کد خبر: ۱۷۴۹۲
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ - ۲۳:۳۵-16 June 2020
صبح زود زدیم به راه. اغلب همین‌وقت‌ها راه می‌افتادیم‌ـ وقتی تاریکی تنبل تهران هنوز روی شهر بود و در خیابان‌‌ها جز سرباز و سپور آدمیزادی به چشم نمی‌آمد.
عصراسلام: تا به معبر جاده برسیم خورشید خرامیده بود به آسمان و از زیر خط خواب چشم‌های نوجوانی‌مان گاه پرتوهایش را می‌دیدیم که بنا می‌کرد از پنجرۀ ماشین چشممان را بزند. ما سه تا خواهر پشت ماشین می‌خوابیدیم و اغلب تا وقت صبحانه، که بابا ماشین را کنار می‌زد و مامان پی جایی با آب روان و سایه می‌گشت تا بساط پهن کند، چشم باز نمی‌کردیم.

همیشه گُله‌جای آبادی پیدا می‌شد که بایستیم برای صبحانه. مامان سفره را باز می‌کرد و بوی خیار و گوجه و صدای تلق تولوق هم زدن قند در لیوان چای سرحالمان می‌آورد. بعد از صبحانه، بقیۀ راه خوش‌تر بود: صدای هایده‌، مرضیه‌، گلپا، و اگر بابا کمی بیشتر سرحوصله بود، گوگوش یا معین، می‌پیچید به منظرۀ مرتع‌های سبز دشت قزوین، مخمل طلایی گندمزارهای اطراف نطنز و نایین، و زرد و اُخرایی خاک‌ تپه‌های کاشان. بابا گازش را می‌گرفت و یک‌نفس می‌راند تا غروب رسیده باشیم به تبریز، شیراز، یزد، بندرعباس و شهمیرزاد. هر سال، عید یا تابستان، برنامه همین بود.

آن سال می‌رفتیم ارومیه. اما نه مهمان کسی بودیم و نه جایی را رزرو کرده بودیم. مامان می‌گفت اگر هیچ هتل و اقامتگاهی گیر نیامد، شنیده که لب دریاچۀ ارومیه پلاژهایی هست و می‌شود آنجا بیتوته کرد. همینطور بی‌برنامه رفتیم و یکی دو ساعت به غروب مانده بود که وارد ارومیه شدیم. بعد از سر زدن به یکی دو هتل فهمیدیم که در آن تعطیلات محال است اینجور جاها اتاقی پیدا کنیم، و کار رسید به مسافرخانه و مهمان‌پذیر و این در و آن در. 

بابا ماشین را پارک می‌کرد، می‌رفت تو و وقتی برمی‌گشت یا می‌گفت «جا نداشتند»، یا می‌گفت «با این سه تا دختر مناسب نبود.» کاسۀ چه‌کنم به دست، مانده بودیم وسط شهر. مامان گفت برویم طرف دریاچه، شاید آن پلاژها هنوز پر نشده باشند. بابا شیشۀ ماشین را کشید پایین و سرش را از پنجره برد بیرون، تا بپرسد از کدام طرف برود طرف پلاژها. ماشین کناری، که او هم آقایی همسن و سال بابا بود، شروع کرد آدرس دادن، و نگاهی هم به داخل ماشین ما انداخت. پرسید: «برای خودتان می‌خواهید؟» بابا گفت: «بله، جای دیگر گیرمان نیامد. آنجا هم که می‌گویند حتماً پر است.» آن آقا درجا اشاره کرد: «بزن کنار» و رفت ماشینش را جلو ما پارک کرد. تا بابا بجنبد و پیاده شود، آن آقا سرش را آورده بود توی ماشین و داشت با مامان سلام و علیک می‌کرد. نگذاشت بابا پیاده شود و گفت: «تشریف بیاورید منزل ما. مهمان ما هستید در ارومیه. من هم مثل شما چند تا دختر دارم.» بابا به تعارف برگزار کرد که: «قربان شما، بچه‌ها هم از صبح در راهند، باید زودتر جایی اتراق کنیم.» اما آن آقا کاملاً جدی گفت: «دنبال من بیایید، تا خانۀ ما چند دقیقه بیشتر نیست. الان هم به خانمم خبر می‌دهم مهمان داریم.» مامان و بابا باز هم به تعارف و تشکر می‌گذراندند که آن آقا گوشی تلفنش، از اولین نمونه‌های تلفن همراه که ما به چشم می‌دیدیم، را درآورد و جلو چشم ما در سه کلام به خانواده‌اش خبر داد که مسافر داریم.

مامان و بابا هاج و واج مانده بودند. تا بیایند تصمیم بگیرند، آن آقا راهنما زد و اشاره کرد: حرکت! ما سه تا هم که گیج شده بودیم مدام می‌پرسیدیم: «کجا می‌رویم؟ همینطور برویم خانۀ مردم؟! مگر می‌شود؟!»

فهمیده و نفهمیده، ماشین پارک شده بود در گاراژ، و چمدان‌ها و وسایل منتقل شده بود توی خانه، و از سینی چای روبه‌رویمان عطر گل سرخ به هوا بلند می‌شد. آن‌وقت‌ها هنوز همه در تهران ماهواره نداشتند، اما شهرهای مرزی می‌توانستند با آنتن، تلویزیون‌های کشورهای اطراف را با مصیبت برفک و پرش تماشا کنند که همان هم غنیمت بود. بعد از چای، سینی عیش آمد وسط، و صدای خواننده‌های زن ترک در خانه طنین انداخت و ما بچه‌ها انگار صد سال بود همدیگر را می‌شناختیم. آخرشب، رختخواب‌های تمیزِ مثل برگ گل، کنار به کنار پهن شد، پارچ آب‌یخ و تنگ گلاب گذاشتند بالای سر ما، چراغ‌ها را خاموش کردند و خانه در خوابی آرام فرو رفت.

ما غریبه‌ها سه روز مهمان این خانوادۀ سخاوتمند بودیم. با هم شهرهای اطراف را گشتیم، هلوی هسته‌جدا خوردیم، نقل خریدیم و وقت برگشت، از هم دل نمی‌کندیم. نه حرفی از فارس و ترک و تورک وسط بود،  نه از غریبه و آشنا.

این ایرانی است که من شناخته‌ام. نه از راه تعلیمات کتاب‌های کدر مدرسه و نه از راه رسانه‌های مریض مغرض. ایران این است و جز این نیست و جز این نباید باشد...


سایه اقتصادی نیا
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان