کد خبر: ۱۷۰۶۳
تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۶:۵۷-30 May 2020
دکتر " غلامحسین ساعدی " را می شناختم اما نمی‌دونستم او " گوهر مراد " است .
عصراسلام: از بچگی دوست داشتم غذاهای ساده ای را که مدام مادرم می پخت رو ، ریمیکس کنم.مثلا گاهی وقتها نون خامه ای رو با پلو میخوردم ، گاهی وقتا ماست و شیر رو باهم مخلوط میکردم و نون خشک توش تیلیت میکردم. 

اونشب پلو خالی داشتیم با خربزه و پیاز شروع کردم به خوردن یه پارچ آب بلوری هم داشتیم که نیم استکان رب انار ریختم توش و نوشیدنی درست کردم . و هر چند قاشق که میخوردم یه استکان آب رب انار و میگرفتم دستم و به مادرم میگفتم بسلامتی، و یک ضرب می نوشیدم . مادرم خیلی اخلاقگرا بود و هی دعوام میکرد که اینکار و نکن.

البته من باهاش شوخی میکردم یه جوری سربسرش میذاشتم تا اونکه عصبانی شد و گفت با برکت خدا اینکار و نکن یه وقت می بینی خدا یه بلایی سرت میاره و انوقت پشیمون میشی .
همینم شد چهار پنج تا بسلامتی که زدم .
یه دفه دیدم سرم خارش گرفت ، بعد بدنم ، بازوهام ، پاهام ، و تمام بدنم و همینکه می‌خواروندم متورم می شد.
ترس برم داشت افتادم به التماس مادرم که چرا اینجوری شدم!
مادرمم ترسیده بود گفت چشات چرا اینطوری شد!
دویدم جلوی آینه تمام صورتم متورم و سفیدی چشمهام برنگ انار سرخ !
از اتاق زدم بیرون با دمپایی بدو طرف حیاط، مادرم گفت چیکار میخوای بکنی
_میرم دکتر
یک نصف شبه!
دکتر ساعدی روبروی بیمارستان فارابی نبش کوچه صدف درمونگاه شبانه روزی داشت .
در درمونگاه قفل بود و من بازیر پیرهنی و پیژامه داد میزدم ، دکتر سااااااعدی ی ی ی ، در و واکن .
چند دقیقه بعد دکتر بازیر پیرهنی سفید و یک شورت ننه دوز از پله ها پائین اومد که چی شده پسر، چرا داد میزنی ؟
بغضم گرفته بود، گفتم دکتر، من چرا شکل شمر شدم ؟!
_چی خوردی؟
توضیح دادم و ماجرای بسلامتی رم گفتم
_ مگه تو شمر رو دیدی؟
چشام، قرمز شده !
_ این نسخه رو بگیر ببر از همین داروخونه بغلی دوتا قرص بگیر یکی شو بخور بعد یه دوش بگیر خوب می شی.
قرص رو گرفتم ، خوردم ، دوش گرفتم ، همه چی بحالت عادی برگشت. از خونه زدم بیرون ساعت دو صبح .
در درمونگاه قفل بود در زدم ، محکمتر زدم ، دکتر از تو راه پله گفت اومدم عزیز اومدم .
تا منو دید گفت دیگه چی شده آقای شمر، با گریه
گفتم ، خوب شدم آقای دکتر، خوب خوب .
_ خُب میگرفتی می تمرگیدی دیگه، منو چرا از خواب بیدار کردی؟
دکتر خواستم ازت تشکر کنم ، فکر نمیکردم دیگه خوب بشم .
_ خیله خب برو دیگه ، خونه تون کجاست ؟
همین بغل، کوچه حافظ
_اسمت چیه
ابوالفضل
_ ابوالفضل جان تو رو ابوالفضل اگه ایندفه شمر شدی نصفه شبی سراغ ما نیا . و از پله ها بالا رفت.

ابوالفضل جلیلی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان