کد خبر: ۱۵۴۰۲
تاریخ انتشار: ۲۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۲:۰۵-19 March 2020
گفتگو: محمدرضا کائینی/جام جم

روایتی که پیش رو دارید، تقریبا جزء به جزء تشکیل کمیته استقبال از امام تا استقرار رهبر کبیر انقلاب در مدرسه علوی تهران را روایت کرده است. دکتر بادامچیان در این گفت وگو درباره اقداماتی که کمیته استقبال از امام(ره) انجام داده بود، صحبت کرده و پشت پرده استقبال باشکوه ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ را برایمان تشریح کرده است. آنچه در ادامه می خوانید در واقع اتفاقات مهم و نیز حواشی مدیریت استقبال از امام را شامل می شود و جزئیاتی که شاید در مواجهه با حضور پرشور مردم در آن روز، کمتر به ذهن متبادر شود، اما خاطرات دبیرکل موتلفه نکات و موضوعاتی را در بر دارد که دشواری ها و ظرافت های برگزاری و مدیریت مراسم استقبال را تشریح می کند. امید آن که این خاطرات، دستمایه پژوهشگران تاریخ انقلاب قرار گرفته و ساحت بحث درباره موضوع خود را شفاف دارد.
   کمیته استقبال چگونه شکل گرفت و برنامه ریزی ها به چه نحو انجام می شد؟

در ایجاد کمیته استقبال و برنامه ریزی های دقیق آن، بی تردید شهید آیت الله مطهری نقش اساسی داشتند. هنگامی که حضرت امام(ره) تصمیم گرفتند به ایران برگردند، یک شب حدود ساعت ۱۲ بود که شهید مطهری زنگ زدند و گفتند که من و شهید اسلامی هنگام سحر به منزل ایشان برویم. ما هم اطاعت امر کردیم و رفتیم و ایشان گفتند که امام می خواهند تشریف بیاورند و ما و عده ای از دوستان، قرار است کمیته استقبال از ایشان را تشکیل دهیم. امام فرموده بودند: در شمال شهر یا ساختمان دولتی یا جایی که متعلق به افراد ثروتمند باشد، سکونت نخواهند کرد، لذا نخستین اقدامی که باید انجام می دادیم، پیدا کردن محل مناسب برای اقامت حضرت امام بود.

   در آن جلسه چه کسانی حضور داشتند؟

شهید آیت الله محلاتی، شهید حسن اجاره دار، حاج محسن لبانی، مرحوم شفیق، شهید درخشان، شهید اسلامی و بنده. مرحوم شفیق برای اقامت حضرت امام(ره)، مدرسه رفاه را پیشنهاد دادند که مولفه های مورد نظر امام را داشت و سرمایه آن متعلق به مراجع و خود حضرت امام بود و توسط هیات های موتلفه اسلامی که حضرت امام اعضای آن را خوب می شناختند، تاسیس و راه اندازی شده بود.

   در کمیته استقبال چه کسانی حضور داشتند؟

شهید مطهری معتقد بودند که نمایندگانی از همه اقشار باید در این کمیته حضور داشته باشند، از جمله جبهه ملی ها و نهضت آزادی، اما به هیچ وجه از مجاهدین خلق دعوت نشود، چون آنها اساسا امام را قبول نداشتند. آنها موقعی که دیدند امام دارند پیروز می شوند، به دروغ خود را پیرو انقلاب و خط امام نشان دادند که البته امام با هوش و فراست بی نظیری که داشتند، هرگز حرف آنها را باور نکردند.

   به جبهه ملی ها و نهضت آزادی ها اعتماد داشتید؟

ما قبلا در بعضی از موارد، از جمله انتشار خبرنامه، با آنها همکاری کرده بودیم. قرار شد در کمیته استقبال از آنها استفاده کنیم، اما ششدانگ حواسمان هم جمع باشد که اختیار کار به دست آنها نیفتد!

   از ترکیب نهایی کمیته استقبال هم یادی کنید.

بله، چهار نفر از ما بودند، یعنی شهید مطهری که رئیس کمیته استقبال بود، شهید محلاتی، شهید مفتح و بنده، سه نفر هم از نهضت آزادی ها، از جمله آقای تهرانچی و آقای صباغیان بودند. دو نفر هم عضو علی البدل بودند که دکتر عالی و آقای دانش منفرد بودند. یکی هم آقای شاه حسینی از جبهه ملی بود. پشتیبانی مالی کمیته استقبال را مرحوم آقای شفیق و برنامه ریزی و تدارکات را آقای سید رضا نیری به عهده گرفتند. مسوول تبلیغات آقای سیدمحمدی و مسوول انتظامات و تجهیز نیروهای انتظامی هم شهید اسلامی بودند. ایشان تهران را به مناطق مختلف تقسیم و برای هر منطقه ای مسوولی را انتخاب کرد.

در هر حال تقسیم وظایف انجام شد و همگی دنبال انجام کارهایمان رفتیم. مقر ما هم مدرسه رفاه بود. مرحوم شفیق و آقای سعید محمدی مدرسه را آماده کردند. ما هم مشغول نوشتن بیانیه ها شدیم و اولین بیانیه کمیته استقبال از امام را نوشتیم.

   چه کسی بیانیه ها را می نوشت؟

اغلب خود من می نوشتم و بعد شهید مطهری یا شهید بهشتی مطالعه و تصحیح می کردند و نسخه نهایی در جمع خوانده می شد.

   از فعالیت های کمیته استقبال برایمان بگویید؛ مدرسه رفاه به چه شکل آماده پذیرایی از امام شد؟

پس از استقرار در مدرسه رفاه، اولین کاری که کردیم تماس با ارتش و نیروی هوایی بود که این کار را خود شهید مطهری انجام دادند. انجام امور در مدرسه رفاه، نیاز به اطلاعات و اخبار دقیق و ارتباطات گسترده داشت. مرحوم آقای میرزایی که مسوول تلفن ها بود، به منزل سه چهار نفر از همسایه ها سر زد و از آنها خواست که خط تلفنشان را موقتا دراختیار کمیته استقبال قرار بدهند. آنها هم با طیب خاطر این کار را کردند. با تدبیر ایشان صاحب چند خط تلفن شدیم، ولی این خطوط کفاف ارتباطات وسیع ما را نمی دادند. وقتی اعلام شد که امام تشریف می آورند، عده زیادی از شهرستان ها برای دیدار امام آمدند.

  این جمعیت زیاد را چگونه تغذیه می کردید؟

برای کارهای مختلف مثل امداد به مجروحان، اخبار و اطلاعات، برنامه های راهپیمایی و... گروه هایی تشکیل شده بودند. در کنار آنها، برای تهیه میوه و غذا و نان هم گروهی تشکیل شد، اما بسیاری از افراد خودشان نان و پنیر و سیب زمینی آب پز و تخم مرغ می آوردند. حال و هوای همه طوری بود که کسی به فکر غذا خوردن نبود! بعد هم کسی چیزی را از دیگری دریغ نداشت. سفره و حتی جیب همه یکی شده بود! روزگاری که تکرارش را، مگر دوباره در خواب ببینیم! همدلی و یکرنگی و همکاری در تمام کارها موج می زد. اوایل آقای نیری و بعضی از دوستان این کار را می کردند. بعدها که شهید عراقی همراه امام آمد، چون در این کار و کلا اجرایی تخصص ویژه ای داشت، مسوولیت تهیه غذا را به عهده گرفت.

   با توجه به عنایت ویژه امام به سادگی و گریز از تشریفات، مراسم استقبال از ایشان هم ساده بود. این برنامه ریزی ها را چه کسی انجام می داد؟

عرض کردم که همه این کارها، زیرنظر شهید مطهری انجام می شدند. امام اکیدا ممنوع کرده بودند که طاق نصرتی زده شود یا گاو و گوسفند قربانی کنند. یادم هست من در طبقه بالای مدرسه رفاه که محل استقرار شورای مرکزی کمیته استقبال بود، نشسته بودم که دیدم عده ای موتورسوار با لباس و دستکش های سفید و تشریفات دوره شاه دارند در حیاط مدرسه دور می زنند! شهید اجاره دار آمد بالا و با ناراحتی گفت: «این چه بساطی است؟ امام اسکورت طاغوتی نمی خواهند. چه کسی این کار را کرده؟» کمی پرس و جو کردیم و دیدیم کار آقایان محمد توسلی و هاشم صباغیان است. من موضوع را در کمیته مرکزی مطرح کردم و آقای توسلی با ناراحتی گفت: این تشریفات اسکورت، در همه جای دنیا مرسوم است. من گفتم: چطور است بگویید کالسکه سلطنتی را هم بیاورند؟ یک نفر گفت: به هر حال به موتورسیکلت سوارانی برای حفظ امنیت امام نیاز داریم. 

نهایتا قرار شد لباس های معمولی بپوشند و فقط امنیت را به عهده بگیرند. از این جور چالش ها زیاد داشتیم. مردم ظاهر قضیه را می دیدند که آن استقبال بی نظیر چگونه بدون خطر برگزار شد و خبر ندارند که پشت صحنه، چه مشکلاتی داشتیم و چه زجرهایی کشیدیم! همه گروه ها و گروهک ها می خواستند در این قضیه شرکت داشته باشند تا بتوانند در آینده بهره برداری کنند!

   چه شد که امام مستقیما از فرودگاه به بهشت زهرا رفتند و در دانشگاه تهران توقف نکردند؟

خود امام فرموده بودند مستقیم سر قطعه شهدا در بهشت زهرا می رود! نهضت آزادی ها اصرار داشتند که امام جلوی دانشگاه هم صحبت و ارتباطشان را با دانشگاهی ها محکم کنند و به ما گفتند: اگر شما هم برای امام برنامه سخنرانی در دانشگاه نگذارید، خود ما این برنامه را برای ایشان تعیین می کنیم! وقتی موضوع را به اطلاع شهید مطهری و شهید بهشتی رساندیم، گفتند: ابدا زیر بار چنین چیزی نمی رویم! استدلالشان هم این بود که اگر امام پس از انجام مراسم فرودگاه به دانشگاه می رفتند، دیگر امکان این که به بهشت زهرا برسند وجود نداشت، چون فشار جمعیت و آن شرایط دشوار اصلا این امکان را برای ما به وجود نمی آورد که بتوانیم امام را از دانشگاه بیرون ببریم! تنها جایی که ما توانسته بودیم تدابیر امنیتی را رعایت کنیم، فرودگاه بود و در دانشگاه و بهشت زهرا نتوانستیم و امکان ترور امام با یک تفنگ دوربرد، به آسانی میسر بود! در بهشت زهرا یک کانتینر را روی تخته های کامیون گذاشته بودیم که وقتی امام می رسند در آنجا استراحت کنند. برای پذیرایی از ایشان هم چند تا خرما، کمی نان و پنیر و یک فلاسک چای داشتیم!

   ظاهرا در انتخاب فردی هم که باید خیرمقدم می گفته، دچار مشکل شدید. اینطور نیست؟

بله، مجاهدین خلق به شدت فعالیت می کردند که یکی از خودشان یا مادر رضایی ها خیرمقدم بگوید. موضوعی که ظاهرا این قدر ساده به نظر می رسد، تبدیل به معضل عجیبی شده بود! نهضت آزادی ها می گفتند: مجاهدین خلق را قبول نداریم، اما همه تلاششان را کردند که فرزند یکی از آنها بیاید و متن خیرمقدم را بخواند! من متن را نوشتم و قرار شد ابتدا پسر آقای مطهری یا آقای شاه نوش یا دو سه نفر دیگر بخوانند و نهایتا، یکی از آنها که بهتر می خواند، انتخاب شود. آقای توسلی افراد دیگری را پیشنهاد می کرد. من گفتم: اینها بعدا، همین را دست می گیرند و سوءاستفاده می کنند! شهید محلاتی هم گفت درست است، اینها نباید بیایند. بالاخره من پیشنهاد دادم پسر شهید صادق امانی که امام نسبت به پدرش محبت خاصی داشتند و خودش هم فردی بود که شاه او را اعدام کرده بود، مطلب را بخواند. خوشبختانه پسر شهیدامانی صدای رسا و بیان خوبی داشت. شهیدمطهری از این پیشنهاد خیلی استقبال کردند و گفتند که بهترین گزینه است.

   از آن فضای عجیب برایمان بیشتر بگویید.

بعضی ها خیال می کنند کار ساده ای بود. از یک طرف امام داشتند می آمدند، از طرف دیگر شاه و دار و دسته اش هنوز بر سر کار بودند. ژنرال هایزر هنوز از ایران نرفته بود. قره باغی تحت حمایت آمریکا، هنوز رئیس ارتش بود. بختیار هنوز رئیس حکومت بود. خلاصه هریک از این مسائل کافی بود که خواب را از انسان بگیرد! حالا امام می خواستند در چنین شرایطی بیایند و احتمال هزار جور خطر وجود داشت. ممکن بود هواپیمای امام را با موشک یا هواپیمای جنگی بزنند یا ممکن بود هواپیما که در فرودگاه به زمین نشست، امام را دستگیر کنند و ببرند! خدا می دانست که در صورت وقوع هریک از این احتمالات، چه وضعیت غیرقابل کنترلی پیش می آمد و رژیم چه مصائبی را بر سر مردم می آورد. در چنین شرایط حادی و در شب ورود امام، شهید مطهری در کمال آرامش وضو گرفتند و ایستادند به نماز شب خواندن! من هم که چند شبانه روز یکسره کار کرده بودم، دیگر نتوانستم بیدار بمانم و سرم را کنار سجاده ایشان گذاشتم و خوابیدم! ساعت ۴ صبح، ایشان مرا برای نماز بیدار کردند. با هم نماز خواندیم. ایشان به فرودگاه رفتند و من یکسره به بهشت زهرا رفتم تا به اوضاع آنجا سر و سامان بدهم.

   چرا شما به فرودگاه نرفتید؟

مسوولیت اصلی حفاظت از فرودگاه با آقای محسن رفیق دوست بود. شهید مطهری به من گفتند: فرودگاه محدود است و می توانیم یک جوری امنیت آنجا را تامین کنیم، اما در بهشت زهرا دو میلیون نفر جمعیت جمع شده و اداره کردن آنجا کار خودت است و بس، من نمی توانم آنجا را به دست کس دیگری بسپارم. به همین خاطر من مستقیما از مدرسه رفاه رفتم بهشت زهرا.

   امام از بهشت زهرا به بیمارستان امام خمینی (هزار تخت خوابی سابق) رفتند. اینطور نیست؟

بله، ایشان به خلبان بالگرد گفته بودند که می خواهند برای دیدار با مجروحین انقلاب به بیمارستان بروند. بعدها به ما گفتند در آنجا پزشکان و پرستاران باورشان نمی شد که امام تشریف آورده اند و از خوشحالی سراز پا نمی شناختند! امام پس از عیادت از مجروحین، به منزل یکی از اقوامشان رفتند تا استراحت کنند و شب به مدرسه رفاه آمدند. البته مرا برای انجام کاری به جایی فرستاده بودند و موقعی که امام تشریف آوردند، در مدرسه رفاه نبودم. 

   چرا تصمیم گرفته شد تا امام به مدرسه علوی منتقل شوند؟

گویا منافقین در مدرسه رفاه به بهانه حفظ جان امام جا خوش کرده بودند! من تا فردا صبحش، شهید مطهری را ندیدم. فردا صبح با ایشان مطرح کردیم که با این شیوه منافقین، نگه داشتن امام در مدرسه رفاه صلاح نیست. آنها می خواستند به هر نحو ممکن خود را به امام نزدیک و مقاصد خودشان را دنبال کنند. بالاخره قرار شد شهید مطهری و آقای منتظری مطلب را با امام در میان بگذارند و ایشان را به مدرسه علوی ببرند و همین کار را هم کردند. صبح که شد شهید عراقی آمد و وقتی دید امام در مدرسه رفاه نیستند، عصبانی شد و پرسید: چه کسی امام را برده؟ من گفتم آقای مطهری. پرسید: چرا کسی به من حرفی نزد؟ شما که همه زحمات ما را به باد دادید! گفتم: چرا دادش را سر من می زنی؟ من این وسط کاره ای نیستم، برو از آقای مطهری بپرس که چرا این تصمیم را گرفته، ما این قضیه را حتی به آقای بهشتی هم نگفته ایم! شهید عراقی رفت و قضیه را به دکتر بهشتی گفت و قرار شد عصر جلسه ای با حضور شهید مطهری، شهید بهشتی، آقای توکلی بینا و چند نفر دیگر در مدرسه علوی برگزار شود. دکتر بهشتی گفت: توقع بود که قبلا درباره این موضوع با همه صحبت شود که چرا ناگهانی این تصمیم را گرفتند؟ شهید مطهری هم خیلی صریح گفت که مدرسه رفاه به دلیل حضور منافقین، برای اقامت امام جای مناسبی نیست. بعد هم با حالتی عتاب آلود به شهید بهشتی گفت: بالاخره تکلیف ما را روشن کنید، شما با آنها هستید یا با ما؟ صورت شهید بهشتی قرمز شد، سرش را پایین انداخت و گفت: ما که همیشه در خدمت شما بوده ایم! آقای منتظری میانه را گرفت و با لهجه اصفهانی گفت: چی چی می گویید؟ اصلا من امام را به اینجا آورده ام، هر حرفی هست به من بگویید. طبیعتا آن موقع هر حرفی را نمی شد به ایشان گفت و بحث ختم شد! 

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان