کد خبر: ۱۵۹۳۰
تاریخ انتشار: ۳۰ فروردين ۱۳۹۹ - ۱۸:۳۰-18 April 2020
به زعم مرحوم سیدهادی خسروشاهی، سید جلال آشتیانی پس از علامه طباطبایی و آیت‌ا... رفیعی قزوینی به‌عنوان «پدر حکمت و فلسفه معاصر در ایران» توانست یکی از عمیق‌ترین و پایدارترین جریان‌های روشنگرانه را به‌حرکت دربیاورد.
عصراسلام: این زاده قصبه آشتیان که حالا به شهر بزرگی مبدل شده است علم را نزد استاد فراگرفت و برای دیدنشان سفرهای زیادی کرد و محضر بزرگان بسیاری را درک کرد. 

رفقا و آشنایان و هم‌کلاسی‌ها این خصیصه او را بسیار ستایش کرده‌اند و از آن به «شگفتی» یاد می‌کنند: «اینکه چگونه یک طلبه جوان آشتیانی نزد مرجع بزرگ شیعه آن اندازه دارای تقرب و اعتبار می‌شود که بعضی مسائل مربوط به حوزه و حتی مسائل سیاسی را نیز با آن طلبه مطرح می‌کند یا با او مشورت می‌کند و عقل و ادراک او را می‌ستاید.» البته او خیلی‌ زود خودش را از صحنه آشکار سیاسی کنار می‌زند. 

بنا به گفته استاد خسروشاهی در کتاب خاطراتش، «آشتیانی شرحی درباره پیک اعزامی شاه نزد آیت‌ا... بروجردی و نپذیرفتن گفته‌های او از طرف ایشان [مبنی بر نامطمئن بودن پیک و ...] مطالبی را به خط خود می‌نویسد و به نهضت مقاومت ملی در تهران می‌فرستد که متأسفانه دستخط استاد «لو» می‌رود و موجب دردسر و دستگیری ایشان می‌شود. اگرچه با وساطت آیت‌ا... بروجردی مشکل رفع می‌شود، همین اتفاق و اتفاقات دیگر باعث می‌شود استاد فعالیت سیاسی مستقیم را ادامه ندهد.» خسروشاهی در ادامه تأکید می‌کند او تمام‌ و کمال فعالیت سیاسی را کنار نگذاشت و رابط آقای بروجردی با فعالان سیاسی وقت به‌خصوص در مسئله ملی‌ شدن صنعت نفت بود.

در روایت کوتاه زیر، بیش از وجوه سیاسی، به جایگاه علمی این متفکر تراز جهان اسلام از زبان شاگردان و دوستدارانش پرداخته‌ایم و تلاش کرده‌ایم از مهم‌ترین بخش‌ خاطراتشان برای ترسیم این چهره بزرگ جهان تشیع بهره ببریم. طبیعتا این خاطرات در یادنامه‌ها یا مقالات متعددی در این سال‌ها منتشر شده است ولی متأسفانه نکات مهم و ارزشمند آن‌ها مغفول مانده و نگارنده سعی کرده است دیدگاه‌های مختلف آن‌ها را در قالب و با نگاهی دیگر بازگو کند.
 
آشتیانی در مواجهه با اهالی مکتب تفکیک

آشتیانی مانع بود. سدی در مقابل فراموشی حوزه‌ای که همه منتظر انقراضش بودند یا می‌خواستند آن را کهنه و پوسیده ببینند. او چراغی به گذشته انداخت و چشمان مشتاقان و مخالفان را به گنجینه‌ای درحال‌ فراموشی باز کرد و این‌کار را به بهترین شکل‌ممکن انجام داد. سیدعباس صالحی، وزیر ارشاد فعلی، دانش‌آموخته فلسفه و روزنامه‌نگار سابق حوزوی، آشتیانی را یکی از موانع مرگ فلسفه در خراسان می‌داند: «جلال‌الدین آشتیانی حق بزرگی بر گردن خراسانی‌ها دارد. چراغ علوم عقلی بعد از مرگ آقابزرگ حکیم کم‌فروغ شد. او توانست در چند دهه‌ای که در مشهد زندگی کرد مانع مرگ فلسفی خراسان شود. اما پرسش مهم‌تر چرایی حضور او در شهری مانند مشهد است، شهری که از آن به‌عنوان پایگاه سنتی مکتب تفکیک و مخالفان سرسخت فلسفه یاد می‌کنند. او چطور بدون هیچ مشکلی تا آخر عمر در این شهر زندگی کرد و کارنامه پرباری از خود به‌ جای گذاشت؟» حجت‌الاسلام سیدمحمد موسوی، از شاگردان آشتیانی، جو ضدفلسفی مشهد را اغراق‌آمیز و غلوشده می‌داند: «همان زمانی که پیروان میرزا مهدی اصفهانی در حوزه علمیه مشهد غلبه پیدا کردند و وجهه مشهد به وجهه ضدفلسفی مشهور شد، این‌گونه نبود که در حوزه مدرس و مدافع فلسفه نباشد. در همین شبستان مسجد گوهرشاد، آقای حلبی منبر می‏‌رفت و فلاسفه را نفرین می‌‏کرد و در شبستان دیگر، منبری دیگر صراحتا می‏‌گفت که این‌ها نمی‏‌فهمند و جاهل‌اند، و از فلسفه اسلامی دفاع می‏کرد. یا مثلا مرحوم فقیه‌ سبزواری از مدافعان فلسفه‏ اسلامی بودند. پس در گذشته هم این‌گونه نبود که این‌ها یکه‏‌تاز باشند و هیچ‌کس مقابل آن‌ها نباشد اگرچه غالب بودند. قبل از سال ‌۳۸ بود که مرحوم میلانی به مشهد آمدند و خود ایشان‏ هم اهل فلسفه بودند. پس نوعی مبالغه‏‌گویی در مورد جو ضدفلسفی حوزه مشهد شده است.» مرحوم آیت‌ا... سیدعزالدین زنجانی هم دلیل حضور او در این شهر را نمی‌داند. 

با این‌ حال، می‌گوید حضورش در مشهد بدون مشکل نبوده و موانعی برایش ایجاد شده است: «من نمی‌دانم چرا ایشان مشهد را انتخاب کرد برای تدریس فلسفه و عرفان، چون حوزه مشهد چندان سازگار با حکمت و فلسفه نیست و ایشان در کمال انزوا و گوشه‌گیری در مدرسه علمیه آیت‌ا... میلانی حجره‌ای داشتند و برای عده‌ای قلیل تدریس داشتند و من اگر وظیفه‌ خود را در قبال او ادا نمی‌کردم، ایشان در معرض توهین بود.» زنجانی حتی از دشمنی‌هایی می‌گوید که بعضی‌ها در حق آشتیانی روا داشتند، نامه‌هایی که به اسم او برای آیت‌ا... بروجردی فرستاده می‌شد: «خود حکیم آشتیانی به من گفت آقای بروجردی خیلی مرا دوست می‌داشت و احترام و تفقد می‌کرد اما مدتی دیدم که ایشان به من کم‌علاقه شده. قدری صبر کردم دیدم فرقی نکرد. بالاخره تصمیم گرفتم که از خود مرحوم بروجردی بپرسم چرا به من کم لطف شده‌اند. رفتم منزل ایشان و تفقد سابق در کار نبود. خب، علی‌القاعده مرحوم بروجردی هم بشر است و تحت‌تأثیر واقع می‌شود. آقای آشتیانی گفت: پرسیدم آقا مدتی به من کم لطف شدید؟! فرمود: طلب هم داری و سؤال هم می‌کنی؟! این کاغذی است که به من نوشتی. نگو که از قول ایشان کاغذ توهین‌آمیزی برای بروجردی نوشته بودند.»

تدریس در دانشگاه و انتقاد از طلبه‌های بی‌حوصله و بی‌تفاوت

کمتر حکیمی به احیای آثار فلسفی می‌پردازد. غلامحسین دینانی معتقد است او کتاب‌هایی را که مرده بودند و هیچ‌کس از آن‌ها خبر نداشت زنده کرد و چاپ کرد. حالا ممکن است بگویید که همه می‌توانند کتاب تصحیح بکنند. البته الان کسانی هستند که تصحیح می‌کنند و هیچ هم از کتابی که تصحیح می‌کنند نمی‌فهمند، اما مرحوم آشتیانی کتابی را که تصحیح می‌کرد خوب می‌فهمید، حتی بهتر از نویسنده‌اش. و به باور نصرا... پورجوادی، فلسفه‌دان و استاد شاخص دانشگاه تهران، اهمیت مرحوم آشتیانی در این بود که وارث یک سنت مداوم و پایدار در فلسفه اسلامی در ایران بود و از جهات مختلف سعی می‌کرد این سنت فلسفی را حفظ کند، هم در تدریس و هم در احیای متون و معرفی شخصیت‎های فلسفی به‌خصوص در چهار پنج‌ قرن اخیر. از آن طرف، او در روش تحقیق از هیچ‌یک از استادانش تأثیری نپذیرفته است. 

هیچ‌کدام از حکما و عرفا و استادان سابق او همچون علامه طباطبایی و حضرت امام(ره) که در عرفان نظری صاحب تحقیقات بودند به گستردگی او کار تحقیق و کار تاریخی درباره عرفان نظری و آرای حکما نکرده بودند. برای این‌ کار، او به مقداری تمکن مالی و تمرکز نیاز داشت. برای همین، به سمت تدریس در دانشگاه آمد. او و علی مطهری به دلیل احتیاج مالی وارد دانشگاه شدند. این موضوع را حجت‌الاسلام حسینی آملی این‌گونه تشریح می‌کند: «اینجا بهتر است که از زبان آقای آشتیانی قضیه را بیان کنم. ایشان فرمودند آن موقع که بنده به تهران آمدم، آقای بروجردی، ۱۰۰ تومان برایم فرستاد. با خود گفتم خب این ۱۰۰ تومان که تمام می‌شود! همیشه هم آقای بروجردی زنده نیست. در عین توکل به خدا، می‌خواستند از نظر امرار معاش راحت باشند چون کسی که می‌خواهد تحقیقات وسیعی در آرا و آثار حکمای گذشته انجام دهد، باید دغدغه اقتصادی نداشته باشد. مرحوم آقای مطهری را هم به تعبیر ایشان مشکلات اقتصادی وادار کرد که بیایند.»

با این‌‌ حال، در ۲ نامه جداگانه در تاریخ ۲۶ اسفند ۶۵ و دیگری در ۲۰ دی‌ سال ۶۶ از اوضاع حوزه‌ها و طلبه‌هایش در پاسخ به به ایرج افشار که از او حالش را جویا شده بود، گله می‌کند و می‌نویسد: «جناب افشار، چه سلامی، چه علیکی؟ وضع دانشگاه که معلوم است ولی بلا به حوزه‌های علمیه و مراکز تعلیماتی قدیم نازل شده است. طلاب بی‌حوصله یا عصبانی یا بی‌تفاوت، و مختصر و مفید آنکه آن شور و حال که در مدارس علمیه بود جای خود را به ناراحتی و ابتلای به فقر و از همه بدتر و بی‌تفاوتی داده است. [...] وضع تحصیل در مدارس تعلیمات قدیم و دانشگاه فوق‌العاده وخیم است و در انتظار عواقبی مرگ‌بار. من در حوزه اسفار و شرح فصوص ابن‌عربی و در دانشگاه نیز تدریس می‌کنم و از وضع این دو مطلع هستم.»

رفاقت و معاشرت با آیت‌ا... بروجردی و خانواده امام‌خمینی(ره) 

درباره تنهایی و تجرد آشتیانی خیلی‌ها صحبت کرده‌اند. عده‌ای آن را دلیل پرکاری و تمرکز روی کارهایش می‌دانستند و عده‌ای هم ترجیح می‌دادند خیلی درباره آن حرف نزنند و این استثنا را گسترش ندهند و اصلا شاید برای همین بود که احمد مهدوی دامغانی، از دوستان و نزدیکان او، می‌گوید: «آقا جلال جا و مکان معینی نداشت. نه کسی دلواپس او بود و نه او دلواپس کسی. مقید به نو و کهنگی لباس و عبایش نبود ولی در تمیزی جسم و بدن و نظافت و پاکیزگی دلق‌های رنگ‌رنگش بسیار مقید و مواظب بود.»

غلامحسین دینانی اما تعریف دیگری از تنهایی آشتیانی می‌دهد. او که در یکی از شب‌های «بخارا» که به یاد سیدجلال آشتیانی برگزار شده بود او را جمع تناقضات می‌دانست که ازدواج نکرد، تنها زندگی کرد و تنها هم از دنیا رفت، با این‌ حال، اجتماعی‎ترین آدم بود: «آن‌ وقت که ما در قم طلبه بودیم و ایشان هم در قم بود، یعنی در زمان ریاست حضرت آیت‌ا... بروجردی اعلی‌ا...مقامه، کمتر کسی می‌توانست خدمت آقای بروجردی برود. ما طلبه‌ها هم که اصلا راه به آنجا نداشتیم. 

تنها طلبه‌ای که هر وقت می‌خواست پیش آقای بروجردی می‌رفت آقای آشتیانی بود. او با آقای بروجردی رفیق بود. حالا آقای بروجردی یک مرجع اعلا و پیرمرد، و آقای آشتیانی یک طلبه جوان! او در عین‌ حال که با آیت‌ا... بروجردی رفیق بود، با بالخیر، آفتابه‌دار مدرسه فیضیه، هم رفیق بود. [...] یادم می‌آید آن سال‌ها آقای آشتیانی به تهران که می‌آمد به منزل دکتر امینی، نخست‌وزیر وقت، هم وارد می‌شد. از طرف‌ دیگر، تمام راننده‌تاکسی‌های مشهد هم با آقای آشتیانی رفیق بودند چون ماشین نداشت و با تاکسی به دانشکده می‌رفت و برمی‌گشت. از یک‌ طرف، با دکتر امینی رفیق بود و از طرف دیگر با راننده تاکسی‌های مشهد.»

او نه‌تنها با مرحوم بروجردی که با امام(ره) به‌خصوص با مرحوم آقامصطفی خمینی هم رابطه گرم و صمیمی داشت. آشتیانی در روزهایی که طلبه حوزه علمیه نجف بود و بیمار شده بود خانواده خمینی پیگیر معالجه‌اش شدند. آشتیانی خود در گفت‌وگویی این ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد: «حاج‌آقا مصطفی وقتی مرا با رنگ پریده و حال نزار دید به‌ دست‌ و‌ پا افتاد و مرا به منزل برد و تحت مراقبت قرار داد و غذاهای قوی می‌داد که تقویت بشوم و بهبود بیایم. با همه تلاشی که کرد و دوا و درمان بسیار، خون بند نیامد. فوری مرا به بیمارستان برد و بستری کرد. فردای آن روز صبح ساعت ۷ امام(ره) به ملاقاتم آمد. وقتی مرا با آن حال نزار دید با ناراحتی فرمود چرا گذاشتید به این حال بیفتی؟ کی می‌خواهید آدم بشوید؟! در جواب عرض کردم: نمی‌دانم کی می‌خواهم آدم بشوم! خلاصه امام و فرزند باوفای ایشان خیلی در حق من لطف کردند. با اینکه بیمارستان تجهیزاتی که خون را بند بیاورد نداشت حاج‌آقا مصطفی ترتیبی داد که در خارج از بیمارستان به‌ صورت خصوصی نزد پزشکی دیگر که آن تجهیزات را داشت خون‌ریزی بینی من معالجه شود.»


جدال با آن «صیاد ماهر زبان‌باز»

احمد مهدوی دامغانی که از سال ۱۳۲۵ در مدرسه سپهسالار تهران با آشتیانی هم‌مدرسه‌ای بوده از رودررو شدن او با احمد فردید در دفتر دکتر جلیلی، رئیس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، و جدالش با این «صیاد ماهر زبان‌باز» می‌گوید: «دکتر عبدالجواد حکیمی فلاطوری رحمةا...علیه، آن وجود مؤدب مهذب و فقیه اصولی و فلسفه‌دانی متبحر، زبده و شاگرد نخبه مرحوم حضرت آیت‌ا... حاج میرزا مهدی آشتیانی -طاب‌ثراه- برای دیدار ارحام و دوستان خود از آلمان به تهران آمده بود و دانشکده ادبیات مناسب دانست که مجلس معارفه و جلسه معارفه و جلسه سخنرانی برای آقای دکتر فلاطوری که به استادی فلسفه اسلامی در دانشگاه بن اشتغال داشت ترتیب دهد، و چنان شد اما آن جلسه معارفه به صورت مجلس معارضه درآمد [...] و فلاطوری چه‌سان رنجیده گشت. 

دکتر فردید [...] که گویا حالا فرمایشاتش به غمزه مسئله‌آموز صد مدرس است، با چه خیمه‌شب‌بازی و سفسطه‌بازی و ترکیبات سخیف من‌درآوردی و احتمالا از خوف اینکه مبادا دکتر فلاطوری، استاد فلسفه آلمان، آنچه را که جناب فردید با اوهام و الفاظ عجیب و غریب خود از هایدگر و فیخته و نیچه رشته و بافته است با یافته‌های واقعی خود از هایدگر و دیگر فلاسفه آلمانی پنبه کند، مرتکب جسارت‌هایی به آن مرد نجیب عفیف دانشمند شد. [...] هفته بعد استاد دکتر جلیلی به امید آنکه این مسئله فراموش شود و رابطه صداقتی میان مرحومان فلاطوری و فردید برقرار گردد، یک بعدازظهری که مقرر بود مرحوم دکتر فلاطوری و مرحوم آشتیانی به دفتر این حقیر تشریف بیاورند [...] اگرچه آن وضع ترمیم نشد، اما چون مرحوم آشتیانی رحمةا...علیه با همان صراحت و صلابت ذاتی خود و با بعضی کلمات و عباراتی که مخصوص به خود آن مرحوم بود دکتر فردید را حسابی بر سر جای خود نشاند و واهی بودن تخیلات دکتر فردید را به حاضران قبولاند، دکتر فلاطوری آرامشی یافت و بعدها دیگر مرحوم آشتیانی نخواست با فردید روبه‌رو شود.» 

بعد از به‌ تصویب‌ رسیدن ماده قانونی در سال ۳۹ که به رؤسای دانشگاه‌ها اجازه می‌داد دانشمندانی را که به صورت آکادمیک مدرک دکتری نداشتند اما شأن علمی بالایی داشتند انتخاب و منصوب کنند، آشتیانی با اینکه دوست داشت در تهران بماند و در دانشکده الهیات دانشگاه تهران تدریس کند، فضل تقدم شهید مطهری و مرحوم راشد و برخی مسائل دیگر باعث شد به مشهد بیاید.

دکتر محمدجعفر یاحقی، استاد شاخص ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد، مشتاقان دیدار با آشتیانی را این‌گونه توصیف می‌کند: «آن‌ سال‌ها که از مشهد بیرون نرفته بودم، می‌دیدم هانری کربن و سید حسین نصر و امثالهم چگونه مشتاقانه به دیدارش می‌شتافتند و نیز هر کسی بویی از فلسفه و عرفان به مشامش خورده است. بعدها که به اقتضای کارم سفر می‌کردم، در هر محلی که سخن از خراسان به میان می‌آمد، از کمبریج و آکسفورد و لندن گرفته تا برکلی و تورنتو و توکیو، همه از استاد می‌پرسیدند. اصلا لفظ استاد در آن سوی عالم برایش علم بالغبه شده بود.» حسن لاهوتی هم‌نشین سال‌های او وقتی خبر داد که شهرداری مشهد نام کوچه محل زندگی‌اش را از «گلچهره» به «آشتیانی» تغییر داده معترض شد که: «چه بد‌سلیقه! حیف گلچهره‌ به آن قشنگی!»


حسن لاهوتی: دانشگاه فردوسی آشتیانی را بدون اطلاع قبلی بازنشسته کرد.

لاهوتی با بیان اینکه رفقای مشهور و شاخص زیادی داشت اما تمام‌ عمر را در عزلت و گوشه‌نشینی گذراند ادامه می‌دهد: «خودش جمله معروفی داشت که دوستان و آشنایانش همیشه از زبان او می‌شنیدند: «ما رفیق حاکم معزولیم.» و راست هم می‌گفت. همه شاهد بودند که دوستان قدیمی‌اش بر مناصب قدرت نشستند و با آنکه دوستی آن‌ها را فراموش نمی‌کرد و همیشه خاطرات گذشته خود با آنان را مرور می‌کرد، با هیچ‌کدامشان مراوده‌ای نداشت مگر پای حل مشکل نیازمندی به میان می‌آمد که در آن ‌صورت نامه‌های غرا می‌نوشت و با آن خط تحریر منشیانه و آن انشای عالمانه و ادیبانه که دیده و دل، هردو، را می‌نواخت و در نهایت خضوع و خشوع تقاضای رفع‌ حاجت یا احقاق حق آن فرد را مصرانه مطرح می‌ساخت.» لاهوتی در نامه‌ای به پسرش، علی، از لحظه‌ای یاد می‌کند که او از قلم و کتاب دست کشید و در اتاقش را به‌ روی خود بست: «لحظه‌ای که خاطر نازک و دل‌رحم آشتیانی برآشفته شد صدور ناگهانی و بلامقدمه بازنشستگی ایشان آن هم توسط مستخدم دانشکده و بدون آگاهی قبلی بود. [...] برخی از رؤسا و برخی از همکاران کوته‌بین ایشان در دانشکده آشتیانی را «عنصر نامنظم» یا چیزی شبیه به این لقب داده بودند. بس که از این نابخردان صدمه دیده بود حکم بازنشستگی را حکم ممنوعیت خود از تدریس و تحقیق تلقی کرد [...] و با همه دلجویی‌های بی‌ریایی که دکتر معین از روی کمال و لطف و اخلاص، پس از آن، از ایشان به عمل آوردند، دیگر به وجد نیامد و دل و دماغ تازه‌ای نیافت.»

لاهوتی گزارش می‌دهد که حال آشتیانی از اواخر تیرماه سال ۸۳ رو به وخامت می‌رود. این خبر به گوش سیدمحمد خاتمی، رئیس‌جمهور وقت، می‌رسد و دستور می‌دهد تیم پزشکی و مراقبت از ایشان تشکیل شود. او بعد از مدتی که در بخش اورولوژی بیمارستان امام‌رضا بستری بود، با تشخیص پزشکان و با تمام امکانات لازم، به خانه منتقل می‌شود و اتاق او به اتاق بیمارستان تبدیل می‌شود اما تدابیر پزشکان به‌جایی نرسید و حال او روز‌به‌روز بدتر شد تا اینکه حدود ساعت یک بعدازظهر روز چهارشنبه سوم فروردین‌ سال ۱۳۸۴ دمدمه‌های اذان ظهر چشم از جهان فرو می‌بندد. 

لاهوتی در همان نامه به فرزندش درباره سیل کمک‌های دوستان و آشنایان برای امور تغسیل و تشییع و تدفین می‌نویسد: «اگر بخواهم همه را بنویسم، فهرست طول‌ و درازی خواهد شد. [...] این‌ها را برایت می‌نویسم که بدانی نیک‌ زیستن، با مردم هم‌نشینی بی‌ریا کردن، بی‌تکبر بودن، جلوه نفروختن، دست خلق را گرفتن، بخشندگی، بی‌نیازی و آزادگی را پیشه ساختن -چنانچه آشتیانی ما با همه عظمت مقام علمی و روحی خود در همه عمر بر این نهج سلوک کرد- سبب می‌شود که شاه و گدا در حیات و ممات شکرگزار و خادم درگهت باشند. 

چنان با نیک‌ و بد خو کن که بعد از مردنت، عرفی مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند.» روز ششم فروردین‌ سال ۸۴ مراسم تشییع او در هوای برفی مشهد با نماز آیت‌ا... سید عزالدین زنجانی بر پیکرش برگزار شد و پیکر این عارف و حکیم نامی در صحن آزادی حرم مطهر و در غرفه شماره ۳۷ به خاک سپرده شد.

یاسر میردامادی که پدرش سال‌ها در جوانی دوست و رفیق آشتیانی بوده است روزهای انتهایی عمر او و مراسم تشییعش را این‌گونه به‌ خاطر می‌آورد: «عمامه نامرتبش را به یاد می‌آورم و لهجه شلش را که نشان از ابتلا به دخان داشت. عمامه شل‌ و سیاه رنگ‌وروفته‌اش را روی تابوت گذاشته بودند. او را در حرم دفن کردند، صحن آزادی. از کودکی او را به یاد می‌آورم که شب‌ها تنها می‌آمد میدان راهنمایی و کنار دکه روزنامه کنار میدان، روی زمین می‌‎نشست و روزنامه‌ها و مجلات را ورق می‌زد. او را بارها دیده بودم و جوانانی را نیز که این شیخ ژولیده با این دستار سیاه کثیف و قبای مندرسش را مسخره می‌کردند و نمی‌دانستند که چه گوهری را به سخره گرفته‌اند. آن صحنه‌ها را در پس‌زمینه ذهنم با همان فضای تاریکش به‌خاطر
دارم.»



منابع:
۱- صدرای زمان، یادنامه حکیم متأله سیدجلال‌الدین آشتیانی، دفتر تبلیغات اسلامی خراسان، بهار ۱۳۸۴
۲-نشریه «بخارا»، شماره ۱۶۶، اسفند ۱۳۹۵
۳- «شریعه شهود، درباره استاد سیدجلال‌الدین آشتیانی و پاره‌ای از آرای حکمی او» به کوشش عبدالحسین خسروپناه
۴-«خرد جاودان: جشن‌نامه استاد سیدجلال‌الدین آشتیانی»، مؤلفان: حسن سیدعرب و علی‌اصغر محمدخانی، نشر «فرزان روز»
۵- «درباره فیلسوف معاصر سید جلال‌الدین آشتــیانی و: نهضت مقاومت ملی و جمعیت متـــــاع»، خاطرات مستند سیدهادی خسروشـــاهی، انتشـــــارات کلبـه شروق

شهرآرا
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان