نتیجه با جمعیت کمی که خواهد داشت، سرزمین کم‌تری هم نسبت به دیگر ملت‌ها خواهد داشت. می‌توان در سطور ابتدایی صفحه ۱۳۰ کتاب «نبرد من» ریشه جنگ جهانی اول را پیدا کرد؛ همان‌فرازی که هیتلر ضمن اشاره به آبادانی داخلی برخی ملت‌های با فرهنگ واقعی که صاحب اصلی پیشرفت انسان هستند، می‌گوید ملت‌هایی از نژاد فرادست موفق شده‌اند سرزمین‌های وسیعی را برای آبادانی در سراسر جهان به دست بیاورند. یکی از نتیجه‌گیری‌های پیشوای نازیسم در این بحث، این‌گونه است که جهان به مردمی می‌رسد که از نظر فرهنگی در سطح پایین‌تر قرار دارند، اما فعال‌تر و پرانرژی‌تر هستند. به‌این‌ترتیب هیتلر پیش‌بینی می‌کند با چنین وضعی، در آینده دور دو حالت برای جهان متصور است؛ اول این‌که طبق مفهوم دموکراسی اداره می‌شود و هرتصمیمی طبق خواسته نژادهایی خواهد بود که بیشترین جمعیت را دارند و یا توسط قانون توزیع طبیعی قدرت کنترل می‌شود و ملت‌هایی پیروز خواهند شد که توحش و خشونت بیشتری داشته باشند و خویشتن‌داری نکنند. با توجه به پیش‌بینی هیتلر، تا به امروز یعنی سال ۲۰۲۰ میلادی، حالت دوم بیشتر خود را به‌عنوان حالت عملی و کارگر نشان داده و در واقع اقلیت سرمایه‌دار جهان که بیشترین حجم وحشی‌گری را در کشورهای مختلف اعمال می‌کند، بر جهان حاکم است. بنابراین می‌توان گفت پیش‌بینی هیتلر درست از آب درآمده است. بد نیست به بخش آخرالزمانی پیش‌بینی هیتلر هم اشاره کنیم که می‌گوید انسان از طریق نبردی جاودانه، بزرگ و متعالی‌شده طلوع کرده است و در عظمتش صلحی جاودانه غروب خواهد کرد.

۱-۲ نظر هیتلر درباره مسائل آبادانی و کشورگشایی

هیتلر مخالف نظریه یک‌جانبه «آبادانی داخلی» برای آلمان بوده و آن‌طور که از صفحات «نبرد من» و سخنرانی‌هایش برمی‌آید، بر این باور بوده که اگر سرمان به آبادانی داخلی گرم باشد و کاری به کار دیگران نداشته باشیم، مثل میش توسط گرگ دریده خواهیم شد. به‌ویژه که تهدیداتی چون مارکسیست‌ها و یهودی‌ها بیرون در منتظر نشسته‌اند. او درباره چگونگی بروز و ظهور نظریه «آبادانی داخلی» یهودیان را مقصر می‌داند و آن‌ها را القاکننده این معنی به ذهن مردم آلمان می‌خواند. هیتلر می‌گوید بروز این نظریه امری تصادفی نبود بلکه این ذهنیت کاملاً مخرب در ذهن مردم آلمان، توسط یهودیان انجام شده است. پیشوای آلمان نازی در فصل چهارم کتاب «نبرد من» به این نکته اشاره دارد که وسعت یک‌سرزمین ملی، عاملی تعیین‌کننده برای امنیت خارجی ملت است. چون کشوری که قلمرو کوچکی داشته باشد، به‌طور طبیعی هر مهاجم بالقوه‌ای را وسوسه می‌کند. در این‌جا بد نیست برای بار دیگر به این نکته توجه کنیم که چه اتفاقات بیرونی و حوادثی باعث شکل‌گیری چنین تفکراتی در هیتلر شده‌اند. مهم‌ترین عامل، زیاده‌خواهی و حیوانیت موجود در فرهنگ غرب است که باعث ظلم و ستم‌های بسیار در اروپا، غرب و همه نقاط جهان شده است. استعمارطلبی و استثمار انسان‌ها باعث شده تا چنین باورهای ماکیاولیستی که از ابتدا در فرهنگ غرب وجود داشته، در درون اندیشه و باورهای سیاسی هیتلر تثبیت شود که برای زنده‌ماندن، خودت هم باید گرگ باشی و اگر هدف زنده‌ماندن و دوام‌آوردن یک‌ملت باشد، هر وسیله‌ای را توجیه می‌کند.

اما جالب است که هیتلر در فرازهایی از کتاب، با استعمار مخالفت کرده و مخاطبانش را به فتح یا اشغال اراضی دعوت می‌کند. او در ادامه نظریه‌ای اقتصادی مطرح می‌کند که در پی توازن میان تولید ملی و مصرف ملی است. او می‌گوید اگر در برنامه اقتصاد ملی، بین عرضه و تقاضا تعادل برقرار شود، صنعت و اقتصاد دیگر اساس ثروت ملی را تشکیل نمی‌دهند بلکه تبدیل به نهادهای کمکی می‌شوند. صنعت و اقتصاد با عملکرد صحیح و مناسب که برقراری توازن میان تولید و مصرف ملی باشد، باعث می‌شوند معیشت ملی از کشورهای خارجی مستقل شده و آزادی و استقلال ملت به‌ویژه در بزنگاه‌های حساس تاریخی، تضمین شود. هیتلر در حالی که از مهملات صلح‌طلبانه و سیاست قاطع حرف می‌زند، می‌گوید اگر این جهان برای همه جای کافی دارد، پس ما باید آن قسمت از خاکش را که برای حیات ما مورد نیاز است، به‌طور کامل در اختیار داشته باشیم. در ادامه همین بحث است که هیتلر به استعمارگری کشورهای اروپایی اشاره می‌کند و می‌گوید قلمرو کوچک خود این کشورها در تقابل با قلمرو مستعمراتشان به‌طرز مضحکی کوچک است. او می‌گوید بسیاری از کشورهای استعمارگر اروپایی مانند هرم‌هایی هستند که روی راس‌شان ایستاده‌اند اما آمریکا کشوری است که تنها راس‌اش با دیگر نقاط جهان درارتباط است. هیتلر با مقایسه‌ای که بین آمریکا و قدرت‌های استعماری اروپا دارد، به این نتیجه می‌رسد که تنها امکان آلمان برای داشتن سیاست ارضی مناسب، تصرف سرزمین جدید در خود اروپاست و فراموش نکنیم که این سخنان در بازه زمانی پس از جنگ جهانی اول و پیش از جنگ جهانی دوم مطرح شده است.

هیتلر در صفحه ۱۴۲ کتاب، از کلیدواژه «ملت انگل‌وار» برای یهودیان استفاده می‌کند و می‌گوید این خصوصیت آن‌هاست که انسان‌های شریف را غارت کنند. اما یکی از مهم‌ترین تحلیل‌هایش درباره یهودیان که شاید بهتر باشد از لفظ صحیح‌تر اسرائیلی‌ها برای آن استفاده کنیم، این‌چنین است: «کشور یهودیان هرگز در هیچ نقطه‌ای محدود نبوده است. آن‌ها در سراسر جهان پخش شده‌اند، بدون هیچ مرزی، و همیشه منحصراً از عضویت در یک نژاد تشکیل شده‌اند. به این دلیل است که یهودیان همیشه درون یک کشور، کشوری تأسیس می‌کنند.» نقشه‌های جاه‌طلبانه فتح و کشورگشایی هیتلر را می‌توان از همین فصل چهارم «نبرد من» شاهد بود. جایی که با اشاره به گذشته آلمان و شوالیه‌های ژرمن می‌گوید اگر سرزمین جدیدی در اروپا باید تصرف شود، عمدتاً باید از روسیه باشد و همچنین یک‌نکته جالب توجه درباره اتحاد با دیگران مطرح می‌کند. همان‌طور که می‌دانیم هیتلر در ابتدای جنگ جهانی دوم، پیمان خود با چمبرلن نخست وزیر بریتانیا را زیر پا گذاشت و در واقع او را فریب داد. اما هنگامی که کتاب «نبرد من» نوشته می‌شد، می‌گوید تنها یک متحد در اروپا برای آلمان متصور است و آن انگلستان است. هیتلر می‌گوید اگر آلمان عظمت و نقش‌آفرینی بزرگی داشت، جنگ جهانی اول رخ نمی‌داد و در حالی که اتحاد با اتریش را بیهوده می‌داند، بر این باور است که اتحاد با انگلستان، تنها راهی است که جنگ صلیبی آلمان را امکان‌پذیر می‌کند. منظور هیتلر از جنگ صلیبی همان کشورگشایی و توسعه قلمرو ملت آلمان است. هیتلر در صفحات بعدی به مرور تاریخ می‌پردازد و زمانی را پیش چشم مخاطب می‌آورد که ملت آلمان، با گمراهی چشم به فرهنگ انگلیسی دوخته و انسان انگلیسی را تاجری زیرک اما ترسو و بزدل می‌پنداشته است. هیتلر می‌گوید باید انگلستان را دلیل متقاعدکننده‌ای ضد تئوری تصرف صلح‌آمیز جهان با ابزار بازرگانی دانست و هیچ ملتی وحشیانه‌تر از انگلستان متصرفات اقتصادی و بازرگانی خود را به دست نیاورده است؛ آن‌هم به وسیله شمشیر و هیچ ملت دیگر هم چون انگلستان، از چنین متصرفاتی وحشیانه‌تر دفاع نکرده است. البته باید به این مساله هم اشاره کنیم که هیتلر، بحث اتحاد با انگلستان را به‌عنوان سیاستی زودگذر مطرح کرده است.

آدولف هیتلر در فرازهایی از فصل چهارم «نبرد من» با ارجاع به افسانه‌های قدیم آلمانی، دوباره سراغ مارکسیست‌ها و یهودی‌ها می‌رود و از دورانی می‌گوید که سیاست بازرگانی و صنعتی در آلمان اتخاد شده بود که در نتیجه‌اش انگیزه‌ای برای جنگ با روسیه وجود نداشت اما دو گروه یادشده، سعی داشتند میان آلمان و روسیه جنگ به پا کنند. او به نقشه‌های اقتصاد بین‌المللی یهود برای از بین بردن آلمان هم اشاره دارد و اضافه می‌کند که پیش از جنگ جهانی اول، رشد پیروزمندانه علوم فنی در آلمان و گسترش حیرت‌انگیز صنایع و بازرگانی این کشور باعث شد آلمانی‌ها فراموش کنند پیش‌شرط لازم موفقیت درهرکشوری، قدرت است. هیتلر در صفحه ۱۴۲ کتاب، از کلیدواژه «ملت انگل‌وار» برای یهودیان استفاده می‌کند و می‌گوید این خصوصیت آن‌هاست که انسان‌های شریف را غارت کنند. اما یکی از مهم‌ترین تحلیل‌هایش درباره یهودیان که شاید بهتر باشد از لفظ صحیح‌تر اسرائیلی‌ها برای آن استفاده کنیم، این‌چنین است: «کشور یهودیان هرگز در هیچ نقطه‌ای محدود نبوده است. آن‌ها در سراسر جهان پخش شده‌اند، بدون هیچ مرزی، و همیشه منحصراً از عضویت در یک نژاد تشکیل شده‌اند. به این دلیل است که یهودیان همیشه درون یک کشور، کشوری تأسیس می‌کنند.» اما پیش از اشاره مهم دیگر هیتلر به یهودیان و فرهنگ‌شان، بد نیست نظر نهایی او را درباره توسعه اقتصادی تشریح کنیم. هیتلر فعالیت و توسعه اقتصادی را در اولویت اول رشد و پیشرفت کشور قرار نمی‌دهد بلکه معتقد است خصوصیات به کار گرفته شده برای تشکیل و بقای یک کشور، چندان نیازی به موقعیت اقتصادی آن ندارد چون نمونه‌های زیادی وجود دارند که دوره‌های موفق اقتصادی داشته‌اند اما همان دوره، به نابودی کشور مورد نظر منتج شده است. نظر نهایی هیتلر در این‌باره، چنین است که هرزمان قدرت سیاسی آلمان، قوی بوده، وضعیت اقتصادی هم بهبود پیدا کرده اما هرزمان که منافع اقتصادی به تنهایی جایگاه نخست زندگی مردم را اشغال کرده و آرمان‌های متعالی عقب‌نشینی کرده‌اند، کشور سقوط کرده و تخریب اقتصادی نیز آغاز شده است. در همین‌زمینه او در صفحات بعدی کتاب، جمله جالبی دارد که از این قرار است «انسان برای یک آرمان شهید می‌شود، اما برای تجارت هرگز.» هیتلر در این بحث به جنگ جهانی اول اشاره می‌کند و می‌گوید مردم آلمان تا زمانی که معتقد بودند برای آرمان‌شان می‌جنگند، ایستاده بودند اما وقتی به آن‌ها گفته شد دعوا سر تأمین نان روزانه‌شان است، دست از نبرد کشیدند. و سیاست‌مداران باهوش آلمانی هم که از این تغییر رفتار مردم حیرت کرده بودند، متوجه نشدند که وقتی انسان برای اهداف مادی به جنگ فراخوانده شود، از مرگ دوری می‌کند و همه تلاشش را به کار نمی‌گیرد.

اما با برگشت به بحث یهودیت، باید یکی از فرازهای مهم کتاب «نبرد من» را به‌طور کامل نقل قول کنیم که مربوط به حرکت یهودیان تحت لوای دین است: «یکی از مشهورترین نیرنگ‌هایی که تاکنون طرح‌ریزی شده است، حرکت کشتی کشور یهود زیر پرچم دین و در نتیجه به‌دست‌آوردن بردباری و تساهل آریایی‌هاست که همیشه آماده پذیرفتن عقاید مذهبی مختلفی هستند. اما قوانین موسی واقعاً غیر از آموزه‌هایی برای حفظ نژاد یهود نیست، بنابراین این قوانین متضمن تمام حوزه‌های علوم روان‌شناسی، سیاسی و اقتصاد است که بر هدف نهایی تأثیر می‌گذارد.» به‌هرحال هیتلر با برشماری خیانت یهودیان و مارکسیست‌ها، این سوال را مطرح می‌کند که چرا استعداد سیاسی مردم آلمان، رو به زوال رفت؟ و پاسخش تأثیر جهان‌بینی مارکسیست‌ها بر ملت آلمان است.

*۲- فصل پنجم: جنگ جهانی

هیتلر در فصل پنجم کتاب، به‌طور مستقیم وارد بحث جنگ جهانی (اول) می‌شود. عنوان فصل هم «جنگ جهانی» است. او فصل مذکور را با جملاتی آغاز می‌کند که در آن‌ها جهان اطرافش را توصیف می‌کند و می‌گوید در زمانی به دنیا آمده که جهان آشکارا تصمیم گرفته جز به احترام سوداگران و مقامات سیاسی، پرستش‌گاه دیگری نداشته باشد و همین‌مساله باعث آزار هیتلر جوان می‌شده است. جالب است که ابتدای این فصل، هیتلر برای یک‌بار یهودیان را قربانی می‌خواند؛ جایی که می‌گوید جهان در حال تبدیل‌شدن به یک فروشگاه بزرگ بود و سوداگران انگلیسی و مدیران اجرایی آلمانی‌شان به تجارت مشغول بودند و یهودیان قربانی حرفه‌ای بدون سود می‌شدند. البته در جمله بعدی، دوباره از خجالت یهودیان درمی‌آید: «زیرا آن‌ها همیشه اعلام می‌کنند هیچ سودی نمی‌کنند و همیشه از آن‌ها تقاضای خراج می‌شود.»

۲-۱ جنگ؛ نسخه اول و آخر هیتلر

هیتلر می‌گوید در روزگار کودکی هرکسی بوده جز یک صلح‌طلب و تلاش دیگران هم برای تغییرش بی‌نتیجه بوده است. به‌هرحال او روحیه جنگ‌جویی و طغیان را از کودکی با خود داشته و همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، بروز و ظهور رفتارهای چالش‌جویانه او ناشی از روح ناآرام و سال‌های ابتدایی زندگی‌اش بوده است. او با اشاره به جنگ تاریخی ژاپن و روسیه و ضمن بیان این‌که طرفدار ژاپن بوده، نمونه‌ای از دشمنی خود با نژاد اسلاو را هم به رخ مخاطب می‌کشد. نکته مهمی که از این فصل و حتی فصل پیشین کتاب «نبرد من» استنباط می‌شود، این است که تعلیم و تربیت و درکل، شکل‌گرفتن شخصیت هیتلر در جهانی که تمدن غرب در قرن بیستم ساخت، باعث شد شخصیتی مثل او که ابتدا دانشجوی نقاشی و معماری بوده، تنها راه ممکن را در جنگ ببیند. اشاره‌های او به جنگ‌های رهایی‌بخش، جنگ بوئر، جنگ ژاپن و روسیه و … همه موید این ادعای نگارنده هستند که هیتلر راه رهایی را همیشه در جنگ می‌دیده است. او حتی در تحلیل خود در صفحه ۱۵۰ کتاب، اشتباه دولت آلمان را در شروع‌نکردن جنگ جهانی اول می‌داند و معتقد است آلمان با شروع نکردن جنگ، فرصت اقدام مناسب را از دست داد. در نتیجه قربانی اتحاد جهانی شد که با تلاش آلمان برای حفظ صلح مخالف بود و تصمیم داشت جنگ را آغاز کند.

از دو عاملی که هیتلر جوان را در جنگ جهانی اول خشمگین می‌کرده، یکی سیاست کشتن روحیه مردم توسط مطبوعات بوده و دیگری نوع نگاه‌ها به پدیده مارکسیسم یا به‌قول او طاعون مارکسیسم بوده که هدف نهایی‌اش تخریب تمام کشورهای غیریهودی بوده است. اما به‌تعبیر هیتلر، چنین‌واقعیاتی در دانشگاه‌های تحت سلطه یهودیان مطرح نمی‌شده‌اند هیتلر می‌گوید جنگ ۱۹۱۴ قطعاً به توده‌های مردم تحمیل نشد بلکه آرزوی تمام مردم آلمان بود. بنابراین اگر فرض را بر این بگیریم که هیتلر خود را هنگام نوشتن «نبرد من» نماینده مردم آلمان تلقی می‌کرده، آن خشم فروخورده‌ای را که پیش‌تر به آن اشاره کردیم، در توده‌های مردم احساس می‌کرده است. هیتلر در فرازهایی از فصل پنجم «نبرد من» در حالی که از جنگ جهانی اول، در دهمین سالگرد رخ‌داد آن با عنوان «نبرد باشکوه» یاد می‌کند، از خدمتش به‌عنوان خبرنگار در هنگ باواریا می‌گوید و اشاره می‌کند که می‌ترسیده خیلی دیر به جبهه برسد. او در صفحات بعدی کتاب به خیانت مطبوعات اشاره می‌کند و اگر به خاطر داشته باشیم، پیش‌تر گفته بود که مطبوعاتی که با ملیت آلمان دشمنی داشتند، در دست مارکسیست‌ها و یهودی‌ها بودند. او از لفظ «بخش‌های خاصی از مطبوعات» استفاده می‌کند و به سیاست‌مداران مجلس‌نشین هم می‌تازد که البته در دهمین فصل کتاب، به‌طور مفصل به آن‌ها تاخته و مورد تندترین انتقادات قرارشان داده است. اما به‌هرحال، هنگام انتقاد از بخش‌های خاصی از مطبوعات، می‌گوید سیاستمداران مجلس‌نشین را خوار شمرده و اگر می‌توانسته، آن‌ها را به اردوگاه کار می‌فرستاده است.

از دو عاملی که هیتلر جوان را در جنگ جهانی اول خشمگین می‌کرده، یکی سیاست کشتن روحیه مردم توسط مطبوعات بوده و دیگری نوع نگاه‌ها به پدیده مارکسیسم یا به‌قول او طاعون مارکسیسم بوده که هدف نهایی‌اش تخریب تمام کشورهای غیریهودی بوده است. اما به‌تعبیر هیتلر، چنین‌واقعیاتی در دانشگاه‌های تحت سلطه یهودیان مطرح نمی‌شده‌اند. هیتلر در صفحه ۱۵۹، دوباره یهودیت و مارکسیسم را به هم پیوند می‌دهد و می‌گوید: «تا زمانی که میلیون‌ها شهروند هر روز آن‌چه را مطبوعات سوسیال دموکرات به آن‌ها می‌گویند؛ می‌بلعند، درست نیست اربابان را برای رضایت‌خاطر رفیقان مضحکه کنند؛ زیرا در درازمدت آن‌ها نیز باید این خوراک را ببلعند، گرچه با ادویه‌های متفاوتی عرضه شده باشد. در هر دو مورد آشپز یکی است که همان یهودی است.»

پایان‌بندی فصل پنجم کتاب «نبرد من» دربرگیرنده تردید و دودلی هیتلر پس از جنگ جهانی اول، برای پیوستن به احزاب سیاسی موجود در آلمان است. او در آن برهه در فکر فعالیت سیاسی بوده و همین افکار باعث می‌شود در فعالیت‌های انتخاباتی عمومی مجلس پس از جنگ مشارکت کند.

*۳- فصل ششم: تبلیغات جنگ

ششمین فصل «نبرد من» همان‌طور که از نامش «تبلیغات جنگ» برمی‌آید، درباره بهره‌گیری از تبلیغات است. هیتلر در همان‌سطور اولیه این فصل می‌گوید استفاده صحیح از تبلیغات یک هنر است و دشمنان آلمان از کمبود تبلیغات این کشور بهره‌برداری زیادی کرده‌اند.

۳-۱ تاکتیک‌های تبلیغاتی هیتلر

هیتلر هدف اصلی و انحصاری تبلیغات را قضاوت درباره حقوق جنگیدن و ادا کردن حق آن نمی‌داند بلکه معتقد است هدف اصلی از تبلیغات، به‌طور انحصاری تاکید بر حقی است که از آن دفاع می‌کنیم. تبلیغات نباید حقیقت را بی‌طرفانه بررسی کند تا برای طرف دیگر خوشایند باشد و آن را عادلانه ببیند یکی از سوالات مهم کتاب که در این فصل مطرح می‌شود، این است که تبلیغات باید برای چه کسانی خوشایند باشد؟ طبقات تحصیل‌کرده و روشن‌فکر؟ یا طبقاتی که کمتر روشن‌فکرند؟ پاسخ هیتلر این است که تبلیغات باید همواره توده‌های مردم را مخاطب خود قرار دهد. تبلیغات برای طبقه روشن‌فکر مناسب نیست و آن‌ها نیازمند نمایش علمی هستند. او معتقد است نه تبلیغات با علم و نه پوستر تبلیغاتی با هنر ارتباط دارد. تبلیغات هم باید مطابق احساسات مردم باشد نه قدرت استدلال‌شان. کلیت تبلیغات باید به‌صورت عمومی ارائه شود و سطح ذهنی مورد نظر آن باید در حد پایین‌ترین سطح ذهنی مردم باشد. هیتلر یکی از اهداف تبلیغات را تحریک احساسات مردم می‌داند و معتقد است نباید تبلیغات را به تائید گروه کوچکی از روشن‌فکران یا هنرمندان رساند. هیتلر تبلیغات ضعیف آلمانی‌ها را در جنگ جهانی اول مقابل تبلیغات مؤثر انگلستان و آمریکا قرار می‌دهد و می‌گوید تمسخر ارزش دشمن در تبلیغات آلمانی یک اشتباهی اساسی بوده است. در حالی که در جبهه مقابل، انگلستان و آمریکا سربازان آلمانی را وحشی و قدرتمند نشان می‌دادند که اسلحه‌های وحشتناکی داشتند. در نتیجه خشم و نفرت آن‌ها نسبت به آلمانی‌ها بیشتر شد. یک ایراد دیگر هم که هیتلر در مقایسه تبلیغاتی‌اش بین آلمان و انگلستان می‌گیرد، این است که سرباز بریتانیایی هرگز اجازه نداشت احساس کند اطلاعاتی که در خانه به دست آورده، دروغ بوده است. در حالی که برای سربازان آلمانی، عکس این قضیه به‌طور کامل مصداق داشته است.

هیتلر هدف اصلی و انحصاری تبلیغات را قضاوت درباره حقوق جنگیدن و ادا کردن حق آن نمی‌داند بلکه معتقد است هدف اصلی از تبلیغات، به‌طور انحصاری تاکید بر حقی است که از آن دفاع می‌کنیم. تبلیغات نباید حقیقت را بی‌طرفانه بررسی کند تا برای طرف دیگر خوشایند باشد و آن را عادلانه ببیند. به عبارت دیگر، تبلیغات باید فقط جنبه‌هایی از حقیقت را ارائه دهد که خوشایند طرف خودی است. پیشوای آلمان نازی در تفسیر بیشتر تاکتیک تبلیغاتی دشمن در جنگ جهانی اول، می‌گوید طرف مقابل، به‌طور ماهرانه دریافت که احساسات توده‌های مردم نسبت به سیاست، عواطف ابتدایی است. بنابراین شایعاتی مبنی بر خشونت طرف آلمانی منتشر کردند و حتی برخی تقصیرها را با محاسبه، متوجه خود دانستند. اما در مقابل، سیاستمداران نالایق آلمانی، با تصور این‌که تاکید بر صلح‌طلبی می‌تواند شور و شوق لازم را در مردم پدید آورد، روی این رویکرد پافشاری کردند. هیتلر معتقد است تبلیغات باید به تعداد اندکی موضوع ساده محدود شود و این موضوعات هم باید بارها و بارها مطرح شوند.

پیش از این‌که به فصل‌های بعدی و برهه جنگ جهانی دوم برسیم، بد نیست یک یادآوری تاریخی هم داشته باشیم و آن، این واقعیت است که در سال ۱۹۳۹ پس از تجاوز آلمان به لهستان، نیروهای آلمانی، روی دیوارهای شهرهای مختلف لهستان پوسترهای تبلیغاتی ضدانگلیسی می‌چسباندند که حاوی پیام‌هایی برای مردم لهستان بودند به این مضمون: که وضعیت فعلی شما، نتیجه اعمال انگلستان است. و دو زن لهستانی که این پوسترهای تبلیغاتی را پاره کرده بودند، اعدام شدند.

*۴- فصل هفتم: انقلاب

فصل هفتم کتاب با عنوان «انقلاب» ادامه مطلب فصل ششم است و هیتلر هنوز مشغول بحث درباره تبلیغات دشمن و تبلیغات ضعیف آلمان در جنگ جهانی اول است. او معتقد است سربازهای آلمان در آن برهه، همان‌گونه فکر می‌کردند که دشمنان آلمان دوست داشتند و در کشورش هم هیچ‌گونه عامل ضدتبلیغات وجود نداشته است. او در حالی که دوباره از کلیدواژه مشیت و خواست الهی استفاده می‌کند، مدعی می‌شود اگر سرنوشت و خواست خدا، رهبری تبلیغات آلمان را به او می‌سپرد، نتیجه جنگ به‌گونه دیگری رقم می‌خورد. اما نتیجه تبلیغات آلمان در جنگ جهانی اول به گونه‌ای بوده که او به‌هرجایی از شهر مونیخ می‌رفته، مردم را ناراضی و خشمگین می‌دیده است؛ در زمانی که ادارات دولتی تحت کنترل یهودیان بوده و هنر از زیرکار در رفتن به‌عنوان نشانه هوش و ذکاوت؛ و ایثار برای وظیفه نشانه ضعف یا تحجر بوده است. به درستی یا غلط‌بودن قضاوت هیتلر نمی‌پردازیم اما نوشته‌های او در «نبرد من» موید این نکته هستند که در پیشینه کشورهای غرب و در راس‌شان آمریکا به‌عنوان جریان سرمایه‌داری جهانی، تبلیغات برای آماده‌سازی تهاجم نظامی یا فرهنگی، ابزاری بسیار کاربردی و مؤثر بوده است. جالب است که نوشته‌های هیتلر مربوط به زمان جنگ جهانی اول هستند؛ یعنی زمانی‌که هنوز آمریکا (پس از جنگ دوم) به‌عنوان ابرقدرت جهانی مطرح نشده بود. جالب است که هیتلر هم چندصفحه بعدتر، از تخریب نظام اقتصاد ملی کشورها و ایجاد فرمانروایی کاپیتالیست بین‌المللی گفته و پیش از آن هم، به غارتگری یهودیان و کنترل سرمایه توسط آن‌ها اشاره کرده است. یعنی برهه ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۷ که به تعبیر هیتلر یهودیان عناصر ضروری دنیای تجارت بودند و کل تولید تحت کنترل سرمایه‌داری آن‌ها درآمده بود.

زمانی که لشگرهای آلمانی آخرین دستور خود را برای حمله بزرگ دریافت کردند، اعتصاب همگانی در آلمان شکل گرفته و به اصطلاح، دیگر کار از کار گذشته بود. شکل‌گیری این اعتصاب از نتایج مخرب تبلیغاتی است که هیتلر می‌گوید دشمن از آن بهره برد ولی آلمان علم بهره‌برداری از آن را نداشت. این همان انقلابی است که نامش روی فصل هفتم کتاب «نبرد من» است و به قول هیتلر توسط اراذل سیاستمداری پیروز شد که در جبهه‌های نبرد غریبه محسوب می‌شدند هیتلر در عین اشاره به این موارد، به توطئه‌ای درونی از درون میهن اشاره می‌کند که باعث شد آلمان جنگ جهانی اول را ببازد. او این توطئه را بزرگ‌ترین خیانت می‌داند و منظورش اعتصاب همگانی در کارخانه‌های مهمات‌سازی آلمان است. زمانی که لشگرهای آلمانی آخرین دستور خود را برای حمله بزرگ دریافت کردند، اعتصاب همگانی در آلمان شکل گرفته و به اصطلاح، دیگر کار از کار گذشته بود. شکل‌گیری این اعتصاب از نتایج مخرب تبلیغاتی است که هیتلر می‌گوید دشمن از آن بهره برد ولی آلمان علم بهره‌برداری از آن را نداشت. این همان انقلابی است که نامش روی فصل هفتم کتاب «نبرد من» است و به قول هیتلر توسط اراذل سیاستمداری پیروز شد که در جبهه‌های نبرد غریبه محسوب می‌شدند. توضیح بیشتر آن‌که نارضایتی‌های مردم از حکومت امپراتور ویلهلم دوم در آلمان انقلابی رخ داد که در پی آن امپراتور از سلطنت کناره‌گیری و به هلند فرار کرد. ویلهلم دوم نوه ارشد ملکه ویکتوریا در بریتانیا بود.

اما با اشاره به تقدیرگرایی‌های هیتلر در فصول گذشته «نبرد من» باید در صفحه ۱۸۰ هم به یک‌مورد دیگر تقدیرگرایی در اندیشه او اشاره کرد که مربوط به حمله شب ۱۳ و ۱۴ اکتبر ۱۹۱۸ انگلستان است. هیتلر که آن زمان در جنوب جبهه یپرس بوده در گروه رزمندگانی بوده که مورد حمله انگلستان به‌وسیله گاز سمی قرار گرفتند. او در این‌باره نوشته است: «مثدر شده بود در آن شب، طعم این گاز را تجربه کنم…» در ادامه همین‌رویداد بوده که چشمان هیتلر برای مدتی از نعمت دیدن محروم شدند.

آدولف هیتلر از لحظه شنیدن خبر شکست آلمان در جنگ جهانی اول، با لفظ «آن لحظه شوم» یاد کرده و می‌گوید در آن لحظه کاملاً به گریه افتاده است. نکته بسیار مهم درباره احساسات و عواطف هیتلر در این مقطع مهم از زندگی‌اش، اعترافی است که خود دارد و از این قرار است که از روزی که کنار قبر مادرش ایستاده بوده تا روز شنیدن خبر شکست آلمان، گریه نکرده بوده است. هیتلر در روایت کوتاه زمانی‌که از عوارض گاز شیمیایی انگلیسی‌ها در بیمارستان بستری بوده، باز هم نیش و کنایه‌های خود را حواله مارکسیست‌ها و یهودی‌ها می‌کند؛ به‌این‌ترتیب که «ملوانان با کامیون‌های‌شان می‌آمدند و از ما می‌خواستند شورش کنیم. سه جوان یهودی در این نبرد برای "آزادی، زیبایی و شکوه" موجودیت ملی ما، رهبر بودند. هیچ‌یک از آن‌ها در جبهه جنگ شرکت نکرده بود. از طریق بیمارستان امراض مقاربتی، این سه شرقی به خانه فرستاده شده بودند. اکنون پرچم‌های سرخ خود را در این‌جا بالا می‌بردند.»

در پایان‌بندی فصل هفتم کتاب، هیتلر با اشاره به پایان جنگ جهانی اول و شکست آلمان، اشاره می‌کند که از آن زمان تصمیم گرفت وارد سیاست شود و یهودیان را هم آشتی‌ناپذیر می‌خوانَد. بنابراین توجه داریم که مقطع پایان جنگ جهانی اول، پایان دورانی است که هیتلر به‌عنوان ناظر فعال بیرون گود سیاست ایستاده و از خشم دندان به هم ساییده است. هشتمین فصل کتاب روایت‌گر فعالیت‌های متقدم هیتلر در عرصه سیاست است.

* ۵- جملات قصار هیتلر:

هر فشار و آزاری که هیچ انگیزه معنوی برای پشتیبانی ندارد، از نظر اخلاقی ناعادلانه بوده و در میان بهترین عناصر ملت مخالفت‌هایی را برمی‌انگیزد. (فصل پنجم. صفحه ۱۵۷)

تمام تلاش‌ها برای ریشه‌کنی یک‌مکتب، بدون داشتن اساس معنوی برای حمله علیه آن، و همچنین نابودی تمام سازمان‌هایی که ایجاد کرده است، در بیش‌تر موارد منجر به دستاوردی معکوس می‌شود. (صفحه ۱۵۷)

هیتلر از فصل هشتم تا پایان فصل دهم کتاب، ضمن تکرار این‌موضع که به یهودیان، مارکسیست‌ها و ابزار محبوبشان یعنی مطبوعاتِ دموکراسی می‌تازد، در پی جستجوی علل شکست مردم آلمان در جنگ جهانی اول برمی‌آید و از نبرد برای دو مفهوم مهم نام می‌برد: آزادی و استقلال. آدولف هیتلر ضمن اشاره به مسائلی که گفتیم، علت شکست را در «سیاست بزدلانه و تدافعی ملی دوران صلح در سازماندهی تعلیم قوای دفاع ملت» می‌بیند که در ادامه این‌مفهوم موردنظرش را تشریح خواهیم کرد.

پیشوای آلمان نازی همچنین، درباره مقطع پس از جنگ جهانی اول و کنفرانس ورسای که قراردادها و تفاهم‌های ننگینی را به آلمان شکست‌خورده تحمیل کرد، این‌جمله را دارد: «سودجویان بین‌المللی که در ورسای اجتماع کرده بودند، علاوه بر این‌که ملت‌ها را مورد بهره‌کشی قرار داده، آن‌ها را غارت می‌کردند…» (صفحه ۲۴۱)


* ۱- فصل هشتم؛ مروری بر سرآغاز فعالیت‌های سیاسی هیتلر

هیتلر در آغاز فصل هشتم کتاب نبرد من، با عنوان «آغاز فعالیت‌های سیاسی‌ام»، از روزهای سال ۱۹۱۹ و دوران پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول صحبت، و به تسلط یهودیان بر انجمن‌ها اشاره می‌کند. در این‌زمان صحبت از تشکیل حزبی توسط هیتلر و همفکرانش است که نام «حزب سوسیال انقلابی» را یدک می‌کشد. هیتلر در این‌برهه، به‌شدت در پی تشکیل یک‌حزب و سازمان منسجم بوده و در کنار بیان دغدغه‌های این‌چنینی‌اش در کتاب، به تشریح وظایف و شرایط یک رهبر سیاسی هم می‌پردازد؛ ازجمله این‌که «وظیفه رهبر سیاسی این است که شیوه دستیابی به هدف را نشان دهد.» (صفحه ۱۸۷) یا در مقایسه‌ای بین رهبر سیاسی و فیلسوف سیاسی می‌گوید «آزمون عظمت منتسب به یک رهبر سیاسی، موفقیت نقشه‌ها و اقدامات اوست، یعنی توانایی او در دستیابی به هدفی که برای آن حرکت می‌کند؛ در حالی‌که هدف نهایی ایجادشده توسط فیلسوف سیاسی هرگز دست‌یافتنی نیست.» (صفحه ۱۸۸) هیتلر در مقایسه‌ای که بین فیلسوف سیاسی و رهبر سیاسی عملگرا انجام می‌دهد، معتقد است اهمیت یک فیلسوف سیاسی یا پیشوایان فکری، در موفقیت عملی اندیشه‌هایشان نیست چون اگر این‌گونه بود، موسسان مذاهب به‌عنوان بزرگ‌ترین مردان تلقی می‌شدند. منظور هیتلر این است که اهداف اخلاقی موسسان مذاهب به‌طور کامل یا حتی نسبی تحقق پیدا نکرده پس ایده و تفکر؛ چیزی است و عملگرایی، چیزی دیگر که اولی را فیلسوف و متفکر دارد و دومی ویژگی رهبر سیاسی است. در ادامه همین‌نوشته‌هاست که می‌توان در صفحه ۱۸۹ کتاب «نبرد من» برخی از سیاستمداران و اصلاح‌طلبان موردعلاقه هیتلر را مشاهده کرد: فردریک کبیر، مارتین لوتر و ریچارد واگنر.

کمی پیش‌تر از پایان‌بندی فصل هشتم، هیتلر با اشاره به همان مکتب مردم و سرزمین پدری، مبارزه مد نظرش را توضیح می‌دهد و می‌نویسد: «آن‌چه باید برای آن مبارزه کنیم، امنیت لازم برای بقا و افزایش نژاد و مردم ما، ادامه حیت فرزندان وطن و حفظ نژاد از آمیختن با نژادهای دیگر، آزادی و استقلال کشور است؛ تا جایی‌که مردم ما قادر شوند مسئولیتی را که خداوند بر عهده‌شان نهاده پذیرا شوند. تمام عقاید و ایده‌آل‌ها، تمام آموزه‌ها و دانش‌ها، باید به این‌اهداف خدمت کنند» اما هیتلر در فرازی از همان فصل هشتم کتاب، به نکته بسیار جالبی اشاره می‌کند که شاید امروز هم تامل‌برانگیز باشد. او پس از شکستِ آلمان در جنگ جهانی اول، به جنگی اشاره دارد که باید برپا شود و آن جنگ با سرمایه‌داری بین‌المللی است. (که احتمالاً یک‌سرش به یهودیت افراطی و صهیونیسم برمی‌گردد.) او در صفحه ۱۹۰ کتاب می‌نویسد: «جنگی سختی که باید آغاز می‌کردیم، با ملت‌های دشمن نبود بلکه با سرمایه‌داری بین‌المللی بود.» و چندسطر بعدتر هم با اشاره به ریشه‌های شکل‌گیری جنگ جهانی اول، می‌گوید: ‌ «سرمایه‌داری بازار بورس بین‌المللی نه‌تنها عامل اصلی محرک در آغاز جنگ بود، بلکه اکنون زمانی‌که جنگ تمام شده است، صلح را به جهنم تبدیل کرده است.»

نویسنده «نبرد من» در فصل هشتم این‌کتاب، خود را به سوسیال‌دموکرات‌های سرزمین‌اش نزدیک کرده و تنها یک‌مکتب را برای خودش و سوسیال‌دموکرات‌های اصیل متصور می‌شود: «مردم و سرزمین پدری». پایان‌بندی این‌فصل از کتاب او، امیدبخش است و حاوی سخنانی درباره «جنبش جدید» است که در فصل‌های بعدی بیشتر تشریح و حلاجی شده است. در این‌پایان‌بندی، از تماشای سخنرانی دیگران و استعداد سخنرانی خود هیتلر برای عموم صحبت شده است. اما کمی پیش‌تر از پایان‌بندی فصل هشتم، هیتلر با اشاره به همان مکتب مردم و سرزمین پدری، مبارزه مد نظرش را توضیح می‌دهد و می‌نویسد: «آن‌چه باید برای آن مبارزه کنیم، امنیت لازم برای بقا و افزایش نژاد و مردم ما، ادامه حیت فرزندان وطن و حفظ نژاد از آمیختن با نژادهای دیگر، آزادی و استقلال کشور است؛ تا جایی‌که مردم ما قادر شوند مسئولیتی را که خداوند بر عهده‌شان نهاده پذیرا شوند. تمام عقاید و ایده‌آل‌ها، تمام آموزه‌ها و دانش‌ها، باید به این‌اهداف خدمت کنند.» (صفحه ۱۹۰).

*۲- فصل نهم؛ بررسی کارنامه حزب کارگر آلمان

با وجود این‌که هیتلر در این‌فصل و فصل پیشین، علاقه خود را به تشکیل حزب و سازمانی برای مبارزه با سرمایه‌داری جهانی اعلام می‌کند، اما به رشد قارچ‌گونه احزاب سیاسی هم در آلمان آن‌دوره انتقاد دارد. یعنی می‌گوید در روزهای پس از جنگ جهانی اول، هرکسی که با مشکلات ناخوشایند روبرو بوده و اعتمادش را هم به احزاب سیاسی از دست داده بوده، به فکر تشکیل حزب می‌افتاده است. به‌همین‌دلیل هم انجمن‌های زیادی که در آن‌برهه سر برآورده‌اند، به‌سرعت از بین رفته‌اند. او پس از آن، در گردهمایی حزب کارگر آلمان شرکت کرده و با اظهارنظر و سخنرانی، توجه‌ها را به سمت خود جلب می‌کند. خودش این‌جمله را در صفحه ۱۹۵ کتاب دارد که «در حالی‌که صحبت می‌کردم، حاضران با شگفتی به من گوش سپرده بودند.»

یکی از صحنه‌های جالب توجه در زندگی هیتلر، در اولین سال‌های پس از جنگ اول که بازتاب‌دهنده نکبت و بدبختی مردم آلمان آن‌دوره هم هست، صحنه‌ای است که او حضور موش‌ها در اتاق و محل زندگی محقرش را روایت می‌کند: «از آن‌جا که معمولاً در حدود ساعت پنج صبح بیدار می‌شدم، عادت داشتم خود را با دیدن موش‌های کوچکی که در اطراف اتاق کوچکم بازی می‌کردند، سرگرم کنم. اغلب خرده‌های نان خشک را کف اتاق می‌ریختم و آن‌موش‌های کوچک شاد را که بازی می‌کردند و از این نان‌خرده‌های لذیذ لذت می‌بردند با خوش‌حالی مشاهده می‌کردم.» (صفحه ۱۹۵) هیتلر با آوردن ماجرای موش‌های اتاقش در کتاب، به محرومیت‌های زندگی‌اش و درک معنای گرسنگی می‌پردازد و می‌گوید «دقیقا می‌توانستم تصور کنم این موجودات کوچک تا چه اندازه شاد و خوشحال‌اند.» او در ادامه، ضمن اشاره به نقش انجمن‌های سیاسی در تحولات اجتماعی و ذکر این‌خاطره که درحزب کارگر آلمان پذیرفته شده، این‌نکته را هم پیش روی مخاطب کتاب می‌گذارد که می‌خواسته حزب خودش را تشکیل دهد.

باید توجه داشت که انجمن‌های سیاسی و فعالیت‌هایشان در آن‌برهه از تاریخ آلمان و اروپا، تا چه‌حد زیاد و گسترده بوده است. نکته تاریخی جالب دیگر هم در بخشی از خاطرات هیتلر است که به گزارش خزانه‌داری حزب کارگری آلمان در گردهمایی اعضا اشاره می‌شود. بودجه کل این‌انجمن سیاسی، در آن‌برهه، ۷ مارک و ۵۰ فینیک بوده است. عضویت در این‌حزب، به گفته هیتلر، دشوارترین تصمیم زندگی‌اش بوده است. آن‌طور که در صفحه ۱۹۷ کتاب می‌نویسد: «عقل و منطق مرا به‌عدم قبول سوق می‌داد؛ اما احساسات مرا راحت نمی‌گذاشت» و همین عنصر احساسات است که می‌توان حضور پررنگش را در سخنرانی‌ها و نطق‌های پرشور هیتلر و یا بعضاً موضع‌گیری‌های سیاسی و نظامی‌اش، شاهدش بود. البته مساله هیتلر برای عضویت در حزب کارگری آلمان، فقط احساسی و عاطفی نبوده است. بلکه ضمن اشاره به این‌که احزاب دیگر را هم برای عضویت، بررسی کرده، می‌گوید «من از آن‌هایی نیستم که یک‌روز کاری را شروع کنم و روز بعد آن را به‌خاطر کار تازه‌ای رها کنم.» (همان‌صفحه).

هیتلر با آوردن ماجرای موش‌های اتاقش در کتاب، به محرومیت‌های زندگی‌اش و درک معنای گرسنگی می‌پردازد و می‌گوید «دقیقا می‌توانستم تصور کنم این موجودات کوچک تا چه اندازه شاد و خوشحال‌اند» هیتلر در ادامه، درباره کارایی احزاب کوچک آلمان دچار تردید می‌شود. او می‌گوید هرچه بیشتر می‌گذشته، بیشتر متقاعد می‌شده که چنین‌جنبش کوچکی می‌تواند به‌عنوان ابزار، موجب فراهم‌سازی راهی برای رستاخیز ملی شود. یکی از نتایجی که او به آن می‌رسد، این است که احزاب پارلمانی که به عقاید قدیمی چسبیده بودند، کارایی لازم برای رستاخیز ملی را ندارند. به عقیده پیشوای نازیسم برای هدف مورد اشاره، یک ایدئولوژی جدید نیاز بوده نه یک فریاد انتخاباتی جدید. از دیگر عناصری که هیتلر در این‌بخش کتاب به عدم کارایی‌شان اشاره می‌کند؛ روشنفکرانی هستند که در مدارس کلاسیک درس خوانده بودند.

نتیجه همه چالش‌های درونی هیتلر و جنگ احساسی‌اش با خود، این می‌شود که احساسی‌ترین تصمیم زندگی‌اش را گرفته و برای عضویت در حزب کارگر آلمان، اعلام آمادگی می‌کند؛ شماره عضویتش هم ۷ بوده است.

*۳- فصل دهم؛ در جستجوی علت‌های شکست رایش دوم

در فصل دهم کتاب، هیتلر در جستجوی دلایل شکست امپراتوری رایش دوم آلمان و ریشه‌یابی آن است. از آن‌جایی که او معتقد است علایم بیرونی هر مرض راحت‌تر از علایم درونی آن شناخته می‌شوند، می‌گوید بسیاری از مردم فقط علایم ظاهری مسائل و مشکلات را تشخیص می‌دهند؛ ازجمله در مورد چرایی شکست آلمان، که آن را تنها به‌دلیل گرفتاری‌های اقتصادی متداول و نتایج متعاقب آن می‌دانند. هیتلر معتقد است مردم آلمان یعنی به قول خودش «توده‌های مردم» از زمینه‌های فرهنگی، سیاسی و اخلاقی این‌شکست غفلت کرده‌اند. نسخه‌ای که پیشوای آلمان نازی در این‌باره می‌پیچد این است که تا زمانی که مردم متوجه نشوند که باید مشکلات اقتصادی را در درجه دوم و سوم اولویت، و عوامل سیاسی، اخلاقی و نژادی را در درجه اول قرار داد، هیچ‌گونه بهبودی در شرایط حاصل نمی‌شود. بنابراین یکی از نکات مثبت جهان‌بینی سیاسی هیتلر، قراردادن مسائل فرهنگی در اولویت اول است اما همان‌طور که تاریخ نشان داد، او در اجرای این‌جهان‌بینی به بیراهه رفت.

اما پیش از شروع این‌بحث بهتر است حرف آخر را همان اول بزنیم. هیتلر آخرین و کامل‌ترین علت شکست آلمان در دوران رایش دوم را در نادیده‌گرفتن حقیقت نژاد می‌بیند و این‌که اهمیت آن در پیشرفت تاریخی ملل درک نشده است. زیرا «اتفاقاتی که در زندگی ملت‌ها رخ می‌دهد به‌علت تغییرات نیست بلکه نتایج طبیعی تلاش برای نگهداری و تکثیر گونه‌ها و نژادهاست.» (صفحه ۲۴۴)

هیتلر معتقد است با توجه به شیوه برخورد مردم آلمان با شکست در جنگ جهانی اول، باید علت واقعی آن را جایی غیر از علل نظامی جستجو کرد. پیشوای آلمان نازی، علت شکست در جنگ جهانی اول و نکبت ناشی از آن را در خیانت می‌داندهیتلر درباره وضعیت آلمانِ پس از جنگ اول و تشریح بدبختی مردم این‌کشور در آن‌برهه، معتقد است آسان‌ترین راه و شیوه توضیح درباره بدبختی‌ها، این است که آن‌ها را نتیجه شکست در جنگ جهانی اول بدانند. او چنین رویکردی را مغلطه‌ای می‌داند که توسط یهودیان انجام می‌شود و می‌نویسد: «این‌نوع بی‌شرمی که مخصوص یهودیان است لازم بود تا شکست نظامی را دلیل سقوط آلمان جلوه دهد.» (صفحه ۲۰۳) و چندسطر بعد این‌مساله را هم اضافه می‌کند که «هنوز هم شکست ما را به شکست نظامی نسبت می‌دهند.» البته هیتلر شکست نظامی آلمان را یک‌فاجعه بی‌مورد نمی‌داند و آن را به‌عنوان یک‌تنبیه شایسته هم می‌بیند. دیدن نیمه پر لیوان توسط هیتلر در این‌زمینه، این‌گونه است: «این‌شکست بیش‌تر از آن‌چه شایسته‌اش باشیم؛ فساد درونی عظیمی را در میان سلسله‌ای از پدیده‌های داخلی نشان می‌داد که گرچه قابل رویت هستند، اما اکثریت مردم آن‌ها را نمی‌بینند، مردمی که به شیوه شترمرغ عمل می‌کنند و فقط آن‌چه را دوست دارند، می‌بینند.» (صفحه ۲۰۴) درنتیجه، هیتلر قبول شکست و رسوایی آلمان را نه از چشم دشمن که از چشم هم‌وطنان خودش می‌بیند. او معتقد است با توجه به شیوه برخورد مردم آلمان با شکست، باید علت واقعی آن را جایی غیر از علل نظامی جستجو کرد. زیرا «اگر جبهه به معنای دقیق کلمه فرو می‌ریخت و در نتیجه فاجعه ملی به بار می‌آورد، آن‌گاه ملت آلمان به‌گونه‌ای دیگر شکست را قبول می‌کرد.» (صفحه ۲۰۵) هیتلر در همین‌صفحه و از خلال این‌سخنان مواخذه‌گرانه، جمله‌ای را از یک‌سرهنگ انگلیسی به‌نام رپینگتون نقل می‌کند که با تحقیر اعلام کرده بود: «از هر سه آلمانی، یکی خیانتکار است.» پس پیشوای آلمان نازی، علت شکست در جنگ جهانی اول و نکبت ناشی از آن را در خیانت می‌داند و خیانت، گناهی است که خودی‌ها مرتکبش می‌شوند نه دیگران.

هیتلر در ادامه مسیر جستجوی باعث و بانی شکست در جنگ اول، گریبان یهودیان را با توانایی بی‌مانندشان در دروغ‌گویی و رفقای جنگجوی آن‌ها یعنی مارکسیست‌ها می‌گیرد و می‌گوید این‌دوگروه، با انداختن مسئولیت شکست به گردن اریش فردریش لودندورف (سردار معروف و همفکر هیتلر)، سلاح حقوق اخلاقی را از تنها دشمن خطرناکشان که می‌توانست خیانتکاران را به محاکمه بکشاند، گرفتند. او در ادامه به تکرار مساله دروغ و استفاده‌اش توسط یهودیان می‌پردازد و می‌گوید این‌گروه از زمان‌های بسیار دور بهتر از هرکسی می‌دانستند که چگونه می‌توان از دروغ و تهمت استفاده کرد. هیتلر این‌نکته را هم اضافه می‌کند که وجود یهودیان از یک‌دروغ بزرگ پدیدار شده است. برای تائید سخنانش هم از آرتور شوپنهاور به‌عنوان «یکی از بزرگ‌ترین متفکران بشریت» یاد کرده و به‌نقل از او، یهودیان را «استاد اعظم دروغ» می‌خوانَد. اما اگر به‌چندسطر عقب‌تر در صفحه ۲۰۶ کتاب برگردیم، به‌سخنان جالب هیتلر درباره دروغ، آن‌هم از نوع بزرگش برمی‌خوریم: «این اصل کاملاً درست است که می‌گوید در یک دروغ بزرگ، همیشه نیروی باورکردن نهفته است زیرا توده‌های وسیع یک‌ملت از طریق لایه عمیق‌تر احساسات‌شان راحت‌تر گمراه می‌شوند تا از طریق شعور، و در نتیجه، به دلیل سادگی ابتدایی اذهان‌شان آسان‌تر قربانی دروغ‌های بزرگ می‌شوند تا دروغ‌های کوچک، در حالی‌که خودشان اغلب در مسائل جزئی دروغ‌های کوچک می‌گویند اما از روی‌آوردن به دروغ بزرگ شرمگین می‌شوند.»

۳-۱ بیماری‌های سیاسی پس از جنگ اول در نظر هیتلر

هیتلر برای تشریح بیماری‌های سیاسی یک‌ملت و حمله به یهودیان در این‌زمینه، از یک‌مثال و استعاره استفاده کرده است. خلاصه کلامش این است که بشر توانست به بیماری‌هایی مثل طاعون غلبه کند چون بر بشر ظاهر شد اما هنوز نتوانسته بیماری سل را شکست دهد چون سل مخفیانه پیشرفت می‌کند. طاعون باعث ترس و وحشت می‌شود اما سل باعث رخوت تدریجی می‌شود. به‌همین‌دلیل سل هنوز بر انسان برتری دارد و مشخص است که اشاره هیتلر به بیماری سل، استعاره‌ای از یهودیان و شیوه کارشان است. او از این‌بحث سل و طاعون، به همان بحث اولش درباره علل بیرونی و درونی شکست آلمان نقب می‌زند و نتیجه می‌گیرد پیش‌شرط لازم، همیشه تشخیص دلایل درونی است که موجب بیماری می‌شوند. از نظر هیتلر، در چنان وضعیتی که آلمان مبتلا به سل بوده، مسئولان کشور، شیوه‌های حقیرانه را برای رسیدن به اهدافشان پیش گرفتند و اندیشه تصرف سرزمینی جدید را نفی کردند. به‌جایش هم آرزوی دیوانه‌وار تسخیر اقتصاد جهان را در دستور کار قرار دادند که به‌نظر هیتلر، به سرانجام صنعتی‌شدن نامحدود و زیان‌آور منتهی شد. البته به‌نظر می‌رسد رهبران آلمان سال‌ها بعد از جنگ جهانی دوم به این‌هدف خود رسیدند که امروز به‌عنوان اولین قدرت اقتصادی اروپا شناخته می‌شوند.

هیتلر می‌گوید در اثر اولویت‌نشناسی مسئولان آلمان در سال‌های پس از جنگ اول، پول بیش از پیش تبدیل به خداوندی شد که همه باید به آن خدمت می‌کردند و طولی نکشید که یک قهرمان واقعی یا حتی سیاستمدار آلمانی نماند که با بانکداران یهودی در تماس نباشد. او پیشرفت اقتصادی آلمان در آن‌برهه را به‌خاطر از دست‌رفتن خصوصیات نژادی و اصالت، تاسف‌برانگیز می‌داند به‌هرحال هیتلر در نبرد من، می‌گوید در اثر اولویت‌نشناسی مسئولان آلمان در آن‌برهه، پول بیش از پیش تبدیل به خداوندی شد که همه باید به آن خدمت می‌کردند و طولی نکشید که یک قهرمان واقعی یا حتی سیاستمدار آلمانی نماند که با بانکداران یهودی در تماس نباشد. او پیشرفت اقتصادی آلمان در آن‌برهه را به‌خاطر از دست‌رفتن خصوصیات نژادی و اصالت، تاسف‌برانگیز می‌داند و می‌نویسد: «این‌امر حقیقت دارد که بخشی از کارخانه‌داران آلمانی تلاش قاطعی برای دور کردن خطر انجام دادند، اما در آخر آن‌ها در برابر حملات یکپارچه سرمایه‌داری مال‌اندوزی که در این‌جنگ با دستیاری هواداران وفادار خود به جنبش مارکسیسم شرکت کرده بودند؛ تسلیم شدند.» (صفحه ۲۰۹)

همان‌طور که در صفحات کتاب بعدی درج شده، هیتلر ضمن اشاره به نقش مطبوعاتِ اصطلاحاً لیبرال و کارکردهایشان برای اقتصاد بین‌المللی و اربابانش یعنی یهودیان، می‌گوید یهودیان آن‌قدر باهوش بوده‌اند که اجازه ندهند هم‌زمان به همه مطبوعات‌شان حمله شود. او معتقد است در آن‌برهه، سوسیال‌دموکراسیِ بین‌الملل به یکی از اهداف خود دست یافته و وقتی گفته می‌شد راه نجات ملت آلمان، تجاری‌شدن است، فرانسه داشت آموزش و پرورش خود را بازسازی می‌کرد. منظور هیتلر از بیان این‌نکته این است که در حالی که ما به اولویت‌های دوم و سوم می‌پرداختیم، فرانسه داشت اولویت اول یعنی فرهنگ را مرمت می‌کرد. هیتلر ضمن اشاره به این‌که آموزش و پروش آلمان در دوران پیش از جنگ، نقطه‌ضعف‌های بسیاری داشته، با یک نگاه جامعه‌شناسانه، نبود یکی دیگر از ویژگی‌های خود را که در صفحات پیش‌تر هم به آن اشاره کرده، به رخ مخاطب می‌کشد: «یکی از دردناک‌ترین شواهد تباهی و زوال در آلمان قبل از جنگ عادت روبه‌رشد نیمه‌کاره رها کردن کارها بود.» (همان‌صفحه) هیتلر با بی‌معناخواندن دموکراسی غربی (به‌معنای سرمایه‌داری) که از طریق مطبوعات یهودی و مارکسیستی تبلیغ می‌شده، می‌گوید این‌مطبوعات در ترویج فساد در جامعه آلمان تاثیرگذار بوده‌اند. البته این‌مسائل را از طریق استفهام انکاری مطرح می‌کند: «آیا این‌مطبوعات در ایجاد فساد اخلاقی در میان مردم ما موثر نبودند؟» (صفحه ۲۱۴) خلاصه این‌که هیتلر کارکرد مطبوعات به‌اصطلاح لیبرال را کندن گور مردم آلمان و رایش دوم عنوان می‌کند.

۳-۲ تقسیم‌بندی مخاطبان مطبوعات در جهان‌بینی سیاسی هیتلر

هیتلر در این‌صفحات کتاب، ضمن حمله به صلح‌طلبی دوران پس از جنگ اول، مساله آموزش و پرورش را در کنار نقش موثر مطبوعات در شکل‌دهی اذهان مردم پیش کشیده، و مطبوعات را عامل آموزش در سنین بزرگسالی می‌داند. او خوانندگان مطبوعات را به ۳ گروه تقسیم می‌کند: ۱- افرادی که هرچه می‌خوانند باور می‌کنند، ۲- افرادی که هرآنچه می‌خوانند باور نمی‌کنند و ۳- افرادی که موشکافانه آن‌چه را می‌خوانند بررسی می‌کنند و طبق معیارهای عقلی آن‌ها را قضاوت می‌کنند. در کنار اشاره به این‌مضامین، هیتلر درباره نظام پارلمانی و انتخابات هم نظریات تندی ابراز می‌کند؛ از جمله این‌که نهاد پارلمانی آلمان را در مقطع پس از جنگ اول، جایی برای شانه‌خالی کردن از مسئولیت دانسته و درباره انتخابات هم می‌نویسد: «امروز، زمانی که برگه‌های رای مردم، عامل تصمیم‌گیرنده است؛ تصمیم‌گیری در اختیار گروهی است که از نظر تعداد برتری دارد، یعنی گروه اول که همان جمعیت ابله‌ها و ساده‌لوحان است.» (صفحه ۲۱۳)

۳-۳ ردپای دوباره یهودیان در تقسیم‌بندی روشنفکران از نظر هیتلر

یکی از مفاهیمی هم که هیتلر دوگونه آن را از هم متمایز می‌کند؛ روشنفکر است. او معتقد به روشنفکر واقعی و روشنفکر ظاهری است و در دشمنی‌اش با یهودیان هم می‌گوید «یهودیان روزنامه‌هایی را روشنفکری می‌دانند که فقط برای طبقه زنان خوش‌گذران و روشنفکر می‌نویسند. لفظ دیگری که او برای یهودیان و مارکسسیت‌ها به کار می‌برد، «راهزنان مطبوعاتی» است. او ضمن پیش‌بینی آینده‌ای که خودش رقمش زد، تصرف آشیانه یهودیان را، با پایان‌بخشی به فعالیت این‌ «مطبوعات مفتضح» همراه می‌داند. در ضمن در توصیف شرایط آن‌روز هم، آلمانی‌ها را درگیر فساد اخلاقی و ضربه‌خورده از آسیب‌های معنوی (که باعث و بانی‌اش یهودیان هستند)، می‌داند. او می‌گوید یهودیان از سال‌های پیش، همراه با آلوده‌سازی سیاسی و اخلاقی، سلامت عمومی جامعه آلمان را با بیماری‌هایی چون سفلیس و سل مورد تهاجم قرار داده بودند. به‌علاوه در آن‌دوران عشق را هم مفهومی به‌ابتذال کشیده‌شده می‌خوانَد.

آدولف هیتلر ضمن این‌که یهودیان را پیروان قوم سدوم و گومارا می‌خوانَد و از اختلاط مردم آلمان با آن‌ها گلایه دارد، بخشی از مشکل نژادی آلمان آن‌روز را از ملت آلمان هم می‌داند و می‌نویسد: «نمی‌توان انکار کرد که جمعیت شهرهای بزرگ ما بیش از پیش تمایل دارند برای پاسخ‌گفتن به نیازها و غرایز عاشقانه، به فحشا روی آورند و در نتیجه بیش از پیش آلوده بیماری‌های مقاربتی می‌شوند.» (صفحه ۲۱۸) هیتلر ضمن این‌که دوره معاصرش یعنی زمانی که کتاب را می‌نویسد، زمان آزمون ارزش‌های ژادی می‌خوانَد، می‌گوید قصور نسبت به خون و نژاد، گناهی موروثی در این‌جهان است و برای هر ملتی که مرتکب این گناه شود، فاجعه به بار می‌آورد. او در سطور پیشین صفحه ۲۱۸ نوشته است: «نژادی که زیر بار آزمون نرود خیلی زود شکست خورده از صحنه خارج می‌شود و نژادهای سالم‌تر و قوی‌تر جای آن را خواهند گرفت، نژادهایی که قادر باشند سختی‌های عظیم‌تر را تحمل کنند.» بنابراین آزمون نژادی از نظر آدولف هیتلر، سرنوشتی محتوم برای همه نژادها بوده و آن‌نژادهایی که خود را با قدرت وارد این‌آزمایش می‌کنند، پیروز می‌شوند.

۳-۴ پیشنهاد هیتلر برای فراهم‌کردن امکانات ازدواج زودِ جوانان

هیتلر درباره تربیت نوجوانان و جوانان نظرگاهی صحیح و درست دارد مبنی بر این‌که جو وسوسه‌انگیز و شهوانی افکار و اندیشه‌هایی که ذهن جوانان را منحرف می‌کنند، باید تا آن سن و سال، برایشان ناشناخته بمانند. او این‌هشدار را می‌دهد که جوانانی که زودتر از سن بلوغ، به بلوغ جنسی می‌رسند، زودتر از زمان مقرر هم پیر می‌شوند. در ضمن بیماری‌های مقاربتی هم قربانیان خود را در همین سنین پایین می‌گیرند یکی از بحث‌های جالب هیتلر که در ادامه این‌فصل و مطالب مربوط به اختلاط نژادی با یهود آمده، درباره فراهم‌کردن امکانات ازدواج زود جوانان است. او ضمن دشمنی با مفهوم فحشا، می‌گوید باید به نسل جوان امکاناتی برای ازدواج زودهنگام داد و جمله جالبی دارد که به این‌ترتیب است: «ازدواج‌هایی که به تاخیر می‌افتد نفی طریقتی است که از هر زاویه به آن بنگریم، مایه ننگ بشریت است.» (صفحه ۲۲۰) او در ادامه پیشنهاد می‌کند ازدواج به‌هنگام تبدیل به یک قانون شود تا به حقوق طبیعت خیانت نشود. اما در ادامه در آسیب‌شناسی مساله ازدواج در آن‌دوره آلمان، مساله تامین مسکن و تنظیم رتبه حقوق‌ها را به‌عنوان مشکلات پیش روی جوانان مطرح می‌کند.

ادامه نسخه‌هایِ تربیت جنسی هیتلر در کتاب، به‌این‌جا می‌رسد به ساحت جسم و توان بدنی توجه نشان بدهد و بگوید تاکید بیش از حد بر آموزش ذهنی و بی‌توجهی تبعی آن نسبت به آموزش بدنی، ضرورتاً منتهی به رشد افکار جنسی در عنفوان جوانی می‌شود. نتیجه‌گیری‌اش هم این است که «آن‌پسرهایی که سرشت خود را با ورزش و فعالیت‌های بدنی تعلیم داده و سخت می‌کنند، نسبت به آن‌هایی که در خانه می‌مانند و بی‌نهایت با خوراک ذهنی تغذیه می‌شوند، کم‌تر استعداد ناپرهیزی جنسی دارند.» (صفحه ۲۲۲) هیتلر با ارائه نسخه تربیت ذهن و جسم برای جوانان، می‌گوید پسر جوان حق ندارد ولگردی کند و در خیابان‌ها و سینما مایه دردسر دیگران شود. هیتلر درباره تربیت نوجوانان و جوانان نظرگاهی صحیح و درست دارد مبنی بر این‌که جو وسوسه‌انگیز و شهوانی افکار و اندیشه‌هایی که ذهن جوانان را منحرف می‌کنند، باید تا آن سن و سال، برایشان ناشناخته بمانند. او این‌هشدار را می‌دهد که جوانانی که زودتر از سن بلوغ، به بلوغ جنسی می‌رسند، زودتر از زمان مقرر هم پیر می‌شوند. در ضمن بیماری‌های مقاربتی هم قربانیان خود را در همین سنین پایین می‌گیرند. رهبر رایش سوم، ضمن این‌که روسپیان را تلویحاً دشمن بشریت می‌خواند، بسیاری از قربانیان فحشا و بیماری‌های مقاربتی را مسافران شهرستانی می‌داند که افسون جادوی زندگی شهری شده و مات و مبهوت، تبدیل به قربانیان روسپیان می‌شوند.

به‌هرحال هیتلر، باز هم سخنان صحیحی را برای اهداف غیرانسانی به کار می‌برد تا دوباره مسائل نژادی را پیش بکشد و بگوید مقابل وظیفه حفظ نژاد، حق آزادی فردی در درجه دوم اهمیت قرار دارد. با این‌حال باز هم نظریات صحیحی در ضدیت با فرهنگ سرمایه‌داری غربی دارد؛ مثل این‌جمله: «تئاتر، هنر، ادبیات، سینما، مطبوعات و تبلیغات، همگی باید از نشانه‌های آلودگی پاک شوند و در خدمت عقاید ملی و فرهنگی قرار گیرند. زندگی مردم باید از شر شمیم دل‌آزار شهوت و شهوت‌پرستی امروزین و هم‌چنین از هر شکل ناجوانمردانه و زاهدمآبانه ریاکاری پاک شود.» (صفحه ۲۲۳) در ادامه، هیتلر نظری دارد که ظاهراً مجوزی برای همان‌آزمایش‌های پزشکی غیرانسانی و تصفیه‌های نژادی نازی‌ها بوده است: «این‌تصمیم که ادامه زاد و ولد فرزندان معیوب از والدین معیوب غیرممکن شود، تصمیمی است که براساس منطق بنا نهاد شده است، اجرای کامل آن انسانی‌ترین وظیفه‌ای است که بشر با آن روبرو شده است.» (همان‌صفحه)

۳-۵ هشدارهای هیتلر درباره بلشویسمی‌شدن هنر؛ در ضدیت با کوبیسم و دادائیسم

کمی پیش‌تر درباره مساله ابتذال عشق از دید هیتلر گفتیم. بد نیست به فرازی هم از فصل دهم کتاب «نبرد من» اشاره کنیم که در آن، می‌توان ملاحظات هنری هیتلر را از نظر سبک و مکتب جویا شد. او ضمن بیان این‌که ابتذال روانی مردم نه متوقف می‌شود و نه می‌توان چاره‌ای برای آن اندیشید، مطالبی درباره بلشویسمی‌شدن هنر دارد و به انحرافات هنر به سمت مکتب‌های کوبیسم و دادائیسم می‌پردازد. از دید هیتلر، در آثار جدید (یعنی آثاری که متعلق به این‌مکاتب هستند)، نه‌تنها علائمی از انحراف هنری بلکه فروپاشی معنوی نیز دیده می‌شود. هیتلر معتقد است سردمداران مکاتب نامبرده و فوتوریست‌ها در حالی‌که باید به تیمارستان سپرده می‌شدند، بزرگان و روسای جوامع هنری آن‌دوره بوده‌اند. هیتلر می‌گوید قدیم‌تر مردم و دولت‌ها، چنین بیماری‌های همه‌گیری را برنمی‌تافتند اما دیوانگی روشنفکرانه از پیشرفتی ناشی شده که در پی پذیرفتن این‌نوع از هنر بوده است. بنابراین هیتلر چرخش به‌سمت مکاتب کوبیسم، داداییسم و فوتوریسم را واپس‌گرایی و یکی از بدترین تغییرات تاریخ بشر عنوان می‌کند. هیتلر معتقد است هنرمندان مدرن و پیروان مکاتبی که اشاره کردیم، می‌خواهند از معیار منحصربه‌فرد مقایسه که نقاشی‌های ناشیانه‌ی آن‌ها را آثار هنری نمی‌دانست، خلاص شوند. او در همین‌فرازها با لحنی کنایی، ضمن اشاره به نمایشنامه‌نویسان بزرگ گذشته، می‌گوید: «اما شیللر، گوته و شکسپیر در مقایسه با این قهرمانان ادبیات مدرن آلمان که هستند؟ کهنه، شلخته، از مدافتاده و تمام‌شده.» (صفحه ۲۲۶) نتیجه‌گیری‌اش هم این‌چنین است: «هرچه مردان و آثار یک‌دوره پست‌تر و حقیرتر باشند، بیش‌تر از دستاوردهای ایده‌آل گذشته متنفر بوده و آن را نابود خواهند کرد.» (همان‌صفحه)

هیتلر چرخش به‌سمت مکاتب کوبیسم، داداییسم و فوتوریسم را واپس‌گرایی و یکی از بدترین تغییرات تاریخ بشر عنوان می‌کند. هیتلر معتقد است هنرمندان مدرن و پیروان این‌مکاتب، می‌خواهند از معیار منحصربه‌فرد مقایسه که نقاشی‌های ناشیانه‌ی آن‌ها را آثار هنری نمی‌دانست، خلاص شوند پرانتز کوتاه درباره مکاتب نامبرده این‌که، «فوتوریسم» جریانی ادبی و زیبایی‌شناختی بود که پیش از جنگ جهانی اول شکل گرفت و ایتالیا و روسیه را دو قطب اصلی آن می‌دانند. این‌مکتب پس از دو قطب نامبرده در سراسر اروپا توسعه پیدا کرد. ایدئولوژی فوتوریست‌ها در مکاتب ناتورالیسم، سمبولیسم و اونانیسم، و در اندیشه‌های نیچه، برگسون و ژرژ سورل ریشه داشت. این‌ایدئولوژی بعدها به‌سمت فاشیسم گرایش پیدا کرد. به گفته رضا میرحسینی در کتاب «مکتب‌های ادبی» ‌اش، فوتوریسم با هرگونه ابراز احساسات و بیان هیجانات درونی شاعر و رعایت قوانین دستور زبان و معانی و بیان مخالف بود و آزادی کلمات غیرشاعرانه را مطالبه می‌کرد.

«کوبیسم» هم مکتبی بود که در شعر و نقاشی خود را نشان داد و دادائیسم هم به‌نوعی ریشه خود را در آن پیدا می‌کند. کوبیسم پیش از آن‌که وارد جهان ادبیات شود، در نقاشی خود را نشان داد. کوبیسم، هنر انتزاع بود و هنرمندانش تلاش داشتند بینش خود را از اشیا و موجودات به‌صورت ترکیب اشکال هندسی در آورند. در این‌زمینه پابلو پیکاسو را به‌عنوان یکی از نقاشان شاخص کوبیسم می‌شناسیم. نخستین شاعری هم که کوبیسم را وارد ادبیات کرد، گیوم آپولینر بود که از طرفداران سرسخت کوبیسم در نقاشی بود. مکتب سوررئالیسم که عنوانش را هم آپولینر ابداع کرده، ادامه کوبیسم محسوب می‌شود و تلاشی برای رسیدن شاعر به واقعیت برتر (سوررئالیته) بود. اضافه‌کردن این‌توضیح هم بی‌لطف نیست که در نقاشی، کوبیست‌ها می‌خواستند گذشته از آن‌قسمتی که در منظره دیده می‌شود، قسمت‌های پنهانی و نامرئی‌اش را هم نشان بدهند و تمام جهت‌ها و عناصر اساسی هرچیز را در آن‌واحد مجسم کنند.

درباره مکتب «دادائیسم» هم می‌توان گفت نتیجه نومیدی، اضطراب و هرج‌ومرجی بود که از خرابه‌های جنگ جهانی اول برآمد. سیدحسینی در کتاب «مکتب‌های ادبی» خود، دادائیسم را زبان حال کسانی دانسته که به ثبات و دوام هیچ‌امری امید نداشتند و هیچ‌چیزی را در زندگی محکم و متقن نمی‌دانستند. طرفداران دادائیسم، ضد هنر، اخلاق و اجتماع معمول طغیان کردند و می‌خواستند بشریت و در وهله اول، ادبیات را از سیطره عقل، منطق و زبان آزاد کنند. تلاش‌های دادائیست‌ها، تکیه بر درهم‌ریختن انواع هنری، ویران‌کردن مرزهای هنر و ادبیات و حتی صنایع داشت.

اگر دقت کنیم، سه مکتب مذکور در پی کنارگذاشتن قواعد و قوانین معمول هنر و ادبیات بودند که چنین‌رویکردی موردپسند هیتلر نبود. خلاصه این‌که هیتلر در کنار اشاره به اندیشه بلشویسم سیاسی در «نبرد من»، به بلشویسم هنری هم اشاره کرده و آن را با شاخه‌هایش فاقد درک هنری می‌داند.

۳-۶ سهم سلطنت‌طلب‌های چاپلوس و زوال فرهنگی در سرنگونی رایش دوم

هیتلر تحول اجتماعی جامعه آلمان را از قرن نوزدهم تا بیستم این‌گونه ترسیم می‌کند که شهرهای بزرگ و کوچک هر روز، بیشتر خصوصیت خودشان را به‌عنوان مرکز تمدن از دست داده و تبدیل به مرکز اقامت شده‌اند سخن بعدی هیتلر در فصل دهم کتاب که مربوط به چرایی سقوط رایش دوم آلمان است، از این‌قرار است که همان‌سلطنت‌طلب‌های چاپلوسی که تملق حکومت را می‌گفتند، باعث سرنگونی‌اش شدند. پیشوای آلمان نازی معتقد است ارزش و اهمیت شاهی وابسته به فرد نیست مگر آن‌که خدا مقرر کند تاج پادشاهی روی سر چه‌کسی قرار بگیرد. به‌هرصورت او معتقد است آرمان پادشاهی، بر شخص پادشاه ارجحیت دارد و نظرش را درباره نقش پادشاه و وظیفه پادشاهی این‌چنین می‌نویسد: «پادشاهی می‌تواند در شمار اموری قرار گیرد که نقش حفاظت را بر عهده دارند. پادشاه کسی نیست به‌جز یک چرخ در این ماشین و به‌معنای دقیق کلمه باید در جهت حفظ وظیفه‌اش حرکت کند. او باید خود را برای تحقق اهداف عالی منطبق گرداند. بنابراین، اگر پادشاهی اهمیت خود را از دست بدهد و همه‌چیز صرفاً پیرامون پادشاه متمرکز شود، آنگاه خلع‌کردن حاکمی ابله، امکان‌پذیر نخواهد بود.» (صفحه ۲۱۱) او در صفحات بعدی این‌فصل تحول اجتماعی جامعه آلمان را از قرن نوزدهم تا بیستم این‌گونه ترسیم می‌کند که شهرهای بزرگ و کوچک هر روز، بیشتر خصوصیت خودشان را به‌عنوان مرکز تمدن از دست داده و تبدیل به مرکز اقامت شده‌اند. او این‌جملات را در ادامه بحثش درباره جامعه‌ستیزان و تروریست‌های اندیشه که همان پیروان بلشویسم هنری و سیاسی باشند، آورده است. هیتلر می‌گوید درنتیجه تحولی که جامعه آلمان به خود دید، هر شهر کوچک صنعتی، تبدیل به مجموعه‌ای از خانه‌های اجاره‌ای و ساختمان‌های بدقواره مسکونی و شلوغ شده است. خلاصه این‌که چنین شهرهایی از نظر هیتلر، شباهتی به مراکز هنری ندارند و کسی نمی‌تواند به آن‌ها دل ببندد.

بد نیست در این‌جا تذکری هم درباره مسیری که هیتلر تا این‌جا طی کرده، داشته باشیم. یعنی راهی که از مسائل اجتماعی و نژادی مثل بیماری‌های مقاربتی به مسائل مکتبی و هنری مثل معماری ساختمان‌های شهری رسید. او با افسوس نسبت به گذشته و نظم‌وارتباطی که بین مفاهیم وجود داشته، به نشانه‌های زوال فرهنگی و سقوط کامل دوران معاصر اشاره کرده و می‌گوید «اگر سرنوشتی مشابه با سرنوشت روم برای برلین اتفاق افتد، نسل‌های آینده به خرابه‌های فروشگاه‌های زنجیره‌ای یهودیان یا هتل‌های سهامی عام خیره می‌شوند و فکر می‌کنند این‌جلوه‌های بارز فرهنگ زمان پدران ما بوده است. در خود برلین، بی‌تناسبی شرم‌آوری را میان ساختمان‌های متعلق به رایش و ساختمان‌های تجاری و اقتصادی می‌توان مشاهده کرد.» (صفحه ۲۳۱)

۳-۷ نگاه مثبت به مذهب و ضدیت با بی‌مذهبی

هیتلر در فرازهایی از فصل دهم کتابش به مساله مذهب هم اشاره دارد و آن را در بحث علل و دلایل شکست رایش دوم بررسی می‌کند. او همان‌طور که در فصول ابتدایی کتاب، به سوءاستفاده از دین و مذهب بین احزاب سیاسی آلمان اشاره کرده، در فصل دهم هم می‌گوید «اگر زندگی مذهبی در آلمانِ قبل از جنگ برای بسیاری از مردم طعمی نامطلوب داشت، به این سبب بود که احزاب سیاسی که خود را مسیحی می‌نامیدند از مسیحیت سوءاستفاده می‌کردند و با روشی شرم‌آور تلاش می‌کردند حزب سیاسی را با مذهب کاتولیک یکی بدانند.» (صفحه ۲۳۳) هیتلر در بخشی از همین‌بحث است که به یکی از کشمکش‌های مهم غرب از قرون وسطی به این‌سو اشاره دارد؛ تقابل علم و مذهب. او، این‌کشمکش را کاملاً بی‌فایده می‌داند و می‌گوید در این‌نزاع، پیروزی همیشگی از آن علم است. در ادامه هم اضافه می‌کند: «عظیم‌ترین آسیب ما، از ناحیه تحقیر دین و دست کم گرفتن آن در حد یک ابزار برای رسیدن به اهداف سیاسی یا حتی اهداف تجاری و اقتصادی بوده است.» (همان‌صفحه) هیتلر در همین‌بحث به مارکسیست‌ها به‌عنوان دشمنان کینه‌جوی تمام مذاهب تاخته و معتقد است حمله به مذهب به نیهلیسم و پوچ‌نگریستن به هستی منجر می‌شود.

هیتلر می‌گوید «جهان بشری ما بدون وجود عملی یک اعتقاد مذهبی، باورکردنی نیست.» و با اشاره به نقش عنصر ایمان، اضافه می‌کند جایگزین‌های مختلفی که برای ایمان پیشنهاد شده، نتوانسته‌اند نتایج اطمینان‌بخشی عرضه بدارند تا به نحو شایسته‌ای جایگزین فرقه‌های موجود شوند با این‌حال جالب است که نازی‌ها پس از به‌قدرت رسیدن هیتلر در سال ۱۹۳۳، محافل مذهبی را تعطیل کردند و در واقع نازیسم برای خودش تبدیل به یک‌مذهب و مرام شد. مثلاً هاینریش هیملر افسر بلندپایه نازی و رئیس سازمان اس‌اس، از مذهب کاتولیک کناره گرفت و به باورهای نازی‌ها رو آورد. پلیس گشتاپو هم یک‌بخش به اسم بخش مذهب داشت که پرونده‌های مربوط به این‌حوزه را در آن بررسی می‌کردند. به‌هرحال توجه داریم که هیتلر مطالب مثبت خود درباره مذهب را در این‌کتاب، هنگامی مکتوب کرده که هنوز به قدرت نرسیده بوده و طعم تلخ شکست‌های آلمان را از بعد جنگ جهانی اول در کام حس می‌کرده است. او در آن‌دوران، یعنی ۱۹۲۴ در همان صفحات می‌گوید «جهان بشری ما بدون وجود عملی یک اعتقاد مذهبی، باورکردنی نیست.» و با اشاره به نقش عنصر ایمان، اضافه می‌کند جایگزین‌های مختلفی که برای ایمان پیشنهاد شده، نتوانسته‌اند نتایج اطمینان‌بخشی عرضه بدارند تا به نحو شایسته‌ای جایگزین فرقه‌های موجود شوند.

بخشی از نوشته‌های هیتلر درباره مذهب که در فصل دهم کتاب «نبرد من» آمده‌اند، اشاراتی تاریخی به میسیونرهای مسیحی دارند. هیتلر ضمن اشاره به دو فرقه مسیحی که میسیونرهایی را در آسیا و آفریقا برای حفظ پیروان جدید مسیحیت اعزام می‌کردند و در اروپا میلیون‌میلیون پیرو را از دست می‌دادند، مقایسه‌ای بین رشد مسیحیت و رشد اسلام دارد: «پیشرفت این‌میسیون‌ها در گسترش مسیحیت در خارج از کشور، در مقایسه با گسترش اسلام بسیار اندک بود.» (صفحه ۲۳۲)

۳-۸ بررسی علل نظامی در شکست رایش دوم

هیتلر در واکاوی علت شکست آلمان در جنگ جهانی اول، ضمن بیان جزئیات نظامی مثل سیاست ساخت توپ‌های ۳۰/۵ سانتی‌متری یا تجهیز نیروی زمینی آلمان به خمپاره‌های ۴۲ سانتی‌متری، از بزدلی و ترس در نیروهای دریایی آلمان صحبت می‌کند و گلایه‌هایی دارد که گویی دارد از پادشاهان قاجار در زمان حمله روس‌ها سخن می‌گوید. یکی از جملات نسبتاً ملایم این‌گلایه‌ها این‌گونه است: «مقامات نیروی دریایی، در زمان صلح، از سیاست حمله چشم پوشیدند و در نتیجه مجبور شدند سیاست تدافعی را از همان آغاز جنگ دنبال کنند.» (صفحه ۲۳۷) هیتلر معتقد بود مردم آلمان، همه‌چیز خود را مدیون ارتش‌شان هستند. البته او از زمانی که قدرت گرفت تا پایان کارش، به نیروهایی دیگری غیر از ارتش مثل سازمان اس‌.‌اس نزدیک شد و خدماتی که چنین‌نهادهایی به آلمان نازی کردند، ورای خدمات ورماخت یا همان ارتش آلمان بود که بیشتر منافع ملی را مد نظر داشت. به‌هرحال هیتلر در صفحه ۲۴۳ کتاب «نبرد من» که در فصل دهم و اولین‌بخش کتاب آمده، و در سال‌های نیمه اول دهه ۱۹۲۰ بیان شده، می‌گوید: «ارتش آلمان قدرتمندترین سلاح برای دفاع از آزادی از ملت آلمان و بهترین ضمانت برای تامین معاش هم‌وطنان بود.»

رهبر آلمان نازی با نگاه به گذشته، می‌گوید در همان‌حال که بحث آزاد درباره مسائل می‌توانست به بهبود مسائل بیانجامد، بسیاری از مسائل یا انکار شدند یا لاپوشانی. او همچنین نکته‌ای درباره پیشینه جنگ جهانی اول دارد که نشان دیگری از دشمنی‌اش با نظام سرمایه‌داری جهانی است؛ این‌که تقریباً بین دیگر ملل اروپایی، فقط آلمان بوده که بیشترین تلاش را برای حفظ خصوصیت ملی ساختار اقتصادی‌اش داشته و کمتر از دیگر کشورها به اقتصاد بین‌الملل وابسته بوده است هیتلر در فصل دهم «نبرد من» ضمن تاختن به نیروی دریایی آلمان برای شکست در جنگ جهانی اول، بر این‌باور است که نظام پارلمانی یعنی همان رایشتاگ بوده که نیروی دریایی آلمان را فاسد کرده است. او در بحث پیشین، یعنی همان‌جا که پای مذهب در میان بود، در تشریح شرایط پیش از جنگ اول، ‌ برای بار چندم مجلس آلمان را ضعیف خوانده و در صفحه ۲۳۴ کتاب هم می‌نویسد: «قبل از جنگ، آن نهاد که باید مظهر قدرت رایش باشد، یعنی مجلس رایشتاگ به‌شدت به‌عنوان نقطه‌ ضعف رایش شناخته می‌شد. بزدلی و ترس از به‌عهده گرفتن مسئولیت به کامل‌ترین شیوه درهم آمیخته بود.» و در ادامه همین‌نوشته‌هاست که دوباره علت شکست‌های آلمان را سیاست‌های بزدلانه می‌خواند.

هیتلر در حالی‌که در پیش‌تر به دموکراسی تاخته، از بحثِ آزاد درباره علل و مشکلاتی که باعث شکست شدند، به‌عنوان یک راه حل استقبال می‌کند و دوباره به بحث تبلیغات و ضعف آلمان در این‌زمینه برمی‌گردد؛ این‌که مقامات عالی‌رتبه آلمان از ماهیت و کاربرد تبلیغات، علم اندکی داشتند و در همان‌حال، ‌ یهودیان با استفاده دائمی و ماهرانه از تبلیغات می‌دانستند می‌توان بهشت را مانند جهنم جلوه داد یا به‌عکس بدترین شرایط را مثل بهشت نشان داد. این‌هم یکی دیگر از نکات جالب توجه در دشمنی هیتلر با نظام سرمایه‌داری غربی است که امروز بروز و ظهور جدی آن را در کشوری مثل آمریکا و دیگر قدرت‌های غربی شاهدیم: وارونه‌ نشان‌دادن حقیقت! هیتلر می‌گوید یهودیان، این‌کاربرد تبلیغات را می‌دانسته و طبق آن عمل می‌کرده‌اند. رهبر آلمان نازی با نگاه به گذشته، می‌گوید در همان‌حال که بحث آزاد درباره مسائل می‌توانست به بهبود مسائل بیانجامد، بسیاری از مسائل یا انکار شدند یا لاپوشانی.

او همچنین نکته‌ای درباره پیشینه جنگ جهانی اول دارد که نشان دیگری از دشمنی‌اش با نظام سرمایه‌داری جهانی است؛ این‌که بخش اصلی برتری ملت آلمان این بوده که تقریباً بین دیگر ملل اروپایی، فقط آلمان بوده که بیشترین تلاش را برای حفظ خصوصیت ملی ساختار اقتصادی‌اش داشته و کمتر از دیگر کشورها به اقتصاد بین‌الملل وابسته بوده است. بنابراین این‌برتری ملت آلمان برای دیگران خطرناک بوده و بعدها تبدیل به یکی از علل اصلی جنگ شده است. در همان‌حال هم نظام سلطنتی آلمان، از نظر روحی با بسیاری از مردم به‌ویژه توده‌های مردم بیگانه شده بوده است. هیتلر در این‌فراز به همان‌بحث چاپلوسان سلطنت برمی‌گردد که اطلاعات پادشاه و نظام سلطنتی توسط آن‌ها تامین می‌شد.

*۴- جملات قصار

جملات قصار هیتلر در فصل‌های هشتم، نهم و دهم کتاب «نبرد من» به این‌ترتیب هستند:

* کلمات گفته‌شده فرد همیشه فراموش می‌شود و همواره مضامین است که باقی می‌ماند. (صفحه ۲۰۴)

* اگر درک فطری نادیده گرفته شود، پشتکار و اشتیاق برای رسیدن به هدف بی‌نتیجه است. آن دانش نهایی که انسان باید آن را هدف گیرد، درک عللی است که به‌طور غریزی فهمیده شده‌اند. (صفحه ۲۱۵)

* نباید دچار این‌اشتباه شویم که همیشه سرور و ارباب طبیعت هستیم. آموزش نامتعادل، به تشویق و ترغیب این‌خیال باطل کمک می‌کند. انسان باید متوجه باشد قانونی طبیعی یا به عبارتی یک قانون اساسی، ضرورتاً در کل قلمرو طبیعت حکمفرماست و وجود انسان تابع قانون نبرد و مبارزه ابدی است. (همان‌صفحه)

* افرادی که به خود زحمت نمی‌دهند هدف‌شان را مرحله به مرحله بازشناسند و نیروی خود را برای دستیابی به مراحل فردی متمرکز کنند، هرگز به هدف نهایی نخواهند رسید، بنابراین در یک‌مرحله یا مرحله‌ای دیگر لغزیده، سقوط خواهند کرد. این شیوه نظام‌مند دستیابی به یک‌هدف به خودی خود، یک‌هنر است و همیشه نیازمند صرف هر ذره‌ای از انرژی است تا قدم‌به‌قدم این‌مسیر را فتح کند. (صفحه ۲۱۹)

* هر نوسازی که واقعاً برای پیشرفت بشر مفید است، همیشه باید کار سازنده خود را در سطحی آغاز کند که آخرین سنگ بنا نهاده شده است. نیازی نیست به‌سبب استفاده از حقایقی که تاکنون اثبات‌شده‌اند شرمنده باشیم. (صفحه ۲۲۷)

* هرگونه حاکمیتی بهتر از هیچ است. (صفحه ۲۴۲)

* سرباز تعلیم‌دیده را فقط می‌توان از راه‌رفتنش شناخت. (صفحه ۲۴۳)

* در طولانی‌مدت نظام‌های دولتی براساس وحشت باقی نمی‌مانند بلکه براساس اعتقاد مردم به شایستگی‌ها و صداقت کسانی که به منافع عمومی رسیدگی کرده و آن‌ها را ارتقا می‌بخشند، استمرار می‌یابند. (صفحه ۲۴۴)



خبرگزاری مهر
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف