کد خبر: ۱۷۴۵۲
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۶:۰۹-15 June 2020
" من اینجا نشسته ام، عظیم کنار من و قمر خانم و فرح خانم هم که همیشه کنار هم بوده اند الان هم کنار هم اند و آقای دکتر توی اون یکی اتاق است.
 هی بلند می شود از توی کتابخانه یک چیزی بر می دارد و هی می نشیند و همین طور باز بلند می شود و می نشیند. تصویری است که می رود و می آید. عربی چیزهایی زیر لب زمزمه می کند. به قمر خانم می گویم: "عجب کیفی می کنند آقای دکتر وقتی عربی حرف می زنند." عظیم لبخند می زند، می گوید: "خوب این طوری به پدرمان ادای احترام می شود" می پرسم یعنی چی؟ این یعنی اگر عربی حرف نزنند ادای احترام نمی شود؟

قمر خانم لبخند زیبایی می زنند می گویند: "نه این نیست. ماجرایی هست اینجا، طولانی است باشد برای بعد" صدای دکتر از آن اتاق به گوش می رسد.

"اللّهم اجعلنا خیراً مما یقولون و اَغْفر لنا ما لایعملون"

"آدم روحش باز می شود وقتی دکتر زرین کوب شعر عربی و دعا و مثل عربی به کار می برند. بگویید خب لطفاً، ماجرایی اگر هست." قمر خانم می گوید: "عبدی، همیشه می گوید که من پسر ناخلفی بودم برای پدرم. من اون توقعی که پدرم از من داشت رو نتونستم برآورده کنم از این جهت خیلی شرمنده ام. من به ایشون بارها گفتم، آقا جان شما غصه نخورید لابد تقدیر این بوده." رو می کنم به برادر دکتر، می گویم عظیم جان مگر پدر شما چه توقعی داشته است از آقای دکتر؟" عظیم می گوید: " پدرم، دوست داشت که ایشون به مدرسه علمیه بروند، درس دینی بخوانند و مجتهد بشوند" می گویم: "پس یه همین دلیل است که مدتی می روند و در یک مدرسه دینی درس می خوانند؟ عجب!" خانم دکتر می گویند: "دقیقاً، ولی خوب ادامه نمی دهند که، عبدی همیشه می گوید هر چه دارند مدیون همان دوره هستند." ... باز صدای دکتر از آن اتاق می آید.

" الدَّهر یومان یُوم لَکَ و یومُ علیک" ...... " ..................... ص 430
::
...... " همه یک چیزی گم کرده اند. عظیم و فرح خانم، تمام وجودشان دکتر است. قمر خانم عمیقاً نگران، به ناکجا آباد نگاه می کند. می گویم. دکتر تشریف بردند بیرون خرید کنند. بر می گردند به زودی. خودم هم نمی دانم چه می گویم. قمر خانم می گوید: "عبدی نمرده که". می گویم: "عبدی نمی میرد، عبدی زنده است." قمر خانم می گوید: " بله عبدی در آثارش زنده است" خانه شلوغ شده، حالا من باید بروم.
از خانه بیرون می زنم، این باران نم نم، هم بی معنا نیست در این حال شلوغ و ساعت نحس. حال عجیبی دارد.

غمگین و نگران. حال غیر قابل وصفی است. به حرفهای دکتر فکر می کنم. در ذهن من مردگانی قدم می زنند که دیگر نام سابقشان نیست. نام تازه ای دارند. نامی زرین، نامی، نه از جنس صوت. نه جنس حرف، نامی از جنس کوهستان آخر شهریور و نامی چنان شکوهمند که بخشی از زندگی من بوده است. من چیزهایی شنیده ام که تا به حال احدی بر زبان نیاورده بود. چهار ساعت تمام دو زانو پیش پاهای او قمر خانم نشسته بودم پیش از این و باز چیزهایی شنیده بودم نمی باید از یاد بروند. باید جایی ثبت شوند و بمانند. مرگ به سرعت دست ما را هم خواهد گرفت.

"ما به تاریخ خواهیم پیوست. اصل ما در تاریخ است."

باران نمی تواند از این کلمات جلوگیری کند. دور خودم می گردم، در این اصوات.

"تاریخ بیشتر از هر چیز، از انسان دقت و احتیاط طلب می کنه و لازمه کار تاریخ این است که مورخ باید بی طرفانه و محتاطانه، تمام گواهی ها و اسناد رو بررسی کند و کوشش کند که از بررسی آنها و از زبان آنها حرف بزند. گول اولین گواه را نخورد"

آیا من می توانم به عنوان یک راوی این حرفها را ثبت و ضبط کنم یا خیر؟ پرسش هایی از این دست هولناک رهایم نمی کند. نه من نمی توانم.

" شما باید منتقد خوبی هم باشید. ضمنا خودتان هم باید نقد پذیر باشید. از لوازم نقد یکی قضاوت است. همیشه نقد را در معنای شناخت به قصد قضاوت به کار می برند."

و حالا دارد باران بیشتر خودش را نشان می دهد. از محوطه مسکونی بهجت آباد خارج می شوم. صدای دکتر وجودم را فرا گرفته .

" اصلاً اگر قصد قضاوت نباشه در نقد، نقد فقط یک وسیله خواهد بود، بدون هدف. هدف این است که، خوب و بد چیزها را تشخیص بدیم. یعنی ما در نقد می خواهیم نفوذ بکنیم؛ در دنیایی که شعرا و نویسندگان خلق کرده اند و خوب و بد اون دنیا رو بسنجیم و ارزیابی بکنیم. خوب وقتی نقد از ما طلب می کنه که آثار ادبی رو ارزیابی بکنیم؛ ناچار منتقد می بایستی به عنوان یک قاضی تلقی بشه. قبل از این همه به اجمال اشاره ای به این موضوع شد. اولین کاری که یک قاضی برای قضاوت می باید انجام بده چی هست؟

این است که پرونده ای که می خواد اون پرونده رو رسیدگی بکنه و درباره اش حکم صادر کنه اطمینان داشته باشه قاضی که این پرونده صحیح است. پرونده جعلی نیست. چیزی نیست که اگر کسی رو که می بایستی اون شخص رو محاکمه بکنه و دربارش قضاوت بکنه حاضرش بکنند، اون آدم جرات بکنه ادعا بکنه که آقا این مطالب مربوط به بنده نیست و من هیچ خبری از این ندارم. قاضی می بایستی حکمش هر چی می خواد باشه، حکمش ممکنه خطا باشه؛ زیرا که همون جوری که از قول مولانا نقل کردم:

"قاضی، یک جاهلی است در بین دو عالم"

ولی می بایستی اطمینان حاصل کنه که تا اونجایی که پرونده حکم می کنه، قضاوتش از روی این پرونده موجود، درسته."

باران تندتر شده است. بدون چتر دردی دارد شگفت سخنان این مرد ...

"خوب منتقد هم همین طوره، وقتی می خواد منتقد، یک اثر ادبی رو بررسی بکنه، در دنیایی که شاعر و نویسنده اون اثر، خلق کرده اند نفوذ بکنه و اون رو ارزیابی بکنه، خوب و بدش رو و زشت و زیباش رو، تشخصیص بده و بدانه که در چه مقامی این کلام، این سخن، خوبه یا بده و چه مقدار ارزش داره، می بایستی اول پرونده اش درست باشد. در درجه اول این پرونده، بایستی شامل اقرارها و شهادت ها باشه. مثل هر پرونده دیگری. از اشخاصی که در یک قضیه ای یا به عنوان شاهد، یا به عنوان مدعی و یا به عنوان متهم، به هر عنوانی که ذی مدخل هستند.

بازپرس چی کار می کنه؟ سوال می کنه و بازپرس با وجدان، مسنتطق با وجدان، اون آدمی است که اون چرا که می شنوه یادداشت بکنه و یادداشتهاش چنان باشه که حقیقت رو تمام حقیقت رو بیان بکنه و هیچ چیز جز حقیقت درش نباشه. حتی المقدور. اگر این طور باشه، این اقرار و این شهادت، این گواهی، می توانه راهنمای یک قاضی باشه که از روی وجدان و با اطمینان خاطر راجع به اون پرونده بخواد که قضاوت بکنه."

خیسم و این باران قصد تمام شدن ندارد. از پارک بالای پل حافظ و خیابان جنوبی مجمتع بهجت آباد و آپارتمان دکتر و قمر خانم مهربان به سمت طلا فروشها راه می افتم به طرف خیابان ویلا، ویترینها و برق طلا و جواهراتش حس زنانه خواستن این زیبایی هاست و حرف های قمر خانم که می گوید: "ما هم دل داریم. اوایل ازدواجمان با عبدی، هر وقت از کنار این طلا فروشها رد می شدیم. می گفتم عبدی جان خیلی این گردنبند زیباست. بُخدا، نه؟ و عبدی می گفت. بله البته که زیباست، خیلی هم زیباست ولی نه برای ما. من همیشه از خودم می پرسم. مگر چه فرقی هست بین من و مابقی مردم. سر در سینماها و طلافروشی ها و رستورانها و پارکها؟ مگر ما چه گناهی کردیم زن شما شدیم؟ و عبدی که همیشه می گوید:

"خوب خوب خانم جان، شما هم وقت گیر آوردید. بس است این حرفا ... برویم که من هزارتا کار دارم."

و بعد صدای قمر خانم که چشمش پر از اشک شده است. "تمام زندگی من، چه در اروپا و چه در ایران، هیچ وقت پشت شیشه مغازه ها نگذشت"
وبعد لبخند زیبای قمر خانم که با تکه ابری در آسمان جا به جا می شود.

این باران را سر باز ایستادن نیست. زنگ کلیسا به صدا در می آید و من رو به تمام طلا فروشیها منفجر می شوم. مردم طوری نگاه می کنند و با چشمانشان می پرسند آقا شما چرا گریه می کنید؟
می گویم: "من گریه نمی کنم. فقیری هستم دنبال نان، پیری هر روز تکه نانی می داد می خوردیم. خدا را شکر می کردیم. اما الان که دیدمش مرده بود. چه کسی حالا به ما نان می دهد؟ ما همه از گرسنگی خواهیم مرد. همه خواهیم مرد"

در زنگ کلیسای سرکیس مقدس گریه می کنم. با هر ضربه اش قطره اشکی بر صورتم می غلتد و کلمات بیشتری از دکتر در مغزم بر می خیزند:

" شما باید اطمینان حاصل کنی که اگر حافظ یا فردوسی زنده بشند و اون چیزی رو که شما می خوای روش قضاوت کنی، اون نسخه رو، بشون ارایه بدی، اونها نگویند که آقا اون حرفی که ما زدیم این نیست. چون ما متاسفانه از بسیاری از شعرا و نویسندگان قدیممون، نوشته ای از دست نوشته های خودشون نداریم. یعنی کتابشون رو به خط خودشون. فرنگی ها می گویند پاتروگراف، ما از خیلی ها پاتروگراف نداریم. [... عین گفته دکتر زرین کوب است. در لغت نامه Patrology وجود دارد. به معنای نوشته ها و آثار اولیاء و مقدسین مسیحی اما Patrograph وجود ندارد. اگر بر این اصطلاح شما هم نظری دارید لطفا بنویسید. به تعبیر جناب ابوالفضل خطیبی گویا گراف را به معنی تصویر متن در نظر داشته اند و پاترو را به معنی اصیل که در Patrician به معنی اصیل و نجیب زاده حضور دارد... ] خیلی کم داریم. از عده بسیار معدودی، خیلی خیلی کم هست که از آثارشون، با خط خودشون چیزی داشته باشیم."

آقای دکتر، خانم دکتر، این اصلاً خوب نیست. بفرمایید، صندلی که هست شما بر روی صندلی بنشینید. خسته می شوید. ما جوانیم همین جا روی زمین می نشینیم استفاده می بریم. استدعا کردیم از شما. پایتان خدای نکرده درد می گیرد... لبخند حکیمانه دکتر همیشه زیباست؛ می گوید:

"یعنی ما پیریم؟ ما که پیر نیستیم، ما همین جا راحتیم. همین جا احساس بهتری داریم"

زنگ کلیسای سرکیس مقدس و این باران آدم را دیوانه می کند. دکتر مرده است و حالا حتماً قمر خانم به پنجره نگاه می کند و این باران بی هنگام. با خودش می گوید: "می بینی عظیم آقا این آسمان دل من رو خوب فهمیده" یا حتماً به استادش بدیع الزمان فروزانفر فکر می کند، می گوید: آقای فروزانفر، آقای ما هم تشریف آوردند خدمت شما. لطفاً مراقب ایشان باشید... خدا کند اون دنیا سرد نباشد که آقای ما طاقت سرما راندارد"
و باز قمر خانم می رود توی فکر و حتماً با خودش می گوید: "عبدی الان حسابی خوشحال است. می نشینند دوتایی غزل و قصیده می خوانند و می خندند. یاد من هم می کنند. مثل اون وقتی که همگی با هم رفته بودیم برزیل، پای تندیس مسیح، یک بیت این می خواند. یک بیت او می خواند" ...
...

::
عبدالحسین زرین کوب | از فصل دیدار با تاریخ ص 444 - 449
مجموعه کتابهای پژوهشی چراغداران فکر و فرهنگ ایران | محمدحسینی باغسنگانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان