کد خبر: ۱۵۳۴۹
تاریخ انتشار: ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۰:۱۰-16 March 2020
طنز/
اینجانب در کودکی دست کم دوبار به طور جدی اقدام به خودکشی کردم. یک بار سی چهل تا قرص اعصاب برادرم را انداختم بالا و یک لیوان اب هم روش. حالا چه فاجعه‌ای روی داده بود که به همچو جایی رسیده بودم، راستش هیچی.
خب وقتی بچه‌ای تا ده سالگی مثل خری که به علفزار رسیده کتاب ببلعد و حساس و یکدنده هم باشد را در خانواده‌ای بگذارید که تفریح برادران بزرگتر کتک زدن کوچکترها باشد و خانواده هم از رفاه نسبی دهه پنجاه به فقر نسبی دهه شصت رسیده باشد و در جامعه هم جنگ و بدبختی موج بزند  و اوج تفریح هم فوتبال بازی کردن در خاک و خل حاشیه شهر باشد و البته در آن هم هیچ استعدادی نداشته باشد... 

خب نهایتا به اینجا می‌رسد که یک بار که بی‌گناه تنبیه شده، در یک ظهر گرم تابستان که همگی در زیرزمین خوابند بجای عاشق شدن قرصها را بردارد و برود بالا. یک لیوان آب هم روش. حالا اینکه چطور نجاتم دادند و تا چه مدت تلوتلو می‌خوردم بماند.


ماجرای قابل تعریف اما اقدام به خودکشی دوم بنده است: مجددا به این نتیجه رسیدم که این زندگی خفت‌بار که آدم مجبور باشد در آن هر روز با برادرانش سر نان گرفتن دعوا کند و مشق‌های احمقانه بنویسد و حتی یک کمد کوچولو برای خودش نداشته باشد و تلویزیون هم که همه فیلمها و کارتون‌هایش تکراری است و لباسها هم که همگی گشاد و مسخره‌اند و مهدی هم که همیشه طوری شریت می‌کند که بیفتد گردن من و بعد که تبیه شدم و گریه می‌کنم بیاید مسخره‌ام کند... 

اصلا ارزش ادامه دادن ندارد. این بود که تصمیم گرفتم بجای روش بزدلانه قرص خوردن خودم را مثل سامورایی‌ها با هاراگیری بکشم: دوزانو و سرشار از غرور می‌نشینی، جملاتی غرورآفرین می‌گویی و بعد خنجر بلندی را تا دسته درون شکمت فرو می‌کنی. البته ما خنجر بلندی نداشتیم ولی اشکالی نداشت و من هم کوچک بودم. درست است که شکم گنده‌ای داشتم ولی هر طور حساب می‌کردی کارد دسته سفیده برای هاراگیری پسری ده یازده ساله کافی بود.

با این که حافظه خیلی ضعیفی دارم، آن غروب را خیلی روشن و با جزییات به خاطر دارم. خانه خالی بود (اتفاقی که آن زمانها کم می‌افتاد در خانه‌های پربچه‌ای مثل خانه ما). کارد دسته سفید آشپزخانه را آوردم توی اتاق نشیمن، جایی که تلویزیون بود. بالاتنه را لخت کردم. رو به قبله(!) نشستم. دو زانو و خیلی صاف. چاقو سمت راستم بود. برداشتم و دسته‌اش را بین کف دو دست گرفتم طوری که تیغه اش صاف به نافم فرود می آمد. 

متاسفانه کسی آن دوروبر نبود که حرفهای پرشورم را بشنود در بی اهمیتی وضعیتی که مردم را گرفته - که راستش بیشتر مال صادق هدایت بود در نامه‌هایش به نورایی و یک بچه بیچاره که پول نداشت کتابهای مناسب سنش بخرد مجموعه آنها را از کتابخانه پدرش کش رفته و خوانده بود. تازه اگر هم کسی آنجا بود مگر می‌گذاشت حرفم تمام شود؟ یک پسگردنی و «کره خر چاقو ر بذار سرجاش» و تمام. اما اشکالی نداشت. همه چیز را می‌فهمیدند وقتی می‌آمدند و منظره را می‌دیدند و پیکر شکم‌دریده غرق به... آه!

در اینجا باید اعتراف کنم که در جدول بلند و بالای فوبیاهای من «خون» و «سوسک بالدار» مشترکا رتبه اول را دارند. همانجا بود که از تصور دیدن خون نزدیک بود پس بیفتم. با مردن مشکلی نداشتم ولی اگر قبل از مردن چشمم به خون خودم می‌افتاد چی؟ رنگم پرید و دستم به لرزه افتاد. همانطور که به خودم که اینقدر حقیر و ترسو هستم لعنت می‌فرستادم گریه کنان چاقو را سرجایش گذاشتم و رفتم سراغ مشق‌هام.

محمود فرجامی/طنزنویس
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان