کد خبر: ۱۶۶۳۲
تاریخ انتشار: ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۱۵:۲۵-13 May 2020
جنگ جمل، همچنان ادامه داشت. سپاه حق، بر سپاه ضلالت، حمله می‏کردند و آنان، دفاع می‏نمودند. این حمله و دفاع، کم کم، ملال می ‏آورد.
چرا به امام حسن علیه السلام، می گویند؟

حضرت امیرالمؤمنین امام علی علیه‏ السلام فرمود: تا آن شتری که هودج آن زن و علم سپاه بصره را بر پشت دارد، بر سر پا ایستاده باشد، این جنگ، پایان پذیر نیست.
آنگاه، امیرمؤمنان امام علی علیه ‏السلام، متوجه فرزند برومندش، محمد حنفیه شده، فرمود: محمد! شمشیر خود را از غلاف برکش و دندان هایت را به هم بفشار. به نام خدا، حمله آغاز کن و تا وقتی که شتر آن زن را از پا نیانداخته‏ ای، باز مگرد!
محمد بن حنفیه هم اطاعت کرده، خود را به ابزار جنگ آراست و به عزم حمله، پای به میدان نهاد.

کمان داران بصره، وقتی محمد حنفیه را از دور دیدند، پیکان تیرها را به سینه‏ کمان گذاشتند. آنگاه تیرها، از چپ و راست، به سمت محمد حنفیه، پر می‏کشید.
این، رگبار بهاری بود که قضا را تیره ساخته بود و با این وضع، محمد حنفیه پیش می‏رفت. ولی او احساس کرد که این پیشروی بیهوده است و در چنین هنگامه‏‌ای، صف شکافی و لشکر شکنی، کار هیچ کس نیست.

آنگاه، محمد حنفیه، از رزمگاه برگشت و عقب ‏نشینی نمود و به خدمت پدر بزرگوارش، امیرمؤمنان امام علی علیه‏ السلام رسید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! این صحنه‏ میدان نیست، این، عرصه‏ قیامت است! اجازه بدهید این تیرباران اندکی آرام بگیرد.

امیرمؤمنان امام علی علیه ‏السلام می‏خواست، شخصا این کار را به پایان برساند، که امام حسن مجتبی علیه‏ السلام، پیش آمده و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! من به جهت انجام این کار، به میدان می‏روم.

امیرالمؤمنین امام علی مرتضی علیه‏ السلام، علاوه بر اینکه عقیده داشت که درباره‏ حسن و حسین (علیهما ‏السلام) باید احتیاط کرد - زیرا که نسل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، در گروی وجود این دو فرزند عزیز است - اساسا امام حسن علیه ‏السلام را عاشقانه دوست می‏داشت، لذا سؤال کرد: ابامحمد! آیا تو می ‏روی؟!
امام حسن علیه‏ السلام عرض کرد: آری، من می‏روم.
امیرالمؤمنین علیه ‏السلام، اندکی فکر کرد و سپس فرمود:
«سر علی اسم الله»
یعنی: «برو، به نام خدا»!
سپس، امام حسن مجتبی علیه‏ السلام، رهسپار میدان جنگ شده و به حمله پرداخت.
البته، قبایل بصره، همچنان پایدار و پا فشار مانده بودند. باران تیر به شدت می‏ بارید، ولی امام مجتبی علیه‏ السلام، خیال بازگشت نداشت.

از آن طرف، «ضبی‏ ها» و «ازدی ‏ها» هم نمی‏خواستند، که هودج را بر زمین بزنند.
امام حسن مجتبی علیه ‏السلام، پیوسته به پیش می‏رفت و صفوف آنان را می‏شکست.
امیرالمؤمنین علیه ‏السلام از دور، فرزندش، امام حسن علیه‏ السلام، را می‏دید که همچون غریقی، در میان دریای بیکران، گاهی پدیدار و گاهی ناپدید می‏شود.

سرانجام،امیرالمؤمنین امام علی علیه ‏السلام دید که پرچم بصری‏ ها سرنگون شد و سپاه عظیم بصره، از هم پاشیده و پریشان گردید و آنها، راه گریز را اختیار نمودند.
محمد بن حنفیه، که در کنار پدرش ایستاده بود، این صحنه‏ دیدنی را تماشا می‏کرد. وقتی که علم بصری‏ ها سرنگون شد، حضرت امیرالمؤمنین امام علی علیه ‏السلام، چشم به محمد بن حنفیه دوخت.

این نگاه، به محمد حنفیه، می‏گفت: ای پسر! آیا برادرت حسن (علیه‏ السلام) را نمی‏بینی که یک تنه، چه می‏کند؟ آیا دیدی که عاقبت، شمشیر او، علم نفاق را از پای درآورد؟
محمد حنفیه، در آتش شرم می‏سوخت و یارای سخن گفتن نداشت.

اما، امیرمؤمنان علیه‏ السلام، به محمد حنفیه فرمود: نه، خجالت مکش، محمد! تو خودت را با حسن (علیه ‏السلام) قیاس مکن؛ زیرا که او، فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و تو، فرزند من هستی و آنچه از دست او بر می ‏آید، از دست تو برآمدنی نیست.

 بحارالأنوار، ج ۴۳، ص ۳۴۵
 مناقب، ابن‏شهرآشوب، ج ۴، ص ۲۱
 طبق نقل آفتاب مهربانی، صص ۲۵ - ۲۷
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان