کد خبر: ۱۶۷۴۵
تاریخ انتشار: ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۱۱:۳۱-19 May 2020
چندین سال پیش، زمانی که وبلاگ نویسی رونق فضای مجازی بود با وبلاگ نویسی آشنا شدم پخته، که با موضوع دین و نظام طبیعت از نگاه تالیف سید حسین نصر، قلم می زد.
عصراسلام: شیوایی بیان و قلم روان نویسنده کنجکاوم کرد تا به او پیام بدهم و سر گفتگو را بازکنم. مخلص پاسخ این بود که این نوشته ها متعلق به دختری به نام زهرا است که به دلایلی توسط برادرش در وبلاگ بارگذاری می شود.

به واسطه چند نوبه گفتگوی تلفنی با برادرش محسن رفیق شدم و فهمیدم ساکن شهر همدان هستند. بعد گذشت یک سال به علت تحقیق در خصوص مستندی بالاخره برای اولین بار گذرم به دیار هگمتانه افتاد. و چه کسی بهتر از محسن که راه بر جستجوها و سفرم در آن دیار باشد.

بعد از گشت و گذاری سبک محسن به رسم مهمان نوازی به منزلشان دعوتم کرد و چون شنیدم که خواهرش نیز چند روزی است از قم به همدان رسیده من نیز با اشتیاق بیشتری دعوتش را پذیرفتم تا با او نیز دیداری داشته باشم و سوالاتم را درمیان بگذارم.

در راه از محسن پرسیدم که همشیره شما در قم چه می کند و او پاسخ داد که مدرس حوزه است! وپس از اینکه فهمیدم سن ایشان بیست و شش سال است، اضافه کرد که خواهرش دکترای ادبیات عرب نیز دارد!

حس تحسین و تعجبم را که دید گفت اگر فکر میکنی اینها نکات عجیبی است باید صبر کنی تا خودش را ببینی!. و البته دیدار زهرا آنچنان به طولی نینجامید! چند دقیقه بعد ما به خانه پدر محسن رسیدیم و پس از سلام واحوال پرسی و چاق سلامتی و خوردن لیوانی چای، زهرا خانم با چادر سیاه و عصای سفیداش وارد شد. 

کتابی قطور به خط بریل در دست داشت و گل لبخند روی صورتش شکفته بود! سلام گرمی کرد و با یکی دو اشاره عصا مبل خودش را پیدا کرده و نشست.

من چه سخنی با این دانشمند جوان داشتم؟ سعی کردم ذهن بهم ریخته ام را سر و سامان بدهم و سوالاتم را از او به ترتیب بپرسم و باز بیشتر سعی کردم تا هیجان و ناباوری ام را از نابینایی او کتمان کنم!

زهرا به سوالاتم یکی یکی، به ترتیب و از سر حوصله پاسخ داد و حرفها و سخنان به تدریج  آنقدر گرم شد و گفتگو ها چنان گل انداخت که جسارت کرده و پرسیدم:
- زهرا خانم پدر و مادر و برادران شما همگی به لحاظ بینایی سالم هستند! اما چطور شده است که شما نابینا شدی؟

زهرا مکث طولانی کرد. با لحن و صدایی تغییر یافته گفت:
- سالها پیش زمانی که ایران هنوز درگیر جنگ بود مادر من در اخرین روز ماه رمضان برای شرکت در راهپیمایی روز قدس عازم مسیر نماز جمعه شد. در همین زمان هواپیماهای عراقی همدان را بمباران کردند و مردم بی پناه در کش و قوس فرار و پیدا کردن جان پناه به هم فشار میاوردند. مادرم نیز مرا باردار بوده است که در همان شرایط ضربه محکمی به شکم مادرم خورده و من در دوران جنینی چشمانم را از دست دادم.

در ابتدا هیچ حرفی به ذهنم نمی رسید. جمعیت خیالی دیروز را می دیدم  و مادر واقعی امروز زهرا را که روبرویم نشسته بود و بی صدا اشک می ریخت!
مدتی به سکوت گذشت و من که ظاهرا بدترین سلیقه را برای ادامه ی صحبت داشتم از ایشان پرسیدم؟
- شما در حال حاضر تحت پوشش بنیاد جانبازان هستید؟ و راستی مایل هستید از زندگی شما اثری مستند تولید شود؟

زهرا که انگار قبلا هزار بار پاسخ این سوال را با خود مرور کرده بود، بدون مکثی پاسخ داد:
- من  نیاز به پوشش هیچ جایی ندارم. خودم را جانباز نمی دانم. من برای تقدیم چشمانم در راه خدا تصمیمی نگرفته بودم. پس نمی دانم که آیا اجری نزد خدا خواهم داشت یا نه؟ تنها امیدی که دارم این است که با نگه داشتن این راز و حفظ علت این شرایط بین خودم و خدای خودم امید داشته باشم خداوند این صبر را از من بپذیرد!

زهرا در آن روز چه درسها به من داد .... 

پ.ن: رونوشت برای تمام مسئولین و مدیران جمهوری اسلامی
 
 یاسر عرب
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها