کد خبر: ۱۷۴۲۱
تاریخ انتشار: ۲۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۹:۳۲-14 June 2020
۱۳۸۳
نامه‌اي براي امروز/ پاسخ به «نامه‌اي براي فردا»ي خاتمی
متن زير پاسخي است به درخواست معاونت سياسي نهاد رياست جمهوري در خصوص اظهار نظر نسبت به نامه آقاي خاتمي تحت عنوان «نامه‌اي براي فردا» كه همان موقع براي درخواست‌كننده ارسال شد و اكنون با حذف بخشي از مطالب در اختيار عموم قرار مي‌گيرد. 

مدت‌ها بود كه در پي نوشتن تحليل جامعي درخصوص عملكرد آقاي خاتمي بودم و لذا هنگامي كه درخواست رسمي درخصوص اظهارنظر من نسبت به «نامه‌اي براي فردا» از سوي معاونت سياسي نهاد رياست جمهوري به دستم رسيد فكر كردم كه همان مطالب را در قالب همين پاسخ بنويسم. اما پس از تامل بيشتر به اين نتيجه رسيدم كه بخش قابل توجهي از نكات مورد نظرم را براي فرصت ديگري بگذارم و در اينجا صرفاً پاسخ خود را در چارچوب نامه مذكور، تا حدودي بسط و شرح دهم.
ممكن است كه خواننده احساس كند كه قدري تندي و يا حتي عدول از انصاف در اين مطالب وجود دارد، من قصد رد كردن اين برداشت را ندارم اما بايد بگويم كه اين متن در برابر آنچه كه مي‌توانست نوشته شود نه تنها تند نيست كه معتدل هم خواهد بود و اگر هر آنچه كه در ذهنم است را مي‌نوشتم آن وقت مشخص مي‌شد كه تا چه حد رعايت انصاف شده است، و حتي بالاتر از آن بوي نوعي محافظه‌كاري از اين پاسخ به مشام خواهد رسيد.

البته من برخلاف آقاي خاتمي اين پاسخ را براي آينده نمي‌نويسم چرا كه فكر مي‌كنم الزاماً بايد با نسل و افراد حاضر صحبت كرد بعلاوه من اين مطلب را خطاب به نسل جوان نمي‌نويسم چرا كه آنها مدت‌هاست كه از اين مرحله گذر كرده‌اند و هيچ تره‌اي براي اين حرف‌ها خرد نمي‌كنند، و گوششان از تكرار مكررات آزرده است، مكرراتي كه به خاطر وزوز دايمي‌اش گوش‌هاي آنان را بدل به ابزار و مجراي شكنجه نموده است، و دعا مي‌كنند كه يا اين سخنان تكراري خاتمه يابد يا گيرنده گوش آنان بگونه‌اي شود كه با فركانس اين سخنان تطابقي نداشته و خارج از حدود آن باشد. من اين نامه را خطاب به آناني مي‌نويسم كه هم نسل من هستند نسلي كه بيشترين تأثير را در تحولات چند دهه اخير داشته است، و هنوز هم مي‌تواند اين نقش را ايفا كند. اما حيف و صد حيف كه بخشي از آنان با ركود و رخوت و محافظه‌كاري غيرقابل قبول در برابر موج ضد اصلاحي سكوت و عقب‌نشيني كردند و مي‌كنند و اسم آن را اعتدال و عقلانيت گذاشته‌اند و چه ظلمي به كلمات مي‌كنند و كرده‌اند. خطاب اين نامه به نسلي است كه كمتر فرصت كرده تا با كلمات بازي كنند و به توجيه وضع خود در قالب‌هاي ادبي بپردازند. 

نسلي كه از كوير نيامده و اگر هم در كوير بوده، رشد و بلوغ او در شهر رخ داده است. خطاب اين نامه نه جمعي مجهول و ناشناخته كه جمعي شناخته شده و مسئول است و به صفت مسئول بودنش پاسخگو نيز بايد باشد. در اين نامه مي‌كوشم كه به نام ملت حرفي نزنم و اگر هم در موردي به نام ملت سخني گفته شود به كام قدرت نخواهد بود كه جمع اين دو نقيض (البته در كشور ما) از عهده عده اندكي برمي‌آيد و بس! و اما بعد!

1ـ اولين نكته‌اي كه در اين نامه هست عنوان آن است اصولاً وقتي براي فردا نامه مي‌نويسيم و حوالت تاريخي مي‌دهيم كه از گفتگو با امروز عاجز باشيم اين عجز از آن روست كه نويسنده يا گوينده علي‌رغم ظاهر كلمات، كسي را ياراي درك و فهم انديشه‌هاي خود نمي‌يابد يا اين كه آنان را لايق شنيدن تفكرات و مطالب خود نمي‌داند و الا چه معنا دارد كه انسان تا وقتي كه مي‌تواند با مردم خود از هر قشر و گروهي سخن بگويد و بشنود آيندگان را مخاطب خود قرار دهد؟ شايد چنين قصدي در ضمير آگاه نويسنده وجود نداشته است اما در هر حال مي‌توان حكم كرد كه در ضمير ناخودآگاه نويسنده چنين ايده‌اي وجود داشته است. با اين تصور ديگر چه جاي نقد و بررسي از سوي امروزي‌ها مي‌ماند، وقتي كه از قبل حكم بر عجز فهم مطلب از سوي امروزي‌ها شده است؟ اما طبيعي است كه زدن مهر بطلان بر چنين ذهنيتي كه در پس پرده اين نامه است نشان خواهد داد كه اين نامه نه تنها خطاب به آيندگان نيست، نسل امروز هم كه از آن گذر كرده و عصاره توجيه‌گري آن را كه در پس چارچوب‌هاي به ظاهر منطقي پنهان شده هر انسان با فهم متوسط هم مي‌تواند دريابد بلكه گذشتگان نيز در صورت مواجهه با اين مطالب فريب آن را نمي‌خوردند.

2ـ نكته ديگر كه در نامه وجود دارد مخاطب آن است كه تحت عنوان كلي نسل جوان معرفي شده است. نسلي كه قطعاً وجود دارد اما مرجعي از خود براي پاسخگويي ندارد. البته اگر هم داشت شايد زحمت جواب دادن را به خود نمي‌كشيد. چنانچه در واقع چندان زحمت خواندن اين نامه را به خود نمي‌دهد، چرا كه تصميم خود را تقريباً گرفته است. و قطعاً آقاي خاتمي هم اين مسأله را خوب مي‌داند، اما چرا خطاب به آنان نامه مي‌نويسد؟ خيلي روشن است. اگر خوب به نامه نگاه كنيم معلوم است كه خطاب آن به مجموعه دانشگاهيان و روحانيون و ديگر افراد از جمله اهل سياست و... و در واقع نخبگان جامعه است. ولي چون خطاب مستقيم به اين جماعت بدون جواب نمي‌ماند و اين چيزي است كه مورد استقبال آقاي خاتمي نيست لذا خطاب را به گروه كاملاً اعتباري جوانان برگردانده است. اگر واقعاً آقاي خاتمي در صدد گفتگوست، بهتر بود كه به اهل نظر كه آشكار و غيرآشكار برايش نامه نوشته‌اند پاسخي منطقي مي‌داد نه اين كه پرسش‌هاي اين گروه را با سكوت مواجه كند و همواره به گفتگوي يك‌طرفه بسنده كند و فقط در خلوت با اين افراد به گونه‌اي ديگر سخن بگويد ولي به جلوت كه مي‌رسد سمفوني ديگري نواخته شود.

3ـ مهمترين اشكال اين نامه كه تقريباً در طول هفت سال گذشته كمابيش نزد آقاي خاتمي وجود داشته است عدم تفكيك جايگاه و نقش‌هاي خود هنگام نوشتن يا سخنراني است. آقاي خاتمي ميان دو مقام انديشمند و سياست‌مدار و صاحب قدرت تفكيك قايل نمي‌شود. اگر چه ممكن است يك نفر بتواند در هر دو زمينه ايفاي نقش كند اما در هر مورد لازم است كه تفكيك صورت گيرد. در نقش انديشمند اگر سخني گفته شود، شنونده به منطق و روابط ميان گزاره‌هاي بحث توجه مي‌كند و چندان عنايتي به اصل و شخصيت گوينده ندارد. مثلاً يك دانشمند مي‌تواند يك كتاب بسيار خوب و دقيق درخصوص مضرات سيگار بنويسد، در حالي كه هنگام نوشتن آن كتاب ده‌ها بسته سيگار هم كشيده است. كسي اين عمل وي را به استدلال‌ها و دلايل مطرح در كتابش ربط چنداني نمي‌دهد، اما ترديدي نيست كه اگر يك نفر بخواهد رييس كميته مبارزه با سيگار شود در اين صورت نمي‌تواند خودش يك سيگاري قهار يا عادي و حتي تفنني باشد.

آقاي خاتمي هم در مقام صاحب‌نظر مي‌تواند تحليل كند و مخاطب هم برحسب اهميت تحليل‌ها يا نوشته‌هايش براي او حساب انديشمندي باز مي‌كند. حتي در مقام انديشمندي مي‌توان براي آينده نامه نوشت در اين مقام مي‌توان توضيح داد كه چه چيز خوب و چه چيز بد است، درست يا غلط است. اما مقام سياست‌مدار پس از اين مرحله نمودار مي‌شود، كه چگونه و براساس چه سياستي وي خوب را حاكم و بد را محكوم مي‌كند. سياست‌‌مدار ممكن است براساس انديشه‌هاي خودش وارد عمل شود، و نيز ممكن است آموزه‌هاي انديشه‌اي ديگران را بپذيرد و آنها را عملي كند.
آقاي خاتمي در سراسر اين نامه تقريباً در مقام انديشمند حرف زده است. در حالي كه اين بعد او نيست كه براي مردم يا مخاطب اهميت دارد. بلكه در نقش رياست جمهوري اوست كه بايد پاسخگو باشد او بايد براساس وظيفه‌اي كه پذيرفته و در قالب آن داد سخن بدهد در اين حالت اين كه او و فقط او چه مي‌گويد مهم است و نه اصل سخن گفته شده. امروز مي‌توان تمام كتاب‌هاي علمي و درسي دانشگاه‌ها را آموزش داد بدون اين كه اسم نويسنده آن عنوان شود ولي سخن رييس جمهوري آمريكا از اين حيث مهم است كه او رييس جمهور آمريكاست و اگر اين مقام را از سخن او بگيريم ديگر ارزش شنيدن هم ندارد. لحن و ادبيات اين دو مقام هم با يكديگر متفاوت است. لحن و ادبيات انديشمند، فارغ از قدرت و بايد و نبايدهاي مرسوم است حتي قالب احساسي و اديبانه هم مي‌تواند پيدا كند اما سخن سياست‌مدار از قالب‌هاي منطقي خاص سياست تبعيت مي‌كند و همراه با قدرت است لحن سياست‌مدار با انشاء مدرسه متفاوت است. در اين لحن كلمات به قصد زيباسازي و ايجاد احساس‌هاي شاعرانه بيان نمي‌شوند بلكه كلمات هر يك باري از قدرت و عمل را با خود حمل مي‌كنند.

4ـ سراسر نامه آكنده است از تحليل دوقطبي افراط و تفريط، آزادي‌ستيز و دين‌ستيز، ترسو و مفتون، نفرت و شيدايي، تنگ‌نظري و شتاب‌زدگي و حتي در اين قطب‌بندي تحريف‌هايي هم صورت گرفته كه در ادامه مطلب به مواردي از آن اشاره مي‌كنم اما اجمالاً بايد محترماً خطاب به آقاي خاتمي گفت كه دوره اين قطب‌بندي‌ها از كثرت تكرار به سر آمده چرا كه در پس اين نوع تحليل و دو گروه كردن افراد در دو قطب افراط و تفريط اين حكم قطعي خوابيده است كه من و «من تبع» من بر صراط مستقيم و اعتدال قرار داريم و همه بر انحراف هستند غافل از اين كه اين تحليل‌ها از حيث نسبيت حاكم بر آنها و غيرعيني بودنشان به سرعت تبديل به شمشير دودم مي‌شوند و ديگراني هم خود را در مركز اعتدال، و خاتمي و هر كس ديگري را به تناسب در يكي از دو قطب افراط و تفريط قرار مي‌دهند و از همه بي‌پايه‌تر در صحت اثبات اين نوع استدلال ذكر جمله‌اي از مرحوم شريعتي است (صفحه 14) و اين رويه‌اي است كه خاتمي در هفت سال فعاليت خود از كثرت به كارگيري آن را نخ‌نما نموده است، چرا كه اصل منطق در مقام توصيه به افراد صحيح است، مشروط بر اين كه در مقام انديشمند مطرح شود ولي هنگامي كه در مقام سياست‌مدار مطرح مي‌شود مخاطب را به اين سو سوق مي‌دهد كه اعتدال مورد نظر گوينده همان عملي است كه او انجام داده و عموماً چون آن رفتار و سياست را نمي‌پسندند با اصل سخن و منطق هم مواجهه مي‌كند و اين اثر مخرب عدم تفكيك ميان دو نقش است.

5ـ عدم تفكيك ميان دو نقش مذكور در سراسر هفت سال گذشته موجب آن شده است كه بزرگترين ظلم‌ها به كلمات صورت گيرد ظلم به كلمات افحش مظالم است و به آقاي خاتمي قابل بخشش نيست. سخنان آقاي خاتمي در مقام انديشمند نسبت به اكثر كلمات حدوداً قابل پذيرش است، و به همين دليل در اين مقام دل‌نشين هم هست و اين مقام قبل از رييس جمهور شدن و هنگام طرح شعارها و انديشه‌هاست، اما پس از كسب قدرت مردم ديگر به آن عناصر و اجزاي تعريف شده هر كلمه كاري ندارند بلكه تحقق عيني آن را در مقام عمل مشاهده مي‌كنند وقتي كه مردم مشاهده مي‌كنند كه پس از هفت سال هنوز هم رييس جمهور در مقام توصيف و تعريف نظري ـ‌مشابه قبل از رييس جمهور شدن‌ـ مفاهيم قرار دارد و در عمل چيز ديگري جاري و ساري است، به طور طبيعي در اين وضع كلمات از بار اصلي خويش تهي مي‌شوند و به اصواتي بي‌مفهوم و حتي مشمئز‌كننده تبديل مي‌شوند، و اين ظلم به كلمات است. وقتي كه عدالت شعار ظالم و مظلوم با هم شود به معناي آن است كه عدالت فاقد مفهوم عيني شده است. وقتي كه استبداد شعار مردم‌سالاري بدهد، قانون‌شكن شعار قانون‌سالاري بدهد تماماً به مفهوم پايان يافتن يك مرحله از راه است كه تعامل و گفتگو را به كلي كان‌لم‌يكن مي‌كند.

6ـ آقاي خاتمي به نحو ضمني و بدون آن كه صريحاً عنوان كند مي‌كوشد كه اصلاحات را مترادف عملكرد خويش بداند و با دفاع از اصلاحات و دستاوردهاي آن فوراً عملكرد مثبت خويش را در مقام رياست جمهوري نتيجه بگيرد، كه اين خطايي فاحش است، اگر چه به صراحت در نامه مطرح نشده است ولي اين هم ظلم ديگري است به اصلاحات. بدون ترديد خاتمي نقش مهمي در اصلاحات داشته اما اين موضوع متفاوت از عملكرد وي در دولت و رياست جمهوري است اگر چه در مقام اصلاحات نيز هميشه كوشيده است كه خود را كنار نگهدارد مبادا مسئوليت راهبري آن گريبانش را بگيرد. در همين رابطه همواره بر منافع و دستاوردهاي اصلاحات تأكيد مي‌كند، اما در اين ميان چند نكته مغفول واقع مي‌شود. يكي اين كه دستاوردهاي اصلاحات در سطح جامعه و خارج از ساختار قدرت بوده است و اگر اصلاحاتي هم در اين ساختار انجام شده به سرعت به نقطه اول و حتي عقب‌تر از آن بازگشته، مشكل مردم و نخبگان هم در اين است كه چرا ما به‌ازاي اصلاحات موجود در سطح كلي جامعه تحولي چشمگير يا در حد قابل قبول در ساختار قدرت رخ نمي‌دهد؟ مگر نه اين كه به آقاي خاتمي راي دادند كه اين تحول را محقق كند پس چرا نه تنها پيشرفتي نمي‌شود بلكه به وضوح عقب‌گرد ديده مي‌شود، نمونه انتخابات مجلس هفتم و رسيدگي به پرونده‌هاي قضايي از اهم اين عقب‌گردها هستند. بنابر اين خاتمي نمي‌تواند دستاوردهاي جنبش اصلاحي را در سطح جامعه توجيه‌گر وضع كنوني خود و ادامه آن بداند.

نكته ديگر آن كه برخي از آنچه كه خاتمي به عنوان دستاورد بيان كرده نه تنها دستاورد نيست بلكه كاملاً عقب‌گرد است. مثلاً اين كه مخالفان اصلاحات هم شعارهاي اصلاحات را مي‌دهند يا همه كارهاي خود را در پوشش قانوني انجام مي‌دهند. اينها دستاورد نيست بلكه شكست فاحش است. مقصود از شعار دادن، صرف شعار نيست بلكه مقصود تحقق آن است. كدام حاكمي در دنياست كه شعار عدالت و توسعه و ترقي و رفاه و حتي آزادي و... ندهد. البته همه را با تعاريف و تعابير خود!؟ وقتي كه شعارهاي اصلاحات را مخالفان آن بدهند بدون اين كه در آن جهت گام بردارند ـ‌سهل است كه در جهت عكس گام برمي‌دارند، مثلاً شعار مردم‌سالاري مي‌دهند و  همزمان بدترين انتخابات را برگزار مي‌كنندـ اين امر چيزي نيست جز مسموم شدن فضا و غيرشفاف شدن آن. اين كه آنان كارهاي خلاف قانون خود را پوشش قانوني بدهند يعني بدترين نوع مقابله با شعار قانون‌گرايي و از عجايب روزگار است كه آقاي خاتمي اين فساد و فضاي مسموم را پيشرفت مي‌نامد.

و بالاخره اين كه اگر آقاي خاتمي در ساختار قدرت در مقاطعي هم دستاوردهايي داشته است دليل نمي‌شود كه تا پايان به واسطه همان دستاوردها در ساختار باقي بماند و بيشترين خدمات را به دشمنان اصلاحات انجام دهد، فقط با اين توجيه كه در مقاطع خاصي دستاوردهايي داشته‌ايم! پس از سال 1380 و دور دوم رياست جمهوري تقريباً در ساختار قدرت نه تنها دستاورد چشمگير اصلاحي نداشته‌ايم كه تماماً عليه اصلاحات بوده، آنچه هم كه دستاورد بوده بدون حضور خاتمي هم مي‌توانست محقق شود چه بسا مخالفان اصلاحات براي بقاي خود كمتر از آنچه كه هست با خواست ملت مخالفت مي‌كردند.

7ـ يكي از نكاتي كه معمولاً در صحبت‌هاي آقاي خاتمي هم هست و هيچ واقعيتي ندارد اين تصور است كه گويي افراد زيادي ايشان را قهرمان مي‌دانند و لذا وي هم سعي مي‌كند كه بگويد قهرمان نيستم و مردم قهرمان هستند و هكذا... اصلاً چنين نيست ابراز احساسات نسبت به افراد به معناي قهرمان دانستن آنان نيست كه نيازمند مثال آوردن از گاليله باشد. اساساً كسي ايشان را در مقام قهرمان تلقي نكرده است. اتفاقاً همه تصوير متفاوتي دارند وكوشيده‌اند كه با تهييج وي او را تحريك به اقدام مناسب كنند، كه در اين كار هم موفق نشده‌اند در حالي كه قهرمان نقش متفاوتي دارد و اوست كه ديگران را تهييج و تشويق مي‌كند. و معلوم نيست كه اين ايده از كجا به ذهن آقاي خاتمي آمده، شايد چند جوان كم سن و سال و احساساتي نامه‌هايي مشابه آنچه كه در اين سن و سال براي دوستان غيرهم‌جنس خود مي‌نويسند براي آقاي خاتمي نوشته‌اند و اين توهم را ايجاد كرده‌اند. افكار عمومي كه در كوچه و بازار از سال‌ها قبل بدترين تعابير را درخصوص ايشان به كار مي‌برد، چگونه مي‌توان با اين امر او را قهرمان بداند. مشكل اينجاست كه آقاي خاتمي توقع مردم را در انجام درست وظايف خودش نوعي تلقي قهرماني مي‌داند! در حالي كه مردم اين توقع را از هر كسي دارند كه متناسب وظايفش عمل كند و حقوق آنان را در پاي قدرت قرباني نكند. بعلاوه آقاي خاتمي كه به ابراز احساسات مردم چندان اعتقادي نداشته و حتي در حين ابراز، احساسات آنها را دروغين دانسته چگونه به اين نتيجه رسيده كه مردم او را قهرمان دانسته‌اند يا مي‌دانند؟

8ـ يكي از نكات درستي كه در نامه بصورت ضمني و ناقص آمده است طرح اسامي مرحوم امام و مرحوم مصدق است، و مربوط كردن اين دو اسم به جايگاه خود و مسأله اصلاحات. از نظر من وجه مشتركي ميان مرحوم مصدق و امام و خاتمي وجود دارد زيرا در تاريخ اين مملكت به ويژه در قرن اخير كه مردم جايگاهي يافته‌اند تنها اين سه نفر هستند كه مردم به معناي واقعي كلمه اعتماد خود را به آنان ابراز داشته‌اند. اعتماد كه بزرگترين سرمايه سياسي اين مردم است فقط نزد اين سه تن ارايه شد اما دو نفر اول مستقل از هر انتقاد به حق يا ناحقي كه به آنان وارد باشد در يك مسأله انتقادي به آنان نيست و نوعي توافق اجماعي هم در اين مورد وجود دارد و آن اين كه آن دو نفر هيچگاه به اين اعتماد ملت خيانت نكردند. حتي اگر نتوانستند ديگر اهداف و شعارهاي خود را كاملاً متحقق كنند اين اعتماد را پاس داشتند، به همين دليل هم نزد مخالف و موافق خود احترام دارند و به نظر من غارت منابع طبيعي، ظلم و ستم و بيدادگري و هر فساد ديگري نزد حكام مضرتر از اين نيست كه اين منبع عظيم سياسي ملت به آتش كشيده شود، كه متاسفانه چنين شد و كو تا زماني كه مجدداً اين منبع بازسازي شود و در خدمت سياست قرار گيرد. بخش عمده‌اي از اميد و نااميدي مردم و جوانان مربوط به نحوه برخورد رهبران جامعه با اين منبع مهم سرمايه سياسي است كه در ادامه به آن اشاره مي‌شود.

9ـ خاتمي در اين نامه و در بسياري از سخنان ديگر مي‌كوشد كه اولاً خود را اميدوار به آينده معرفي كند ثانياً به جوانان و مردم اميد دهد. كه هر دو كوشش او بي‌ثمر است چرا كه وي نااميدترين افراد نسبت به آينده است گرچه اين مسأله را در اظهارات علني خود نمي‌گويد سهل است كه خلاف آن را ادعا مي‌كند ولي در سخنان خصوصي خود به صراحت بر نااميديش از آينده تأكيد مي‌كند او صريحاً مي‌گويد كه از لاييك شدن كشور چندان نگران نيست آنچه كه مايه نگراني اوست اين است كه ادامه اين وضع موجب حكومت ضد مذهب شود و اتفاقاً نگراني بجا و صحيحي است و صريحاً هم مي‌گويد كه اميدي به بهبود ندارد. البته انتظار نمي‌رود كه يك نفر (به ويژه سياست‌مداران) همان حرفي را كه در خلوت اعتقاد دارد الزاماً همان را و به همان شكل در جلوت بيان كند، در آشكار بايد اميد دهد بلكه بتواند آن را زنده كند. اتفاقاً وقتي كه از اميد سخن گفته مي‌شود و زياد هم گفته مي‌شود به صورت تلويحي به معناي آن است كه نااميدي فراگير شده است اما وقتي براي آينده نامه مي‌نويسيم ديگر نمي‌توانيم خلاف اعتقاد خود بنويسيم حتي اگر آن عقايد را مسكوت بگذاريم و اما كوشش خاتمي براي دميدن روح اميد در جوانان بي‌فايده و آب در هاون كوبيدن است چرا كه خودش نااميدتر از همه و هميشه است.

به علاوه با حلوا حلوا گفتن كه دهان شيرين نمي‌شود. اميدواري هر فرد در مراحلي وابستگي مستقيم به روند و جريان امور دارد و به قول معروف به كدام اميد بايد همراه مدعي شد به زبان خوشش، به پول زيادش، به راه نزديكش يا به سيماي زيبايش؟ همچنان كه خاتمي به درستي نوشته است مرحوم امام روح اميد را از طريق شخصيت دادن و احياي اعتماد به نفس در افراد اين كشور زنده كرد ولي متاسفانه اين سال‌ها و روند حاكم بر آن تمامي اين مسأله را كه پس از دوم خرداد 1376 مجدداً احيا شده بود به خاكستر تبديل كرد.

گرايش به بيگانه محصول از ميان رفتن اميد و اعتماد به نفس است اما اين اميد و اعتماد به نفس چيزي نيست كه با گفتن يا توصيه آن هم از طرف نااميدترين‌ها بوجود آيد. اميد و اعتماد به نفس را بايد از طريق عمل و در همراهي و همگامي با مردم زنده كرد گرايش به خارج دقيقاً و دقيقاً محصول عملكرد ساختار قدرت در هفت سال اخير است كه متاسفانه خاتمي هم بر اين آتش بنزين ريخت و آن را شعله‌ور كرد، گرايش به خارج در امروز به شكل غربي شدن و كنار گذاشتن دين نيست كه تجلي يافته بلكه گرايش به خارج حتي در ميان افراد ديندار هم وجود دارد و اين گرايش به قدرت در خارج و نااميدي از قدرت در داخل است كه محصول عملكرد مشترك ساختار قدرت و خاتمي است وقتي كه هر اقدام مردم با پاتكي ناجوانمردانه مواجه شود طبيعي است كه مردم را نسبت به اعمال قدرت مسالمت‌آمير خود بي‌اعتماد كند و حتي ديگر دنبال قهرمان داخلي نگردد، مسأله‌اي كه خاتمي ظاهراً نگران آن است، بلكه به دنبال منجي بيگانه باشد و اتفاقاً الگو هم دارد. نه در بوسني و نه در افغانستان و نه در عراق دخالت بيگانه موجب تضعيف دينداران نشده است. سهل است كه دينداران متحجر كه بزرگترين دشمن دين هستند را تضعيف كرده است اما خاتمي هم بر اين كوره دميده است هنگامي كه پنج وزير را مامور رسيدگي به پرونده خانم كاظمي مي‌كند فقط به اين دليل كه تابعيت كانادايي دارد ـ‌گرچه به اين دليل اعتراف نمي‌كند‌ـ ولي يك منشي را براي رسيدگي به وضعيت افراد تابعيت‌دار ايراني تعيين نمي‌كند اگر هم تعيين مي‌كند يا تحويلش نمي‌گيرند و يا به عامل ماله‌كشي بر كثافت‌كاري‌هاي بخشي از دستگاه قضايي تبديل مي‌شود. طبيعي است كه با اين رفتار افراد را به سوي بيگانه سوق داده‌ايم. منطق خاتمي هم تقريباً بيگانه پناهي است او درخصوص پرونده آقاجري و حكم صادره در باره او بارها گفته است كه اين نوع اقدامات در سطح بين‌الملل براي ما هزينه دارد ـ‌قريب به اين مضمون‌ـ در حالي كه اين منطق كاملاً غلط است و نگاه به خارج دارد اگر اقدامات انجام شده عليه آقاجري قانوني بود ـ‌كه نبودـ بايد رييس جمهور از آن دفاع مي‌كرد مگر نه اين كه آقاي خاتمي از بسياري اقدامات هزينه‌ساز براي اين كشور حمايت مي‌كند چرا كه آنها را درست مي‌داند يا حداقل اين طور تظاهر مي‌كند مثل سياست ايران در برابر اسراييل و فلسطين بنابراين در اين مورد هم بايد چنين مي‌كرد و اگر اين اقدامات خلاف قانون بود خوب ايشان اين وسط چه كاره‌اند؟ بايد با تخلف از قانون برخورد شود چه در سطح جهاني به نفع ما باشد چه نباشد اتفاقاً در پرونده زهرا كاظمي هم راه صد در صد خطايي را رفت زيرا مسأله اصلي آن پرونده كشته شدن خانم كاظمي نبود چرا كه اين مسأله مي‌توانست كاملاً اتفاقي و بر اثر اشتباه يك مأمور يا موارد مشابه باشد كه در همه جاي دنيا هم امكان بروز آن است. مسأله اصلي كوشش نظام‌مند براي سرپوش گذاشتن بر آن بود همان مسأله‌اي كه بعداً هم منجر به آن دادگاه مضحك شد و هنوز هم وزارت اطلاعات مي‌گويد قاتل را مي‌تواند معرفي كند و كسي گوشش بدهكار نيست. مسأله اصلي در پرونده من است كه به صورت نظام‌مند جنايت عليه فرد و ملت و منافع ملي مي‌كنند و خاتمي همه را اطلاع دارد و باز هم سكوت مي‌كند. آيا اين رفتار در فرد انگيزه ايجاد نمي‌كند كه مثل زمان قاجار ـ‌كه حكومت تجار را مي‌چاپيد و آنها براي در امان بودن خود هر يك پولي به كنسولگري روس و انگليس و... مي‌دادند و تابعيت مي‌گرفتند تا در كشور خود در امان باشندـ بروند و از كشورهاي ديگر حتي اگر شده بوركينافاسو تابعيت بگيرند بلكه قانون حمايت كنسولي شامل آنان شود؟ اگر مردم چنين كردند چه كسي را بايد تخطئه يا محكوم كرد حكومت را يا مردم را؟ اين است عامل نااميدي مردم. اگر تند تلقي نشود بايد آن مثال مشهور را بيان كرد كه فرد بدچهره‌اي كودكي را در بغل گرفت و كودك شديداً گريه مي‌كرد و او هم سعي در آرام كردن كودك داشت تا اين كه يك نفر به او گفت كودك را رها كن خودش آرام مي‌شود. گريه او از نگاهش به توست.

10ـ ترديدي نيست كه آقاي خاتمي داراي فضايلي است. در اخلاق و منش و رفتار شخصي و حتي در حوزه انديشه نكات قابل احترامي دارد اما بحث از اين مسايل نيست چرا كه او در مقام رياست جمهوري و جنبش كلي اصلاحات به داوري فرا خوانده شده است. سلامت نفس و آلوده نبودن خود و اطرافيانش به مسايل مالي و سوء استفاده از قدرت نكات مثبت و ماندگاري است او اگر نتوانست از قدرت ملت چنان كه شايسته است در جهت حل مسايل مملكت و ملت استفاده كند به همان ميزان هم قدرت را در جهت سوءاستفاده به كار نبرد شايد بدين خاطر كه اصولاً قادر در به كارگيري قدرت در هيچ وجهش نبود اما اي كاش كه او چنين نبود حتي اگر اندكي هم در به كارگيري قدرت به خطا مي‌رفت بهتر بود كه اصولاً آن را در اختيار نگيرد و به كار نبرد. شايد اگر به كار مي‌برد در مواردي به هدف موردنظر ملت اصابت مي‌كرد حداقل مي‌توانست بگويد كه به كار برده‌ام اما امروز چي؟

با اين حال آقاي خاتمي در نامه خود و در ابتداي آن كوشيده است فضايلي را براي خود برشمارد كه چندان معقول نيست حتي اگر هم باشد مفيد بحث نيست زيرا اهم فضايلي كه براي سياست‌مدار و رييس جمهور لازم است مغفول مانده است. آقاي خاتمي مي‌كوشد با تصوير كوير كه صبور و بي‌ادعا و اميدوار و پرتلاش است خود را با وي همانندسازي كند و اين كه از كوير آمده پس اين خصايل را هم لاجرم دارد در حالي كه چنين نيست. مگر آن كه معناي كلمات عوض شده باشد. صبر در قاموس ايشان چه معنايي دارد؟ كدام سختي را تحمل كرده كه نام صبر بر آن مي‌نهد؟ حتماً صبر بر شنيدن سختي‌هاي ديگران و دم بر نياوردن هم نوعي از صبر مدرن است. اين روزها هميشه به سفر است و خندان و حتي بي‌خيال به نحوي كه جدي‌ترين سؤال‌ها را با مطايبه و شوخي جواب مي‌دهد ـ‌مصاحبه 21/5/1383‌ـ و بي‌ربط‌ترين سؤال‌هاي را كارشناسانه و تحليلي پاسخ مي‌گويد ـ‌در باره تيم ملي فوتبال‌ـ صبر در فرهنگ و قاموس آقاي خاتمي همان تمكين در برابر ظلم و بيداد معنا شده است. آقاي خاتمي در نامه خود فضيلت دوستداري عدالت و آزادي را به خود منتسب كرده است حتي اگر چنين ادعايي صحيح باشد براي مردم مفيد فايده نيست چون آنچه كه مهم است يك ريييس جمهور داشته باشد قدرت برقراري عدالت و آزادي است چنان فضيلتي به درد قبل از رييس جمهور شدن مي‌خورد. به علاوه چه بسا افرادي در حقيقت امر هم خواهان چنين ايده‌ها و ارزش‌هايي باشند اما در عمل چنان رفتار كنند كه عكس آن نتيجه شود بنابراين مردم بيش از اينكه به انگيزه‌هاي افراد نظر نمايند به ميزان انطباق عمل آنان با وظايف و مسئوليتشان نگاه مي‌كنند.

11ـ در سراسر نامه يك واقعيت تاسف‌آور به چشم مي‌خورد و آن شكاف قدرت و مسئوليت است. خاتمي در هيچ كجاي نامه سخني هر چند كوتاه از قدرت خويش نمي‌گويد چرا كه به وجود آن اعتقادي ندارد اما در عين حال در مقام يك مسئول سعي در پاسخگويي دارد كه صد البته قالب توجيه‌گري در اين پاسخگويي غلبه دارد چرا كه فرد غيرقادر نمي‌تواند پاسخگوي واقعي مسئوليت باشد متاسفانه مسأله شكاف ميان قدرت و مسئوليت كه در تحليل خاتمي از اوضاع تاريخي ايران مغفول واقع شده در دوره وي به اوج خود رسيد و از اين بدتر هم خواهد شد به طوري كه امسال را سال پاسخگويي افراد فاقد قدرت قرار دادند. اجازه دهيد مثال روشني از اين موضوع ارايه كنم تا معلوم شود چگونه خاتمي با عمل خود اصلاحات را در ساختار سياسي به طرز فاجعه‌باري عقب برده است. يكي از ساده‌ترين حقوق يك زنداني كه در قانون تصريح هم شده است حق نامه‌نگاري و حتي شكايت به مسئولين كشور است و من نيز پس از مدت‌هاي مديد كه در محدوديت بودم و حتي دسترسي به كاغذ و قلم نداشتم توانستم نامه‌اي خطاب به وي بنويسم اما مسئولين زندان آن را بردند و تحويل نداند و خاتمي هم نتوانست آن نامه را بگيرد. خوب وقتي كه يك رييس جمهور تا اين حد فاقد قدرت است چگونه به خود حق مي‌دهد كه در مهمترين تصميم نظام در 25 سال اخير يعني توافق سعدآباد و پذيرش پروتكل الحاقي وارد شود!؟ بدون ترديد اين تصميم مهمتر از پذيرش قطعنامه 598 بود كه امام اجازه نداد كسي غير از خودش آن را بپذيرد حتي اگر به نوشيدن زهر تمثيل شود. اما خاتمي كه در واقع به قول خودش تداركچي است وارد ميداني مي‌شود و مسئوليتي را مي‌پذيرد كه اساساً از واقعيت امر آن مساله هم آگاهي چنداني ندارد چرا كه براي آنان غريب و غيرخودي تلقي مي‌شود و طبعاً اطلاعات كار را هم در اختيارش نمي‌گذارند.
من بارها گفته‌ام كه سلاح كشتار‌جمعي واقعي در عراق، تسليحات اتمي و شيميايي نبود بلكه سلاح شكاف ميان مسئوليت و قدرت بود كه صدام با يك قبضه كلاشينكف و يك عدد بولدوزر مي‌توانست ده‌ها هزار نفر را روانه گورهاي دسته‌جمعي كند. اگر شعار شفافيت و تناسب قدرت و مسئوليت از محورهاي مهم دوم خرداد بود بايد گفت كه در اين دو محور نه تنها پيشرفتي حاصل نشد كه به عوض پسرفت هم داشته‌ايم. البته اين پسرفت‌ها در حوزه ساختار قدرت است، ولي در حوزه ساخت اجتماعي و جامعه روند امور الزاماً چنين نيست.

12ـ در چند جاي نامه نويسنده ادعاهايي را به عده‌اي نسبت داده است كه چندان واقعي نيست و اگر هم واقعيت باشد وزني نداشت اين كه عده‌اي مطالبات و خواست‌هاي ناشدني را مطرح كردند و خواستار حذف دين شوند و تقاضاي ايفاي نقش اپوزيسيون براي دولت و خاتمي در درون حكومت كردند واقعيت خارجي ندارد و اگر هم دارد بسيار اندك است كه شايسته بزرگ‌نمايي نيست و چه خوب بود مصاديق و مسايل آن را با حجم نيروي خواهان آن بيان مي‌كرد. اصلي‌ترين خواست تحقق (نسبي و نه حتي كامل) مردم‌سالاري و اجراي قانون بود كه در تمام شعارهاي خاتمي وجود داشت و فكر نمي‌كنم هيچ شعاري به لحاظ منطقي دروني‌تر از اين دو شعار براي نظام بر آمده از انقلاب باشد مگر آن كه نظام استحاله شده باشد و اين دو را برنتابد كه در اين صورت اپوزيسيون بودن نظام با تكيه بر اين شعار نه ضعف كه نقطه قوت است. بعلاوه چه كسي خواهان حذف دين شده است مگر دين واحدي در جامعه جاري و ساري است كه افراد خواهان حذف آن باشند، حذف ديني كه در پوششي اسلامي انديشه‌هاي تماميت‌خواهانه و استبدادي را توجيه‌گر است و خاتمي هم در نامه خود به آن تاخته هدف هر فرد بويژه مومنان است، و اين اتهامي نيست كه روا داشته شود، اگر بخشي از سخنان خاتمي را در اين نامه تجزيه و تحليل كنيم از منظر حاكميت براندازانه‌ترين حرف‌هاست. چطور خاتمي حق دارد اينها را بگويد و ديگران خير؟ خوب دليلش روشن است چرا كه حرف خاتمي در عالم خارج مابه‌ازاي خطرناكي براي آنان ندارد زيرا شنونده اين حرف را با عمل و منش او تفسير و درك مي‌كند و از اين حيث خطري را متوجه مخالفان مردم‌سالاري و حاكميت قانون نمي‌نمايد، البته من منكر اين نيستم كه پس از دوم خرداد مطالباتي فراتر از ظرفيت مطرح شده اما اين امر طبيعي است و افراد صاحب نقش در اصلاحات حق ندارند به دليل طرح اين نوع مطالبات خود را و عملكرد خويش را توجيه نمايند. وظيفه آنان بود كه براي كنترل مطالبات اقدامي كنند و با تأمين بخش ممكن و ضروري مطالبات افراد عجول را خلع سلاح نمايند. نه اينكه در برابر مطالبات بايستند اتفاقاً افزايش مطالبات فقط تهديد نبود كه فرصت هم بود و بزرگترين خطاي خاتمي در اين خصوص نحوه برخود كاملاً منفعلانه وي در قضاياي 18 تير است كه ديدگاه كامل خودم را در اين خصوص دو سال پيش در مصاحبه با نشريه آفتاب مطرح كرده‌ام. خاتمي چون موجودي منفعل در كنار گود مي‌نشيند تا ان‌شاءالله امور به وفق مراد پيش رود، در واقع سياست او را مي‌توان به معناي دقيق كلمه «سياست ديم» توصيف كرد اما اگر در كشاورزي شيوه ديم بعضا جواب دهد در صنعت و سياست چنين امري پاسخ نمي‌دهد.
شايد يكي از مواردي كه آقاي خاتمي به عنوان شعار افراطي مطرح مي‌كند مسأله رفراندوم باشد، روشن است كه چنين شعاري فقط در يك حكومت غيرمردم‌سالار افراطي است و اگر حكومت به ملت خود مطمئن باشد نه تنها از آن فرار نمي‌كند كه استقبال هم مي‌كند نتايج رفراندوم چند روز قبل ونزوئلا صحت اين ادعا را مي‌رساند و اگر يك حكومت پايگاه مردمي نداشته باشد مخالفت با رفراندوم نه تنها مشكلي از آن را حل نمي‌كند كه تشديد هم مي‌كند.
13ـ آقاي خاتمي به صورت عجيبي هنوز هم خود را متعهد به عهد و پيماني كه با مردم و خداي خودش بسته است مي‌داند گرچه من نمي‌دانم با خدا چه پيماني بسته و كاري هم به آن ندارم ولي پيمانش با مردم برنامه 12 ماده‌اي است كه قبل از دو خرداد ارايه كرد و سپس حرف‌هاي ديگرش و قسم خورده شده در مجلس و... و ترديدي نيست كه در اين پيمان استوار و ثابت قدم نبود، اصولاً آقاي خاتمي هيچ خط قرمزي از خود به جا نگذاشته تا بدانيم كي و چگونه خود را متعهد به اين پيمان مي‌داند؟ هر خط قرمزي را كه تعيين كرد به بدترين شكلي از آن عقب‌نشيني كرد و خوشبختانه ديگر نمي‌تواند حتي خط قرمز يا خاك‌ريز جديدي تعيين كند چرا كه در حال عقب‌نشيني مستمر است و حتي نيروهاي رقيب او جلوتر از خود او در حال فتح سرزميني هستند كه مردم اصلاح‌طلب در اختيارش نهادند بعد از بارها و بارها خط‌كشي در سال 1380 اعلان شكست سياست اعتدال را كرد ولي بجاي آن كه سياست جدي‌تري در پيش گيرد سياست انفعال را پيشه ساخت در سال 1381 اعلان كرد كه اگر اين دو لايحه تصويب نشود من رييس جمهور نيستم و تصويب هم نشد و كماكان رييس جمهور است در جريان انتخابات بي‌پايه‌ترين مواضع را اتخاذ كردند و در نهايت گفتند كه انتخابات غيررقابتي، غيرقانوني و غيرآزاد را برگزار نمي‌كنيم و در نهايت هم برگزار كردند.
من اوايل فكر مي‌كردم كه آقاي خاتمي بنابه مصالحي چنين مي‌كنند بويژه كه به نظر مي‌رسيد كه خاتمي مي‌‌ترسد اگر كنار بروند آسمان ايران به زمين مي‌آيد، ولي امروز تقريباً مطمئن هستم كه دلايل ديگري در پيش است، چرا كه بقاي خاتمي در ساختار قدرت بيش از پيش مملكت را تضعيف مي‌كند و مخالفان مردم را جري‌تر مي‌نمايد. دلايلي كه به ذهن مي‌رسد عموماً به جنبه شخصي آقاي خاتمي برمي‌گردد كه يكي ترسو بودن شديد اوست كه در برابر قدرت مثل چغوك در برابر مار مي‌ماند، ديگر اين كه احتمالاً رعايت تعدادي از دوستان كارگزارش را در قدرت مي‌كند كه با رفتن او مخالف هستند و بالاخره ظاهراً مزه صندلي استيل هم چندان بد نيست بويژه روحيه بشاش و خنده‌روي آقاي خاتمي را در مصاحبه‌هاي چهارشنبه كه نگاه مي‌كنم گويي كه هيچ غم و اندوهي ندارد ظاهراً مدت زيادي از كوير آمده و تغيير خصوصيت داده است. اميدوارم كه از اين كلمات دلگير نشود چرا كه با همه انتقادي كه به عملكردش دارم و حتي به اين سخنان خود نيز عقيده دارم، باز هم نقاط قابل احترام در او وجود دارد.
14ـ آقاي خاتمي در جايي از نامه عنوان كرده كه اپوزيسيون بودن اصلاحات درون دولت به صورت طنز همه دوران‌هاي تاريخ مي‌توانست باشد (صفحه 24) من نمي‌دانم كه منظور از اپوزيسيون در نظر ايشان چيست و اصولا پوزيسيون آن كدام است، يا اين كه اصولاً چه كسي اين خواست را مطرح كرده است؟ اما مي‌دانم بزرگترين طنز تاريخ و البته نه در همه دوران‌ها، بلكه همين دوران خودمان سخنان آقاي خاتمي است كه عملكرد اصلاحات را در حوزه اقتصاد مثبت مي‌داند گرچه در عرصه سياست آن را محترماً عقيم معرفي مي‌كند. و اين مسأله را نه تنها در نامه موجود كه در چند سخنراني خود عنوان كرده است! البته ترديدي نيست كه خواست اصلي مردم بهبود وضع معيشت و رفاه اقتصادي است، اما صاحبنظران و به تبع آنها مردم در سال 1376 به برنامه اصلاحات سياسي راي دادند چرا كه روشن بود بدون اصلاحات سياسي رشد و رفاه اقتصادي پايدار و مستمر محقق نخواهد شد براساس همين تحليل بود كه در برنامه آقاي خاتمي سياست اقتصادي خاصي مقدم بر اصلاحات سياسي از جمله حاكميت قانون، نظارت مدني، آزادي مطبوعات، افزايش مشاركت مردم و... وجود نداشت. حال چگونه است كه ايشان مدعي پيشرفت اقتصادي در عين پسرفت سياسي شده است؟ آيا اين روند را پايدار مي‌داند؟ آيا خواست مردم و حتي مشاركت‌كنندگان در اصلاحات اين بود؟ من در جلسه‌اي كه پس از انتخابات دوم ايشان (1380) در كاخ سعدآباد با حضور اعضاي شوراي مركزي جبهه مشاركت بود به طنز گفتم كه كار من ماله‌كشي شده است. ولي ظاهراً با اين سخنان كه اخيراً از آقاي خاتمي صادر مي‌شود كار ديگران از ماله‌كشي نيز گذشته است.
15ـ آقاي خاتمي در چند مورد افتخار خود مي‌داند كه جلوي انتقاد ديگران را نگرفته است يا از مطبعه‌اي شكايت نكرده و امثالهم. به نظر من اينها افتخار آقاي خاتمي و دولت نيست. زيرا اين امور اگر وجود داشته از موضع قدرت نبوده است. عفو اصولا وقتي معنا مي‌دهد كه قدرت بر مجازات باشد، در غير اين صورت روغن ريخته را نذر امامزاده كردن است و من ترديد ندارم كه اگر شكايت مي‌كردند چنان دولت را خفيف و خوار مي‌نمودند كه تا ابد فكر شكايت را از سرش به‌در كند، همچنان كه در قضيه زهرا كاظمي و مامور وزارت اطلاعات چنين كردند بنابراين نبستن دهان‌ها، نشكستن قلم‌ها، نبريدن دست‌ها وقتي افتخار است كه قدرت چنين امري وجود مي‌داشت و الا هر كس قبل از رسيدن به قدرت شعار آزادي‌خواهي و عدالت‌طلبي مي‌دهد و تا وقتي به اين مرحله نرسيده‌ايد نمي‌توانيد چنين ادعايي داشته باشيد. و من ترديد دارم كه اگر به اين مرحله مي‌رسيديد اقدامي بعمل نمي‌آورديد.

اتفاقاً ايراد مهم به آقاي خاتمي اين بود كه چرا در برابر حقوق خودش (به صفت شخصيت حقوقي) كوتاه مي‌آيد، همه هم مي‌دانستند كه اين امر ناشي از خصلت مدارا و تسامح نيست بلكه ناشي از ترس عدم رسيدگي و حتي رسيدگي معكوس است. همچنان كه لايحه اختيارات را پس گرفت تا برخي از اختيارات نداشته‌اش نيز از وي اخد نشود.
يكي از تبعات روشن اين استدلال كه عليه آزادي اقدامي نكرده است مستقل از اهميت و ارزش يا صحت و سقم آن تجزيه كردن حاكميت است در واقع او حاكميت را به دو بخش خودش و ديگر بخش‌ها تقسيم مي‌كند و اين كه بخش وي در جهت محدود كردن آزادي عمل نكرده است. و اين استدلال بغايت اشتباهي است. چرا كه مردم به كل حاكميت كار دارند، حاكميتي كه تجزيه‌ناپذير است و عملكرد كل آن است كه بر زندگي و سرنوشت آنان تأثير مي‌گذارد.

16ـ يكي از محوري‌ترين شعارهاي اصلاحات حاكميت قانون بود كه طي سال‌هاي اخير به بدترين سرنوشت دچار شده است. يك نماد اين ادعاي من سخن خاتمي در صفحه 40 است: «كه غير معتقدان به قانون ناچارند دم از قانون بزنند و كار خود را توجيه قانوني كنند»، خوب اين كار يعني بلاموضوع كردن قانون و حاكميت آن و اين پسرفت است و نه پيشرفت. قانون‌گرايي و حاكميت قانون چنين نيست كه ملعبه دست عده‌اي شود اين درست مثل اين مي‌ماند كه حكام جور وقتي نتوانستند با مومنان مبارزه كنند، خودشان لباس دين و تقوا پوشيدند و ظلم خود را به نام خدا انجام دادند و اين همان خطري است كه دين را تهديد مي‌كند و طبعاً عده‌اي از متوليان دين نيز به سرعت به استخدام آن حكام ظالم به ظاهر مسلمان درآمدند، آيا اين پيشرفت دين بود يا نابودي آن؟! ظاهراً از ديد آقاي خاتمي پيشرفت است ولي كيست كه نداند اين عقب‌گردي آشكار است. مثال‌هاي آن نيز خيلي روشن است. آقاي خاتمي در نامه خود برخورد با سعيد امامي را افتخار مي‌داند در حالي كه اين اژدها هفت سر دارد كه سر كوچك آن سعيد اول بود و سعيد دوم و سعيد سوم هم سرهاي اصلي آن هستند و چه بسا سرهاي بزرگتري هم زير لحاف داشته باشد. اين كه گروه غيرقانوني در دستگاه امنيتي لانه كند به مراتب كم‌خطرتر از اين است كه در دستگاه قضايي لانه كند، هر چه بگندد نمكش مي‌زنند واي به روزي كه بگندد نمك! نكته جالب اين كه وزير اطلاعات وقت ـ‌در جريان قتل‌هاي زنجيره‌اي‌ـ كه بركنار شد و آقاي خاتمي از نقش او در آن جريان به خوبي واقف است، به مديريت مراجع مهم قضايي منصوب شد و در جريان انتخابات مجلس هفتم آيين‌نامه‌هاي دولت را باطل اعلام كرد و گفت جلوي كارهاي فراقانوني دولت را مي‌گيريم!! و حالا دادستان كل شده است و حتماً اين كار خيلي پيشرفت در امر قانونگرايي است! و دادستان تهران اين دستگاه نيز مزد خلاف‌هايش را گرفت و به اين مقام رسيد. آيا اين حاكميت قانون است؟ من قبل از دوم خرداد زندان بودم و بعد از آن نيز، بي‌ترديد تخلفات و مظالم اين مرحله ده برابر بيشتر از دفعه قبل است. اگر مساله حاكميت قانون يكي از نكات محوري و معضلات اين كشور است كه هست، در برنامه پنج‌ساله سوم كه رئوس آن در آبان 1382 از سوي مجمع تشخيص مصلحت ابلاغ شد هيچ كجا حتي اشاره‌اي گذرا به اين مساله به عنوان يكي از محورهاي اصلي در سياست‌گذاري نمي‌شود و اين است پاسخ ساختار قدرت به اصلي‌ترين شعار خاتمي و اصلاحات، پرونده زهرا كاظمي نماد مناسبي از اين حاكميت قانون بود و پرونده من نيز از اين حيث مهمتر از همه اينهاست. اما نكته مهم اين كه ادبيات خاتمي نيز در چند سال اخير در تعارض آشكار با مساله حاكميت قانون است. وقتي كه مي‌گويد احضارهاي جديد را نمي‌پسندم (28/12/1382) يا مواردي از اين دست همگي در تعارض با مفهوم حاكميت قانون است، اگر احضار قانوني است او بايد دفاع كند چرا كه قسم خورده از قانون دفاع كند و اگر غيرقانوني است بايد با آن مخالفت كند مساله پسند يا ناپسندي خاطر ايشان نيست. از اين نوع اظهارنظرات در سخنان خاتمي فراوان است كه نشانه چند گام به عقب است. اين عقب‌گرد به حدي است كه خاتمي در صفحه 30 نامه خود مشكلات را ناشي از انحراف از روح قانون اساسي از جانب عده‌اي دانسته است. در حالي كه اساساً چنين نيست. اصل حاكميت قانون وجود ندارد و الا هر نوع تفسيري كه بخواهد صورت بگيرد پس از پذيرش اصل حاكميت قانون است. طرف مقابل اصلاحات اصولاً اين اصل را نمي‌پذيرد مگر آدم‌كشي و پرونده‌سازي و تهمت ناروا و صدها مساله ديگر به تفسير خاصي از قانون اساسي مربوط است؟
17ـ آقاي خاتمي به لحاظ آشنايي با فلسفه و منطق ضرورتاً نمي‌بايست مطالبي را بنويسد كه صدر و ذيل آن با هم انطباق ندارد چنين مساله‌اي ناشي از روح كلي حاكم بر نوشته است كه فقط در صدد توجيه وضع موجود برآمده و الا آقاي خاتمي آگاه‌تر از آن است كه چنين مطالب متناقضي را در كنار هم قرار دهد. مثلاً در صفحه 24 در عين پذيرفتن برآورده نشدن بخش‌هايي از مطالبات بحق جامعه بخصوص نسل جوان و تحصيلكرده، ايجاد و تقويت پندار عدم موفقيت و برآورده نشدن خواسته‌هاي عمومي را بدتر از اصل برآورده نشدن دانسته است. گويي اگر اين مطالبات برآورده نشده مردم بايد فكر كنند كه برآورده شده است! يا در صفحات 29 و 30 هر دو جريان سكولار و حاكميت جبارانه دين را محكوم به شكست مي‌داند اما تعريفي كه خود از مردم‌سالاري مي‌كنتد كاملاً تعريف سكولار است چرا كه بهروزي ملت را تنها از طريق استوار كردن مردم‌سالاري بر پايه اعتقاد و فرهنگ مردم و بعلاوه نوسازي فرهنگ ديني مي‌داند به عبارت ديگر نه تنها قيدي پيشيني بر مردم‌سالاري ندارد و آن را صرفاً به صفت فرهنگ مردم متصف مي‌كند، بلكه خواهان نوسازي فرهنگ ديني و اجتماعي هم مي‌شود. و بعد هم معلوم نمي‌كند كه كدام يك از گروه‌هاي سياسي (غير از اقتدارطلبان) هستند كه با اين گزاره مخالف باشند و اصولاً مخالفان اصلاحات با كدام گزاره بيش از اين گزاره‌ها مخالف هستند؟ كدام لاييك معقول است كه مخالف اين گونه مردم‌سالاري باشد؟
پرداختن بيش از اين به مساله نامه و ديگر امور هفت سال گذشته از حوصله فعلي من خارج است برخي از مسايل را در مصاحبه‌اي ديگر گفته‌ام بخش‌هايي هم بماند براي فرصت ديگر، اما مشكل اصلي اين است كه آقاي خاتمي هنوز هم مي‌گويد كه شكست نخورده و پيروز است، و جالب اين كه درخصوص انتخابات هفتم به صراحت گفت كه من  و مردم اصلاح‌طلب پيروز اين انتخابات هستيم!! و معلوم نبود اگر شكست مي‌خوردند چه مي‌شد؟ و جالب اين كه مردم اصلاح‌طلب را هم ضميمه خودش مي‌كند مشكل اينجاست كه آقاي خاتمي سال‌هاست كه تسليم شده و بالاتر از آن تباه گرديده ولي هنوز خيال مي‌كند كه شكست نخورده، بقول توكويل به ندرت پيش مي‌آيد كه شخصي در هنگام پيش‌آمد خطرات در همان سطح و وضع عادي خود بماند، يا علو همتي از خود نشان مي‌دهد كه خارج از وضع عادي است يا زبوني و انحطاطي بيشتر از معمول از او ظاهر مي‌شود. ظاهراً آقاي خاتمي خود را به دست تقدير رها كرده تقديري كه در سال 1375 به دقت آن را پيش‌بيني كرده بود، ولي من و خيلي ديگران اميد داشتيم كه آگاهي و شجاعت اين سرنوشت را تغيير دهد من در دور دوم بارها گفتم كه نامزد نشو و اگر گوش مي‌كرد به نفع همه بود اما ظاهراً علاقه به صندلي و يا فشار دوستان مانع از اتخاذ تصميم صحيح شد. من يك ماه بعد از انتخاب خاتمي به رياست جمهوري در سال 1376 با او در ساختمان رياست جمهوري ملاقات كردم ولي براي صحبت با من راديو را روشن و صداي آن را بلند كرد گفتم كه طبعاً به محل كارش اعتماد ندارد بعداً درست مي‌شود. در زمستان 1379 نيز كه با او در كاخ سعدآباد ملاقات كردم تا بگويم نامزد نشود باز هم صداي راديو را روشن و بلند كرد و در واقع همه چيز همان موقع دستگيرم شد كه اوضاع چگونه است. يك بار نامه‌اي به او نوشتم و او پاسخ مرا داد كه فقط يك نسخه نزد خودم است و به كسي نداده‌ام ولي يك نسخه آن را بازجوي من داشت و گفت قبل از اين كه پاسخ به دست تو برسد كپي آن براي ما (دستگاه قضايي) ارسال شد و با اين توضيحات بهتر مي‌توان وضعيت خاتمي را درك كرد و عملكردش را قضاوت نمود.
خاتمي بهتر از هر كس مي‌داند كه پايگاه مردمي حكومت تا چه حد ضعيف شده است او زرنگ‌تر از آن است كه فريب اين استقبال‌هاي ساختگي را بخورد كه صدام قبل از رفتنش استقبال‌هاي ميليوني داشت و آراء 9/99% كسب مي‌كرد. خاتمي خوب مي‌داند كه ضعف و زبوني حكومت در برابر قدرت‌هاي غربي هيچ دليلي جز فقدان حمايت مردمي از حكومت ندارد. دروغ گفتن‌هاي پياپي درخصوص اينكه تسليحات اتمي خلاف شرع است و در سياست‌هاي ما نمي‌گنجد چيزي جز پنهان كردن اين واقعيت روشن نيست كه به ما اجازه نمي‌دهند كه به دنبال بمب اتمي برويم و ما هم تمكين مي‌كنيم. و حتي بمب اتمي را خلاف شرع مي‌كنيم (و من اظلم ممّن كذب علي‌ا...). حكومتي كه مستظهر به حمايت ملت خويش نباشد چاره‌اي جز پذيرش قطعنامه‌هاي ذلت‌اور ندارد حتي اگر در لفاف توجيهات فريبنده پوشيده شود. آدم وقتي كه به زانو درآمد اگر نخواهد اقرار كند به بدترين شيوه توجيه مي‌كند و با بيان كلمات و جملات زيبا نيز نمي‌توان بر خفت و خواري سرپوش گذاشت كه اگر مي‌شد ديگران خيلي بهتر از آقاي خاتمي مي‌توانستند چنين كنند. اينجاست كه من به آخرين جملات آقاي خاتمي در نامه اشاره مي‌كنم كه قول داده است كه باز هم با جوانان سخن بگويد. مي‌خواستم درخواست كنم كه بس است! همين جا كلام را قطع كند چند ماه ديگر هم به زودي تمام خواهد شد و ديگران هم نيازي به شنيدن تكرار مكررات ندارند. بهترين كاري كه مي‌تواند انجام دهد سكوت است و سكوت. ديگر ادعاي عدالت‌جويي از جانب هيچ كس كه در ساختار قدرت است شنيدني نيست جالب اين كه آقاي خاتمي كه نمي‌تواند از مظلومين كشور خودش دفاع كند اين روزها نگران بي‌عدالتي در عراق و ديگر كشورهاست. دفاع از آزادي و مردم‌سالاري و حاكميت قانون و گفتگو و توسعه سياسي از جانب اصحاب قدرت تماماً پوششي براي بقاي در قدرت است و بس. آنچه كه در فوق آمد بيش از اينكه نقد خاتمي باشد نقد خودم و دوستانم است. به اميد اينكه تجربه اصلاحات با همه فراز و فرودهايش براي همه از جمله خود من درس‌آموز باشد. انشاءالله

اواسط سال 1383
عباس عبدی 

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ