کد خبر: ۱۵۱۴۷
تاریخ انتشار: ۱۸ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۷:۵۸-08 March 2020
قطعهٔ زیر به نظر من تقریباً چکیده ای است از عمیق ترین شیوه ای که شوپنهاور در آن تضاد خودپرستی / نوعدوستی را ترسیم می کند ( البته در فصل نهم نشان خواهم داد که کاملاً این طور نیست ) . او می گوید که با نوعدوستی « قلب° خودش را چنان احساس می کند که فراخ شده است ‌، درست همان طور که با خودپرستی احساسِ عکس آن را دارد » . چرا که در حالی که خود پرستی
توجهمان را معطوف کرده است به پدیدار خاص فردیتمان و آن گاه شناخت همواره خطرهای بی شماری را که مدام این پدیدار را تهدید می کند نشانمان می دهد و به موجب آن دلشوره و دلواپسی می شود نتِ پایهٔ وضع و حالمان ،

نوعدوستی

توجهمان را بسط می دهد به تمامِ موجودات زنده ... [ به طوری که ] در پیِ کاهشِ توجهمان به خویشِ خودمان ، دلواپسیِ دلشوره آورِ خود از ریشه مهار می شود و می خشکد ؛ بدین طریق ، آرامش و اطمینان خاطری پدید می آید که ثمرهٔ وضع فضیلتمند و وجدان خیر است .

شوپنهاور این قطعه را با گفتن این امر جمع بندی می کند که « شخص نیکو در جهان پدیده های آشنا می زید : بهروزیِ هر کدام از آن پدیده ها بهروزیِ خودش است » . و شخص خودپرست ، بر عکس ، « خودش را در مــحاصرهٔ پدیدارهای غریب و متخاصم حس می کند » ( WR I: 373 - 4 ) .
به یاری ویتگنشتاین می توان این بینش را از این قطعات دریافت که « داوری ابدی » وجود دارد ، یک « نظم اخلاقی »¹ در جهان هست و کیفر و پاداش اخلاقی به موجب این همانی جرم و جزا بی چون و چراست . با این حال ، اثبات این این همانی اصلاً مستلزم چیزی به عظمت آموزهٔ خودمحوری متافیزیکی نیست . بلکه همهٔ آن چیزی که این همانی بدان محتاج است این بصیرت است که خطاکاری و شوربختیِ احساس غربت یک علت مشترک دارند ـــ ناتوانی برای استعلا از موضع فردی ـــ و همین امر در مورد فضیلت و شادکامیِ همبستگی نیز صدق می کند : هم فضیلت و هم شادکامی از نظر کردن به جهان از موضع کلی ناشی می شوند . از این رو ، به نظر من شوپنهاور درست می گوید . مرد شریر به ناگزیر شوربخت است ، در حالی که مرد نیک ضرورتاً نوعِ ویژه ای از شادکامی را به دست می آورد .
بدین طریق ، فلسفهٔ شوپنهاور حاوی بصیرتی والاست ، یعنی همان تعبیر « حکمت انسان دوست دارانه » ی آیـریس مــرداک . اما این بصیرتی است که ، همان طور که ویتگنشتاین یاریمان داد تا آن را بنگریم ، به کلی از مکانسیم متزلزل خودمحوری متافیزیکی مستقل است . شوپنهاور نشان می دهد که تفاوت انسان شریر با انسان بافضیلت این است که آن ها در « عوالم » متفاوتی می زیند . خودپرست ( که شاید نو - لیبرال نمونه ای از آن باشد ) در عالم « فرد باوری اتمی » ² می زید ، عالمی که در آن هر یک از « اتم ها » ــــ شوپنهاور آن را « من » می خواند ـــ به مثابهٔ ابژهٔ یکتای توجه ، دارای حق ویژه است . از سوی دیگــر ، نــوعدوست در جهانی نفس می کشد که در آن اتم ها به شکل یک کل جمع می شوند ، و می شوند یک اجتماع ، که ابژهٔ هویتِ نخستین او و توجه اوست . با این حــال ، این عــوالم مختلف ، جهان های پدیداری مختلفند . و در حقیقت شیوه های مختلف نگریستن به جهان هر روزهٔ افرادند . و از آن جا که این اختلافِ در جهان های پدیداری برای تبیین اختلاف میان خودپرست و نوعدوست کفایت می کند ، دیگر نیازی به آن نیست که به دنـبال اخـتلافی در جـهان های متافیزیکی بـاشیم . چرخ زدن در متافیزیکِ کانتی دیگر کار بیهوده ای است . به اضافهٔ این که این کار شوپنهاور را دچار یک خلطِ متافیزیکی جدی می کند .

1 . moral order
2 . atomic individualism

 جولیان_یانگ
 آرتور شوپنهاور
 ترجمه حسن امیری آرا
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان