کد خبر: ۱۵۷۱۱
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ - ۱۳:۲۹-08 April 2020
در مدتی که شهید مدرّس در خواف به سر می‌برد، رضاخان نهایت سخت گیری و محدودیت را برای او در نظر گرفت.
عصراسلام: این روش در ایمان، اخلاص، شجاعت و شهامت او هیچ خللی وارد نکرد و دل‌ها و دیدگان انسان‌های آزاده و خداجو همیشه به سمت و سوی خواف و تبعیدگاه وی بود. رضاخان می دانست که اگر روزی مدرّس از تبعیدگاه خارج شود، خیانت ها و جنایت‌های او افشا خواهد شد. بنابراین برای به شهادت رساندن وی تصمیم نهایی را گرفت و سیّد را از خواف به کاشمر منتقل کرد. دستور رضاخان برای شهادت شهید مدرّس از سوی رییس شهربانی خواف اجرا نشد. 

دلیل او نیز این بود که چون خواف یک نقطه ی مرزی است، امکان بروز تشنج و گرفتاری های بعدی وجود دارد. به فرمان رضاخان و به صورت محرمانه و سّری،
«اقتدار نظام»، رییس شهربانی کاشمر منزل دو اتاقه ای را در همسایگی شهربانی اجاره کرد و سیّد را شبانه به آن جا منتقل نمود. 

این شخص هم از اجرای دستور قتل مدرّس سرپیچی کرد و گفت:
«من برای آسایش و امنیت مردم استخدام شده ام، نه برای آدمکشی(۱۱).»
اقتدار نظام پس از سرپیچی از اجرای فرمان قتل شهید مدرّس، عازم مشهد شد و رژیم رضاخان فرد دیگری به نام «محمود مستوفیان» را به سمت ریاست شهربانی کاشمر انتخاب و حکم او را صادر کرد. مستوفیان وضع سیّد را بررسی نمود و بیماری و نامناسب بودن وضع جسمی او را مخابره کرد. رضاخان، «میرزا کاظم جهان سوزی»، یکی از افسران خون ریز و جانی شهربانی قم را به همراه دو مأمور از مشهد به کاشمر فرستاد و نقشه ی قتل مدرّس را به آنان واگذار کرد. آن ها برای انجام این مأموریت در ۲۶ ماه رمضان سال ۱۳۵۶ ه ق، مطابق آذر ماه سال ۱۳۱۶ ه ش، قبل از اذان مغرب در کاشمر به محل اقامت شهید مدرّس رفتند و استکان چایی که پر از سم کُشنده بود به او تعارف کردند.
سیّد گفت:
صبر کنید افطار شود و بلافاصله به اقامه ی نماز و عبادت می پردازد. پس از نماز، استکان چای را میل می کند و باز هم نماز می خواند. مأموران به تأثیر نگذاشتن سم در بدن سیّد اطمینان حاصل می کنند و تصمیم می گیرند او را خفه کنند. میرزا کاظم جهان سوزی، افسر شهربانی قم، منصور وقار، حبیب الله خلج و اسماعیل، معروف به شش انگشتی، چهار نفری هستند که با پیچیدن پارچه ی عمامه به گردن سیّد، او را خفه کردند و در عوض ۱۵۰ تومان پاداش گرفتند! (۱۲).

بازتاب شهادت مدرّس

شهربانی کاشمر به دستور رضاخان، خبری را مبنی بر رحلت شهید مدرّس منتشر کرد و علّت آن را مرگ طبیعی اعلام نمود. این شهربانی طی صورت جلسه ی مورخ
۱۵/ ۹/ ۱۳۱۶ خطاب به یاور، ریاست اداره‌ی سرکلانتری مشهد، موضوع مرگ شهید مدرّس را چنین نوشت (۱۳):

خدمت جناب یاور، ریاست اداره ی سرکلانتری مشهد

به عرض می رساند: ساعت ۲۲ و ۳۵ دقیقه عصر به معیّت سر پاسبان یکم شجاعی به محل زندانی به جهت وارسی آمده، زندانی مزبور فوت نموده، در صورتی که سرپاسبان مزبور اظهار می دارد، ساعت قبل که من آمدم، مشارالیه حیات داشته. مراتب گزارش، تا به آن چه امر فرمایید، اطاعت شود.

امضاء: محمود مستوفیان، رییس شهربانی کاشمر

گذشته از آن، شهربانی کاشمر، صورت دارایی شهید مدرّس را به شرح زیر گزارش کرده است:

ساعت: ۲۲ و ۳۰ دقیقه یوم جاری (۱۴)

موضوع: گزارش رسدبان، مستوفیان، کفیل شهربانی کاشمر

به معیّت پاسبان یکم شجاعی به منزل واقع در محله ی نو، که سیّد حسن مدرّس در آن جا زندانی بوده، رفته و مشاهده شد، زندانی مزبور فوت شده. پاسبان شماره‌ی ۶، محمد ابراهیم ترشیزی و شماره‌ی۷، محمّد فراموشکار، پاسداران زندان، اظهار می دارند، به مرض تنگی نفس مبتلا بود، یک ساعت قبل حیات داشته، بعداً فوت نموده، بنابراین ماتَرَک آن را با حضور امضاء کنندگان زیر صورت مجلس می‌نماید:

پول نقد، سی ریال- جوراب پنبه ای مستعمل، سه جفت- عبای زمستانی مشکی، یک عدد- لبّاده ی مستعمل، یک عدد- پتوی سیاه، یک عدد- لبّاده ی نخی، پیراهش کش، حوله ی سفید، قبای پاره، پارچه ی مشکی عمامه، آفتابه ی مسی، مهر اسم، انگشتر نقره، کیسه ی محتوی نعنا خشک، بادیه ی مسی، قابلمه ی مسی، کیسه ی محتوی سبزیجات، چراغ لامپا، گلیم کهنه، سینی حلبی، استکان و نعلبکی و آینه ی کوچک، هر کدام یک عدد- دستک کرباسی، یک جفت- زیر شلوار سفید، چهار عدد- کیسه ی برنج، ده سیر- عینک، یک جفت- کتاب، پنج جلد- قوطی حلبی، پنج عدد- قالیچه و گلیم کهنه و مندرس، هر کدام یک تخته- گیوه ی مستعمل، یک جفت.

کلیّه‌ی اثاثیه ی وی ۱۶۰۰ ریال قیمت گذاری شده و ۱۲ ریال صرف هزینه‌ی کفن و دفن شده است.

برخی بازتاب‌های شهادت شهید مدرّس که پس از مدتی طولانی به دلیل جلوگیری حکومت رضاخان، امکان انجام آن‌ها وجود نداشت، به شرح زیر است:

۱. انتقاد شیخ الاسلام ملایری، نماینده‌ی مجلس شورای ملّی از اقدام رژیم رضاخان و زمینه سازی برای انعکاس گسترده ی اقدام ننگین او در سطح ایران و جهان. همچنین، آماده سازی نمایندگان مجلس و مردم برای توجه به مسأله

۲. عزاداری و سخنرانی به مناسبت شهادت شهید مدرّس در مساجد

۳. انتشار عکس شهید مدرّس در برخی از روزنامه ها

۴. برپایی مجلس عزاداری در مسجد جامع شهررضا، از سوی امام جمعه

۵. انعقاد مجلس عزاداری در مسجد جدّه ی بزرگ اصفهان

۶. پرداختن روزنامه‌ی رعد به مدیریت آقای رسا به موضوع شهادت شهید مدرّس

۷. برپایی مجالس یاد بود در شهرهای دیگر ایران.پ

مراسم تدفین

این مراسم کاملاً غریبانه بوده است. رژیم رضاخان برای جلوگیری از احساسات مردم ایران دستور داد تا بدن شهید مدرّس را شبانه دفن کنند. این برنامه توسّط محمد امامی، به شرح زیر نقل شده است:

« من آن وقت ها، دستیار شیخ هادی غسّال بودم. خوب به خاطر دارم، عصر روز ۲۶ رمضان بود که پاسبانی به سراغ من آمد و گفت:
امشب با شما کاری داریم. حدود ساعت ۱۲ شب شما در کجا خواهی بود؟ گفتم: در این وقت شب من در منزل هستم.
ساعت ۱۲ شب بود که درِ خانه را زدند. وقتی در را باز کردم، دیدم همان پاسبان است. گفت: مرد غریبی در خانه ای نزدیک شهربانی از دنیا رفته، می خواهیم ترتیب کفن و دفن او را بدهیم.

گفتم: مرد غریب! در خانه ای! چه ارتباط با شما دارد؟ آن هم در این وقت شب و این غریب کیست که شما امروز عصر می دانستید خواهد مرد و اسم او چیست؟

گفت: دیگر صحبت نکن.
حرکت کردیم، مرا به کوچه ی جنب نظمیه برد که به سمت محل نو می رفت. دیدم آن جا منزل استاد حسن نجّار است. وقتی وارد شدم، فقط دو نفر پاسبان در خانه حاضر بودند. گفتم: مشخصات این مرد را بدهید تا کارهای شرعی و قانونی او را انجام دهیم.

گفتند: ما هم اطلاع نداریم، تو کار خودت را بکن.
بعد از این که شبانه ترتیب کارهای او را دادیم، گفتند: باید به محل دفن برویم. ساعت ۲ بعد از نیمه شب بود، وقتی رسیدیم، دیدم قبری کنده اند. جنازه را دفن کردیم.

فردا صبح، طبق معمول، به خانه ی تیمورتاش رفتم: زنش چند سال بود که در کاشمر مقیم شده بود. خانم از من پرسید: حاج محمد، چه خبر؟ من هم جریان شب قبل را برای وی نقل کردم.
گفت: آن غریب، نامش چه بود؟
گفتم: نمی دانم.
گفت: چه نشانه ها داشت؟
گفتم: قد بلند، لاغر اندام، سبز چهره، ریش سیاه و سفید، قبای کرباسی آبی و پیراهن کرباس بر تن داشت.
ناگهان با مشت به صورت خود زد و گفت:
این سید غریب، مدرّس بود. برو و جریان را به آقای حاج شیخ محمّد تقی انتظام اطّلاع بده.
انتظام از روحانیون موجّه و مورد وثوق مردم بود. بلافاصله به خانه ی او رفتم و موضوع را شرح دادم.
آقای انتظام حرکت کرد و در راه به بعضی که می رسید، در گوش آن‌ها چیزی می‌گفت. او به مسجد جامع آمد. آن روز، یک روز ماه رمضان و تعطیل عمومی بود. مردم روزه دار و گویی شهر را ماتم فرا گرفته بود. مرحوم انتظام جریان را به مرحوم حاج شیخ علی، امام جمعه ی کاشمر و مرحوم اولیایی و مرحوم شیخ حبیب الله آیت اللهی که از علمای شهر بودند، خبر داد.

همه به مسجد آمدند و نماز جماعت خوانده شد. بعد از نماز، مجلس ختم قرآن گذاشتند. مردم قرآن می خواندند و گریه می کردند، ولی جز صدای قرآن چیزی به گوش نمی رسید. طبق معمول همه روزه، آقای انتظام در مسجد جامع به منبر رفت و در شرح احوال حضرت موسی بن جعفر صحبت کرد و روضه ی موسی بن جعفر را خواند. 

وقتی که گفت: سیّد غریب و فرزند پیغمبر را در زندان مسموم و شهید کردند، دیگران نیز کم و بیش متوجه شدند و جریان شب گذشته در کاشمر، به سرعت پخش شد. مردم از آن روز به زیارت قبر مدرّس می رفتند و شب ها، در تاریکی شب، گچ و آجر می بردند و ظاهر قبر را می ساختند، ولی روزها، مأمورین شهربانی آن را خراب می کردند. سه سال گذشت و وقایع شهریور ۱۳۲۰ پیش آمد و مردم توانستند چند صباحی نفس بکشند و صورت مزار علنی شد و تاکنون چندین بار تجدید بنا گردیده است (۱۵). روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

چند داستان و حکایت از زندگی شهید مدرّس

۱. وزیر دارایی و آب قلیان

در میان مراجعین و دیدار کنندگان مدرّس، از عموم طبقات افرادی دیده می‌شد که همه گرداگرد آقا می نشستند و مطالب خود را بیان می داشتند و پاسخ می شنیدند، یکی از روزها وزیر دارایی وقت هم برای مشورت درباره ی بودجه ی کلّ کشور و به حضور مدرّس آمد و چون این مرد ساده و دل پاک باز با همه صمیمی و یک رنگ بود به وزیر دارایی می گوید تا من به دیگران می رسم کوزه ی قلیان را بردار و آب آن را تازه کن. وزیر هم با کمال صفا کوزه قلیان را برداشته و چون برای اولین بار چنین کاری را انجام می داده از حدّ معمول آب آن را زیادتر می ریزد و مدرّس بدون ملاحظه رو به او کرده، می گوید: کسی که نتواند آب یک کوزه قلیان را به طور صحیح عوض کند، چگونه قادر است بودجه مملکت را تنظیم نماید (۱۶).

۲. دیگ آشپزخانه

روزی فرد مستمندی در تهران در خانه ی مدرّس آمد و تقاضای کمک نمود. آن روز مرحوم مدرّس چیزی نداشت و از طرف دیگر راضی نبود که به فرد سائل جواب منفی بدهد و او را با دست خالی بازگرداند، از این جهت به دخترش گفت دیگر آشپزخانه را بگذار دم مغازه ی مشهدی عبدالکریم، بقّال محل و پول آن را به فقیر بدهید. وقتی در جواب وی گفته شد، جز این دیگ، ظرفی برای طبخ غذا نداریم، گفت: اشکالی ندارد (۱۷).

۳. به اندازه‌ی لیاقت

گاهی مدرّس وقتی می خواست به رجال سیاسی و وزرا نامه بنویسد، روی کاغذ سیگار یا کاغذی که دور کلّه قند می پیچیدند، می نوشت. یکی از وزرا که این قبیل نوشته ها را اهانت به خود تلقّی می کرد، پس از دریافت نامه ی مدرّس، مقداری کاغذ سفید برای آقا فرستاد. مدرّس برای تأدیب وزیر مغرور، چند روز بعد که خواست برایش نامه ای بنویسد، باز روی همان کاغذ نوشت و کاغذهای ارسالی وزیر را پس فرستاد و به حامل نامه و کاغذها گفت: به آقای وزیر بگو کاغذ سفید پیدا
می شود ولی لیاقت تو بیش تر از این نیست (۱۸).

۴. به دیدنش نمی‌ارزد

موقعی که مدرّس به سِمَت تولیت مدرسه و مسجد سپهسالار برگزیده شد، تصمیم گرفت ضمن احیای موقوفات مدرسه، از محلّ در آمد آن ها به عمران و آبادانی و تکمیل این بنا بپردازد. رسم مدرّس بر این بود که قسمت هایی را که در حال بازسازی بود مورد بازدید و رسیدگی قرار می داد. روزی که به کاشی کاری های مدرسه رسیدگی می نمود، پس از ارزیابی کارها و سرکشی به کارگران، از در آخر مدرسه بیرون رفت. 

در این زمان، رضاخان مصمّم بود که هر طور شده خود را به مدرّس نزدیک کند. او وارد مدرسه شد و نزد کاشی کارها رفت و سراغ مدرّس را گرفت. آن ها گفتند، همین حالا این جا بود و از این در بیرون رفت. یکی از کارگرها فوراً خود را به مدرّس رساند و گفت:
آقا، رضاخان در مدرسه منتظر شماست. آقا لحظه ای تأمل کرد و گفت به دیدنش
نمی ارزد و راه خود را گرفت و رفت (۱۹).

۵. دکمه ‌ی پیراهن

در یکی از روزها، یک نفر از نمایندگان مجلس به منزل ما آمد (۲۰) که به اتفّاق پدرم به مجلس بروند. آقا لباس خود را پوشید ولی دگمه ی پیراهنش باز بود. نماینده گفت: آقا دکمه‌ی یقه‌ی شما باز است.
پدرم نگاهی به او کرد و گفت: نماینده‌ی مجلس باید به فکر دروازه های مملکت باشد که باز است، نه به فکر یقه‌ی پیراهن من (۲۱).

۶. ایران را ارزان فروختید (۲۲)

روزی وثوق الدّوله پس از تنظیم قرارداد معروف خود و در زمان فترت مجلس به خانه ی ما آمد. درست به خاطر دارم که عده ای هم حضور داشتند. وثوق الدّوله گفت: آقا، شنیده ام شما با قرارداد تنظیم شده بین ما و دولت انگلیس، مخالفت کرده اید؟

آقا فرمود: بلی
وثوق الدّوله گفت: آیا قرارداد را خوانده اید؟
آقا گفتند: نه
وثوق الدّوله گفت: پس به چه دلیل مخالفید؟
آقا فرمودند: قسمتی از آن قرارداد را برایم خواندند. در جمله ی اول که نوشته بودید، دولت انگلیس استقلال ما را به رسمیت شناخته، آقا گفت: انگلیس کیست که استقلال ما را به رسمیت بشناسد؟ آقای وثوق، چرا شما این قدر ضعیف هستید؟
وثوق الدّوله: آقا، به ما پول هم دادند.
آقا فرمود: آقای وثوق، اشتباه کردید، ایران را ارزان فروختید (۲۳).

۷. حیف که دوروست (۲۴)

یک روز وقتی رضاخان وزیر جنگ بود از مدرّس دعوت کرد و گفت، آقا بیایید از کارهایی که در وزارت جنگ شده، دیدن کنید. آقا را با درشکه به وزارت جنگ بردند و سر در باغ ملّی که مجسّمه ی رضاخان را نصب کرده بودند، به ایشان نشان دادند. در مراجعت سئوال می کنند که این مجسمه چه طور است؟
مدرّس جواب داد، خوب است، حیف که دوروست (۲۵).

۸. پیراهن خونین

وقتی مدرّس را دستگیر کردند و بردند، یک افسر شهربانی با چند پاسبان مأمور بازرسی و تفتیش خانه شدند. آن ها به همه جا سر کشیدند و همه چیز را به دقت بازرسی کردند تا رسیدند به یک گنجه. در گنجه را گشودند و بقچه‌ای (۲۶) را از آن بیرون آوردند و باز کردند. در این بقچه یک پیراهن پاره و خونین بود. افسر از من پرسید: این پیراهن چرکین و پاره پاره چیست؟ گفتم: این پیراهنی است که وقتی مدرّس را ترور کردند، آن را به تن داشت و در اثر اصابت گلوله بازوهایش خونین شده است. او وصیت کرده که وقتی از دنیا رفت، پیراهن را در کفنش بگذارند و گفته: می خواهم در آن دنیا به جدّم نشان دهم تا ببیند ظالمان چه معامله ای با فرزندش کرده‌اند.



پی نوشت‌ها :
1. شهید مدرّس، ماه مجلس، غلامرضا گلی زواره، ص 184.
2. داستان های مدرّس، غلامرضا گلی زواره، ص 300.
3. سال 1307 ه ش.
4. عمو اوغلی.
5. سیّد اسماعیل، سیّد میر عبدالباقی، خدیجه بیگم و فاطمه بیگم.
6. سال 1316 ه ش.
7. داستان های مدرّس، غلامرضا گلی زواره، ص 303.
8. همان، ص 305.
9. پیش بینی شهید مدرّس درست از آب در آمد و رضاخان در شهریور ماه سال 1320 ه ش، با حمله متفقین به ایران و نقشه ی انگلیسی ها از سلطنت بر کنار شد و با کشتی از بندر عبّاس به جزیره ی موریس (شرق جزیره ی ماداگاسکار در اقیانوس هند) تبعید شد و روز چهارم مرداد ماه سال 1323 ه ش برابر با پنجم شعبان سال 1362 ه ق در شهر ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی مُرد.
10. همان، ص 306.
11. مدرّس مجاهد شکست ناپذیر، عبدالعلی باقی، ص 103.
12. همان، ص 104.
13. همان.
14. 15/ 9/ 1316 ه ش.
15. همان، صص 106 و 107.
16. مدرّس شهید نابغه ملّی، علی مدرّسی، ص 375.
17. داستان های مدرّس، غلامرضا گلی زواره، ص 77.
18. همان، ص 126.
19. همان، ص 214.
20. به نقل از سیّد میر عبدالباقی، فرزند شهید مدرّس.
21. مدرس مجاهدی شکست ناپذیر، عبدالعلی باقی، ص 171.
22. به نقل از سیّد میر عبدالباقی، فرزند شهید مدرّس.
23. همان، ص 182.
24. به نقل از سیّد میرعبدالباقی، فرزند شهید مدرّس.
25. همان، ص 180.
26. مدرس سی سال شهادت، نادعلی همدانی، ص 35، به نقل از آقای حیدر علی جلیل مدیر آموزش و پرورش کوهپایه ی اصفهان از قول پدرش میرزا ولی الله جلیلی و از شاگردان و مریدان شهید مدرّس.

منبع: رمضانی، عباس(1386)سیدحسن مدرس، تهران، انتشارات ترفند، چاپ دوم1386. 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان