کد خبر: ۱۷۴۵۱
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۵:۵۷-15 June 2020
با دکتر سیف الله وحیدنیا، برادرزاده وحید دستگردی، قراری می گذاریم. می گوید. جمعه روز خوبی برای شما و ما خواهد بود. طبق معمول دکتر وحیدنیا پشت تلفن به جزییات این دیدار اشاره ای نمی کند. شب پیش در یک مهمانی، من به دکتر وحیدنیا گفته بودم که تا چه اندازه میل دارم، هشت تن از نامداران روزگارمان را از نزدیک زیارت کنم و هر چه می کوشم تنها می توان گفتگوهایی داشت کوتاه از پشت تلفن و به جهت سن زیاد و گرفتاریهایشان شانس دیدار نصیب بنده نمی شود.
دکتر وحیدنیا لبخندی می زند و می گوید:
"آرزو بر جوانان عیب نیست. چه کسانی را بیشتر میل دارید ببینید؟"

می گویم: "دکتر باستانی، دو برادر منزویها، دکتر روشن، دکتر شهیدی، دکتر جعفر شعار و دکتر فرشیدورد و یکی دو نفر دیگر ... "
دکتر وحیدنیا مثل همیشه لبخند دلنشین و با معنایی می زنند.

روز جمعه، شهرک غرب، خیابان ایران زمین، آپارتمان دکتر وحیدنیا.
::
به محض ورود چشمم به جمال بزرگترین میراث داران فرهنگی روزگارمان می افتد. دو فرزند برجای مانده از پیر نسخه شناسی، صاحب دو دائرةالمعارف بزرگ "الذریعه" و "طبقات اعلام الشیعه" حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی، هر دو پسر، چیزی از پدر کم ندارند. پسر اولش علی‌نقی منزوی، همکار و همراه علی اکبر خان دهخدا و پسر دومش احمد منزوی، دو تن از ریش سفیدان نسخه شناسی در این سرزمین. کنار هم نشسته اند و با هم حرف می زنند و چای می نوشند.

در آن سوی پذیرایی دکتر باستانی پاریزی، نشسته و احمد نیکوهمت، یگانه شاعر نود ساله زنده انجمن مرحوم افسر، استاد را سوال پیچ کرده است. دکتر وحیدنیا را در آغوش می گیرم و ایشان قبل از معرفی و شرف یابی به حضور این مردان بزرگ می گوید:

"بنده نتوانستم تمام خواسته شما را برآورده کنم. منتها از آن نامهایی که دیشب به بنده گفتید، چند تن در دسترس بودند و امیدوارم که به تحقیقات شما کمک کنند."

بوسه ای بر شانه دکتر وحیدنیا زدم و با شتاب به سمت استاد علینقی منزوی رفتم. مسن ترین در این جمع عزیز، ادای احترام کردم و همین طور به گرمی دست این دو برادر عزیز را فشردم و روبوسی کردیم. با آقای نیکوهمت هم همین طور تا رسیدن به استاد بزرگوار باستانی پاریزی که دست و پایم گم شده بود. بر صورت و شانه استاد بزرگوار بوسه زدم و رو به جمع ماجرای دیشب را برای این بزرگواران نقل کردم و گفتم که فکرش را هم نمی کردم که بخت دیدار با شما بزرگواران را داشته باشم.

دکتر باستانی با لبخندی فرمودند بنده از شما خیلی ممنون هستم که تشریف آوردید و بنده را از شر سوالات پی در پی آقای نیکوهمت نجات دادید. جمع به خنده افتادند و من گفتم:

"آقای نیکو همت همیشه پر از سوال هستند و اشعار ملی و میهنی تازه ای هم دارند و باید وقت بگذارید و بشنوید"

جمع خندیدند و بنده در کنار استادان بزرگوار نشستم و لبخند مهربان احمد نیکوهمت و کتاب تازه ای که درباره دیدارهایش با ملک الشعراء بهار منتشر کرده بود و نسخه ای از آن را به بنده مرحمت کرد. بعد از مراسم زیبای پذیرایی دکتر وحیدنیا، بحث هایی در این جمع شگفت در گرفت که تا عمر دارم از یادم نخواهد رفت و شما خواننده محترم جزییات مباحث مربوط به استاد بزرگوار محمد تقی دانش پژوه در این جمعه تاریخی و این حلقه دانش پژوه را در این فصل مطالعه خواهید کرد. آقای دکتر وحیدنیا فرمودند:

"دو سه تن دیگر از بزرگوارن هم در راه هستند و با قدری تاخیر به جمع ما خواهند پیوست. جمعه بزرگی بود. شرح جزییات مباحثی که در این جمع با این بزرگوارن گذشته است، خاطره نیست، یک سیمینار معتبر علمی است که با ذکتر جزییات از نظر شما بزرگواران خواهد گذشت.

مبلمان آپارتمان بزرگ دکتر وحید نیا در پذیرایی دایره وار چیده شده است و مردان شریفی از این سرزمین در این روز بزرگ گرد هم جمع شده اند. به آن روزها که فکر می کنم می بینم انسان هیچ وقت قدر هدیه هایی این چنین معنوی و بزرگ را نمی داند و حالا که این همه سال از این دیدارها گذشته همیشه یک حسرت بزرگ در من خانه دارد. این که ای کاش بیست سال، دست کم بیست سال زودتر به دنیا آمده بودم.

آقای دکتر وحیدنیا و دکتر باستانی به سالن گنجینه و کتابخانه بی مانند دکتر وحیدنیا رفتند و من از این فرصت استفاده کردم و به نزدیک دکتر احمد منزوی نشستم. اولین پرسش من از ایشان درباره استاد دانش پژوه بود. عرض کردم، "جناب منزوی، جنابعالی رفاقت و دوستی زیادی با مرحوم دانش پژوه داشتید و شاهد زندگی و کار حیرت انگیز ایشان ..."

ایشان حرف بنده را قطع کردند و گفتند:

"نخیر، بنده دوستش نبودم. بنده همیشه شاگردش بودم. خاطرات من از ایشان کم نیست. کار است و کار است و کار. ما فقط کار می کردیم دنبال این حرفها نبودیم. کار، کار مابود."

هر کلمه اش برای من در حکم کدهایی است که می توانند، کمکم کنند تا محمد تقی دانش پژوه را بیشتر بشناسم. دکتر احمد منزوی در ادامه می گوید:

"فهرست ملک و فهرست کتابخانه شخصی دکتر مفتاح هم از کارهایی بود که خیلی حاشیه برداشت و کار سختی بود که در خدمت ایشان و زیر نظر پر فیض ایشان کار کردیم. کار کردیم و فقط کار کردیم ...
یادم هست غروبی در کتابخانه ملک برق قطع شد. دانش پژوه، که حتی نمی توانست دقیقه ای دست از کار بکشد چند نسخه ای را که بر روی آن تحقیق می کرد برداشت و از ساختمان بیرون رفت.
بنده ایشان را دنبال کردم. دیدم رفته است کنار خیابان نشسته و زیر نور چراغ برق خیابان دارد کار می کند. نسخه ای را برداشته روی رانو گذاشته و به ستون تکیه داده و فهرست برداری می کند. این بود زندگی ما. همین الان بنده مرد فرسوده ای هستم. چرا که یک دقیقه بیکار نبوده ام و بپرسید از جوانان امروز که بسیار خوب شما چه کار می کنید؟ ما که برای شما کارها کردیم شما چه می کنید؟ شما حتی نام ما را نمی دانید. شما حتی نمی دانید ما که بودیم؛ زنده ایم یا مرده، برای چه بودیم و چه می کنیم.

دانش پژوه، در کتابخانه بزرگ ملک و مجلس، کافی بود به یک نسخه نگاه کند و همانجا می نشست فهرست برداری می کرد و کار نسخه را تمام می کرد. سبک خاصی نداشت. اول مختصر فهرست بر می داشت. فهرست یک کتابخانه را که می دید؛ همانجا یک لیست بزرگ را در کمترین زمان و با یک نگاه علامت گذاری می کرد و کار را شروع می کرد. همیشه این گونه بود. با یک نگاه کردن کارش را انجام می داد. منتظر درخواست و دستور نبود. مرد بزرگی بود و من فقط می توانم بگویم. خدا رحمتش کند، خدا رحمتش کند، خدا رحمتش کند ... همین."

اما چشمان پیر و خسته دکتر احمد منزوی، حرفهای بیشتری برای گفتن دارد:

"دقیقه چیست؟ شصت ثانیه است. هر شصت ثانیه اش با دانش پژوه یک نکته تازه بود. یک درس تازه بزرگ. ... " ...
::
محمد تقی دانش‌پژوه | از فصل سوم | حلقه دانش پژوهان صفحات 218- 222
مجموعه کتابهای پژوهشی چراغداران فکر و فرهنگ ایران | محمدحسینی باغسنگانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان