کد خبر: ۱۴۹۵۸
تاریخ انتشار: ۰۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۰۸:۱۲-28 February 2020
«مهاجرت» یعنی مواجهه با انواعی از غیبت‌ها. نه غیبتِ مواردی حاشیه‌ای، بلکه مواردی جدّی و معنابخش.
مواردی که سالها با زندگی عجین و تنیده بودند و در یک عمر گاهی بیشتر از یک بار تکرار نمی‌شوند. یعنی تجدیدشدنی یا بازساختنی نیستند. موضوعی که غیبت را تشدید و تعمیق می‌کند.

این عجینی‌ها، یا اعطایی‌ بوده‌اند یا اکتسابی. اعطایی‌ها که به ذات اعطایی بودن، بازیابی‌شان به خواست شخص نیست. مثلا یافتن و «داده شدنِ» همسایه‌ای بی‌بدیل و انیس شاید هیچ گاه در هیچ جایی تکرار نشود. اکتسابی‌ها هم به معنای امکان حتمی و سهولتِ بازیابی و بازآفرینی نیستند. هیچ تضمینی نیست که کاشتن یک نهاد پایدار یا ساختن یک حلقهٔ دوستی در همه دوره‌های عمر برای شخصِ آفریننده تکرار شدنی و سهل‌الوصول باشد.

غیبتِ این عجین شده‌های اعطایی یا اکتسابی، یعنی گم شدن پایه‌هایی از خودِ زندگی. نه لوازم و تبعاتِ عارضی زندگی، بلکه خودِ خودِ جوهرهٔ زندگی. چیزی که تنها و تنها از سوی خود مهاجر به عنوان تجربه‌گر قابل ادراک و لمس است.

این غیبت‌های جدّی، معنادار و معنابخش، گرچه از جنس غیبتند، اما در فصل مهاجرتِ زندگی به غلظت «حاضرند» و به صورت «وجودی» به زندگی «می‌سایند». چرا که گم شدن و نبودن، همیشه به معنای «هیچ» نیست. می‌شود از فرطِ غیبت، بود و با اثرات، حاضر گشت! 

این ساییدنِ وجودی به زندگی، نتیجه‌اش رویارویی مدام مهاجر با «خود» است. معادل پریدن مدامِ خوابِ غفلت از خود است. حسِ پی در پی سنگین «هستی و هستنِ» خود است. ما در بسیاری از موقعیت‌ها  در عینِ بودن، خالی و غافل از بودنیم. هر چند خیال می‌کنیم وجود داشتن، از بدیهیات آگاهی ماست
 خیر، یکی و چیزی باید بیاید و بر سر دوش خواب‌آلودمان بزند و بگوید، آقا، خانم، شما «هستید»ها، شما «وجود دارید»! و ما به خودمان دست بزنیم و بگوییم، بله بله درست میفرمایید. من هستم!

 مهاجرت با به رخ کشیدن مدام غیبت‌های حاضر، ما را پیوسته ملتفت به این «بودنِ» خود می‌کند. خودی که از «استخوان» برخی پایه‌ها و «چربی» برخی پیرایه‌ها خالی شده و معوج و کژ برای شخص باقی مانده است. سَر کردن طولانی و پیوسته با  سنگینیِ هستی یا هستیِ سنگین، خبرداری مداوم از بارِ بودن، آسان نیست. زندگی همیشه باید کارت‌های بیخبری و مخدرات و چُرت‌‌ها را رو کند، تا ما را از هستی خود بگریزاند. رویارویی با سنگینیِ هستی و بارِ بودن، اگر گاه گاه باشد زندگی را مختل نمی‌کند. آبادی و عمران عالم به قول مولانا محصول این غفلت‌های از خود است.به قول او، آفت آبادانی این جهان «هوشیاری» است. منظور او از هوشیاری، همین آگاهیِ از بودن است.

 آدمیانِ نسبتاً گریخته از خود، سخت مشغول بیرون می‌شوند. وگرنه زندگی‌ای که مدام به احساس بودن خود ساییده شود، آسان و آفرینشگر نیست. اصلا زندگی نیست، درگیری است. دستان آدمی از شدت احساس و سنگینیِ «مداوم» بار «بودن»، آنقدر می‌لرزند که مجالی برای ساختن و آفریدن باقی نمی‌گذارند. دستان خلاق، در جان‌هاییست که در برابر احساسِ «بودن»، به طور متناوب به خواب و بیداری می‌روند. تا می‌آید که ادراک سنگینیِ بار هستی و «بودن» اینقدر طولانی شود که شخص عاجز و مچاله گردد، نوبت خواب می‌رسد. خوابی که در آرامشش، می‌شود سبک شد، رها شد، آفرید و آبادانی خلق کرد.

مهاجرت اما با ساییدن مدام غیبت‌ها به زندگی، این بیداری را امتداد می‌دهد و مدام شخص را با بودنِ سنگینِ خود تنها می‌گذارد. این از عمیق‌ترین و شخصی‌ترین تجربه‌های منحصربفردِ «وجودی» بشر است. بشری که مهاجرت کرده است و تجربه‌ای که از رهگذر غیبت‌های مهاجرت نصیب او شده است. همین و همین، مهاجرت را از دشوارترین‌ تجربه‌ها می‌کند! تجربه‌ای که عینی است، اما در پنهانی‌ترین لایه‌های وجود ردّ خودش را جا می‌گذارد.

علی سلطانی 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان