کد خبر: ۱۵۳۸۶
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۹:۳۰-18 March 2020
با انقلاب ایران و استقرار امام خمینی در مدرسه، من در مدرسۀ رفاه در همسایگی محل اقامت امام حاضر بودم که محل رفت‌وآمد مردم و انقلابیون شده بود. از سال‌ها قبل دو دختر من در این مدرسه درس می‌خواندند و با بازداشت شهید رجایی، من و چند تن دیگر از اولیای دانش‌آموزان مدرسۀ رفاه، نقش فعالی در ادارۀ مدرسه بر عهده گرفتیم و به‌نوعی هیئت امنای آن بودیم.
اولین‌بار صادق خلخالی را در همین ایام در رفت‌وآمد به مدرسه‌های رفاه و علوی دیدم. آن روزها مردم دسته‌دسته سران حکومت پهلوی را بازداشت می‌کردند و به مدرسۀ رفاه می‌آوردند. همچنین اسلحه و مهماتی که با سقوط پادگان‌ها دست مردم افتاده بود، به دستور امام به این مدرسه تحویل داده می‌شد و شهید رجایی در زیرزمین مدرسۀ رفاه اسلحه‌ها را می‌گرفت و انبار می‌کرد. 

کلاس‌ها و اتاق‌های مدرسۀ رفاه پر شده بود از اسلحه و ساواکی‌ و امرای ارتش و وزیران دستگیر‌شده. مرحوم شاه‌حسینی در کریدورها راه می‌رفت و نگران این وضعیت بود. این نگرانی به امام منتقل ‌شد و ایشان وعده دادند که به‌زودی دادگاه انقلاب تشکیل خواهد شد.

در بیست‌وچهارم بهمن، با حکم امام، آقای خلخالی حاکم شرع دادگاه انقلاب شد. البته آن‌طور که ما شنیدیم، امام در ابتدا آقای انواری را برای این سمت تعیین کرده بودند اما بعد به این نتیجه رسیدند که چون آقای انواری سال‌ها در زندان شاه بوده این شائبه پیش می‌آید که در محاکمۀ سران رژیم پهلوی عدالت رعایت نشود. هرچه بود قرعۀ این فال به نام آقای خلخالی افتاد. بیست‌وششم بهمن‌ماه خلخالی لیستی بلندبالا نزدیک به سی نفر از زندانیان مدرسۀ رفاه را پیش امام برد تا آن‌ها را اعدام کند ولی امام تنها با اعدام چهار نفرشان یعنی نصیری، خسروداد، ناجی و رحیمی موافقت کرد. 

در همین حال، امام آقای هادوی را نیز به عنوان دادستان انقلاب تعیین کردند و آقای بازرگان هم آقای علی نراقی را به عنوان شخص حقوقی حاضر در دادگاه، آقای زواره‌ای را به عنوان دادستان انقلاب تهران و بنده را به عنوان نمایندۀ مردم در جلسۀ دادگاه انتخاب کردند.

با توجه به شلوغی مدرسۀ رفاه تصمیم گرفته شد زندانیان به زندان قصر منتقل شوند و جلسات دادگاه انقلاب آن‌جا تشکل شود. زندانیان را لیست‌برداری کردیم و به زندان قصر بردیم. مدتی از انتقال زندانیان به زندان قصر نگذشته بود که من در مسئولیت خود با آقای خلخالی به مشکل برخوردم. او مقولۀ پرونده و دادستان و روند حقوقی رسیدگی را قبول نداشت. امام آقای هادوی را به عنوان دادستان انقلاب معلوم کرده بود و قرار بود ایشان که یک قاضی باسابقه بود به پرونده‌ها رسیدگی کند و بعد پرونده به دادگاه بیاید. اما خلخالی می‌گفت ما در اسلام دادستان نداریم؛ خودش زندانیان را از زندان می‌خواست، سین‌جیم می‌کرد و بعد حکم اعدام می‌داد.

جلسات دادگاه انقلاب شب‌ها تشکیل می‌شد و یک شب که خلخالی افسر نگهبان زندان قصر در دوران شاه را که زندانی بود، به دادگاه خواسته و او را محکوم به اعدام کرده و به جوخۀ اعدام سپرده بود، من بسیار برآشفتم. هیچ ضابطه‌ای رعایت نشده بود و امام به خلخالی گفته بود که صرفاً برای کسانی که دست‌شان به خون آلوده است یا حکم قتل داده‌اند حکم اعدام صادر کند. از زندان حکومت شاه، این افسر نگهبان را می‌شناختم و می‌دانستم حداکثر بدرفتاری‌اش با انقلابیون انداختن آن‌ها به انفرادی برای تنبیه بوده است. تصمیم گرفتم به این حرکت خلخالی اعتراض کنم. صبح سوار ماشین شدم و برای دیدار امام به قم رفتم. مشرف شدم و واقعه را شرح دادم و توضیح دادم که این فرد را می‌شناختم و او خون کسی را نریخته بود. توضیحات را با لحن عصبانی و پریشان می‌دادم و امام سرشان پایین بود. در حین توضیحاتم دربارۀ اعدام افسر نگهبان زندان قصر گفتم: «آقا این‌ خون‌ها گردن کیه؟» در این لحظه امام سرشان را بالا آوردند و گفتند بگویید همۀ اعضای دادگاه فردا پیش من بیایند. بعد تأملی کردند و ادامه دادند بگویید یزدی هم بیاید. برگشتم تهران، نزد دکتر یزدی رفتم و ماوقع را شرح دادم. دکتر یزدی گفت فردا جلسۀ دولت است و سفر قم را به پس‌فردا بیندازیم. به این ترتیب، در روز مقرر با جمعی از اعضای دادگاه انقلاب از جمله آقایان هادوی، جنتی، زواره‌ای و نراقی به اتفاق دکتر یزدی به دانشکدۀ افسری (دانشگاه امام علی فعلی) رفتیم و از آن‌جا با هلی‌کوپتر به قم پرواز کردیم. آقای خلخالی هم جداگانه و زمینی راهی قم شده بود. وقتی خدمت امام رسیدیم، مفصلاً مشکلات را توضیح دادیم. به‌خصوص آقای هادوی مسائل را توضیح داد. آقای خلخالی زیر بار موضوع دادستانی نمی‌رفت و می‌گفت در اسلام دادستانی نداریم. امام هم تأکید داشتند که خلخالی باید به کسانی حکم دهد که پرونده‌شان توسط هادوی رسیدگی شده باشد. حرف دیگر ایشان این بود که خلخالی فقط دربارۀ ایادی حکومت شاه حق رسیدگی دارد و نه افراد دیگر؛ چرا که آن زمان آقای خلخالی چند نفر را به جرم لواط هم اعدام کرده بود. در این جلسه خلخالی حرفی هم دربارۀ هویدا زد و به امام گفت اجازه دهید من تعدادی دیگر از این زندانیان از جمله هویدا را اعدام کنم و بعد شما اعلان عفو عمومی کنید. امام با اعلان عفو عمومی مخالفت کردند و گفتند من نمی‌توانم کسانی را که دست‌شان به خون آلوده است عفو کنم، اما با تأکید به خلخالی گفتند شما کاری به کار هویدا نداشته باشید. با هلی‌کوپتر به تهران بازگشتیم. ساعت حدود یک بعد از نیمه‌شب بود و این بار خلخالی با ما بازگشت. مستقیم به مقر نخست‌وزیری رفتیم و دکتر یزدی پیشنهاد داد که همان موقع جلسه‌ای تشکیل دهیم و با توجه به رهنمودهای امام، آیین‌نامه‌ای برای شیوۀ ادارۀ دادگاه انقلاب بنویسیم و تصویب کنیم. اما آقای خلخالی گفت دیروقت است و خوابش می‌آید و بهتر است جلسه را به فردا موکول کنیم. من و آقای هادوی برای انجام یک کار مربوط به حساب‌های بلوکه‌ شده در نخست‌وزیری ماندیم و بعد به خانه بازگشتیم. آقایان هم رفتند که بخوابند. صبح ساعت هشت که بیدار شدم، پیچ رادیو را چرخاندم و متوجه شدم همان شب آقای خلخالی به زندان قصر بازگشته و یازده نفر را اعدام کرده است. آن‌قدر عصبانی بودم که همان‌جا نشستم و یک استعفای چندخطی خطاب به مهندس بازرگان نوشتم. بعد برای این‌که از کمّ و کیف ماجرا سر دربیاورم رفتم به زندان قصر.

ظهر بود و آقای نراقی هم آمد. از او دربارۀ حوادث شب قبل پرسیدم. گفت: «وقتی به زندان بازگشتیم خلخالی بر خلاف آنچه در نخست‌وزیری گفت، نه‌تنها خوابش نمی‌آمد بلکه بیست پرونده را آورد و گفت این‌ها اعدامی هستند. من و زواره‌ای توانستیم دربارۀ نُه پرونده قانعش کنیم ولی بقیه را تیرباران کرد.» به نخست‌وزیری رفتم و استعفایم را به مهندس بازرگان دادم.

بعد از این ماجرا دیگر در جلسات دادگاه شرکت نمی‌کردم. گاهی به زندان قصر می‌رفتم و پرونده‌ها را می‌خواندم. یک بار دیگر که تیم دادگاه انقلاب به دلیل اختلافات نزد امام در قم رفته بودند، امام سراغ مرا گرفته بودند و وقتی توضیح داده بودند حکیمی استعفا کرده، امام گفته بودند بی‌خود کرده، بگویید به کارش ادامه دهد. آقای نراقی در بازگشت پیام امام را به من منتقل کرد ولی من تمایلی به کار نداشتم و گفتم چرا باید خون‌هایی که خلخالی می‌ریزد بر گردن من هم باشد. یک شب خبردار شدم که خلخالی دادگاه هویدا را تشکیل داده است. ساعت از یک نیمه‌شب گذشته بود که هویدا را از خواب بیدار کرده و به دادگاه آورده بودند. حدس زدم بعید نیست خلخالی فوراً هویدا را اعدام کند. با دکتر یزدی تماس گرفتم و یادآوری کردم که «امام در حضور جمع به خلخالی گفتند کاری به هویدا نداشته باش اما امشب برای هویدا دادگاه تشکیل داده و عن‌قریب است خلخالی اعدامش کند.» دکتر یزدی با احمدآقا تماس گرفت و در نیمۀ دادگاه، خلخالی را پای تلفن خواستند و در بازگشت دادگاه را به بهانۀ تنفس تعطیل کرد. از فردای آن روز آقای هادوی دو قاضی دادگستری را مأمور به استنطاق از هویدا کرد. تا آن زمان از هویدا بازپرسی صورت نگرفته بود.

خاطرم است در همین ایام من به اتفاق دکتر یزدی و آقای هادوی به ستاد ارتش رفتیم که امروز دادگاه انقلاب تهران است. سالن کنفرانس این ساختمان را دیدیم برای محاکمۀ هویدا؛ سالن مناسبی بود و تعداد زیادی صندلی داشت. تصمیم گرفتیم محاکمۀ هویدا بعد از تکمیل پرونده در این محل با حضور صدها نفر از خبرنگاران داخلی و خارجی و مردم تشکیل شود. اما چند روز بعد، یک شب متوجه شدم که رفت‌وآمدها در زندان قصر عادی نیست. افراد متفرقه آمده بودند و دوربین‌های تلویزیونی با خودشان آورده بودند. خلخالی می‌خواست دوباره برای هویدا دادگاه تشکیل دهد. از ساختمان خارج شدم دیدم درِ حیاط را بسته‌اند. سراغ تلفن رفتم دیدم تلفن‌ها قطع شده. فهمیدم خلخالی کاری کرده که اتفاق چند شب قبل تکرار نشود. آن ‌شب به اصرار آقای علی نراقی در جلسۀ دادگاه حاضر شدم. به این امید که شاید جلوی خلخالی را بگیریم. جلسۀ دادگاه برگزار شد و هویدا خود را از اتهامات مبرا ‌دانست. از او پرسیده شد که دربارۀ جنایات ساواک چه توضیحی دارد، و او گفت که ساواک زیر نظر اعلاحضرت اداره می‌شده و او بی‌اطلاع بوده. مدتی که گذشت تنفس دادند و هویدا را از درِ پشتی دادگاه خارج کردند. من به دنبال ایشان رفتم. هویدا را از پله‌ها پایین برده بودند. آن بخش از ساختمان زندان قصر، یک حیاط کوچک بود که در انتهایش دو اتاق شبیه سلول انفرادی وجود داشت.

 ناگهان از سمت سلول‌ها صدای گلوله آمد. لحظاتی بعد آقای خلخالی و آقای هادی غفاری از آن اتاق خارج شدند. آقای غفاری یک کلت کمری در دست داشت و خلخالی به‌سرزنش به او می‌گفت: «دستت چرا می‌لرزید؟!» فهمیدم که هویدا را کشته‌اند. جلو رفتم و شروع کردم به داد و فریاد و بدوبی‌راه گفتن. حتا گریه‌ام گرفت. گفتم آبروی انقلاب را بردید، مگر امام نگفت به هویدا کار نداشته باش؟ خلخالی البته ساکت بود. در چنین وضعیتی آقای نقیب‌زاده، یکی از دو قاضی‌ای که مأمور استنطاق از هویدا بود، نشست و حکمی برای هویدا انشا کرد. بعد برای حفظ ظاهر، پاسدارها چند تیر هوایی خالی کردند و به خبرنگاران اعلام شد که هویدا اعدام شده است. بعد از ماجرای اعدام هویدا من دیگر در دادگاه انقلاب نماندم و به درخواست آقای ایزدی، وزیر کشاورزی کابینۀ مهندس بازرگان، به این وزارت‌خانه رفتم. من دیگر آقای خلخالی را ندیدم اما مدتی بعد متوجه شدم که آقای خلخالی چند جا گفته است حکیمی بهایی است. عصبانی شدم و به مجلس رفتم و در یکی از کمیسیون‌ها پیدایش کردم. گفتم: «مرد حسابی، تو مسلمانی؟ این چه تهمتی است به من بسته‌ای؟» خلخالی هم گفت: «وقتی هویدا را اعدام کردم تو گریه کردی و دلت برای آن فرد جانی سوخت. دلیلی نداشت مگر این‌که مانند او بهایی باشی.»

ابوالفضل حکیمی

منبع: اندیشه پویا شماره ۵۱ – تیر ۹۷
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان