کد خبر: ۱۵۸
تاریخ انتشار: ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۱:۱۴-15 March 2017
فصل اوّل/تحلیلى پیرامون مثالهاى قرآن

اهمیت قرآن و ماه رمضان
ماه رمضان كه ماه نزول قرآن است، پیوند مستحكمى با قرآن دارد. به منظور نشان دادن این پیوند به بررسى اجمالى آیاتى چند از كلام الله مجید مى‏پردازیم:

خداوند در آیه 183 سوره بقره، حكم و جوب روزه را بیان مى‏كند و براى بیان اهمیت آن، شمول روزه را مطرح كرده، مى‏فرماید: «این حكم اختصاص به شما (مسلمانان) ندارد و بر امتهاى قبل از شما نیز واجب بوده است.» و در پایان، نتیجه روزه را تقواى الهى و پرورش روح مى‏شناسد.
سپس در آیه بعد، آیه 184، سه گروه را از این حكم مستثنى مى‏سازد: اوّل بیماران، دوّم مسافران و سوّم پیران. دو گروه اوّل و دوّم پس از به دست آوردن تندرستى و اتمام سفر، باید به صورت قضا روزه بگیرند؛ ولى گروه سوّم تنها به پرداخت كفّاره روزه به میزان 750 گرم گندم و یا مانند آن موظّف شده است. و نیز عدم توانایى جسمى روزه گیران دختر كه تازه به سنّ تكلیف رسیده باشند؛ وجوب روزه را بر آنان از بین مى‏برد و توجه بدین موضوع، مى‏تواند مشكل واجب شدن روزه بر دختران به سنّ بلوغ رسیده، را حل كند؛ زیرا كه رسیدن به سنّ بلوغ، نه سالگى تمام، یكى از شرایط تكلیف است و قدرت و توانایى جسمى، شرط دیگر آن است. بنابراین، روزه بر دختران بالغ كه ضعیف و ناتوانند، واجب نیست.
به دنبال آیه فوق، آیه 185 سوره بقره، ماه رمضان را ماه روزه اعلام مى‏كند و در بیان اهمیت این ماه، رمضان را ماه نزول قرآن معرّفى مى‏كند و مى‏فرماید: «شهرُ رَمَضانَ الَّذى اُنزِلَ فیهِ القُرآنْ هُدىً لِلنّاسِ وَ بَینات مِنَ الهُدى و الفُرْقان…» ماه رمضان، ماهى است كه قرآن در آن براى هدایت بشر و براى راهنمایى و امتیاز حق از باطل نازل شده است. از این آیه شریفه چنین استفاده مى‏شود كه مهمترین ویژگى ماه رمضان، نزول قرآن است كه در شب قدر بر قلب نازنین پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده است.

رابطه ماه مبارك رمضان با قرآن
ماه رمضان، ماه عبادت و خودسازى، ماه ترك معصیت و انجام اطاعت است.
براى تحقّق این مهم، هم تعلیم لازم است و هم تربیت. «قرآن» انسان را تعلیم مى‏دهد و «روزه» انسان را تربیت مى‏كند. تنها با این دو است كه رسیدن به كمال ممكن مى‏گردد. در حقیقت «قرآن» بدون فریضه «روزه» آموزش ناتمام و بدون پرورش است و رمضان و «روزه» بدون «قرآن» تربیت فاقد دانش و آگاهى است. بنابراین، یك مسلمان باید با روزه گرفتن، رمضان را احیا و خود را تربیت كند ونیز با نزدیكى به قرآن و مأنوس شدن با آن، هدایت شود چرا كه قرآن هم هدایت است، هم بینات و هم فرقان «… هُدىً لِلنّاسِ و بینات مِنَ الهُدى وَ الفُرقانِ…» چنین قرآنى در ماه رمضان فرود آمد و روزه نیز در این ماه واجب گشت. به همین جهت، باید به این دو هدیه الهى توجه خاص شود.

موضوع: امثال قرآن
تلاوت قرآن فضیلتى بزرگ است؛ به ویژه در ماه مبارك رمضان كه به راستى فضیلت آن بیرون از حدّ و شمار است. این فضیلت زمانى حاصل مى‏شود كه تلاوت قرآن همراه با تفكّر و اندیشه باشد. تفكّرى كه پاك كننده روح و زمینه ساز عمل باشد.
بدین منظور، بر آن شدیم در ایام ماه مبارك رمضان امسال)، درس تفسیر قرآن داشته باشیم. موضوع تفسیر را «امثال قرآن» انتخاب كردیم تا هم زمینه اى جدید در تفسیر قرآن طرح شود و هم قابل استفاده براى همگان باشد.

چرا قرآن «مثال» زده است؟
در قرآن مجید مثلهاى زیادى، بیش از پنجاه مَثَل،) دیده مى‏شود. تنها در سوره بقره ـ كه دوّمین سوره قرآن است ـ حدّاقل ده مثل ذكر شده است. چه حكمتى در این مثالها نهفته است كه خداوند تا این میزان مثل آورده است؟

پاسخ: مَثَل یعنى تشبیه حقایق عقلى به امور حسّى و قابل لمس. از یك سو، مسائل عقلى بسیارى وجود دارد كه اكثر مردم قابلیت فهم و جذب آن را پیدا نمى‏كنند. و از سوى دیگر، مردم به محسوسات و عینیات عادت كرده اند و ضرب المثل «عقل مردم به چشمشان است» بدین معناست كه دیده ها و امور قابل لمس، آسان تر و بهتر درك مى‏شود. بدین خاطر است كه خداوند متعال برخى از مفاهیم بلند عقلى را در قالب مثلها بیان فرموده است تا عموم مردم آنها را به تناسب ادراك خود دریابند. بنابراین، فلسفه مثلهاى قرآن، تنزّل مسایل بلند و عمیق و بیان آنها در اُفق فكر مردم است.
مثلهاى عملى و لسانى

این نكته قابل توجه است كه مثل گاهى عملى است و به زبان كردار بیان مى‏شود و گاهى لفظى است و به زبان گفتار.
مثلهاى قرآن مجید از نوع دوّم است؛ ولى در سیره پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) و ائمه هدى(علیهم السلام) گاهى مثالهاى عملى نیز دیده مى‏شود كه طبعاً اثر بیشترى هم دارد.) به دو نمونه آن توجه كنید:

1ـ گناهان كوچك وقتى كه انبوه مى‏شود!
روزى پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به همراه عده اى از یاران خود به سفر رفتند. پیامبر(صلى الله علیه وآله) تصمیم گرفت خطر گناهان صغیره را ـ كه مردم به خاطر صغیره بودنش كمتر بدان توجه مى‏كنند ـ گوشزد كند. در بیابانى خشك و بى آب و علف به اصحابش دستور داد مقدارى هیزم جمع كنند ـ شاید منظور دیگرى از تهیه آتش، مورد نظر پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) بوده است ـ اصحاب عرض كردند: در این بیابان هیزمى وجود ندارد! حضرت فرمودند: جستجو كنید؛ هر مقدار یافتید ولو اندك كافى است. اصحاب پراكنده شدند و هر یك پس از لحظاتى هیزم مختصرى جمع كردند. حضرت دستور داد هیزم ها را یك جا بریزند، وقتى هیزم هاى كم، یك جا جمع شد؛ چشمگیر و قابل ملاحظه شد. سپس حضرت آنها را آتش زد؛ هیزم ها آتش گرفت؛ آتش شعله كشید؛ شعله ها حرارت آفریدند و حرارت سوزان، اصحاب را از دور آتش به عقب راند. حضرت در این جا فرمودند: «هكَذا تُجْتَمَعُ الذُّنُوبُ! ثُمّ قالَ: اِیاكُمْ وَ الَمحَقَّراتِ مِن الذُّنُوبِ» گناهان نیز این گونه ـ همانند این هیزمها ـ جمع مى‏شوند! بنابراین، از گناهان صغیره نیز بپرهیزید.)

آرى گناه صغیره هم مانند این هیزمها، كم كم جمع مى‏شوند و ناگهان تبدیل به كوهى از آتش مى‏شوند. خطر گناه صغیره همین بى توجهى به آن است كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) با این مثل عملى، خطر آن را گوشزد كرد.

2ـ ترسیم آتش سوزان جهنّم
حضرت على(علیه السلام) در زمانى كه خلیفه بر حق مسلمانان است و اختیار بیت المال با اوست، برادرش عقیل كه مردى عیالوار و محتاج است و دریافتى سرانه او از بیت المال، مخارج زندگیش را تأمین نمى‏كند، به خدمت برادر مى‏رسد و سهم بیشترى را از بیت المال تقاضا مى‏كند. حضرت على(علیه السلام) براى نشان دادن زشتى درخواست و عذاب گناه بى عدالتى به برادر خود، آهن سرخ شده اى را به طرف دست برادر مى‏برد ـ بر خلاف گمان بعضى از مردم، به دست او نمى‏زند ـ فریاد «عقیل» بلند مى‏شود كه این چه رفتارى است كه با برادر نابیناى خود مى‏كنى؟! حضرت على(علیه السلام) در جواب فرمودند: برادرم! تو نمى‏توانى این آتش اندك دنیا را تحمّل كنى! چگونه مرا به آتش جهنّم كه قابل مقایسه با آتش دنیا نیست دعوت مى‏كنى؟) تو طاقت حرارت آتش دنیا ندارى! چگونه مرا به ناخشنودى خدا براى خشنودى بنده او وا مى‏دارى كه سرانجامى جز دوزخ سوزان ندارد؟ تو طاقت عذاب گرماى ناچیز ندارى! چگونه مرا به نافرمانى از خدا و دورى از راه حق و عدالت فرا مى‏خوانى كه پیامدش عذاب الهى است؟

این مَثَلها درك و فهم بسیارى از مفاهیم را آسان مى‏سازد. اگر به جاى این مَثَل عملى، موعظه و نصیحت مى‏شد، این اندازه موثّر نبود. این مثل نه تنها براى «عقیل» و در آن عصر و زمان، بلكه در همه عصرها و زمانها قابل فهم همگان است. بخاطر این آثار است كه قرآن از مثلها بهره گرفته است.
هدف از مثَلَها، از زبان قرآن
در آیاتى از قرآن، هدف از مثلهاى قرآنى بیان شده است؛ به سه نمونه از آن توجه كنید:
1ـ در آیه 25 سوره ابراهیم پس از این كه كلمه «طیبه» را به «شجره طیبه» تشبیه مى‏كند ـ كه بحث آن خواهد آمد ـ در آخر آیه مى‏فرماید: «وَ یضْرِبُ الله الاَمْثالَ لِلْنّاسِ لَعَلهمْ یتَذَكَّرُونَ» خداوند براى مردم مَثَلها مى‏زند، شاید متذكّر شوند.
بنابراین آیه، هدف از «مَثَل» تذكّر و یادآورى است.

2ـ در آیه 21 سوره حشر بعد از تشبیه قلب انسانهاى سیاه دل، به كوهها و این كه اثر قرآن بر كوهها بیشتر از تأثیر آن بر قلب بعضى از انسانها است؛ مى‏فرماید: «وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلهمْ یتَفَكَّرُونَ» ما این مَثَلها را براى مردم بیان مى‏كنیم، شاید تفكّر و اندیشه كنند. بر اساس این آیه شریفه، هدف از «مثل» تفكّر و اندیشیدن است.
3ـ در آیه 43 ـ 40 سوره عنكبوت، پس از این كه كسانى را كه غیر خدا را ولىّ خود قرار داده اند، به عنكبوتى تشبیه مى‏كند كه به تارهاى خود اعتماد و اتّكا دارد؛ مى‏فرماید: «وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ ما یعقِلُهَا اِلاّ الْعالِمُونَ» ما این مثلها را براى مردم مى‏زنیم ولكن این مَثَلها را جز عالمان و اندیشمندان درك نمى‏كنند. طبق این آیه شریفه، هدف از «مَثَل» تفكّر عالمانه است.
از آیات یاد شده نتیجه گرفته مى‏شود كه سه مرحله را در تأثیرگذارى مثلها بر انسان مى‏توان شناخت:
اوّل: مرحله تذكّر ویادآورى است كه حقیقت پیام الهى در خاطر مرور مى‏شود؛
دوّم: مرحله اندیشه وتفكّر است كه به موضوع مثل وحكمت آن اندیشه مى‏شود؛
و سوّم: مرحله ادراك است كه با تفكّر، حقایق شناخته و درك شود.)
اهمّیت پیام مثل

مردم در بسیارى از امور، بزرگى را دلیل بر عظمت و كوچكى را دلیل بر كم اهمّیت بودن آن امر تلقّى مى‏كنند؛ در حالى كه چنین نیست. مهم، پیامى است كه مراد گوینده مى‏باشد. در قرآن نیز موضوع مهم، پیامى است كه در مثال بیان مى‏شود نه بزرگى و كوچكى چیزى كه به آن مثال زده مى‏شود (مُمَثّل).
خداوند حكیم در آیه شریفه 26 سوره بقره مى‏فرماید: «اِنَّ الله لا یسْتَحْیى اَنْ یضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوقَهَا فَاَمّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیعْلَمُونَ اَنه الحَقُّ مِنْ رَبهمْ وَ اَمَّا الَّذِینَ كَفَرُوا فَیقُولُونَ مَاذَا اَرادَ الله بِهَـذَا مَثَلاً یضِلُّ بِهِ كَثیراً وَ یهْدِى بِهِ كَثیراً وَ مَا یضِلُّ بِهِ إلاَّ الْفاسِقِینَ.»

خداوند ابایى ندارد كه (به موجودات ظاهراً كوچكى مانند) پشه، و حتّى كمتر از آن مثال بزند. (در این میان) آنان كه ایمان آورده اند، مى‏دانند كه آن، حقیقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا كافران (این موضوع را بهانه قرار داده) مى‏گویند: منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟! خدا جمع زیادى را با آن گمراه، و گروه بسیارى را هدایت مى‏كند؛ ولى تنها فاسقان را گمراه مى‏سازد!

درآمدى بر آیه شریفه
با تأمّل در این آیه شریفه، نتایج زیر به دست مى‏آید:
اوّل: خداوند متعال، خود هدف از طرح مثل را هدایت و رستگارى مردم بیان فرمودند؛
دوّم: موضوع و محتواى مثل اهمّیتى بیش از ظاهر مضمون و موجودات یاد شده در آن دارد؛
و سوّم: هر مخلوقى و لو پشه، نشانگر عظمت خالق است.
شرح و تفسیر آیه

پیش از تفسیر و به منظور آماده سازى ذهنى براى درك عمیق تر آن، مختصراً به شأن نزول این آیه شریفه اشاره مى‏شود.
یكى از عمده ترین ویژگى هاى منافق بهانه جویى اوست. منافق در هر مسأله اى بهانه جویى و اشكال تراشى مى‏كند. او به جهت گیرى مخاطب خود كارى ندارد؛ زیرا همواره از موضع مخالف مى‏نگرد و عمل مى‏كند. به عنوان مثال: فرض كنید شخصى یا گروهى در یك شهر، یك مركز اسلامى شامل مسجد، كتابخانه، مصلّى، بیمارستان، خانه سالمندان و… بنا كنند، منافق در مقابل این كار بهانه جویى مى‏كند، مى‏گوید: با وجود مردمان گرسنه در این شهر آیا ساخت چنین بناى بزرگ و پرهزینه اى، كارى درست و پسندیده است؟ آیا بهتر نبود كه مخارج ساخت این مركز، در راه سیر كردن گرسنگان صرف مى‏شد؟ آیا بهتر نبود این هزینه براى ازدواج جوانان نیازمند به كار مى‏رفت؟ آیا بهتر نبود كه با این پول هنگفت، بیماران تنگدست درمان مى‏شدند؟ آیا بهتر نبود این سرمایه فراوان در راه تعلیم و تربیت جوانان دانش آموز و دانشجو مصرف مى‏شد؟!

حال اگر همان شخص یا جمعیت خیریه، از ابتدا آن سرمایه عظیم را در امور خیریه؛ مانند اطعام گرسنگان، كمك به جوانان، درمان بیماران و… صرف مى‏كردند، باز همان منافق به نوعى دیگر بهانه جویى مى‏كرد و مثلاً مى‏گفت: این چه اسلام و مسلمانى است كه در این شهر حتّى یك مسجد وجود ندارد و شما سرمایه هاى عظیمى را به آن كارهاى بى حاصل اختصاص مى‏دهید! شما با این كارها اسلام را از بین بردید! از یهود و نصارى یاد بگیرید كه چه عبادتگاههاى زیبایى مى‏سازند، كه انسان را ناخودآگاه به سوى خود جذب مى‏كند! از هندوها یاد بگیرید كه براى بتهاى بى جان خود چه معابد عظیمى بنا مى‏كنند و… .
خلاصه این كه؛ كار منافق مخالف خوانى، پاشیدن تخم نفاق و اختلاف و ناراحت كردن دیگران است.

با توجه به این مقدّمه، به تفسیر و شرح آیه شریفه مذكور مى‏پردازیم:
وقتى كه بعضى از مثلهاى قرآن نازل شد، منافقان شروع به بهانه گیرى كردند كه «این چه مثلهایى است كه در قرآن آمده است؟!» شأن خداوند بزرگ، بالاتر از این است كه به موجودى ضعیف مثل عنكبوت و مگس) و یا به موجودى بى جان چون آتش و رعد و برق مثال بزند!) و منظورشان از این گفته ها این بود كه «اینها، آیات قرآنى، از سوى خدا نازل نشده است و وحى نیست!»

البته اگر این آیات و مثلها نازل نمى‏شد و یا با كلامى دیر فهم و كلماتى دشوار و عباراتى پیچیده بیان مى‏شد، منافقان قطعاً به گونه اى دیگر بهانه جویى و اشكال تراشى مى‏كردند كه: «این چگونه مى‏تواند كلام خدا باشد در حالى كه ما چیزى از آن نمى‏فهمیم؟ و یا چرا خداوند این مفاهیم عالى و مطالب پیچیده را با بیانى ساده مطرح نكرده است تا براى همه قابل فهم و درك باشد؟!» همان گونه كه منافقان زمان حضرت شعیب این مطلب را گفتند؛ خداوند در آیه شریفه 91 سوره هود مى‏فرماید: «قالُوا یا شُیعْبُ ما نَفْقَهُ كَثیراً مِمّا تَقُولُ وَ اِنّا لَنَرَاك فینا ضَعیفاً وَ لَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ وَ ما اَنْتَ عَلَینا بِعَزیز».
گفتند: اى شیعب! بسیارى از آنچه را مى‏گویى، ما نمى‏فهمیم و ما تو را در میان خود، ضعیف مى‏یابیم. و اگر به خاطر قبیله كوچكت نبود، تو را سنگسار مى‏كردیم و تو در برابر ما قدرتى ندارى!

با استفاده از آیه شریفه روشن مى‏شود كه منطق اینها بهانه جویى است؛ از طرفى مى‏گویند: «سخنان تو را نمى‏فهمیم» و از طرف دیگر اظهار مى‏كنند «تو را به خاطر قبیله ات رها كرده ایم و گرنه مى‏كشتیم» حضرت شعیب در جواب آنها فرمود: «آیا خداوند عزیزتر است یا قبیله كوچك من؟!»)
چون منافقان لجوج از مثل زدن به موجودات بى جان یا ضعیف بهانه گیرى مى‏كردند، آیه 26 سوره بقره نازل شد و به این دو رویان اشكال تراش جواب داد كه: «هیچ مانعى ندارد كه خداوند بزرگ به پشه، بلكه كوچكتر از پشه مثال بزند…» چون فصاحت و بلاغت سخن ایجاب مى‏كند، گاهى به موجودات بزرگ و گاهى به موجودات بزرگ و گاهى به موجودات كوچك مثال زده شود؛ هر گاه منظور از مثل بیان عظمت چیزى باشد معمولاً به موجودات بزرگ مثال زده مى‏شود و اگر هدف، نمایش و بیان سستى و ناتوانى چیزى باشد به حیوانات و موجودات ضعیف.
بنابراین، همواره مثال به موجودات و اشیاى بزرگ نشانه و دلیل فصاحت و بلاغت مثل و كلام نیست. در نتیجه هیچ ایرادى وجود ندارد كه خداوند به هر چیزى كه مناسب با موضوع كلام باشد مثال بزند.

مؤمنان و صالحان كه محتوا و حقیقت این مثالها را مى‏فهمند، مى‏دانند كه از جانب خداست و منكر آن نمى‏شوند؛ ولى منافقان و كافران كه لجوج و متعصّب و بهانه گیر هستند، اشكال تراشى مى‏كنند و مى‏گویند: «چرا خداوند چنین مثلهایى زده است كه باعث گمراهى عده اى و سبب هدایت عده دیگر شود؟!»

اشتباه منافقان
اشتباه بزرگ منافقان این بود كه نمى‏خواستند به این مهم توجه كنند كه: «یكى از شاخه هاى اعجاز قرآن مجید، معجزه پیامبر(صلى الله علیه وآله)، فصاحت و بلاغت آن است».)
فصاحت و بلاغت ـ كه موضوع یكى از علوم و دروس حوزه هاى علمیه است ـ به اختصار عبارت است از «بیان جذّاب و بیان رسا» به تعبیر دیگر اگر ظاهر سخنى زیبا باشد آن سخن را فصیح گویند و اگر سخنى داراى معناى بلند و پر محتوا باشد آن را بلیغ نامند.

بنابراین؛ فصاحت و بلاغت ـ كه از شاخه هاى اعجاز قرآن است ـ به معناى زیباى ظاهرى و بلندى محتوا مى‏باشد.
قرآن مجید براستى فصیح و بلیغ است؛ یعنى هم ظاهرى زیبا و جذّاب دارد و شنونده را به خود جذب مى‏كند و هم داراى معانى و مطالب بلند و پر معناست. قرآن به دیدگاه عربها، تا آن اندازه فصیح و بلیغ و جذّاب بود كه دشمنان، آن را سحر و جادو مى‏خواندند! زیرا كه شنونده را بى اختیار تسلیم خود مى‏كرد و خودِ این اتهام اعتراف به جذبه فوق العاده قرآن است! افراد بسیارى بودند كه با شنیدن چند آیه قرآن ایمان آوردند و دلباخته آن شدند.

جاذبه قرآن و نجات مسلمانان
عده اى از مسلمانان صدر اسلام بر اثر فشار زیاد مشركان مكه، به حبشه هجرت كردند. كفّار دو نماینده با هدایاى فراوان به دربار نجاشى، پادشاه حبشه، فرستادند تا مسلمانان را برگردانند. آنان ابتدا اطرافیان و درباریان را با هدایا تطمیع كردند و به نجاشى گفتند: «اینان جوانان فرارى و سركش شهر ما، مكه هستند و ممكن است در این سرزمین ایجاد اغتشاش كنند و باعث درد سرى شوند؛ بهتر است كه آنها را به ما تحویل دهید تا به شهر خودمان بازگردانیم.»
مجلس از هر نظر به نفع كفّار و به ضرر مسلمانان بود و نمایندگان مشركان از پیش، مقدّمات دستیابى به خواسته خود را فراهم كرده بودند.

امّا از آن جا كه نجاشى، مردى باهوش و زیرك بود از نماینده مسلمانان خواست كه آنها هم مطالب خود را بیان كنند. حضرت جعفر بن ابیطالب ـ رضوان الله علیهما ـ شروع به سخن كرد و به معرّفى اسلام و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و قرآن پرداخت. نجاشى از او خواست مقدارى از قرآن نازل شده بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) را براى او بخواند. جعفر با در نظر گرفتن موقعیت زمان و مكان و این كه حاضران مسیحى بودند، آیاتى از قرآن مجید را در موضوع ولادت حضرت مسیح ـ على نبینا و آله و علیه السّلام ـ تلاوت كرد. مجلس كه از آغاز بر ضدّ مسلمانان آماده شده بود، منقلب شد و اشك در چشمان نجاشى و روحانیان مسیحى حلقه زد. فصاحت و بلاغت این آیات و جاذبه كلام خدا، چنان در نجاشى تأثیر گذاشت كه به نمایندگان قریش جواب منفى داد و هدایاى آنها را بازگرداند و به جعفر و سایر مسلمانان اجازه داد كه تا هر زمان كه بخواهند در حبشه بمانند.)

نمونه دیگرى از تأثیر قرآن
نمونه دیگر از تأثیر فصاحت و بلاغت قرآن، داستان اسعد بن زُراره است. چون قبیله «اسعد» با قبیله اى دیگر مدّتها در جنگ و ستیز بود، اسعد براى تهیه اسلحه از مدینه به سوى مكه حركت كرد. وقتى وارد مكه شد، ابتدا به قصد زیارت خانه خدا به طرف مسجد الحرام ـ كه كعبه در زمان جاهلیت على رغم وجود بتها از احترام خاصّى برخوردار بود – حركت كرد. جلوى در مسجد الحرام شخصى جلوى اسعد را گرفت و گفت: كجا مى‏روى؟ اسعد گفت: به زیارت مى‏روم. مرد گفت: عیبى ندارد؛ ولى مواظب باش! چون در كنار حِجر اسماعیل، مردى ساحر نشسته است؛ با كلامش مردم را سحر و جادو مى‏كند! این پنبه را در گوشهایت فرو كن تا صدایش به گوش تو نرسد! اسعد این كار را انجام داد و به طواف مشغول شد. در این هنگام چهره زیباى پیامبر(صلى الله علیه وآله) توجه او را جلب كرد؛ ولى سخنان آن حضرت را نمى‏شنید. با خود اندیشید كه: عجب آدم نادانى هستم! بهتر است حرفهاى او را بشنوم؛ اگر خوب بود بپذیرم و گرنه قبول نكنم. پنبه ها را از گوش درآورد و آیاتى از قرآن به گوشش رسید.) جذبه قرآن قلبش را تكان داد و در اعماق روحش روشنایى و درخشش عجیبى ایجاد كرد. آن گاه جلو آمد و در مقابل پیامبر زانو زد و از حضرت تلاوت چند آیه دیگر تقاضا كرد. اسعد با شنیدن این آیات، شیفته گشت و سرانجام مسلمان شد و خود، موضوع اختلاف و ستیز قبایل خود را براى حضرت رسول (صلى الله علیه وآله) بیان كرد و از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دعوت كرد كه جهت رفع این اختلاف به مدینه بیایند.)

پیام هاى آیه
1ـ پشه حیوان كوچكى نیست!
بسیارى از مفسّران نامدار؛ از جمله مرحوم طبرسى ـ رضوان الله علیه ـ در تفسیر باارزش خود در ذیل آیه شریفه مذكور حدیثى از امام صادق(علیه السلام) نقل مى‏كند كه امام فرمودند: «علّت این كه خداوند به پشه مثال زده است، این است كه پشه على رغم جسم كوچكش تمام اعضا و جوارح حیوان بزرگى چون فیل را داراست و علاوه بر آن، دو عضو دیگر دارد كه فیل فاقد آن است».)
در حقیقت خداوند با این مثل مى‏خواهد ظرافت آفرینش را بیان كند كه تفكّر در مورد این حیوان به ظاهر ضعیف ـ كه خدا آن را شبیه بزرگترین حیوانات خشكى آفریده است ـ انسان را متوجه عظمت خدا مى‏سازد.

توضیح این كه: در جثه حقیر یك پشه ضعیف و ناچیز، دقیقاً اندامهاى یك فیل عظیم الجثه دیده مى‏شود. اندامهاى تغذیه، خرطومى ظریف با سوراخ باریك، اندامهاى حركتى، اندامهاى تولید مثل و… علاوه بر آن، پشه دو شاخك شبیه آنتنهاى امروزى براى برقرارى تماس با اطراف دارد و نیز بالهاى ظریف كه فیل فاقد آنهاست.

2ـ دو حجاب بزرگ: كثرت نعمت و عادت به آن

علّت این كه ما انسانها از این نعمت هاى بزرگ خداوند غافلیم و بر این ظرافتهاى خلقت اندیشه و تفكّر نمى‏كنیم دو چیز است: اوّل، حجاب كثرت نعمت. فراوانى نعمتها باعث مى‏شود كه هیچ نعمتى به چشم انسان نیاید و به آن نیندیشد. امّا اگر به عنوان مثال همین پشه ـ كه همگان آن را موجود بى ارزش و مزاحمى مى‏دانند ـ به تعدادى كم و اندك وجود مى‏داشت و به دست دانشمندان مى‏افتاد، آن وقت آن را موجودى ارزشمند و شایسته مطالعات علمى مى‏شناختند. دوّم، حجاب عادت. مثلاً چشم یكى از نشانه هاى بزرگ خلقت و آفرینش است؛ امّا هرگز به آن نمى‏اندیشیم! یا گوش انسان گیرنده قوى و ظریف و عجیبى است؛ ولى چون به وجود آنها و استفاده از آن عادت كرده ایم قدر و ارزش آنها را نمى‏دانیم. در حالى كه اگر دقّت كنیم نه تنها این اعضا، بلكه همه چیز این عالم عجیب است و همه، اسرار توحید و دلایل عظمت خدا را بیان مى‏كنند.

هدایت و ضلالت در قرآن
در انتهاى آیه مورد بحث و در جواب منافقان ـ كه گفتند: خداوند با این مثلها عده اى را هدایت و افراد دیگرى را گمراه مى‏كند ـ خداوند مى‏فرماید: «فقط فاسقان به وسیله آن (مثلها) گمراه مى‏شوند» در این آیه شریفه و آیاتى از این قبیل) مسأله ضلالت و گمراهى به خداوند نسبت داده شده است! همان گونه كه در آیات دیگر مسأله هدایت.)
اگر هدایت و ضلالت به خواست خداست و ما انسانها مجبور هستیم و از خود اختیارى نداریم، پس چرا خداوند حكیم به نیكان پاداش و به بدان جزاء مى‏دهد؛ در صورتى كه هر دو مجبور بوده اند و به اراده خود عمل نكرده اند؟

در تفسیر این قبیل آیات و از جمله آیه مورد بحث نظرات مختلفى ارائه شده است: بعضى گفته اند: «یضِلُّ» در این آیه شریفه به معناى «یمْتَحِنُ» است؛ یعنى خداوند به وسیله این مثلها مى‏خواهد مردم را امتحان كند.)
گروه دیگر گفته اند: مراد از «هدایت و ضلالت» تهیه مقدّمات آن است؛ ولى تصمیم نهایى با خود انسان است. مثل این كه خداوند از انسان لجوج توفیقات را سلب مى‏كند، بنابراین؛ گمراهى به معناى سلب توفیق است.)
علّت اختلاف مفسّران در تفسیر «هدایت و ضلالت» در قرآن مجید ظاهراً بدین جهت است كه معناى این دو كلمه براى آنها پیچیده و دشوار است. بنابراین؛ با توضیحى درباره این دو واژه، باید مشكل حلّ شود.

معناى هدایت و ضلالت
به این مثال توجه كنید: دانه هاى شفّاف، سالم و حیات بخش باران از آسمان نازل مى‏شود و بر سراسر كره زمین مى‏بارد، خورشید عالم گیر نیز با نور پاك و نیروبخش خود بر همه زمینها مى‏تابد. اینها هر دو رحمت الهى است؛ ولى محصول زمین هایى كه از این دو رحمت الهى بهره مند شده اند، یكسان نیست.
در زمین هاى شوره زار، خار مى‏روید و در زمینهاى دیگر، گل و گیاه سبز مى‏شود! آیا سبب این اختلاف باران و خورشیدند یا شوره زارى زمین؟

شكّى نیست كه اشكال از زمین است. اگر به جاى تخم خار در آن زمین، تخم گل نهاده یا پاشیده مى‏شد، این خارستان، گلستان مى‏شد؛ پس اگر گفته شود: باران در این زمین خار رویانده است؛ معنایش این نیست كه باران خارآفرین بوده است، بلكه ایراد از خود زمین است.
مسأله هدایت و ضلالت هم درست به همین شكل است. باران رحمت الهى به وسیله پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر همه قلبها باریدن گرفت و همه به آواى ملكوتى قرآن گوش فرا دادند. كسانى كه قبلاً زمین دلشان را آماده كرده بودند، هدایت شدند و كسانى كه شوره زار دل را به زلال ایمان نشسته بودند و مستعد نشده بودند، گمراه شدند.
خود آیات قرآن نیز این مدّعاً را تأیید مى‏كند؛ مثلاً در آیه دوّم سوره بقره خداوند مى‏فرماید: «ذلِكَ الْكِتابُ لارَیبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقِینَ» همان كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزكاران است.
یعنى هدایت شامل كسانى مى‏شود كه پرده هاى تعصّب و لجاجت را كنار زده باشند و نسبت به حرف حقّ، گوشى شنوا داشته باشند.

و در آیه مورد بحث، آیه 26 سوره بقره، خداوند فرمودند: «ما یضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقِینَ» تنها فاسقان گمراه مى‏شوند.
یعنى اینها اوّل فاسق بودند و زمین دلشان شوره زار؛ سپس خداوند، به خاطر همین فسقشان آنها را گمراه كرد و از باران رحمت و ایمان، خار و كفر روییده شد.
و در آیه 10 سوره روم نیز خداوند مى‏فرماید: «ثُمَّكانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ اَساؤُا السُّوأَى اَنْ كَذَّبُوا بِـآیاتِ الله…» نتیجه و عاقبت آن كسانى كه مرتكب كار بد شدند، تكذیب آیات الهى و ضلالت شد.

یعنى این تكذیب آیات الهى و ضلالت، حاصل اعمال خود آن ظالمین است) بنابراین؛ هدایت و ضلالت، نتیجه اعمال خود ماست و خداوند متعال ـ كه حكیم على الاطلاق است ـ مقدّراتى از روى حكمت براى بندگان وضع مى‏كند. اگر بنده به امید كسب الطاف الهى به سوى خدا گام بردارد، از سرچشمه هدایتش، رستگار مى‏شود و اگر به بیراهه دلبستگى غیر الهى رود، به مصداق آیه شریفه «اِنَّ الله یضِلُّ مَنْ یشَاءُ وَ یهْدِى اِلَیهِ مَن اَنابَ» گمراه مى‏شود. و از ذیل آیه استفاده مى‏شود كه هدایت بى حساب نیست، بلكه هر كس به سوى خدا آید و توبه كند هدایت شاملش مى‏شود؛ ولى اگر دشمنى كرد، گمراه مى‏شود.

خلاصه این كه: جبرى در كار نیست و هدایت و ضلالت نتیجه عمل خود انسان است و ضلالت سمّ كشنده است؛ اگر كسى با احتیار خود استفاده كرد، حقّ اعتراض ندارد. این آیات «هدایت و ضلالت» چندان پیچیده نیست و به وسیله خود آیات قرآن تفسیر مى‏گردد. در نتیجه وظیفه یك مسلمان این است كه آنچه در توان دارد عمل كند و زمین دل را آماده باران رحمت الهى كند و از خداوند، خواستار توفیق و بخشش كاستیها شود.

—————————————————————————————————-

1- ماه مبارك رمضان، سال 1418هـ ق.
2- این كه در بعضى از كتابهاى «امثال قرآن»، مثالهاى قرآن را تا یك صد و سى مثل شمرده اند، ظاهراً صحیح نمى باشد، زیرا در آنها، ضرب المثلهاى قرآن نیز مَثَل محسوب شده اند؛ مثلاً آیه شریفه 164 انعام «… و لا تزرو وازرة وزر اُخرى…» و آیه 39 سوره نجم «… لیس للانسان الاّ ما سعى» كه «مثَل» به حساب آورده شده است، «ضرب المثل» هستند؛ زیرا كه در آنها، تشبیهى بیان نشده است.
3- البته مثلهاى لفظى و به زبان گفتار نیز از پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) نقل شده است كه علاقه مندان مى توانند در این باره به میزان الحكمة، روایت 18106 تا 18236 مراجعه كنند.
4- میزان الحكمة، باب 1372، حدیث 6593.

5- نهج البلاغه، خطبه 224.
6- دو احتمال دیگر را نیز مى توان در نظر گرفت: اوّل تقسیم مثلها به نتیجه: مثلهایى كه موجب تذكّر مى شود، مثلهایى كه باعث تفكّر مى شود و مثلهایى كه موجب ادراك مى شود. دوّم: تقسیم مَثَلها به مخاطب: مخاطبین سه دست اند و هر كدام از اقسام مثل به گروهى از مردم مربوط مى شوند.
7- خداوند متعال در آیه 73 سوره حج براى بیان عجز و ناتوانى بت ها به مگس مثال زده است: «یا أَیها النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ یخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوْ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ یسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیئاً لاَّ یسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ» اى مردم! مثلى زده شده است، بدان گوش فرا دهید: كسانى كه آنها را به جاى الله به خدایى مى خوانید اگر همه جمع شوند، مگسى را نمى توانند، بیافرینند و هر گاه مگسى چیزى از آنها برباید، نمى توانند آن چیز را بازستانند! طالب و مطلوب هر دو ناتوانند (هم این عابدان و هم آن معبودان)!

8- شرح این مثلها در مثل اوّل و دوّم خواهد آمد.
9- سوره هود، آیه 91.
10- اعجاز قرآن مجید شاخه هاى مختلفى دارد كه یكى از آنها فصاحت و بلاغت است و بقیه شاخه ها عبارتند از:
1ـ اعجاز قرآن از نظر علوم روز و اكتشافات علمى. 2ـ اعجاز از نظر تاریخ. 3ـ اعجاز از نظر وضع قوانین. 4ـ اعجاز از نظر اخبار غیبى. 5ـ اعجاز از نظر معارف الهى. 6ـ اعجاز از نظر عدم تضادّ و اختلاف. براى آگاهى بیشتر رجوع كنید به «پیام قرآن» جلد 8، صفحه 113 به بعد.

11- فروغ ابدیت، جلد 1، صفحه 252 به بعد.
12- آیه شریفه 17 و 18 سوره زمر این منطق ریبا را تأیید كرده، مى فرماید: «فَبَشِرْ عبادِ الّذینَ یسْتَمِعُونَ القولَ فَیتَّبِعُونَ اَحسَنَهُ اُولئِكَ الّذینَ هَدیهُمُ الله وَ اُولئِكَ هُم اُولُو الاَلبابِ» بشارت بده (اى محمّد) به بندگانى كه سخنان را مى شنوند و از نیكوترین آنها پیروى مى كنند، آنان كسانى هستند كه خداوند هدایتشان كرده و آنان خردمندانند.
13- فروغ ابدیت، جلد 1، صفحه 22.
14- مجمع البیان، جلد 1، صفحه 67.
15- مانند آیات 88 و 143 سوره نساء؛ آیات 178 و 186 سوره اعراف؛ آیات 23 و 36 سوره زمر؛ آیات 44 و 46 سوره شورى و آیات دیگر.

16- مانند سوره بقره، آیات 142 و 213 و 272؛ سوره مائده، آیه 16؛ سوره یونس، آیات 25 و 35 و آیات دیگر.
17- مجمع البیان، جلد 1، صفحه 68.
18- تفسیر نمونه، جلد 1، صفحه 152.
19- آیه 34 سوره غافر نیز علّت ضلالت را «اسراف» و آیه 74 همین سوره آن را «كفر» معرّفى مى كند

فصل دوّم
اوّلين مثال: مثال منافقان

اوّلين مثالى كه موضوع بحث ماست، آيه 17 و 18 سوره بقره است: خداوند متعال در اين دو آيه چنين مى‏فرمايد: «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نَاراً فَلَمّا اَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ الله بِنورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِى ظُلُمات لاَّ يُبْصِرُون صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَيَرْجِعُونَ».
مَثَل آنان (منافقان) همانند كسى است كه آتشى افروخته (تا در بيابان تاريك، راه خود را پيدا كند)؛ ولى هنگامى كه آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانى مى‏فرستد و) آن را خاموش مى‏كند و در تاريكهاى وحشتناكى كه چشم كار نمى‏كند، آنها را رها مى‏سازد، آنها كران، گنگها و كورانند؛ لذا (از راه خطا) باز نمى‏گردند!

دور نماى بحث
در اين آيه سخن از منافقان است كه خود را در پس پرده نفاق پنهان ساخته اند؛ امّا سرانجام پرده نفاقشان دريده مى‏شود و آنان رسوا مى‏گردند.
منافقان به انسانى تشبيه شده اند كه تنها در بيابانى تاريك، سرگردان است و مى‏كوشد به روشنى آتشى راه نجات پيدا كند؛ امّا راه به جايى نمى‏يابد و همچنان در سرگردانى و تاريكى بيابان تنها مى‏ماند.
شرح و تفسير آيه
دو تفسير براى آيه شريفه ذكر شده است:

نخست اين كه: مثَل منافقان، مثل انسانهاى گم گشته و سرگردان در بيابانى تاريك و مخوف است. فرض كنيد مسافرى شبانگاه از كاروان خود عقب مى‏ماند و در بيابانى تاريك، تنها گرفتار مى‏شود. اين مسافر نه نورى دارد نه روشنايى؛ نه دليلى دارد و نه راهنمايى؛ نه جاده مشخّصى پيدا مى‏كند و نه قطب نمايى. از يك سو، ترس از دزدان و حيوانات درنده و از سوى ديگر ترس از هلاكت ناشى از گرسنگى و تشنگى او را به چاره انديشى و تلاش وا مى‏دارد. به جستجو مى‏پردازد. مقدارى هيزم فراهم مى‏كند و آنها را آتش مى‏زند، شعله آتش را بر بالاى دست مى‏گيرد و با شتاب به حركت در مى‏آورد. ناگهان وزش بادى تند شعله اش را خاموش مى‏كند، تا بخواهد هيزمى جمع آورى كند و شعله اى بيفروزد، اندك راهى را كه براى نجات خود طى كرده بود، هدر مى‏دهد و گم مى‏كند.
منافقان مانند اين مسافر تنها و ره گم كرده و از راه دور مانده اند. اينان در روشنايى زندگى در ظلمت و تاريكى قرار گرفته اند. از قافله انسانيّت و ايمان عقب مانده اند. هيچ نشانه راهى ندارند. خداوند نور هدايت را از آنان گرفته و آنها را در تاريكى ترك نموده است.

منافقان شخصيّت هاى دوگانه و دورويى دارند، ظاهرى مسلمان و باطنى كافر؛ ظاهرى صادق و باطنى ناراست؛ ظاهرى مخلص و باطنى رياكار؛ ظاهرى امين و باطنى خيانت پيشه؛ ظاهرى دوستانه و باطنى دشمن صفت و… .اينان از ظاهر پرفريب خود روشنايى آتشى پديد مى‏آورند. خود را مسلمان نشان مى‏دهند و از مزاياى اسلام بهره مند مى‏گردند، ذبيحه آنان حلال محسوب مى‏شود، آبروى آنها محفوظ مى‏ماند، اموال آنها محترم شمرده مى‏شود، از حقّ ازدواج با مسلمانان برخوردار مى‏شوند و… .اينها، بهره هاى اندكى است كه از روشنى آن آتش در اين زندگى كوتاه مادّى خود به دست آورده اند. با مرگ، اين آتش خاموش مى‏شود و روشنى آن از بين مى‏رود (ذَهَبَ الله بِنُورِهِمْ) و خداوند آنان را در تاريكى هاى قبر و برزخ رها مى‏كند. آن جاست كه درمى يابند آن اسلام ظاهرى و ايمان ريايى هيچ سودى برايشان ندارد.
نتيجه آن كه، اين آيه شريفه و مَثَل رسا و روشن، تشبيهى است كه در آن، «مُشَبه» منافقانند و «مُشَبهٌ به» مسافر سرگردان در بيابان و «وجه شَبه» حيرانى و سرگردانى و بى اثر بودن سعى و تلاش هاى ظاهرى آنان است.

تفسير دوّم:
در پى تفسير اوّل، بايد خاطر نشان كرد كه روشنى ظاهرى آن آتش و تاريكى و تنهايى بعدى اش تنها مربوط به جهان معنوى و قيامت نيست، بلكه پيامدهايى در اين دنيا نيز دارد.
منافق براى هميشه نمى‏تواند نفاقش را پنهان كند، در نهايت رسوا مى‏شود؛ زيرا زمانى كه منافعش را در خطر نابودى مى‏بيند، باطن پليد و درون ناپاكش را آشكار مى‏سازد. مگر منافقان صدر اسلام نبودند كه در جنگها و حوادث مختلف باطن خود را آشكار كردند؟!

پيام هاى آيه
1ـ اقسام منافقان

منافق الزاماً شخص نيست، بلكه ممكن است يك گروه و يا يك سازمان نيز منافق باشد و در بُعدى وسيع تر حتّى ممكن است حكومت يك كشور نيز منافق باشد. بعضى از كشورهاى مدّعى اسلام كه به ظاهر سنگ اسلام را به سينه مى‏زنند و در محافل و مجالس و كنفرانس هاى اسلامى شركت مى‏كنند، ديده ايم كه چگونه رسواى خاصّ و عام شده اند؛ چرا كه همدستى و همداستانى آنها با يكى از بزرگترين دشمنان اسلام و مسلمانان؛ يعنى اسرائيل غاصب آشكار شده و عهد و پيمانهاى پيدا و پنهانشان برملا گشته است و آن روشنى آتش ادعايشان به خاموشى گراييده و دورويى و رياكاريشان به اثبات رسيده است.
آرى! اين است عاقبت نفاق (فَاعْتَبِرُوا يا اُوْلِى الاَْبْصارِ)!

2ـ صورت هاى نفاق
از جمله نتايجى كه از بحث اجمالى بالا گرفته مى‏شود، صور گوناگون نفاق است كه عبارتند از:
الف ـ نفاق در عقيده: مانند كسى كه به زبان مدّعى اسلام ومسلمانى است؛ ولى «مسلمان»شناخته نمى‏شود ويا تظاهر به ايمان مى‏كند؛ ولى«مؤمن»شمرده نمى‏شود.

ب ـ نفاق در گفتار: مانند كسى كه سخنى مى‏گويد؛ ولى خود در دل بدان اعتقاد ندارد. با اين بيان «دروغگو» منافق است؛ زيرا كه زبان و دلش يكى نيست.
ج ـ نفاق در كردار: مانند كسى كه «عملِ» ظاهرش با نيّت باطنى او متفاوت و متضاد است. همچون كسى كه در ظاهر خود را نمازخوان و يا امانتدار نشان مى‏دهد؛ ولى در واقع «بى نماز» و «خائن» است.)

3 ـ نشانه هاى نفاق


در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به بعضى از نشانه هاى نفاق اشاره شده است. حضرت در اين روايت مى‏فرمايد: «ثلاثٌ مَن كُنَّ فِيهِ كانَ مُنافِقاً وَ اِنْ صامَ وَ صَلّى وَ زَعَمَ اَنه مُسْلِمٌ: مَنْ اِذا ائْتَمَنَ خانَ، وَ اِذا حَدَّثَ كَذِبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخلَفَ…»

ترجمه و توضيح: اين سه صفت در هر كسى باشد منافق است، اگر چه روزه بگيرد و نماز بگذارد و تصوّر مسلمانى داشته باشد:

اوّل ـ خيانتكارى. انسان خيانتكار منافق است؛ زيرا در ظاهر خود را امين نشان مى‏دهد، ولى در باطن خائن است. بنابراين، نمى‏توان اموال و بيت المال را بدو سپرد، گرچه بعضى در برابر اموال كم و اندك امين هستند؛ ولى در مقابل امانتهاى گرانبها و اموال فراوان درون خيانتكارانه خود را آشكار مى‏كنند.

دوّم ـ دروغگويى. انسان دروغگو منافق است؛ زيرا كه با چرب زبانى كلامى، نيّتى پليد و خلاف حقّ و حقيقت دارد؛ هر چند نماز بخواند و دعاى ندبه و توسّل و… بر زبان جارى سازد.

سوّم – خُلف وعده. كسى كه به وعده و گفته خود عمل نمى‏كند، منافق است؛ زيرا عمل به وعده و پايبندى به گفته از نظر اخلاقى پسنديده و ضرورى است و حتّى از نظر فقهى نيز گاهى واجب است.) كوتاه سخن آن كه هر گونه دوگانگى ظاهر و باطن در شخص، نفاق شمرده مى‏شود.
* * *

4ـ تاريخچه منافقان
در هيچ عصر و زمانى، جوامع انسانى از وجود منافقان خالى نبوده است و مى‏توان گفت از پيدايش انسان بر روى زمين، نفاق و منافقان نيز پيدا شده و دشمنى آنان با بشريّت آشكار شده است.
اين كه منافقان را خطرناك ترين دشمنان در جوامع انسانى ناميده اند، از آن جاست كه منافق به لباس دوست درمى آيد و در خفا دشمنى مىورزد.
دشمن ستيزى كه يكى از صفات مشترك انسانهاست، درباره منافق كارايى خود را از دست مى‏دهد؛ زيرا كه منافق به ظاهر خود را دوست نشان مى‏دهد و بدين خاطر است كه از هر دشمنى، دشمن تر است و شايد به علّت همين امر باشد كه در قرآن، از منافق با شديدترين تعبيرات ياد و اشاره شده است.

چهره منافقان در قرآن
همانطور كه ذكر شد، قرآن مجيد با شديدترين تعبيرات از منافقان ياد كرده است كه به چند نمونه از آن اشاره مى‏شود:

الف ـ خداوند در آيه 4 سوره منافقين مى‏فرمايد: «هُمُ العَدُوّ فَاحْذَرْهُمْ» منافقان دشمنان واقعى هستند، پس از آنان بر حذر باش.

قرآن مجيد دشمنان مسلمانان را معرّفى كرده است؛) ولى در هيچ آيه اى چنين تعبير شديدى كه در آيه مذكور بيان شده، درباره هيچ يك از دشمنان دينى بيان نشده است. برابر قواعد زبان عربى، اين جمله دلالت بر آن مى‏كند كه منافقان «عدو» و دشمن حقيقى انسان محسوب مى‏شوند.
ب ـ در ادامه آيه مذكور آمده است: «قاتَلَهُمُ الله اَنّى يُؤْفَكُونَ» خداوند آنها را [ منافقان] بكشد، چگونه از حق منحرف مى‏شوند؟

اين بيان تند قرآنى منحصر به فرد است. «خدا منافقان را بكشد…» در قرآن درباره هيچ دشمنى چنين تعبير قاطع، تند و شديد به كار برده نشده است.)
ج ـ خداوند در آيه 145 سوره نساء مى‏فرمايد: «اِنَّ المنافِقينَ فى الدَّرْكِ الاسْفَلِ مِنَ النّار وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيراً» منافقان در پايين ترين مكان دوزخ قرار دارند و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت. [ بنابراين، از طرح دوستى با دشمنان خدا، كه نشانه نفاق است، بپرهيزيد].

عرب، براى پله هاى رو به بالا لفظ «دَرْج» يا «دَرَجه» به كار مى‏برد و براى پله هاى رو به پايين لفظ «دَرْك» يا «دَرَك». اين دو لفظ اخير در قرآن تنها يك بار به كار رفته است.)

«دَرْك اسفل» قعر و پايين ترين مكان در جهنّم است و بديهى است كه شدّت عذاب در اعماق جهنّم بيشتر مى‏باشد. بنابراين، از اين آيه نتيجه گرفته مى‏شود كه خداوند رحمان، شديدترين عذاب را براى منافقان قائل مى‏شود و پر عذاب ترين مكانهاى جهنّم را به آنان اختصاص مى‏دهد. اينها، نشان دهنده حسّاسيّت موضوع نفاق و خطرآفرينى منافقان در همه دوران تاريخ، تا زمان حاضر است.

خطر منافقان از ديدگاه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)


مرحوم حاج شيخ عبّاس قمى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ در كتاب ارزشمند «سفينة البحار»، ذيل ماده «نَفَق» حديث جالبى درباره خطر منافقان از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل مى‏كند:

«قالَ رَسُول الله(صلى الله عليه وآله): اِنّى لاَ اَخافُ عَلى اُمَّتى مُؤمناً وَ لا مُشْرِكاً، اَمّا المُؤمِنُ
فَيَمنَعُهُ الله بِايمانِهِ وَ اَمَّا المُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ الله بِشركِهِ، وَ لكِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنافِق عالِمِ اللّسانِ، يَقُولُ ما تَعرِفُونَ وَ يَفْعَلُ ما تُنْكِرونَ» حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)مى فرمايند: من از خطر آدم باايمان و انسان مشرك بر اُمّتم نمى‏ترسم؛ چون خداوند از خطر انسان مؤمن به وسيله ايمانش جلوگيرى مى‏كند و مشرك را خداوند به خاطر شركش نابود مى‏سازد؛ ولى تنها كسانى كه از شرّ آنها بر شما مى‏ترسم، منافقان هستند. منافقانى كه چرب زبانند و در باطن در پى هدف ديگرى هستند. سخنانشان جذّاب است؛ امّا در عمل مبتلا به كارهاى زشتند.)

برابر اين روايت، پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از شرّ و خطر منافقان براى جامعه اسلامى نگران و بيمناك بوده اند و اين نگرانى تنها منحصر به دوران اوّليه ظهور و گسترش اسلام و سرزمين عربستان نيست، بلكه ناظر است به همه دورانها و همه كشورهاى اسلامى و حتّى امروزه و در جمهورى اسلامى ايران.

5ـ تعبير به «نار» در قرآن
از تعبير قرآن به «نار» و نه «نور» دو نتيجه به دست مى‏آيد: اوّل آن كه دود، سوزانندگى و خاكستر از الزامات آتش است و منافق نيز ديگران را دچار آسيب اين آتش خود افروخته مى‏سازد و در نتيجه پراكندگى، زيان و فشارهاى ناخواسته را بر مردمان تحميل مى‏كند در حالى كه مؤمن، از نور خالص و چراغ روشن و پرفروغ ايمان، بهره مى‏گيرد. دوّم آن كه منافقان گرچه تظاهر به نور ايمان دارند، امّا باطنشان «نار» است، و اگر نورى هم باشد ضعيف است و كوتاه مدّت.)

6ـ «نور» و «ظلمات»
خداوند مى‏فرمايد: «وَ تَرَكَهُمْ فِى ظُلُمات لاَّيُبْصِرُونَ» خداوند اينها را در تاريكى هاى وحشتناكى كه چشم كار نمى‏كند قرار مى‏دهد. در قرآن مجيد كلمه ظلمت به صورت مفرد نيامده است، بلكه در تمام 23 مورد استعمالش به صورت جمع آمده است؛ امّا كلمه نور بر عكس در هيچ مورد در قرآن مجيد به صورت جمع استعمال نشده است، بلكه در تمام 43 بار كاربرد اين كلمه به صورت مفرد آمده است! آيا اين تفاوت پيامى ندارد؟

سرّ اين مطلب اين است كه قرآن مى‏خواهد بگويد نور يكى بيش نيست و آن نور توحيد است و همه نورها به نور خداوند باز مى‏گردد «اَلله نُورُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ») نور ايمان، نور علم، نور يقين، نور اتّحاد و همبستگى و… همه به يك نور برمى گردد و آن نور خداست؛ بنابراين يك نور بيشتر وجود ندارد به همين جهت همواره نور به صورت مفرد بيان شده است.

امّا نفاق و كفر و پراكندگى ها و اختلافها همه يك ظلمت نيستند، بلكه ظلمت هاى متفرق و جداگانه اى هستند. ظلمت جهل، ظلمت كفر، ظلمت بخل، ظلمت حسد، ظلمت عدم ترس از خدا، ظلمت هوا و هوس، ظلمت وسوسه هاى شيطانى و… خلاصه ظلمتهاى متعدّدى وجود دارد؛ بدين خاطر است كه ظلمت در سراسر قرآن مجيد به صورت جمع استعمال شده است.

7ـ تفسير آيه 18 «صُمٌ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ»

منافقين طبق اين آيه شريفه داراى سه ويژگى هستند: اوّل ـ «صُمّ» هستند. «صم» جمع «اصم» به معناى كرى است. دوّم ـ «بُكم» هستند «بكم» جمع «ابكم» به معناى گنگ و لال است يعنى منافقان هم لال و هم گنگ هستند و معناى اين دو جمله اين است كه اينها همواره كر و لال هستند؛ چون كسانى كه كر هستند خواه ناخواه لال هم مى‏شوند، اگر چه از نظر پزشكى دستگاه تكلّم آنها سالم باشد؛ زيرا وقتى انسان چيزى نشنود نمى‏تواند تكلّم كردن را بياموزد و تجربه كند و شايد بدين جهت در آيه شريفه صفت كرى اوّل آورده شده است؛ يعنى اينان همواره كر و لال هستند.

سوّم ـ «عُمى» هستند. «عمى» جمع «اعماء» به معناى نابينايى است. يعنى منافقان نه زبان گويا دارند و نه گوش شنوا و نه چشم بينا و كسى كه كر و لال و نابينا باشد چطور مى‏تواند دريابد كه به راهى نادرست گام گذاشته است و اصلاً چگونه مى‏تواند به انحراف و خطاى خود پى ببرد؟

چون اين سه عضو ابزار شناخت انسان هستند؛ گوش وسيله تعليم و يادگيرى، زبان وسيله انتقال علوم از نسلى به نسل ديگر، و چشم هم وسيله كشف علوم جديد و يافته هاى تازه مى‏باشد. وقتى كسى هيچ يك از اين سه ابزار شناخت را نداشته باشد نمى‏تواند از مسير انحراف خارج شود يه به راه حق باز گردد؛ بنابراين پرسشى مطرح مى‏شود كه منافقان كه چشم و گوش و زبان دارند پس چرا در قرآن از آنان به كر و لال و كور تعبير شده است؟ در پاسخ بايد گفت: قرآن منطق خاصّى دارد، در فرهنگ قرآن هر چيزى در دايره آثارش ديده مى‏شود و وجود و عدم آن از نظر قرآن به وجود و عدم آثار آن بسته است.

بنابراين، آنها كه چشم دارند و از اين نعمت الهى براى ديدن آيات پروردگار و مشاهده صحنه هاى عبرت آموز بهره نمى‏برند و در واقع چشم آنها چنين اثر وجودى ندارد، از نظر قرآن كورند و آنها كه گوش دارند؛ ولى پيام خدا و صداى مظلومان را نمى‏شنوند در منطق قرآن كر هستند و نيز كسانى كه زبان دارند؛ ولى آن را به ذكر خدا و امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد جاهل و… به كار نمى‏گيرند در فرهنگ قرآن لال محسوب مى‏شوند. حتّى در ابعاد وسيع تر قرآن مجيد بر مبناى همين فرهنگ، عده اى از انسانهاى مرده را زنده مى‏نامد و بسيارى از مردم زنده را مرده؛ مثلاً در مورد شهداى در راه حق ـ كه به ظاهر مرده هستند ـ مى‏فرمايد: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فِى سَبيلِ الله اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبهمْ يُرْزَقُون» اى پيامبر! هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.) شهدا از نظر قرآن زنده هستند؛ چون اثر يك انسان زنده را دارند باعث تقويت دين و اسلام مى‏شوند و ياد و خاطره آنها يادآور معروف ها و خوبى هاست.

و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «اِنْ هُوَ اِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرآنٌ مُبينٌ لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكَافِرينَ» اين (كتاب آسمانى) تنها ذكر و قرآن مبين است! تا افرادى را كه زنده اند، بيم دهد (و بر كافران اتمام حجّت شود) و فرمان عذاب بر آنان مسلّم گردد.) انسانهاى زنده از نظر قرآن و طبق اين آيه شريفه دو دسته اند: اوّل ـ مؤمنان، انسانهايى كه حيات قرآنى دارند و دوّم ـ افراد بى ايمان و انسانهاى مرده اى كه در بين زندگان راه مى‏روند؛ يعنى كسانى كه گوش شنوا ندارند از نظر قرآن مرده اند.) نتيجه اين كه: شخص منافق اگر چه در ظاهر داراى زبان و گوش و چشم است؛ ولى چون اثر وجودى اين اعضا در او وجود ندارد از نظر قرآن چنين انسانى كر و لال محسوب مى‏شود. به همين جهت «هُمْ لا يَرجِعُون؛ از راه خطا بازنمى گردند» چون ابزار شناخت ندارد شما اگر يك انسان كر و كور و لال را در حال سقوط ببينيد، به هيچ وجهى نمى‏توانيد او را نجات دهيد؛ زيرا نه زبان دارد كه درخواست كمك كند، نه گوش دارد كه صداى هشدار شما را بشنود و نه چشم دارد كه علامت هاى هشدار دهنده را ببيند.

8ـ منشأ «نفاق»
نفاق عمدتاً سه منشأ و سرچشمه دارد:
اوّل ـ عجز از دشمنى و مبارزه مستقيم: دشمنانى كه شكست مى‏خورند و توانايى عرض اندام مستقيم را ندارند به لباس نفاق در مى‏آيند و به دشمنى خود ادامه مى‏دهند، دشمنان اسلام در ابتداى نبوّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) علناً دشمنى مى‏كردند؛ امّا وقتى پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) پيروز شد و بر آنها مسلّط شد، آنها توانايى مبارزه با اسلام به صورت مستقيم را در خود نديدند و به ظاهر مسلمان شدند؛ ولى در باطن كافر ماندند و بر ضدّ اسلام توطئه كردند، ابوسفيانها، معاويه ها و… تا آخر عمر منافق بودند.)

بدين جهت، عده اى معتقدند كه نفاق از مدينه شروع شده است؛ زيرا پيش از آن در مكه نفاق و منافقى وجود نداشت؛ چون كسى از اسلام ـ كه هنوز در ابتداى كار خود بود و قدرتى نداشت ـ نمى‏ترسيد تا تظاهر به اسلام كند و در باطن كافر بماند! ولى ما معتقديم از مكه شروع شد و در آن جا منافقانى بودند، اگر چه انگيزه آنها از نفاق ترس نبود؛ ولى بخاطر پيش بينى هايى كه براى آينده اسلام داشتند و احتمال پيروزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مى‏دادند به ظاهر اسلام را پذيرفتند كه اگر اسلام پيروز شد، آنها هم به نوايى برسند و به اصطلاح «از اين نمد، براى خود كلاهى درست كنند.»
اين شيوه از نفاق را در اين زمانه و در همه انقلاب ها از جمله انقلاب اسلامى ايران مى‏توان يافت كه عده اى از منافقان همان دشمنان شكست خورده اى بودند كه قدرت دشمنى علنى و مستقيم را در خود نمى‏ديدند.

دوّم ـ احساس حقارت درونى: آدم هاى حقير و بى شخصيّت كه ترسو هستند و شجاعت ندارند، براى پنهان كردن ضعف و زبونى خود هميشه منافقانه عمل مى‏كنند و چون جرأت اعتراض به ديگران را ندارند با همه هماهنگ و همرنگ مى‏شوند شاعر از زبان اين نوع منافقان مى‏گويد:
چنان با نيك و بد خو كن كه بعد از مردنت روزى***مسلمانت به زمزم شويد و هندو به آتش
يعنى منافق در مقابل مسلمانان اظهار اسلام مى‏كند، در مقابل آتش پرستان اظهار تمايل به عقيده آنان و در مقابل بى دين ها اظهار بى دينى؛ زيرا كه چنين شخص حقير و زبونى، به واسطه حقارت درونى خود، جرأت ابراز عقيده واقعى خود را ندارد.)

سوّم ـ دنياپرستى شديد: نفاق هاى بين المللى و جهانى كنونى از اين امر سرچشمه مى‏گيرد. علّت اين كه بعضى از كشورهاى استكبارى در جايى مدّعى حقوق بشر مى‏شوند و در جاى ديگر ـ كه بشريّت قربانى مى‏شود ـ ساكت مى‏مانند همين دنياپرستى آنان است. زمانى كه منافعشان به خطر مى‏افتد، يكى از حربه هاى آنان حقوق بشر است كه عليه دشمنانشان به كار مى‏گيرند؛ امّا در مقابل اگر دوستان آنها بديهى ترين و ابتدايى ترين حقوق بشر را نقض كنند، آنها را نديده و نشنيده مى‏گيرند. قرآن مجيد در سوره توبه، در آيات 75، 76 و 77 نمونه تكان دهنده و بارزى از اين دسته از منافقان را بيان كرده است.
خداوند متعال مى‏فرمايد:«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ الله لَئِنْ آتَيْنا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصّالِحينَ فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوا وَهُمْ مُعْرِضُونَ فَاَعْقَبَهُمْ نِفاقَاً فِى قُلُوبِهِمْ اِلى يَوْمِ يِلْقَونَهُ بِما اَخْلَفُوا الله ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» بعضى از آنان (منافقان) با خدا پيمان بسته بودند كه: «اگر خداوند ما را از فضل خود روزى دهد قطعاً صدقه خواهيم داد و از صالحان (و شاكران) خواهيم بود.» امّا هنگامى كه خدا از فضل خود به آنها بخشيد، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روى برتافتند! اين عمل (روح) نفاق را تا روزى كه خدا را ملاقات كنند در دلهايشان برقرار ساخت. اين به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلّف جستند و دروغ مى‏گفتند.

اين آيات در مورد شخصى به نام «ثعلبة بن حاطب» نازل شد او ابتدا شخص مسلمانى بود و همواره در نماز جماعت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شركت مى‏كرد؛ ولى از آن جايى كه فقير بود مرتّب اصرار داشت كه پيامبر برايش دعا كند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد پيغمبر فرمود: «قَليلٌ تُؤدّى شُكرَهُ خيرٌ مِنْ كثير لاتُطيقُه» مقدار كمى كه حقّش را بتوانى ادا كنى بهتر از مقدار زيادى است كه توانايى اداى حقّش را نداشته باشى.)

منظور پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين بود كه مصلحت او همين زندگى ساده است ولى ثعلبه دست بردار نبود و هر روز تقاضاى خود را تكرار مى‏كرد.) و سرانجام به پيامبر(صلى الله عليه وآله) عرض كرد: «به خدايى كه تو را به حق فرستاده است سوگند ياد مى‏كنم، اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند، تمام حقوق آن را مى‏پردازم». پيامبر برايش دعا كرد چيزى نگذشت كه پسر عموى ثروتمندش از دنيا رفت و ثروت سرشارى به او رسيد و با آن گوسفندانى خريد و كم كم نماز جماعت همه وقت او تبديل به يك وقت شد و گوسفندانش به قدرى زياد شد كه ديگر نگهدارى آنها در مدينه ممكن نبود، به خارج از مدينه رفت و ديگر به كلّى از نماز جماعت محروم شد و آن قدر به ماديّات دنيايى مشغول شد كه به وعده اش در مورد دادن صدقه عمل نكرد! نه تنها صدقه مستحب را نپرداخت، بلكه از پرداختن صدقه واجب (زكاة مال) هم خوددارى كرد و در اين راه تا بدان حدّ اصرار ورزيد كه اين حكم الهى را به استهزا و تمسخر گرفت و آن را به جزيه اى كه يهود مى‏پردازند مقايسه كرد.) قرآن مجيد علّت بيچارگى «ثعلبه» و نفاق او را بخل و دنياپرستى و پيمان شكنى مى‏داند و شگفتا كه طبق اين آيه، شريفه، نفاق كسانى مانند ثعلبه تا روز رستاخيز ادامه دارد و از قلب آنها خارج نمى‏شود ـ اَللهّم اجْعَلْ عَواقِبَ اُمُورِنا خَيْراً ـ

اگر ما مى‏خواهيم مبتلا به اين بيمارى خطرناك نشويم، بايد مواظب اين سرچشمه هاى نفاق باشيم و از آن دورى كنيم، مخصوصاً در اين ايّام و ليالى پربركت ماه مبارك رمضان بهره بيشترى بگيريم به هنگام سحر، نماز شب ـ ولو مختصر و بدون انجام همه مستحبّات ـ بجا آوريم و سر بر سجده بگذاريم و از نفاق و تمام رذايل اخلاقى و گناهان به خداوند پناه ببريم.

———————————————————————————————-
1- براى آگاهى بيشتر: ر.ك. ميزان الحكمة، باب 3966، حديث 20599.

2- ميزان الحكمة، باب 3931؛ حديث 20577. البته روايات ديگرى نيز در اين باب نقل شده است كه در بعضى از آنها، نشانه هاى ديگرى نيز براى نفاق ذكر شده است.

3- در قرآن، شيطان، كافران، مجرمان و منافقان از جمله دشمنان انسان شمرده شده اند. براى توضيح بيشتر ر.ك. المعجم المفهرس قرآن مجيد، كلمه «عدّو».

4- اين تعبير در آيه 30 سوره توبه درباره يهوديان نيز به كار برده شده است؛ ولى قابل توجه است كه يهودان نيز به نوعى از نفاق دچار بوده اند.

5- «دَرْك» در همين آيه (145 سوره نساء) و «دَرَك» در سوره طه آيه 77 در ضمن بيان عبور حضرت موسى(عليه السلام) و اسرائيليان از رود نيل و براى پله هاى مسيرى كه به كف رودخانه منتهى مى شده، استعمال شده است.

6- نهج البلاغه، نامه 27، و نيز ميزان الحكمة، باب 3934.
7- براى توضيح بيشتر ر.ك. تفسير نمونه، جلد اوّل، صفحه 110.
8- سوره نور، آيه 35.
9- سوره آل عمران، آيه 169.
10- سوره يس، آيات 69 و 70.

11- براى توضيح بيشتر مى توانيد ر.ك. تفسير نمونه، جلد اوّل، صفحه 441 به بعد.

12- پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بر اين مسأله واقف بود؛ ولى به جهت پيامدهاى ناخوشايند آن از برخورد با منافقان خوددارى مى كرد. حضرتش در روايتى مى فرمايند: «لولا انى اكره ان يقال: ان محمّداً استعان بقوم حتّى اذا طفر بعدوة قتلهم، لضربت اعناق قوم كثير» اگر نبود كه مردم مى گفتند: پيامبر به كمك مردم پيروز شد و بعد از پيروزى آنها را كشت، گردن بسيارى از منافقان را مى زدم. وسائل الشّيعه، جلد 18، ابوب حدّ المرتد، باب 5، حديث 3.

13- در حديثى از حضرت على(عليه السلام) به اين ريشه نفاق اشاره شده است حضرت مى فرمايد: «نَفاقُ الْمَرءِ مِن ذِلِّ يَجِدُهُ فِى نَفْسِهِ» يكى از ريشه هاى نفاق بى شخصيّتى درونى و ذلّت و خوارى است كه منافق در خود احساس مى كند. ميزان الحكمه، باب 3929، حديث 20258.
14- تفسير نمونه، جلد 8، صفحه 48.

15- يكى از نتايج اين داستان عدم پافشارى در دعاها و درخواست ها از خداست؛ چه بارها تجربه شده است كه در صورت اجابت دعا از طرف خداوند چه ضرر و زيانى متوجه شخص شده است. قرآن مجيد در سوره بقره آيه 216 چه زيبا مى فرمايد: «عَسى اَنْ تُحِبّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ» حتّى در خواسته هاى معقول و خداپسندانه نيز اين امر صادق است؛

16- خيلى از كسانى كه خمس و زكاة به آنها تعلّق مى گيرد، براى توجيه عمل ناپسند خود؛ يعنى پرداخت نكردن اين وجوه هاى شرعى، چنين سخنانى بر زبان جارى مى كنند؛ مثلاً مى گويند: چه معنا دارد كه ما زحمت بكشيم و ديگران بخورند؟!

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
متون اسلامی
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان