کد خبر: ۱۷۴۴۸
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۵:۴۶-15 June 2020
دی ماه سال ۱۳۷۸ است. ملک الشعرای بهار موضوعی است که این روزها ذهن من و تنی چند از همکارانم را به خود مشغول کرده است.
دیروز با چهرزداد بهار -دختر بزرگوار ملک الشعراء- حرف می زدم. از من خواستند تا حتما با دکتر حسین خطیبی هم درباره پدر بزرگوارشان حرف بزنم. چند بار به منزل دکتر خطیبی تلفن کردم و هربار مستخدم جواب می داد و به هر حال می گفت که آقای دکتر خطیبی ناخوش احوالند لطفا زمان دیگری تلفن کنید. اما من واقعا مصر و مشتاق این دیدار بودم. جمعه شبی اواخر دی ماه من و فرخ خان معیری، برادرزاده رهی، شاعر عاشقان، جمع دوستانه ای داشتیم. بحث از دکتر خطیبی شد. فرخ معیری، سالهای سال در جمعیت شیر و خورشید - هلال احمر - با دکتر خطیبی همکار بوده اند. از فرخ جان خواستم تا همانجا به دکتر خطیبی تلفن کند. فرخ دفترچه تلفن را برداشت و شماره منزل دکتر را گرفت. حال و احوالپرسی فرخ همیشه طولانی تر از آن چیزی است که فکرش را بکنید. فرخ بلاخره به آقای دکتر خطیبی موضوع را مطرح کرد و دکتر خطیبی روز شنبه عصر به من وقت دادند. این بهترین اتفاقی بود که از چند جهت برای شخص من و موضوعاتی که برای من جالب بودند اهمیت داشت.

دکتر حسین خطیبی برای من مستندترین سند زنده از زندگی بسیاری از بزرگ زنان و بزرگ مردان ایران صد سال اخیر است. روز شنبه، از اول خیابان جردن تا کوچه گلشهر پیاده رفتم و به نامهایی فکر می کردم که دکتر خطیبی با آن نامها زندگی کرده بود. از علامه دهخدا و قزوینی گرفته تا بدیع الزمان فروزانفر و ملک الشعراء و جلال الدین همایی و دهها نام شریف دیگر. باید کاری می کردم که این اولین و آخرین دیدار ما نباشد. ده دقیقه زودتر به خانه دکتر خطیبی رسیدم. قدری اطراف خانه دکتر قدم زدم و دقیقا راس ساعت شش بعد از ظهر زنگ زدم. مستخدم در را باز کرد و بلافاصله به سمت پذیرایی راهنمایی شدم. یکی دو دقیقه بعد استاد بزرگوار دکتر حسین خطیبی با هیبتی که هرگز از یاد نمی رود وارد شدند و بعد از سلام و احوالپرسی فرمودند:
"بنده با گرفتاریهایی که دارم تقریبا سکوت اختیار کرده ام و اما فرخ جان که امر کردند موضوع برای بنده هم جدی شد"
با لبخندی به دکتر خطیبی گفتم: واقعیت اینجاست که سکوت شما حقیقتا به ضرر شخصیت ها و موضوعاتی است که شخص بنده به جستجوی آنها هستم. می دانم شخص جنابعالی در مجلس شواری ملی تا چه اندازه تلاش کردید تا طرح لغت نامه علامه دهخدا به تصویب شورا برسد و بودجه ای دریافت کند. به هر حال شما دستیار مرحوم ملک بوده اید. یا آن نسبتی که جنابعالی دارید با بدیع الزمان، کمتر کسی در حال حاضر دارد. یک جمله شما برای شخص بنده حکم یک رساله مدون را دارد و سرفصلی برای ادامه این حرکت پژوهشی خواهد شد. عرض کردم که من آمده ام که چند ساعتی وقت شریف شما را بگیرم و اشکالاتی دارم که استدعا دارم راهنمایی بفرمایید.
دکتر خطیبی خندید و گفت: "چند ساعت!؟ از اولین سوال شما می توان فهمید که آیا ما می توانیم چند ساعت با هم حرف بزنیم یا خیر؟"
از روی مبلی که من نشسته بودم تا دکتر خطیبی فاصله زیادی بود. به نزدیک دکتر خطیبی نشستم و گفتم:
"من تصویری از شخص شما در ذهن دارم که رهایم نمی کند. تصویری مربوط به سالهای بعد از ۱۳۰۵ و این حدود، بازار پشت مسجد و مدرسه سپهسالار، کنار مجلس شورای ملی در میدان بهارستان، شما طلبه جوانی را می بینید که چند نسخه خطی زیر بغل دارد و از کنار فروشندگان کتاب در بازار می گذرد و هر از گاهی بر بساط یکی از کتابفروشها می نشیند و عمامه اش را جابه جا می کند و نسخه را در بغل می گیرد و به گوشه ای تکیه می دهد و ورق می زند و اندکی بعد سر جایش بر می گرداند و یا اگر خوشش می آید سکه ای می دهد نسخه را خریداری می کند. میل دارم در این مباحث بیشتر به چنین لحظاتی برسیم."
آقای دکتر خطیبی، حسابی به شوق می آید و این همان چیزی بود که من انتظارش را می کشیدم. گفتند: "بنده یادم نمی آید این خاطره را جایی قبلا نوشته باشم و یا گفته باشم. حتما شما از دوستان بنده شنیده اید. به هر حال، بازگشتن به چنین خاطراتی که حلقه های گمشده فرهنگ و ادب ما به شمار می آید کاری ست بسیار سترگ و من افتخار می کنم که در این راه به شما کمک کنم. بله دقیقا همین طور است که گفتید. بنده تازه جوانی بودم پدرم حاج شیخ محمدعلی نوری سال‌ها نایب‌التولیه و مدرس مدرسهٔ مروی بود. آن سالها من در دارالفنون درس می خواندم. بنده در آن سنین اغلب چهره های علمی روزگار خودمان را به خوبی می شناختم. چه از طریق رفت و آمد در مجالس پدر و چه جستجوهای شخصی خودم. آن جوانی هم که بنده تعقیب می کردم در بازار آقای فروزانفر بودند. فرزوانفر جوان و معمم. ایشان در مسجد سپهسالار حجره داشتند و حجره ایشان محل گعده های علمی بزرگان علم و ادب آن روزگاران بود. بهار هم به همین حلقه رفت و آمد داشت. در اطراف مسجد و مدرسه کتابفروشها بساط پهن می کردند ... "
گفتم: "من اجازه می خواهم این موضوع را در جای دیگری پی بگیریم. در این بخش، آنچه که شخصیت ملک الشعراء برای شما اهمیت دارد شاید برای کسی از هنوز زندگان مهم نباشد. ملک الشعراء در تبعید است و شما همواره اخبار مربوط به ایشان را پی می گیرید. سال ۱۳۱۲ ملک از زندان آزاد و به اصفهان تبعيد می شود. سال ۱۳۱۳ با پادرمیانی ذكاءالملك و علي اصغر حكمت وزير فرهنگ، براي برگزاري جشن هزاره فردوسي، از اصفهان به تهران فراخوانده می شود."
چشمهای دکتر خطیبی می درخشد لذت می برد از یادآوری آن سالها و ثانیه ها؛ لبخند می زند و می گوید:

"درست است و من در همان سال ۱۳۱۳ وارد دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران شدم. بهار در این مدت هنوز گیر و دار سیاسی داشت. در سال ۱۳۱۶ که دورهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران تأسیس شد، عملا پایان دوره زندان و تبعید بهار بود. بنده به همراه محمد معین، ذبیح‌الله صفا و پرویز ناتل خانلری اولین دانشجویان دورهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی بودیم. من و نه تن از دانشجويان پس اتمام تبعيد بهار، در نخستين سال تدريس استاد در دانشكدة ادبيات دانشگاه تهران، شاگرد او بوديم كه از این ميان، من و يك تن ديگر، هنوز جانی برای نفس کشیدن داریم. گذشته از این پيوند، اين افتخار را نيز داشتم كه رسالة دكتري خود را با عنوان "تاریخ تطور نثر فارسی "به انتخاب و همچنین راهنمائي ایشان گذراندم و اين نخستين رساله دكتري بود كه بهار راهنمائي آن را به عهده مي‌گرفت ..." ...
::
محمد تقی بهار | از فصل بهار دانشگاه تهران ص 95-98
مجموعه کتابهای پژوهشی چراغداران فکر و فرهنگ ایران | محمدحسینی باغسنگانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان