کد خبر: ۱۶۵۲۰
تاریخ انتشار: ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۱۶:۰۴-08 May 2020
ماجرا مال بیست سال پیش است.
عصراسلام: آن سالها که خودم را به هر دری می زدم تا از ایران بیرون بروم. پزشک جوانی بودم که شرایط آنموقع ایران را دوست نداشتم، احساس خفگی می کردم، می خواستم به هر شکلی بود خودم را به امریکا برسانم. نمی دانم از کجا شنیده بودم که یکی از استادان بیمارستان شهدای تجریش برای پزشکانی که می خواهند در امریکا ادامه تحصیل بدهند توصیه نامه می نویسد. من هم به امید اینکه یک نفر واقعا توصیه نامه نوشتن به انگلیسی بلد باشد و من مجبور نشوم به جای او نامه بنویسم و بخواهم او امضا کند، راهی بیمارستان تجریش شدم. قبلا از او‌ وقت گرفته بودیم، منتظر در دفترش نشستیم تا ما را بپذیرد. 

اما برخلاف آنچه من فکر می کردم او توصیه نامه به شکل معمول نمی نوشت. توصیه نامه اش هیچ شباهتی به توصیه نامه های مورد قبول دانشگاههای امریکا نداشت. ته ریش داشت و یقه ی پیراهن آخوندی. به من با اکراه نگاه کرد و من وقتی بهش اعتراض کردم که تا آنجایی که من می دانم استاد توصیه کننده نامش را سطر آخر می آورد، با ریشخندی به من گفت که توصیه نامه های او همین است! اسمش را آن بالا با فونت درشت و توپر نوشت، با سه سطر توضیح که چکاره است و بعد اشاره کوچکی به اندازه دوجمله به توصیه شونده کرد! 

دیگر به او‌ اصرار نکردم. ادب حکم می کرد چیزی نگویم. توصیه نامه اش را گرفتم و از بیمارستان شهدای تجریش خارج شدم. آن اولین بار و آخرین باری بود که قدم به آن بیمارستان می گذاشتم. آن موقع رنوی سفید دست دومی داشتیم که برای روزهای آخر توی زندگی در ایران خریده بودیم. همه ی دار و ندارمان را جمع کرده بودیم، اسباب و  اثاث زندگی مشترک هشت ساله را فروخته بودیم به امید اینکه بتوانیم از وطن سفر کنیم. توی راه برگشت از بیمارستان اشک توی چشمانم جمع شد. هیچ کدام از تلاش هایی که می کردم نتیجه نداده بود. چهار بار از سفارت امریکا در کشورهای مختلف تقاضای ویزا کرده بودم، همه رد شده بود، کارم پا در هوا بود، غزل را پنج سالگی مدرسه گذاشته بودیم به این امید که قبل از رفتنمان خواندن و نوشتن فارسی یاد بگیرد، حالا باید دوباره کلاس اول می نشست. همه به تلاش های ما می خندیدند. می گفتند دو نفرو نصفی، با یک کودک  خردسال، با امتحانات سخت امریکا و شرایط سخت رزیدنتی آرزوی ادامه تحصیل یک خیال خام است. تلخ و غمگین بودم  چون دنیا با من راه نمی آمد، هر دری که می زدم روبرویم ‌بسته بود. هرکاری که می کردم از آرزویم دورتر می شدم، حتی اگر آن کار به کوچکی یک نیم عصر رفتن از شهرک غرب به تجریش برای گرفتن یک توصیه نامه بود. 

آن توصیه نامه را کنار گذاشتم. خنده دار بود برای دانشگاهی می فرستادم. من که می دانستم به هیچ دردی نمی خورد. مثل هزاران حادثه کوچکی که در زندگی ام اتفاق افتاده بود به فراموشی سپردم. اگر فراموشی نبود نمی دانم چطور بار این زندگی را به دوش می کشیدم. 

حالا امروز، بعد از بیست سال، وقتی از خواب بد و پریشان بعد از شب کشیک بیدار شدم ایمیلی در میل باکس رسمی کارم دیدم. نوشته بود «یادداشت های خانم دکتر مژگان قاضی راد.» بسیار کنجکاو شدم ببینم نامه ای با عنوان فارسی در میل باکس کاری من چه می کند. دیدم همان استاد برایم نامه نوشته است و ازینکه موفق شده ام و استاد نوزادشناسی یکی از بهترین بیمارستان های کودکان امریکا هستم به من تبریک گفته است. 

دستانم روی صفحه ی آی فون یخ زد. من حتی نامش را به خاطر نمی آوردم. جستجویی کردم شاید صورتش یادم بیاید. دیدم به همان هیبت و همان شمایل هنوز رئیسی در بیمارستان شهدای تجریش است... و بیست سال از آن موقع گذشته است.

چه راه درازی آمده ام این سالها. از چه سنگلاخ ها و سربالایی ها گذشتم. چه دردها کشیدم و اشک ها ریختم. زود فراموش می کنیم گذشته های سخت را. از خاطر می بریم هر موفقیتی چه انبوهی از لحظه های شکست و نومیدی با خود و در خود حمل می کند! 

برای من که لحظه ها را سخت می گیرم، درین دورانی که قطع دارم هیچ دری برای من برپاشنه نمی گردد، درین روزها که هر برنامه ای که می ریزم به هم می خورد، هر نامه ای که می نویسم بی جواب می ماند، هر امیدی که می بندم به تاریکی می پیوندد، این ایمیلِ کوتاهِ به زبان فارسی یک یادآوری ظریف بود، یک تلنگر کوچک و یک روزن باریک به سمت نور. به فال نیک می گیرم.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان