کد خبر: ۱۵۴۲۷
تاریخ انتشار: ۰۲ فروردين ۱۳۹۹ - ۰۱:۴۵-21 March 2020
زندگی روشنفکران هم مثل زندگی‌های معمولی گاه به بن بست می‌خورد، محمدعلی سپانلوی شاعر و پرتو نوری‌علا بازیگر و شاعر هم از کسانی‌اند که در مصاحبه‌ها و خاطرات‌شان از همین «شاهراه‌ها و بن‌بست‌ها» در زندگی‌ خانوادگی‌اش گفته‌اند.
محمدعلی سپانلو، بیشتر به‌عنوان شاعری نوسرا شهرت دارد ولی نام او در رشته‌های دیگری از هنر و ادبیات چون داستان‌نویسی، ترجمهٔ رمان، نقد و پژوهش‌های ادبی و بازیگری سینما هم شناخته شده است. او همراه با کسانی چون، بهرام بیضایی، احمدرضا احمدی، نادر ابراهیمی و اسماعیل نوری‌علاء از پایه‌گذاران گروه ادبی طُرفه بود.

همکاری با اسماعیل نوری‌علا‌ء در گروه طُرفه، زمینه‌ای برای آشنایی و ازدواج محمدعلی سپانلو با پرتو نوری‌علاء شد. زندگی مشترک این دو، نزدیک به دو دهه ادامه داشت و حاصل آن دو فرزند به نام‌های سندباد و شهرزاد بود.

خواهر رفیقم اسماعیل

محمدعلی سپانلو در سال‌های آغازین دههٔ چهل، ضمن تهیه و نویسندگی برنامه‌های رادیویی، در بخش تبلیغات گروه صنتعی بهشهر هم کار می‌کرد. او در خاطرات شفاهی خود که در سال‌های اخیر با نام بُن‌بست‌ها و شاهراه به‌چاپ رسیده، از تلاش معاش، و شرحِ روزهای سختِ شکل گرفتنِ زندگی مشترکِ خود با پرتو نوری‌علاء، می‌گوید:

«من پرتو نوری‌علاء خواهر رفیقم را جسته گریخته می‌شناختم. در انتشارات طُرفه رفاقت و صمیمیت نزدیکی بین من و اسماعیل نوری‌علاء بود. یک‌روز که با هم صحبت می‌کردم، پرسیدم: از خانواده چه خبر؟

گفت: خواهرم دیپلم گرفته می‌خواهد کنکور شرکت کند، خواستگارهای زیادی برایش می‌آید، ولی او جواب رد می‌دهد. مادرم با او دعوا دارد که چرا خواستگارهایش را قبول نمی‌کند.

گفتم: من هم از او خواستگاری می‌کنم. گفت: اگر این‌طور است، چون تو را خیلی دوست دارم، تمام خواستگارها را فراری خواهم داد.

پارتی از او بهتر نمی‌شد. پسر بزرگ خانواده بود. اگر به شرایط بود خواستگاران پول‌دار زیادی برای خواهرش وجود داشت، ولی او همه را به این بهانه رد کرد که این دوست من است و اهل ادبیات است و افتخاری است و از این چیزها.

من و پرتو قبلا همدیگر را دیده بودیم. چند باری دسته‌جمعی پیک‌نیک رفته بودیم و من برایش شعر خوانده بودم و او گوش کرده بود. به هرحال او همه را به‌ خاطر من رد کرد. بعدها می‌گفت: من اصلا فکر نمی‌کردم تو از من خواستگاری کنی و منو آدم حساب کنی. چون من خودم را بچه می‌دانستم و شماها به نظرم اشخاص مهمی می‌آمدید.»

صاحبخانهٔ نایاب

در ضمن بازخوانی این خاطرات می‌توان تصویری روشن از وضعیت اقتصادی قشر متوسط جامعه در ایران پنجاه سال پیش را دید و مقایسه‌ای داشت مثلا از قیمت فرش یا کرایهٔ خانه در این پنج دهه‌ٔ اخیر. محمدعلی سپانلو در ادامهٔ خاطرات خود، از شکل گرفتن زندگی مشترکش با پرتو نوری‌علاء می‌گوید:

«قرار شد ما عقد کنیم و یک‌سال طول بکشد تا من یک زندگی فراهم کنم. عقد خیلی خانوادگی برگزار شد. یک جمع چهل نفره، و ما به اصطلاح شدیم نامزد و عقد کردهٔ هم.

در این‌مدت تنها کاری که کرده بودم خریدن یک قالی بود به قیمت ششصد تومان. ما در حال تدارک زندگی بودیم، و در عین‌حال با هم بیرون هم می‌‌رفتیم. تا این‌که یک‌‌ روز گفت: مادر من سنتی ا‌ست. فکر می‌کند من دختر غیرمتعهدی هستم که با تو بیرون می‌روم. این را در نظر نمی‌گیرد که تو شوهر من هستی. بهتر است یک خانه‌ای بگیری با هم برویم زندگی کنیم. دوست ندارم شب که به خانه می‌روم مادرم چپ‌چپ به من نگاه کند.

آپارتمانی پیدا کردیم که کرایه‌اش ماهی سیصد و پنجاه تومان بود. مالک آن وقتی دید که ما دختر و پسر جوانی هستیم گفت: از سیصد و پنجاه تومان، پنجاه تومانش را هم ندهید. همان سیصد تومان کرایه‌اش باشد. گاهی دو سه ماه پرداخت کرایه‌ عقب می‌افتاد. از جمله کارهای عجیب مرد صاحبخانه این بود که وقتی در راه مرا می‌دید می‌رفت آن‌ور پیاده‌رو که چشمم به چشمش نیفتد و خجالت نکشم.»

رفتن فروغ، آمدن سندباد

محمدعلی سپانلو در همین خاطراتش می‌گوید: «ما خیلی زود بچه‌دار شدیم. فرزند اول، پسری به‌نام سندباد. تولدش هم درست روز مرگ فروغ فرخ‌زاد بود. ۲۵ بهمن ۱۳۴۵. یادم است چون همسرم [پرتو نوری‌علاء] فروغ را می‌شناخت، حواس‌مان بود حرفی از تصادف فروغ نگوییم که او در حالت بی‌هوشی و دردِ زایمان بشنود. هفت سال بعد هم دخترمان شهرزاد به‌دنیا آمد.»

مُرده‌شور شعرش را ببرد!

پرتو نوری‌علاء هم از دوران تحصیل در دبیرستان،‌ تجربهٔ بازیگری در نمایشنامه‌هایی را داشت که دانش‌آموزان اجرا می‌کردند. یکی دو سالی پس از ازدواجش، به ایفای نقشی در فیلمی سینمایی دعوت می‌شود. فیلم بر اساس داستانی از غلامحسین ساعدی ساخته می‌شد و از جمله محمدعلی سپانلو و منوچهر آتشی نیز در آن بازی می‌کردند.

او خود در مصاجبه‌ای می‌گوید:

«ناصر تقوایی به من پیشنهاد بازی در فیلم آرامش در حضور دیگران را داد. ابتدا شوهرم [محمدعلی سپانلو] مخالف بود، اما سرانجام با دادن نقش مقابل من به او، فیلم ساخته شد. . . بعد از پخش این فیلم، از طرف دو کارگردانِ به‌نامِ سینمای کشورمان به من پیشنهاد بازی در فیلم داده شد. خودم هم به بازیگری علاقهٔ بسیار داشتم. شاید اگر کارهای محدودم در این زمینه با سانسورهای دولتی از یکسو و سخت‌گیری‌های خانوادگی از سوی دیگر روبه‌رو نمی‌شد بازیگری را به‌طور حرفه‌ای ادامه می‌دادم. در واقع می‌توانم بگویم که کارهای ادبی و مهم‌تر من از زمانی شروع شد که زندگی زناشویی و کشورم را ترک کردم.»

پرتو نوری‌علاء با آن علاقه و پیشینه در بازیگری، امروز اما بیشتر به عنوان شاعری نوپرداز شناخته شده است محمدعلی سپانلو همسر او، در ادامهٔ شرح زندگی مشترکشان  با هم‌ می‌گوید:

«زن من اهل قلم بود. من هم در شاعری کمکش کردم. دفتر شعری چاپ کرده بود به‌نام سهمی از سال‌ها که سال ۵۴ توقیف شد. علت توقیف را گفته بودند: اشعارش سیاسی است. یک‌بار که دنبال کار کتابش رفته بود به وزارت فرهنگ و هنر، یکی از آن‌ها گفته بود: این (شعر نویی‌ها) کلیدهایی دارند و فکر می‌کنند ما نمی‌فهمیم، در حالی که ما همه را می‌دانیم. من هم در یادداشتی که در مجلهٔ فردوسی چاپ شد این موضوع را نوشتم. گفته بودم: مرده‌شور شعری را ببرد که تو بفهمی.»

سرانجام این زندگی مشترک

در بخشی از خاطرات محمدعلی سپانلو که در کتاب بُن‌بست و شاهراه‌ها به‌چاپ رسیده، او پایانِ داستان زندگی مشترک خود با همسر و فرزندانش را بازگو می‌کند. از به بُن‌بست رسیدن رابطه و از هم گسستگی و هر کس به راه خویش رفتن. می‌گوید:

«شهریور سال ۱۳۶۴ زن و دخترم از ایران رفتند. قبل از آن‌ها پسرم رفته بود. چون به سربازی برمی‌خورد، و درآن‌زمان جنگ بود و بلافاصله باید به جبهه می‌رفت. وقتی زن و بچه‌ام رفتند بار زندگی خیلی سنگین بود. باید ۱۰ جا کار می‌کردی تا یک درآمد مختصر سر هم کُنی. . .  جدایی رسمی اما سه چهار سال بعد اتفاق افتاد. من سالی یک‌بار پیش آن‌ها می‌رفتم، ولی این که من حاضر نبودم آمریکا بمانم، باعث جدایی شد.»

دلیل حساس شدن و شکنندگی آدم‌ها در آن سال‌ها شاید وضعیت نابسامان اقتصادی یا فشار روانی ناشی از روزهای جنگ بر جامعه بوده که محمدعلی سپانلو و پرتو نوری‌علا، همسرش نیز چون بسیارانی گرفتار آن بودند. در پایان روایت داستانی از دوندگی‌های او برای گرفتن اجازهٔ خروج از کشور، یک‌بار دیگر علت این از جدایی را می‌خوانیم. می‌گوید:

«سه نسخه نامه بود که توانستم یکی از آنها را به مُهر اجازه خروج برسانم. همان هم برای گرفتن ویزا کفایت می‌کرد. حالا خانم ایرادگیر ما می‌گفت: اگر در سفارت هر سه نسخه را مُهر شده بخواهند، چکار کنیم؟ من گفتم: می‌دانی برای گرفتن همین یک نسخه چه بلایی سر من آمده است؟ در واقع یکی از مسائلی که زندگی خانوادگی ما را به‌هم زد،‌ این داستان‌ها بود، یعنی یک آدم دلهره‌ای که نمی‌فهمید تو اصلا چه کشیده‌ای و چه مشکلاتی داشته‌ای.»

این از هم گسستگی و پراکنده شدن خانواد‌ه‌ها اما شامل جمع چهار نفرهٔ محمدعلی سپانلو، همسر و دو فرزندشان نمی‌شود. در پایان این بخش از خاطراتش از سال‌های ازدواج خود می‌گوید:

«باغی بود در قیطریه. ملکِ دکتر جزایری [پدر مریم جزایری، همسر اول اسماعیل نوری‌علاء] که داده بود دختر و دامادش در آن‌جا زندگی کنند. یک ساختمان ویلایی قدیمی داشت و استخری، و ما چند خانوادهٔ جوان، گاهی به آنجا می‌رفتیم. تور می‌بستیم و والیبال بازی می‌کردیم. بچه‌ها گل‌بازی می‌کردند و زن‌ها هم با هم سرگرم بودند. [چند عکس دستجمعی از آن دوران به‌یادگار مانده است] امروز که من به عکس‌ها نگاه می‌کنم می‌بینم به‌جز یکی، بقیه همه از زن‌هایشان جدا شدند، و جالب هم این است که همه در دنیا پراکنده‌اند و ایران هم نیستند.»

وقتی مرد خانه‌نشین می‌شود

محمدعلی سپانلو در ادامه خاطراتش می‌گوید: «ازدواج‌های همهٔ ما در سال‌های بعد از انقلاب از هم پاشید، دلیلش این بود که مردها خانه‌نشین شدند. مسائلی که در دهه شصت برای خانواده‌ها رخ داد منجر به جدایی بسیاری شد. چون قبل از آن همه سر کار بودند و بیرون مشغول فعالیت، اما وقتی مرد خانه‌نشین شد اعتبار خیلی چیزها را از دست می‌دهد و اختلاف‌ها رو می‌آید.»

 بُن‌بست‌ها و شاهراه، خاطرات شفاهی محمدعلی سپانلو، انتشارات پن‌پاپ، چاپ اول، استکلهم ۱۳۹۰، صفحات ۱۴۲ تا ۱۴۹
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان