کد خبر: ۱۵۳۲۳
تاریخ انتشار: ۲۵ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۲:۲۸-15 March 2020
کتلت شدن زیر دست و پای پرویز سگ سبیل دیگه به مبارزه ی نوستالژیک « بابی‌ساندز» برام تبدیل شده بود.
تازه فهمیدم اگر زیر کتک دووم بیارم و داد و بیداد نکنم و نزنم زیر گریه، این ماجرا رو پرویز به تموم شجره‌ نومچه ی سبیلش یه اهانت دردناک فرض می‌کنه و مثل یه بازنده ی افتاده ته رینگ فقط به جون سبیلاش میفته و شروع می‌کنه به کشیدن اونا و تارهای شاربش فرت و فرت کنده میشه. خب این کار چندان ساده‌ای نبود، اونم برای من که فونداسیون بدنم با میلگردهای نازک استخون شکل گرفته بود که روش یه شبیه ‌سازی از گوشت و پوست رو می‌شد فقط تجسم کرد. 

تابستون‌ها اونقدر فوتبال بازی می‌کردم که از شدت لاغری با اسکلت توی آزمایشگاه دبیرستان الهی نازی آباد می‌تونستم عهد اخوت ببندم! پرویز سگ سبیل هم عین « نتانیاهو » که اگر « خالد مشعل » رو گیر می آورد، از هیچ وسیله‌ای برای انتقام دریغ نمی‌کرد، میفتاد به جونم! بعد از آتیش زدن تریلیش به خاطر پاره کردن پوستر شاملو که دیگه قانون نیوتن با ضرب دست ‌هاش به طرز لهجه ‌داری به هم ریخته بود، یه جوری آدمو می‌زد که « ممدعلی کلی »، « جورج فورمن » رو تو « زئیر» نزده بود.

یه دفعه دندونپزشکی بودم و دکتر آمپول بی‌حسی زده بود. وقتی برگشتم یادم نیست سر رنگ چایی یا یه چیز دیگه یهو روح تورکیش منقلب شد و شروع کرد به سیلی زدن به فک و غضروف‌های اسکلت ملاجم. من هم که اصلن درد حالیم نمی‌شد، فقط مثل وزغ چسبیده به سنگ که یه پشه درشت بالای سرش باشه، با یه حالت آروم و بی‌اعتنا اما حواس‌ جمع نگاش می‌کردم. این اولین بار بود که می‌زد و من نه فرار می‌کردم، نه گریه! یهو بهش برخورد! انگار وایتکس ریخته باشن رو سبیلاش! داد زد: «چیرا جیریه نمیکنی؟ جردن چلفت شدی آره!؟»

 من یه دفعه احساس قدرت کردم و یه پوزخند ریز براش اومدم! می‌دونستم به دو چیز حساسه؛ یکی پوزخند و یکی اینکه وسط فحش دادن یا حرف زدنش پشت تلفن یه دفعه گوشی رو روش قطع کنی! موضوع دومی رو که همیشه براش اجرا می‌کردم، بیچاره‌اش کرده بودم سر این ماجرا، اما خدائیش اولی رو تا حالا تجربه نکرده بودم. اون روز فهمیدم چه نیزه ی زهرداری می تونه باشه براش! بعد از پوزخندم بیشتر عصبانی شد. اصلن فرم سبیلاش به هم خورد. انگار یکی به زور بگیرتش و به سبیلاش بیگودی ببنده! یهو داد زد: «عشه کووره ‌خر از من نمی‌ترسی؟» منم گفتم: «مامانی ( مادر بزرگم) گفته مرد که نمی ترسه!» یه دفعه پیچید تو آشپزخونه از پشت یخچال چماقشو برداشت! اون چماقو تا حالا برام نکشیده بود. یه دونه ول کرد پشت پاهام. یه دردی داشت که از ضربه ی سم شتری که سه سال پیش ماه محرم زد تو پام بدتر بود. بعد افتاد دنبالم. منم فرار کردم و داد زدم: «لاستیکاتو آتیش می‌زنم، تریلیتو می‌سوزونم، تو خواب سبیلاتو می تراشم پرووویز سگ سبیل مادر ق...» دیگه ماجرا سامورایی شده بود. طفلک چند‌ متر که دوید به خاطر سیگار کشیدنش دیگه نتونست ادامه بده و فقط به فحش‌های آبدار از راه دور بسنده کرد.من که به تهدید به سوزوندن تریلی حکم ارتدادمو از نگاه پرویز امضا کردم، می‌دونستم این دفعه قبل از اقدام به ماک سوزی ترورم می‌کنه.

آقا زارعی دبیر و استاد و راهنمای بی‌بدیل زنده گیم که توی این موقعیت‌ها بهترین پناه و مشاورم بود، چند ماهی بود که از دبیرستان الهی رفته بود و توی یه کارخونه فرش نزدیک کرمونشاه مدیریت پذیرفته بود. دلمم براش مثل گنجیشک تنگ شده بود. فقط می‌دونستم اسم اون کارخونه " فرش بیستون " هست و یه کم قبل از کرمونشاهه! با خودم فکر کردم اگه بتونم برم خونه و یواشکی پولهامو بردارم بی‌وقفه می‌رم اونجا و به آقا زارعی میگم: «دیگه نمی‌مونم تهران و تو کرمونشاه می‌رم مدرسه!» گذاشتم هوا تاریک شد و رفتم سمت چهارصد دستگاه. دیدم پرویز سگ سبیل با چماق و سیگار و دم و دستگاه چای و شامش کنار ماک ایکبیریش اتراق کرده بود. فهمیدم تهدید منو کاملن جدی تلقی کرده و از ترس دوباره سوخته شدن «مدونا»‌ش تصمیم به حراست از جغرافیای ناموسش که همون کوه آهن و فولاده، گرفته!

فرصت رو غنیمت شمردم و زدم به دل خونه، وسط غرغرهای مامانم کیف پولمو برداشتم و گفتم: «می‌رم خونه ی دوستم تا دایی عباس بیاد.» مامانم رفت از پنجره ببینه پرویز نیاد که یه دفعه چشمم افتاد به قفس «سهره کرمونی» پرویز که دیوونه‌اش بود. سریع دستمو کردم تو قفس درش آوردم و زدم به کوچه و وقت دویدن سهره رو ول کردم تو هوا. پرویز وقتی قفس خالی رو دیده بود، گریه کرده بود و این یه پیروزی بی‌نظیر برام بود، یه زخم بی ‌مرهم برا پرویز و هم برای سبیلاش!
رفتم ترمینال و با هزار بدبختی رسیدم کرمونشاه. ساعت 2 نصف‌ شب آقا زارعی اومد و بعد از چند ماه تونستم بغلش کنم و بزنم زیر گریه. دست‌هاش یه ناجی بود برا منی که همیشه از دست‌ها توقع سیلی داشتم نه نوازش. بوی تنش همیشه مثل بغض قناری لای میله‌های قفس توی گلو و روحم زنده‌ ست. منو برد و چند روز با هم بودیم کنار خانواده‌اش، کنار پسرش، دخترش و همسر بی‌نظیر و مهربونش که هنوز هم با عکس آقا زارعی حرف می‌زنه و ازش سوال می‌کنه غذا چی بپزه و صدای خواننده مورد علاقه‌ آقا زارعی رو برا عکس بلند می‌کنه (گوگوش).

آقا زارعی تحصیلکرده ی آمریکا بود، از دانشجوهای اعزامی نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی برای آموزش خلبانی جنگنده. عکس‌های دوران دانشجویی خودش رو بهم نشون داد و از اهمیت خانواده برام گفت. دو یا سه روز بعد وقتی ازش جدا شدم و کسی از تهران به سفارش آقا زارعی اومد تا منو ببره پیش خونواده‌ام و کتک نخوردن منو تضمین کنه، از پشت شیشه عقب ماشین دیدمش که داشت برام دست تکون می‌داد و این آخرین دیدار من بود تا 15 سال بعد که روی تخت بیمارستان هاشمی نژاد میدون ونک فقط دو ماه بودنشو حس کردم.

اون روز از کرمونشاه برگشتم، درس خوندم، اما دیگه هیچ‌وقت زیر کتک پرویز سگ سبیل گریه نکردم، چون آقا زارعی یادم داد فرار، کار بچه‌ ننه‌هاست. فرار به سوی آقا زارعی، آخرین فرار من از رنج‌های زنده گی بود!

الان که دارم دوباره این متن رو آماده ی بازنشر می کنم بیشتر از همیشه دلم براش تنگ شده گاهی بهشت زهرا می رم به دیدنش، انگار مرگ او هرگز برای من کهنه نمیشه. انگار هنوز توی حیاط دبیرستان الهی دارم می دوم، و توی کلاس زبان آقا زارعی به من میگه: « وزیر خدا رحم کرد تو دختر نشدی وگرنه ناصر آب حوضی هم تو رو نمی گرفت بس که میمونی پسر! » بیستم اسفند سالمرگ آقا زارعی بود و حالا اشک نمی گذاره ادامه بدم.

خیلی خوشحالم که در آخرین روزهای زنده گیش دوباره دیدمش و تو بیمارستان هاشمی نژاد تو بغل هم گریه کردیم. چند روز قبل از فوتش وقتی فامیلهاشون برای ملاقاتش اومده بودند وسط اون جمعیت منو با دست و اشاره صدا زد تا برم داخل، دستشو گذاشت رو شونه ام گفت: « سی سال معلمی کردم و از اون همه شاگرد مهدی که از همهشون بیشتر دوستش داشتم کنارمه، پسر خوبیه فقط یه ذره میمون و لجبازه، من از این پسر راضی ام امیدوارم به هرچی که میخواد تو زنده گیش برسه! » من خیلی خجالت کشیدم و هنوز نمی دونستم سرطان خون گرفته اما تو اون لحظه خودش می دونست..

سلامتی همه ی معلم ها و اساتید دانشگاه ( حتا محمد رضا شفیعی کدکنی که الان باز ملت رو تنها گذاشت و رفته انگلستان و همیشه وسط بزنگاهها او اون طرف پل بوده ) و انسان هایی که هرگز خوبی هاشون از دل زخمی ما پاک نمیشه، سلامتی یه معلم، یه عشق، یه مرد، سلامتی جعفر زارعی بچه ی محله ی کوی پلیسِ نازی آباد و معلم شریف دبیرستان الهی که سالهاست توی خاک آرمیده...

پی نوشت: عکس ضمیمه ی استاتوس من رو در سال دوم دبیرستان کنار آقای زارعی نشون میده. این تنها یادگار و عکس من و اوست که توی قلبم نصبش کردم. پنج روز قبل از این عکس، سعید کاشیلو رو بد کتک زده بودم و فحش عمه ننه ی درشت و اصل و بی کاربن بهش داده بودم. آقا زارعی با من قهر کرده بود، رفتم کچل کردم و به غلط کردن افتادم تا منو ببخشه و بخشید و عکس گرفتیم اما تو عکس داره ناراحتیش رو همچنان به پس گردنم شالاپ می چسبونه 

به عشق آقا زارعی و عشقش به صدای گوگوش کامنت اول یه آهنگ که من و آقا زارعی با هم شدید دوستش داشتیم مهمون منو و معلمم باشید لطفن... ده ثانیه اول این لینک آهنگ یکی از آثار زیبای گوگوش عزیزم پخش میشه اما اگر کمی صبر کنید آهنگ اصلی رو متوجه خواهید شد. یادش بخیر همین یه ذره رقصیدن گوگوش رو اونقدر تمرین کرده بودم که مثل پنبه می رقصیدم و یه جلیقه هم دادم علی پالان دوز ( پیرهن دوز ) تو میدون بازار دوم نازی آباد برام دوخت که همه جا می بردمش با خودم حتا استادیوم آزادی دربی پرسپولیس قهرمان و استقلال بس که عاشق گوگوش بودم .... همه ی مهمونی ها هر وقت می خواستند کیبورد زن آهنگ  بزنه می گفتن آهنگ وزیر رو بزنید بیاد وسط من دیوانه ی این آهنگ گوگوشم هنوز و خدا نکنه اگر مست کنم ساعتها اینو گوش میدم و برای سفید و بتول سیاه می رقصم و اونها مثل خل و چل ها منو ساعتها تماشا می کنند تا بنزینم تموم بشه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان