کد خبر: ۱۵۷۰۱
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ - ۰۱:۰۲-08 April 2020
عصمت الملوک چهارمین همسر رضاشاه بود.
عصراسلام: عصمت‌الملوک دولتشاهی در سال ۱۲۸۴ در کرمانشاه متولد شد. پدرش غلامعلی میرزا مجلل‌الدوله دولتشاهی از طایفه قاجار بود (از نوادگان فتحعلیشاه_قاجار)، به همین دلیل هم در دوره قاجار سمت‏‌های درباری داشت. مجلل‌الدوله در زمان سلطنت رضاشاه رئیس تشریفات دربار بود، به همین جهت الفت خاصی میان او و رضاشاه برقرار بود. مادرش گوهرملک خانم پس از تولد آخرین فرزندش فوت کرد. عصمت الملوک در سال ۱۳۰۲ در هجده سالگی با رضاخان سردار سپه ازدواج کرد و صاحب چهار پسر و یک دختر شد: عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا، فاطمه و حمیدرضا پهلوی.

بانو عصمت الملوک دولتشاهی درباره نحوه آشناییش با رضاشاه نقل کرده: "موقعی كه چهارده ساله بودم خواستگاران زیادی داشتم كه یكی از آنها سردارسپه بود. خواستگاری او از من از طریق كریم آقا بوذرجمهری و خواهرزاده و همسر برادر سردارسپه انجام گرفت. پدرم هم به جهت روابط صمیمانه‌‌‏ای كه با سردارسپه داشت مایل بود از میان خواستگاران متعدد با او ازدواج كنم. یك بار از طریق یكی از زنان پیر فامیل به من پیغام فرستاد كه تو خواستگاران زیادی داری اما سردار سپه از همه با قدرت‏تر است و بهتر است با ایشان ازدواج كنید. اتفاقاً در همان زمان پدرم حاكم ملایر شده بود. ما هم به ملایر رفتیم و در آن شهر بود كه مادرم دارفانی را وداع گفت. 

موقعی كه به تهران برگشتیم. گفتم: ما عزاداریم و من فعلاً نمی‌‏توانم ازدواج كنم، ولی عده ‏ای از نزدیكان از قبیل زن عمویم (مشكوه‏‌الدوله) و دیگران اصرار كردند كه حتماً باید قبول كنی. در وضعی بودم كه از ازدواج می‌‏ترسیدم. من حتی یك عكس هم از سردارسپه ندیده بودم و نمی‏دانستم آیا او هم مرا دیده بود یا نه؟ ولی چون پدرم خیلی از رضاخان تعریف می‏كرد و می ‌گفت او مرد با استعداد و خوبی است، من هم نتوانستم حرفی بزنم و توصیه او را گوش كردم. شب عروسی، تاج الملوک دم در حیاط ایستاده بود و چون از موضوع خیلی ناراحت بود، مرتب فحش می ‏داد و جیغ می‌‏كشید: او نمی‌خواست هوو داشته باشد. چند نفر را هم با خود آورده بود تا به نحوی مجلس عروسی را به هم بزنند، اما سردار سپه متوجه شد و به چند سرباز دستور داد او را از مجلس خارج كنند و به خانه‏ اش ببرند!" 

ملکه عصمت در مصاحبه‌اش با آقای خسرو معتضد در مورد تاج الملوک (ملکه مادر) می‌گوید: اعلیحضرت یک روز آمده بودند پشت در اتاق من ایستاده بودند. اتفاقاً آن روز ملکه آمده بودند خانه من داد و فریاد می کردند. می گفتند تو واسه چی آمده ای اینجا؟ چرا زنِ شوهر من شدی؟ کی به تو اجازه داد بیایی هووی من بشوی؟ من خونسرد بودم. جواب دادم اختیار من دست پدرم بود. شوهر شما که حالا شوهر من هم هستند، با ابوی من صحبت کردند؛ اجازه ازدواج با من را هم گرفتند. حالا شما اگه ایرادی داری برو به اعلیحضرت بگو، چرا به من می گویی؟ ایشان فرمودند: زکی اعلیحضرت کیه دیگه؟ این آقا در منزل ما بوده، صاحبمنصب زیردست بابام بوده. واسه هر کی اعلیحضرت باشه واسه من نیست! اعلیحضرت پشت در بودند. آمدند تو با عصا رفتند به طرف ایشان، ایشان هم فوراً فرار کردند. خیلی از شوهر خودشان می‌ترسیدند.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان