کد خبر: ۱۶۱۶۳
تاریخ انتشار: ۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۱۵:۰۵-25 April 2020
داستانی از مارک تواین
عصراسلام: مرد باید درست کار باشد، همیشه به این گفته باور داشته ام. به خودم می‌گفتم «دنبال پولی نباش که زحمتی برایش نکشیدی؛ هیچ وقت». حالا داستانی را برایتان تعریف می کنم که نشان می دهد چقدر در زندگی ام درست و صادق بوده ام. 

چند روز قبل در خانه یکی از دوستانم ژنرال میلز را دیدم. ژنرال میلز آدم خوبی بود و خیلی زود دوستانی صمیمی شدیم. ازم پرسید«تو سال ۱۸۶۷ واشنگتن زندگی می‌کردی؟». 
گفتم «بله»
ژنرال میلز گفت: «پس چطور ما اصلاً همدیگر را ندیدیم؟»
گفتم: «فراموش نکنید که شما آن وقت ژنرالی معروف بودید و من نویسنده فقیرِ جوانی که نه کسی می شناختش و نه کسی کتاب هایش را می خواند. شما مرا یادتان نمی آید، اما ما در واشنگتن یک بار همدیگر را دیده ایم» .

خیلی خوب یادم هست. آن روزها فقیر بودم و خیلی وقت ها حتی پول غذا را هم نداشتم. دوستی داشتم. او هم نویسنده نداری بود. با هم زندگی می کردیم. همه چیزمان با هم بود، با هم کار می کردیم، کتاب می خواندیم، می رفتیم پیاده روی. با هم گرسنگی می کشیدیم. یک روز به سه دلار احتیاج داشتیم، یادم نیست برای چه، اما می دانم که باید تا شب این پول را تهیه می کردیم. 

دوستم گفت که «حتماً باید این سه دلار را تهیه کنیم، میروم دنبال پول، تو هم باید بروی سعی ات را بکنی»
خلاصه از خانه بیرون زدم، اما نمی داستم کجا باید بروم و چطور این سه دلار را تهیه کنم. یک ساعتی می شد که در خیایان های واشنگتن می چرخیدم و حسابی خسته بودم. آخرش رسیدم به یک هتل بزرگ. با خودم گفتم «بروم و کمی استراحت کنم». رفتم داخل سرسرا و روی کاناپه ای نشستم. آنجا لم داده بودم که دیدم سگ کوچکِ زیبایی یکهو وارد سرسرا شد. انگار داشت دنبال کسی می گشت. سگ خوشگلی بود و من هم آنجا بیکار نشسته بودم. کشاندمش طرف خودم و مشغول بازی با سگ شدم. گرمِ بازی با سگ بودم که دیدم مردی وارد سرسرا شد. یونیفرم بسیار زیبایی به تن داشت. در لحظه شناختمش: او ژنرال میلز بود. عکس هایش را در روزنامه ها دیده بودم. ژنرال میلز آمد و گفت «چه سگِ زیبایی، مال شماست؟» بعد بلافاصله پرسید که «می خواهید بفروشیدش؟» فرصت چندانی برای فکر کردن و پاسخ نداشتم. سریع گفتم «سه دلار». 

پرسید « سه دلار؟ اینکه چیزی نیست. برای این سگ حاضرم پنجاه دلار هم به شما بدهم»
«نه، نه، فقط سه دلار می خواهم»
«خب.. سگِ شماست. خود دانید. شما سه دلار می خواهید، من هم می خرم» 
ژنرال میلز سه دلار را داد و با سگ رفت به اتاقش. 
ده دقیقه بعد پیرمردی وارد سراسر شد. نگاهش در سرسرا سرگردان بود. فهمیدم که دنبال چیزی می گردد.
پرسیدم« آقا شما دنبال یک سگ می گردید؟»
پیرمرد گفت« اوه بله، شما سگ من را دیده اید؟»
گفتم «سگِ شما چند دقیقه قبل اینجا بود و دیدم که با یک آقایی رفت، اگر بخواهید سعی می کنم برایتان پیدایش کنم»
مرد گل از گلش شکفت و از من خواست کمکش کنم.
گفتم «خوشحالم می شوم کمکتان کنم اما خب می دانید این کار وقت من را هم می گیرد و خب ...»
مرد خیلی سریع گفت که «برای زحمتی که می کشید حاضرم پول پرداخت کنم، چقدر می خواهید؟:
گفتم«سه دلار» گفتم« اما این سگ خیلی باارزشی است. اگر برایم پیدایش کنید 10 دلار می دهم»
گفتم «نه آقا. فقط سه دلار می خواهم، نه بیشتر»
بعدش رفتم به اتاق ژنرال میلز. داشت با سگ جدیدش بازی می کرد. گفتم «آمدم اینجا سگ را پس بگیرم»
ژنرال گفت «اما این دیگر سگِ شما نیست- خریدمش. بابتش سه دلار پول بهتان دادم».
جواب دادم که «سه دلارتان را پس می دهم و سگ را می برم»
« اما شما سگ را به من فروخته اید، حالا دیگر سگ مال من است».
گفتم «آقا ممکن نیست من سگ را به شما فروخته باشم، چون اصلاً سگ مال من نیست»
گفت« بهرحال شما سگ را به قیمت سه دلار به من فروخته اید»
«چطور توانسته ام بفروشم وقتی سگِ من نبوده. شما گفتید برای سگ چقدر می خواهی، منم گفتم من سه دلار می خواهم. هیچ وقت به شما نگفتم که سگ مال من است. 
کار به اینجا که رسید ژنرال میلز حسابی عصبانی شد. فریاد زد «سه دلارم را بده و سگ را ببر». وقتی سگ را به صاحبش برگردانم عجیب خوشحال شد و با رضایت سه دلار بهم داد. من هم خوشحال بودم، چون هم پول را داشتم و هم اینکه احساس می کردم برای این پول زحمت کشیده ام. 
حالا حتما متوجه شده اید که چرا می گویم صداقت و درست کاری بهترینِ رفتارهاست و مرد نباید چیزی را بگیرد که برایش زحمتی نکشیده.


ترجمه: محمد هدایتی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان