کد خبر: ۱۵۰۸۵
تاریخ انتشار: ۱۴ اسفند ۱۳۹۸ - ۰۷:۱۴-04 March 2020
محمود و احمد خیامی دو کارآفرین برجسته و موفق ایرانی بودند که در دهه چهل شمسی کارخانه ایران ناسیونال را پایه نهادند، برادران خیامی رکورد دار ساخت مدرسه در ایران نیز هستند.
کرمی :  منزل ایشان در میدان الف، بغل پالادیوم (زعفرانیه فعلی) بود. شما دست چپ که نگاه کنید یک دیوار خیلی کشیده‌ بلندی هست. دیوارهای آن الان کمی ترک برداشته است. بعد از انقلاب، اینجا را خانه‌ سالمندان کردند.خیامی وقتی شنید خوشحال شد. گفت: «از اینکه برای چنین چیزی اختصاص پیدا کرده، ناراحت و ناراضی نیستم.»

 آقای خیامی عاشق کارش، وقتش و پرسنلش بود. به خصوص کارگر. این آدم ۱۳ هزار پرسنل داشت. تمام سرکارگرها را به اسم کوچک صدا می‌زد. الان ما در شرکت ایران خودرو مدیرعامل داریم. به این مدیرعامل بفرمایید اسم کوچک یکی از این سرپرستان را بگویید، نمی‌داند. چون این آقا برای شرکت ایران خودرو کوچک ترین زحمتی نکشیده است. 

یه روز آقای خیامی به من گفت: «چهار صبح دم در خانه ما باش.» یک پیکان قسطی هم خودش دستور داده بود به من داده بودند ماهی ۴۰۰ تومان قسط می‌دادم. خلاصه ده دقیقه از چهار گذشته بود جلوی در خانه‌ رسیدم. نگهبان دم در  گفت: «آمدی آقا را ببینی؟» گفتم: «بله.» گفت: «ده دقیقه است که رفته است. بروی در اتوبان به او می‌رسی. اتوبان هم آن موقع، جلو عوارضی داشت. آمدیم عوارضی ۱ تومن  دادیم و رد شدیم. با یک پیکان زردی می‌آمد، راننده هم داشت. بنز و این حرف‌ها هم نداشت. جلوی در شماره یک کارخانه آمدم. وقتی رسیدم دیدم داخل می‌رود. به او رسیدم. ساعتش را نگاه کرد و گفت: «کرمی ۱۰ دقیقه دیرآمدی.» ... از آن روز تا ۳۲ سال بعد دیگه  دیر نکردم . آقای خیامی الگوی وقت شناسی پرسنل بود. 

خود همین آدم چهار صبح کارخانه می‌آمد؛ وقتی می‌آمد به دفترش نمی‌رفت. در سطح کارخانه راه می‌افتاد. به هر کارگری هم که می‌رسید یک دست پشتش می‌زد و می گفت: «خسته نباشی.»  بعد من و شمای کارگر نشسته بودیم، نان و پنیر می‌خوردیم، می‌آمد یک لقمه از میز من و شما برمیداشت. یک لقمه از میز آن، یک لقمه از میز آن یکی. این می‌شد صبحانه‌ آقای خیامی، مدیرعامل شرکت ایران ناسیونال! الان که آقایان می‌آیند صبح که می‌شود ۵۰ دست کله و پاچه می‌خرند و می‌نشینند دور همدیگر!

یکی از بچه‌ها به ایشان گفت: «آقا شما وقتی از در می‌آیی داخل، می‌روی سالن‌ها را می‌گردی، اتاقت نمی‌روی؟» گفت: «من به سالن‌ها می‌آیم که اگر کاری یا مشکلی داشته باشد، به من بگویید و من درخواستش را انجام بدهم و مشکلش را حل کنم. وقتی می‌روم در اتاقم می‌نشینم، کارگر نیاید پشت اتاق من معطل شود .» به خانم عسگری که منشی ایشان بود، می‌گفت: «در اتاق را باز بگذار! اگر یک کارگر می‌آید و با من کار دارد من ببینمش؛ در را نبند! کسی پشت در اتاق من نماند. کارگر به خاطر کاری که با من دارد، از کار عقب نیفتد.» 

ایزدیان: یادم نمی‌رود که روزی به من گفت: «یک زیردستی بردار، دو سه کاغذ را خط کشی کن، سر ساعت فلان جلوی سالن برش و خم باش!»  صبح اول وقت؛ همه داشتند کار می‌کردند. سرپرست سالن برش و خم، گفت: «مزاحم هیچ کس نشو، بگذار کارشان را بکنند!» اما آقای خیامی به اولین قیچی کار  گفت: «استاد! خاموش کن!» می‌گفت که  هر مشکلی را در زندگی یا محیط کار داری، بگو. به من هم  می‌گفت: «خوب گوش کن و یادداشت کن!» نیاز مالی یا دلگیری از کسی و ...  یکی میگفت: «زنم حامله است،  ولی پول ندارم.» می‌گفت: «بنویس ۵ هزار تومان بگیرد!» یا می گفت: «فرش ندارم.» همین طور دو سه صفحه پر کردم.  یعنی واقعا این کارها را انجام می‌داد. خدا خیرش بدهد.الان هم ما نگران ایشان هستیم. چون پا به سن گذاشتند. با عصا راه می‌روند. خیلی لطمه خورده است. همسر و فرزندشان فوت کردند. حالا تنها شده است.
 از خصوصیات ایشان این بود که اصلا فرقی با کارگران دیگر نداشتند. گاهی می‌آمد و می‌دید  سالن خیلی کثیف است. نظافتچی کارش را خوب انجام نداده بود. جاروی نظافتچی را می‌گرفت، آستینش را بالا برمی گرداند،  و جارو می زد و می‌گفت: «من از اینجا تا اینجا را جارو می‌کنم. نگاه کن! فردا که آمدم باید اینطوری جارو کرده باشی.» هرکاری کردم که «آقا اجازه بدهید، الان این کار را انجام می‌دهد.» گفت: خیر! من این کار را انجام می‌دهم.

کرمی: آقارضا قیچی که اسمش را بردند، مسئول برش بود. این آقارضا تعریف می‌کرد: «سر تیرآهن را گذاشته بودم روی کولم. سر جلوی آن هم روی کول یک نفر دیگر بود. داشتم می‌رفتم. یک دفعه دیدم یک نفر آمد پشت من گفت: «آقارضا! تو خسته شدی بگذار روی کول من!»، گفت: «نگاه نکردیم که آقای خیامی هست، گفتم بگیر ! سر تیرآهن را گذاشتم روی کول طرف ؛ یک دفعه نگاه کردم دیدم محمود خیامی است.» بی-نهایت فروتن و متواضع بود. اگر چهار نفر مثل او بودند، الان وضع ما این نبود. آرزو می‌کردم که چهار نفر مثل محمود خیامی الان در مملکت بود. سرمایه گذاری می‌کردند. یک نفر بیکار، نه یک جوان بیکار در این مملکت نبود. سالن پژو را که می‌خواست بزند، عزا گرفته بود. می‌گفت: « ۱۰ هزارنفر کارگر از کجا می‌خواهم بیاورم؟» اما ما الان هزاران هزار بیکار در این مملکت داریم. اگر ۴ نفر مثل محمود خیامی در این مملکت بودند، الان یک جوان بیکار نداشتیم.

مهدی دوست: در سال ۴۵ به عنوان کارگر فنی وارد شرکت شدم. بعد از سال ۵۱ مسئول دو اداره شدم؛ سال ۶۶ دیگر استعفا کردم. آقای خیامی الان مشابه ندارد. اما در زمان خود خیامی مشابه زیاد داشت. افرادی مثل هژبر یزدانی، آقای مرتب، مسئولین کفش ملی و... افرادی بودند که به همه می‌رسیدند. یعنی همیشه سعی می‌کردند که از همدیگر سبقت بگیرند . درباره رفتار با کارگر مثالی بزنم؛ یک بار که می‌آمد از خیابان رد شود، موقع ناهار می‌دید که یک کارگر نشسته و دارد نان و پنیر می‌خورد. می‌پرسد: «اینجا چرا نشستی؟ چرا نمی¬روی با همه غذا بخوری؟» می‌گوید: «اگر من بروم اینجا یک تومان بدهم و غذا بخرم، این یک تومان را می‌توانم بروم برای زنم غذا بگیرم. آن را شب می روم با خانمم غذا بخوریم. الان نان و پنیر می خورم...» ایشان همان موقع که به آشپزخانه برمی گردد، دستور می‌دهد از فردا غذا مجانی شود. قبل از آن، برای هر وعده غذایی یک تومان از ما می‌گرفتند .
کرمی: با نوشابه یک تومان پول نهار می‌گرفتند. چلوخورشت هم می‌داد. آقای خیامی در اتاقش غذا نمی‌خورد. وقتی می‌رفتیم رستوران غذا بخوریم، سلف سرویس بود. سینی در دست گرفته بود، توی صف ایستاده بود .. می‌گفتم: «آقای خیامی بفرما جلو!» می‌گفت: «تکان نخور! همین طور که داری جلو می‌روی، جلو برو.» می ایستاد با شما غذا می‌خورد. باز هم کارگران از ایشان پرسیده بودند: «آقای خیامی شما که می‌توانی در اتاقت غذا بخوری.» گفته بود: «می‌آیم با شما این سینی را می‌گیرم که ببینم آشپز آن گوشتی که من گفتم بگیرند، برای شما چه خورشتی درست کرده است؟ من از این غذای شما بخورم، ببینم به شما خوب غذا می‌دهند یا نه.» و شاید در هفته اگر هفته هفت روز بود، آقای خیامی سه روز این کار را می‌کرد. شاید بقیه‌ روزها هم اصلا نمی‌رسید که غذا بخورد. هرگز آقای خیامی در اتاقش غذا نخورد! و ما رستورانی به اسم رستوران مدیران نداشتیم. در حال حاضر، رستوران مدیران داریم که غذای آنها با غذای سایر کارگران فرق دارد. به کارگر گوشت گاو و گوساله می‌دهند و برایش خورشت درست می‌کنند. اما برای مدیران، با گوشت گوسفند، دو سه رقم غذا می‌گذارند. مدیران می‌روند و می‌خورند. بعضی هایشان ناز هم می‌کنند. اما این محمود خیامی که این شرکت را درست کرد، هرگز در اتاقش غذا نخورد. اگر مهمان خارجی داشتیم؛ انگلیسی‌ها یا آمریکایی‌ها می‌آمدند همان غذا را در اتاقش با مهمان‌ها می‌خورد.

کرمی: به عنوان خاطره چیزی را برایتان نقل کنم؛ محمود خیامی آمد ما را دعوت کرد استادیوم ورزشی خودش رفت روی چمن‌ها ایستاد. به ما گفت: «بنشینید روی پله ها!» نشستیم. محمود خیامی  گفت: «ما تا حالا هرچه درآوردیم خرج کارخانه کردیم به شما نتوانستیم برسیم.» اشک محمود خیامی را من دیدم! به من بدهکار نبود. مدیرعامل کارخانه بود. کار کرده بودیم، حقوق گرفته بودیم. اشک نداشت! اما اشک خیامی را من در آنجا دیدم. خیامی گفت: «سه کار می‌خواهم برای شما بکنم؛ یک زمین در عباس آباد، یکی اینجا و دیگری در شهر داریم. می‌خواهم یک فروشگاه دوطبقه تمام اتوماتیک با پله برقی برای شما بسازم. بگویید که در کجا بسازیم؟» همه‌ پرسنل گفتند که چون زن و بچه‌ ما در شهر هستند، می‌توانند خرید کنند، در عباس آباد بسازید. بعد گفت: «یک زمین ده هکتاری در نوشهر خریدم [که الان هم هست و برای مدیران فعلی در آنجا ویلا درست کردند] می‌خواهم اختصاص بدهم، برای شما ویلا بسازم که با زن و بچه‌ خود تابستان بروید.» . که البته خوردیم به همین داستان انقلاب و نشد.  اگر آقای خیامی بود اگر آن شش یا هفت نفر اصلی که چرخ اقتصادی مملکت را می‌چرخاندند  بودند، دیگر بیکار نداشتیم.


قلی زاده:  به من هم پیکان قسطی  دادند. تصادف کردم. به یکی از کارگرهای باغ اناری زدم. او را به بیمارستان مهر بردم. خبر  به احمدآقای خیامی رسید . رئیس سندیکا را با یک کیف پول به مبلغ ۳۰۰ هزار تومان به بیمارستان مهر فرستاد. ببینید چقدر به فکر بود. بعد خیامی من را خواست که چرا این طوری شد؟ گفتم که ماشین‌ ترمزش عمل نکرد، بوستر ندارد. بلافاصله همان موقع به تعمیرگاه مرکزی نوشت : «هر چه ماشین تحویل داده شده و بیرون رفته فراخوان کنید، بوستر بگذارید. از حالا هم دیگر بوستر ببندید.» یعنی تا این حد ایشان روی کار خودش تعصب داشت. بی-خیال نبود. هم از نظر صدمه‌ای که به عابر خورده بود، هم از لحاظ کارمندش که گرفتار نشود، هم از نظر آینده نگری که این اتفاق نیفتد. اینها یکی از حسنات خوب اینها بود.

+در مورد رابطه‌ آقای خیامی با دربار حرف زیاد هست.این رابطه‌ چگونه بود؟
ایزدیان: از نظر سهام فکر می‌کنم یک مقدار شاهپور غلامرضا سهم داشت.  ارتباط آنچنانی نداشت. اما افتتاحیه‌ها را می‌آمدند. شاه میامد برای کارگران سخنرانی می‌کرد. رابطه تنگاتنگش همین‌ها بود. چیز دیگری به آن صورت نبود.

آقای خیامی فقط در ایران ناسیونال نبودند. چندین شرکت و کارخانه هم در مشهد داشتند. مثلا شرکت مبلیران را برای مبلمان داخلی خودرو تاسیس کرد یا اینکه فلان قطعه را به جای اینکه وارد کنیم، خودمان تولید و استفاده کنیم . خودم رفتم مبلمان هشت نفره، میز نهارخوری و ... انتخاب کردم. دم خانه آوردند. اقساطی از حقوق من کم کردند.

کرمی: الان هر مدیرعاملی ۸۰تا مشاور اطرافش ریخته. در کارخانه، چهار یا پنج اتاق بزرگ به اسم مشاور گرفتند و نشستند. محمود خیامی خیلی کم مشاور داشت. خودش فوق العاده شمّ اقتصادی داشت. از صفر شروع کرده بود. سواد آن چنانی هم نداشت. منتهی به دلیل اینکه با آلمان‌ها و انگلیسی‌ها کار کرده بود، زبانش هم خوب بود.

ایزدیان: خیلی ساده به شما بگویم!  ساعت ۸ صبح پشت میزم داشتم صبحانه می‌خوردم. همین موقع که لیوان چایی شیرینم را ریختم، پنیر و سنگگ را می گذاشتم، محمود آقا میرسید. بلند می‌شدیم. جای ما می‌نشست لقمه‌ نان و پنیر را می‌گرفت. از لیوانی که دهن خورده‌ من بود، چایی اش را می‌خورد. لقمه را می‌خورد. می‌گفت: «صبحانه ام هم خوردم. دست شما درد نکند.» بعد می‌گفت: «مشکل شما چیست؟» یعنی من راحت می‌توانستم، حرفم را بزنم. اشکالی اگر در محیط کارم یا از بیرون داشتم، هرچه مربوط به کارخانه بود، می‌توانستیم راحت صحبت کنیم. رودروایسی نداشتیم. می‌گفت: «رفیق و دوست هستیم.» در سخنرانی هایش فقط و فقط حضرت عباس را قسم می‌داد. یکی از صحبت‌های ایشان این بود: «این پیچ‌ها را سفت کنید. از کار خود ندزدید. آن ساعتی که آنجا دارید، کار می‌کنید محکم باشید. هرچه می‌خواهید به شما می‌دهم. هرچه می‌خواهید با من. شما کارتان را بکنید .»

کرمی: اول انقلاب می‌گفت: «بیرون از من سئوال کردند که داخل کارخانه‌ ایران ناسیونال چه خبر است؟ و من گفتم که با کارگرهایم حضرت عباسی ام. کارشان را دارند می‌کنند. سروقت می‌آیند. سروقت هم می‌روند. همه کار خودشان را می‌کنند. من با اینها حضرت عباسی کار می‌کنم.» و واقعا هم این لفظ حضرت عباسی را همیشه به کار می‌برد. اعتقاد هم به آن داشت.

کرمی: یک زمین ۳۰ هزار متری در ازگل خریده بود. گفت: «این زمین را می‌خواهم، برای شما باشگاه درست کنم. نروید بیرون جوجه کباب دانه‌ای ۱۲ تومان بخورید. بروید در باشگاه خودمان جوجه کباب دانه‌ای ۶ تومان بخورید. بعد هم یک سالن بزرگ برای شما درست می کنم و هرکدام از بچه‌های شما خواستند، در باشگاه خودمان عروسی بگیرید.» اما بعد از انقلاب آن زمین را مصادره کردند. گیر ایران ناسیونال نیامد . اما زمین نوشهر ماند و از آن هم کارگر معمولی استفاده نمی‌کند. مدیران می‌روند. یعنی این باغ ۱۰ هکتاری نصیب کارگر نشد. اما آقای خیامی گفت: «من برای کارگرانم درست می‌کنم. ویلاسازی می‌کنم. کارگران بروند استفاده کنند. نوبت هفتگی می گذاریم تا از آنجا استفاده کنند.» خیلی ایده‌های خوبی داشت و اگر ما به این وضع ادامه می‌دادیم، الان باور کنید این هیوندای کره‌ی جنوبی را شرکت ایران ناسیونال ما می‌زد. اصلا پیکان را که می‌زدیم کره‌ای‌ها آمدند و یک خط تولید خواستند. آقای خیامی به آنها نداد.  
شم اقتصادی آقای خیامی در گرفتن هیلمن ورشکسته و ساخت پیکان آشکار است. توانست فقط ۹۱ میلیون تومان سود از تولید پیکان به دست آورد.
بله! سود سهام کارخانه که به ما می‌دادند، خیلی خوب بود.

خزائی:  روزی هفت تومان. ماهی ۲۱۰ تومان حقوق من بود. با این ۷ تومان چهار دفعه رفتم آمریکا. نه پدری داشتم و نه مادری. با همین ماهی ۲۱۰ تومان سالی یک مرتبه آلمان می‌رفتم و ماشین می‌آوردم.
ایزدیان:  یک وقت مجبور شدیم ساعت ۹ شب از کارخانه بروم. سرویس نبود. جمعا حدود هشت نفر بودیم. پیاده راهمان را کشیدیم و رفتیم. ساعت ۴ صبح رسیدیم میدان ۲۴ اسفند. کله پزی رفتیم. چیزی خوردیم. ساعت ۵ برگشتیم کارخانه . محیط کار این قدر شیرین بود. همین را به آقای خیامی گفتیم. فردا یا پس فردا یکی از اتوبوس‌های ۳۲۱ سالن را که هنوز کامل نشده بود، روشن کرد. ما را سوار کرد. پشت ماشین نشست. ما را تا چهارراه اسکندری برد. بعد با «اتوتوکل» قرارداد بستند که بیاید کارگران را ببرد. این سرویس ما شد. تا زمانی که خودشان اتوبوس ساختند.

خزائی: این قدر محیط کار را شیرین کرده بودند که  کار تمام می‌شد اما دوست داشتیم در محیط کار باشیم. چون صاحب کار به کارگر می‌رسید. سالی یک مرتبه دریا یا مشهد بود. خودم را فرستادند کربلا. سرپرست‌ها را فرستادند. طبقه بندی می‌کرد. کارگرها را فرستادند. کارگر هم چیزی کم وکسر نداشت. واحد پول عراق دینار بود. خیامی به من چند دینار داد و گفت: «اگر کفن می‌خری، برای من هم بخر!» کفن خریدم آوردم. الان پیش من است.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان