کد خبر: ۱۵۱۴۶
تاریخ انتشار: ۱۸ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۷:۲۹-08 March 2020
سلام فرنگیس جان، تو اونور دنیا من اینور دنیا، تو گذاشتی و رفتی به فرنگ، منو تنها گذاشتی وسط جنگ. نمی‌خوام خاطر عزیزت رو مشوش کنم این نامه رو تا آخر بخون. اتفاقات عجیبی درحال رخ‌دادنه که از ذهنم بیرون نمی‌ره.
تو با اون دانش عمیقت، با اون بلاغت نهانت، منو روشن کن، تو ای چراغ خانه‌ی تنها و تاریکم.‌ دیروز وسط میدان بودم،

وضع آشفته‌ای بود، بد و خوبش رو نمی‌دونم اما معلوم بود اتفاقاتی درحال رخ‌دادنه که همه رو مبهوت خودش کرده. وقتی میگم همه یعنی همه؛ از چپ و راست تا مذهبی و بی‌خدا همه حداقل سر یک چیز توافق داشتند؛ اینکه اتفاقی تاریخی در حال رقم خوردنه. اما تاریخ بیشتر از اینکه محل حرف باشه صحنه عمله. قبل اینکه فهمیده‌ بشه، ساخته میشه. انگار مبارزه بر سر تاریخ بود. مردم دعوا می‌کردند بر سر گذشته، جدل می‌کردند بر سر آینده. انگار تاریخ، که اسمش هم برای بعضی‌ها کسل کننده‌ست، دلیل مبارزه همه با همه شده بود. هرکسی چیزی می‌گفت اما همه سر یک مسئله توافق داشتند، که زمانه‌ای تاریخی رو شاهدش هستند. همین که مردم سر یک چیز توافق داشته باشند، خودش خیلیه دیگه؟

همه اون آدمای متنوع، همشون، بازهم سر یک چیز دیگه توافق داشتند، حتی تلویزیون هم که احمق بود و همه رو احمق می‌کرد اینو فهمیده بود. اینکه زن‌ها وسط مبارزه هستند. انگار این بزمِ تاریخی، محل مبارزه زن‌هاست. خیلی از زن‌ها اینو فهمیده بودند؛ اینو که حق‌شون این نیست که تاریخ نداشته باشند. فرقی نداشت شکل و شمایلشون یا دیدگاهشون. کلا همه باهم درگیر بودن زن و مرد باهم، زن‌ها باهم، کلا همه باهم.

هیچکس پاسخ کامل رو نداشت، نه اینکه هیچکس نمی‌دونست چه خبره، ولی همه حدی از حیرت و تعجب رو درخودشون تجربه می‌کردند. خیلی‌ها هم سوالات جدی داشتند. اما همه که مثل هم نیستند و مثل هم فکر نمی‌کنند. ولی وقتی همه سر یک موضوع باهم توافق داشتند که انگار زمانهِ تاریخی رو شاهدش هستند که این وسط فرمانده میدان زنان هستند. این دیگه جای سوال و تعجب داشت. این وسط همه جور زنی پیدا می‌شد، یکی لیبرال بود یکی انقلابی، یکی کلا توی قید این چیزا نبود، می‌گفت گور پدر سیاست و همه‌چی ولی من حقمو می‌خوام! خلاصه این شد که وسط میدان همه جمع شدند که زورآزمایی کنند.

یک هئیت منصفه بود و یک داور، قانون هم قانونِ جنگل بود. یعنی هرکس زورش می‌رسید برنده بود. جایزه هم این بود که جام تاریخ رو برای یک دوره تصاحب کنه. تا رزم و جایزه بعدی، تاریخ رو می‌برد خونش و می‌نوشت و معناش می‌کرد. این شد که مردم شهر جمع شدن. اکثر مردها تماشاچی‌ بودند، زن‌های مبارز هم کم نبودند. نه اینکه مردها رو تو بازی راه نمی‌دادند یا همه زن‌ها وسط بازی بودند، چرا خیلی از زن‌ها هم داشتند تماشا می‌کردند. مخصوصا اونا که نه کس و کارشون توی دعوا بود نه حال و حوصله این کارا و حرف‌ها رو داشتند. ترجیح می‌دادند تماشا کنند ولی هیجان و حیرت زیادی هم داشتند. انگار اولین باره راهشون دادند استادیوم و اونا هم تیم خودشونو با شدت تشویق می‌کردند. از مردها هم پر سروصداتر بودند. شور و شوق زیادی داشتند. بعضی مردها هم وسط مبارزه بودند ولی جالب بود، بعضی ‌ها بودن که اونا رو هو می‌کردند. نمیدونم چرا، یک طرف می‌گفتند: اینا خودشون ناموس و خوار مادر ندارن اومدن بین‌ زن‌ها گربه رقصونی؟ یک طرف هم می‌گفتند: این‌ها لَنگ توجه‌ان می‌خوان تا آب گل آلوده ماهی‌شونو بگیرن. ولی یک گروه بودند از همه شوت‌تر بودند، دستشون تو شرتشون بود و تشنه توجه بودند، ولی به مردای وسط میدان می‌گفتند: فمینیستِ زن ذلیل. خنده‌دار اینجا بود که معنی حرفی که می‌زدند رو هم نمی‌دونستند. یک گروه کوچیک هم حاشیه میدان نشسته بودند، به تیمشون برای مبارزه راهکار می‌دادند. اما اکثریت، امان از اکثریت. وسط جنگ و دعوا می‌گفتند: این جنگ ما نیست، الان اگر تشویق کنیم یا بازی کنیم بعدا باید تو خونه حساب پس بدیم. خلاصه وضع آشفته‌ای بود ولی همه منتظر بودند که ببینند کی قراره برنده بشه و تاریخ رو ببره خانه‌‌اش تا بنویسش و معناش کنه. چیز عجیبی هم نیست، کاپ قهرمانیه دیگه، می‌ذارن روی تاقچه پُزش رو می‌دن.

یک نفر هم بود که همه ازش حساب می‌بردند؛ هم زنها هم مردها، هم هئیت منصفه، هم داور و هم تماشاچی‌ها. یعنی اون قرار بود تاریخ رو دست قهرمان بده. خیلی هم ابهت داشت. وقتی می‌گم حساب می‌بردند نه اینکه همه ازش می‌ترسیدند، نه! بالاخره همه که ترسو نیستند، آدمای شجاع پیدا میشن، ولی همونا هم می‌دونستند با کم کسی طرف نیستند. بالاخره اون قرار بود جایزه رو تقدیم برنده کنه. حتی سرنوشت خودش هم به این جنگ گره خورده بود. آدمای متنوع، از مبارز تا تماشاچی اسم‌های مختلفی روش گذاشته بودند، خیلی‌ها بهش می‌گفتند پدر. یکی خیلی دوستش داشت و بهش عشق می‌ورزید. و تا اسمش میومد اشک تو چشماش حلقه میزد، یکی نه، بدجور می‌ترسید و دندون‌هاش رو از عصبانیت بهم فشار می‌داد‌. پدر قرار بود جام رو به برنده بده. یعنی قرار بود پدر موقع اهدای جوایز بیاد و تاریخ رو بده دست برنده. پدر با همه یک‌جور نبود، بعضی‌ها رو دوست داشت بعضی‌ها رو تشر می‌زد، بعضی‌ها هم که احترامش رو نگه نمی‌داشتند کتک می‌زد. خلاصه وضعی بود. این وسط پدر نظم خودش رو داشت، دوست نداشت تاریخ، جایزه به ‌این مهمی رو بده به کسی که دوست نداره. توی مسابقه قبلی پدر جایزه رو برده بود و دوست داشت، مثل هربار که مردانش برنده بودند و از اون طریق وارد مسلک پدری شده بودند، این‌بار هم پسراش برنده بشن تا راه رسم پدر رو هم ادامه بدن‌ و یاد و خاطرش رو‌ گرامی بدارند.

زن‌ها می‌جنگیدند، بعضی مردها گیج بودن چه خبر شده. بعضی‌ها به دقت دنبال می‌کردن و بعضی‌ها هم بازی می‌کردن. ولی اکثر زنا گیج نبودند. یعنی نمی‌تونستند گیج باشند. تکلیف خودشونو مشخص شده می‌دونستند. اما اکثر مردها اینطور نبودند، نمی‌دونستند اصلا چه خبره! همین باعث می‌شد هرکس که مردای گیج رو با خودش همراه کنه، زورش بیشتر بشه و برنده بشه. پدر هم با نوازش‌هایی که بر سر پسرهاش می‌کشید اونا رو بیشتر گیج می‌کرد؛ بالاخره پسر کو ندارد نشان از پدر. همین شده بود که کلا نتیجه مسابقه رو نشه به راحتی حدس زد.
یک عده هم البته بودند که سرش قمار می‌کردند و یک عده هم میز رو براشون می‌چیدند. همین که پیچیده شد، سر کله کازینو‌دار هم پیدا شده و همه چی پیچیده‌تر هم شد.

ولی خب کارشناس می‌گفت تاریخ خودش برنده رو انتخاب می‌کنه. ولی مشخص نبود چی میگه. اگر مشخص می‌کنه پس دعوا سر چیه؟ جواب می‌داد: خب بله تاریخ یک مسابقه نداره. شما اگر قمارباز خوبی باشی فقط دست اول یا بازی اول رو که تحلیل نمی‌کنی، میری کل تاریخ دعوا سر تاریخ رو در میاری ببینی برنده‌ها کی بودند، بازنده‌ها کی بودند بعد سرشون قمار می‌کنی.‌ کارشناس به حرفاش زیادی مطمئن بود ولی خب من می‌دونستم تا وقتی برنده مشخص نشه هیچ چیز مشخص نیست.

راستی فرنگیس جان شنیدم این صحنه مبارزه تو کشور شما هم سال‌ها درحال تکراره، چطوریه شبیه المپیک شده که هر چند سال باید تکرارش کرد؟ ولی می‌گن شما خیلی پیشرفته‌تر شدین، پدر‌ها کم تر دخالت می‌کنند و الان مسئول برگزاری مبارزه خود مردم شدن؟ درسته؟ اگر این خبر درست باشه باز جای شکرش خالیه! البته شیخ حسن گویا پدری کرده نامه فرستاده کشور شما که کمتر مردم خودشون رو به جنگ و ستیز دعوت کنند، گفته این مبارزه خشونت بار شده و نماینده‌های مردم حق ندارند با مبارز ها با خشونت برخورد کنند. البته یکی از شیخ حسن پرسید پس چرا شما همین کار می‌کنید؟ شیخ ما گفته بود، من حکم پدری دارم؛ پدر برای تربیت بچه‌اش می‌تونه هرجور بخواد تنبیه کنه، حتی طبق قوانین و سنت ما اگر اولاد خودش رو همه بکشه هیچکس حق نداره پدر رو بازخواست کنه! بالاخره پدره دیگه حقی داره بچه هم باید تکالیفش رو انجام بده.
راستی فرنگیس توی جواب نامه‌ام یادت نره از پدرت برام بگی چه خبر ازش؟
قربان تو پاییز و زمستان 1398.

محمد غلامزاده
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان