کد خبر: ۱۴۴۵۴
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۷:۲۷-07 February 2020
یادت هست آن شبِ شوم؟ آخرین روز بهار در آن سال سیاه؟ یادت هست آن زلزله‌ی مهیب؟
یادت هست که آن روز، آخرین امتحان سال سوم راهنمایی را داده بودیم و شاد و شنگول خود را به سفیدرود رساندیم تا در زیر لهیبِ خورشیدِ خرداد، تنی به آب بزنیم؟


یادت هست آن زنان شالیکار در کرانه‌های سفیدرود؟ آن زنانِ رنج و برنج؟ یادت هست آن صورت‌های آفتاب‌سوخته‌ی مردان در حال انتقال بسته‌های «تیم» از خزانه؟ یادت هست آن دخترانِ «پُر از ناز و شرم» که در پهنه‌های سبز شالیزار، بسان گل‌های انار بودند بر درخت؟ یادت هست آن پسرانِ جوانِ گردن‌فراز با آن «یِمِه‌»های سنگین بر دوش، در مزارع گندم و جو؟ یادت هست آن همه امید، آن همه رنگ و رؤیا که نشاء می‌شد در زمین؛ که جاری بود در زیر درختان زیتون؟
یادت هست آن غروبِ پر شور و نشاط؟ آن ساعاتی مانده تا لحظه‌ی انفجارِ زمین؟ آن کودکان منتظر در کنار جاده که با دیدنِ مردان و زنانِ شالیکارِ سوار بر صفی از ماشین‌های نیسان، یکصدا و پُرغوغا دَم گرفته بودند که «بُجارْ زِنَکان بامَن؛ جانِ دِلَکان بامَن»؟
یادت هست آن میهمانیِ شاد و پرهمهمه را در منزل دایی، به میمنتِ تولدِ چند ساعت قبلِ پسرش؟ یادت هست ساعتی نگذشته بود از آن «شام آخر» که از آن خانه، تلّی از خاک به جای ماند و از آن جمع، پیکر بیجان عزیزانی که گویی هیچگاه در میان‌مان نبودند؟!
یادت هست در آن نیمه‌شبِ دیجور، در میانه‌ی خوابِ سنگین شالیکاران خسته، در میانه‌ی تماشای بازیِ برزیل و اسکاتلند در جام جهانیِ 1990 ایتالیا، ناگهان «شد زمین، مست؛ آسمان، مست»؟ زمین نالید و غرّید؛ زمین گیج خورد و بر سینه کوبید؟
یادت هست سقف خانه‌ها فرو ریخت؟ خانه‌های فقر؛ خانه‌های بی‌بنیاد؛ «خانه‌هایی بر روی آب»؟ یادت هست دیوارها، آوار شدند بر آن تن‌های خسته؟ بر آن همه رؤیا؛ بر آن همه ترانه؛ بر آن همه لبخند مهربان؟
یادت هست وقتی در زیر بارش قطعاتِ کنده شده از خانه به سرعت گذر می‌کردیم تا به حیاط برسیم، گمان کرده بودیم که قیامت شده و «اینک آخرالزمان» است؟ یادت هست در چند دقیقه‌ی اول که زمین با تشنّجی دیوانه‌وار، در زیر پایمان می‌لرزید، همه گیج و منگ بودیم و گنگ؟
یادت هست غباری که از ویرانیِ ساختمان‌ها به هوا برخاسته بود؟ یادت هست به هر طرف که می‌دویدیم جز آوارِ خانه‌ها و فغان مردمان نبود؟ یادت هست تمام شهر و روستا را گویی تخته‌سنگ‌هایی باریده از آسمان در هم کوبیده بود؟ یادت هست رانش آن چند روستا را که با تمام ساکنانش در زیر خروارها خاک دفن شد و اثری از آنها نماند؟
یادت هست ریزش وحشتناک صخره‌ها را از فراز کوه‌های مشرف بر جاده‌ی قزوین - رشت که تنها راه اصلیِ ارتباطی را مسدود کرد و امدادرسانی را در بحرانی‌ترین و حیاتی‌ترین زمان امداد، ساعت‌ها به تأخیر انداخت؟
یادت هست که چگونه در آن تاریکیِ نیمه شب، با چشمانی اشکبار، پنجه بر خاک و سنگِ ویرانه‌ها می‌کشیدیم تا مصدومان را از زیر آن همه آوار بیرون بکشیم؟ یادت هست نجات‌یافتگانی را که همچون مرغِ نیم‌بسمِل، بر روی آوارِ خانه‌شان بالا و پایین می‌پریدند ولی برای نجات عزیزان‌شان از زیر خروارها سنگ و چوب و آهن، کاری از دست‌شان بر نمی‌آمد؟ یادت هست آن پس‌لرزه‌هایی که بی‌امان تا صبح آمد و برخی از خانه‌های نیمه ویران را بر سر مصدومانِ در زیرِ آوار مانده و کسانی خراب کرد که برای نجات‌شان رفته بودند؟
یادت هست آن پیرمردِ رنجور که سال‌ها غم فراقِ پسرِ شهیدش را تحمل کرد و از آن زلزله‌ی مهیب نیز جان سالم به در برد؛ اما وقتی شنید که علی، پسر دیگرش در اتاق مجاور، زیر آوار مانده و مُرده، بلافاصله سکته کرد و مُرد؟
یادت هست همکلاسی‌ام محمد را، که با هر مشقتی که بود از زیر آوار بیرون کشیدند و با جراحات بسیار به بیمارستانی در رشت رساندند؟ یادت هست که او نماند و در آن بلبشوی شگفت، جسدش نیز بازنگشت و به عنوان مجهول‌الهویه به خاک سپرده شد؟ آن چشمهای درشت و سیاه؛ آن لبان همیشه خندان!
یادت هست مرتضی را که یازده جسد متعلق به خانواده خود و خواهرش را با چه مکافاتی از زیر آوار بیرون آورده بود؟ یادت هست چه مصیبتی گرفته بود که چگونه باید یازده گور برایشان بکند؟ نگاه ملتمسش را برای کمک یادت هست؛ او که دیگر بی‌کس و تنها مانده بود در این دنیای دون؟
یادت هست محلاتِ شهر و روستاهایی که در طول سال، شاید بیش از 8-7 نفر از اهالی‌اش، فوت نمی‌شدند (و غالباً هم از افراد کهنسال)، مردمانش در آن روز پر تلاطم، شاهد وانت‌بارهایی بودند که هر یک، چندین پیکر بیجان را با خود حمل می‌کردند (و غالباً جوان)؟
یادت هست شب بعد از حادثه، چه غریبانه گرد هم آمده بودیم و خسته و زخمی و بهت‌زده به آنچه که در آن 24 ساعتِ سهمگین بر ما گذشته بود، می‌اندیشیدیم‌؟ یادت هست که آن شب، شام غریبانِ مردگان و زندگان بود توأمان؟ یادت هست «به مویه‌های غریبانه، چه قصه‌ها پرداختیم» از آن چهره‌های بشّاش و مهربانی که تا همین دیشب در جمع‌مان می‌گفتند و می‌خندیدند و امشب همگی چهره در نقاب خاک کشیده بودند؛ گویی که هیچگاه در این کره‌ی خاکی نبوده‌اند؟! یادت هست «بُرمِه‌لالا»ی جگرسوزِ مادران را بر سر قبر فرزندانشان؟
یادت هست با هر بهانه‌ای، با هر صدای شیونی از کنار خرابه‌های خانه‌ای، چگونه ضجه‌ می‌زدیم و گریه از سر می‌گرفتیم؟ یادت هست با ورود هر عضو خانواده که با هزار بدبختی، خود را از شهرهای اطراف به بستگانش در منطقه‌ی بلادیده می‌رساند، چه شیون‌ها که بر نمی‌خاست وقتی خبر مرگِ عزیزانش را به او می‌دادند؟
یادت هست که آن شب‌ها و آن روزها چگونه بر ما گذشت؟ یادت هست که آن ایامِ محنت، فرصت مغتنمی شد برای شناخت عیار آدم‌ها؟
یادت هست که هنوز 12 ساعت از وقوع زلزله نگذشته بود، هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده بود که اولین گروه‌های کمک‌رسانِ مردمی، سراسیمه از شهرهای دور و نزدیک ایران از راه رسیدند و صرفِ حضورشان باعث دلگرمی ما بود؟ اینکه ما تنها نیستیم و یک ملّت، یار و همراه ماست؟ یادت هست آن موجِ همدلی را در میان ایرانیانِ داخل و خارج کشور برای کمک به هم‌میهنانِ آسیب‌دیده‌شان؟ یادت هست در روزهای بعد، انبوه کاروان‌های امدادی که بی‌مزد و منّت از همه جای ایران آمده بودند، تمام مناطق زلزله‌زده را در آغوشِ پر مهر خود گرفتند؟ یادت هست چه ایثارها کردند از جان و مال خویش؟ یادت هست که ما چقدر خجالت می‌کشیدیم از گرفتن کمک‌های اهدایی؟ یادت هست امدادگران با چه اصراری مایحتاج اولیه‌ی زندگی را به ما می‌دادند؟ یادت هست چه مهربان بودند؟ 
یادت هست برخی از همشهریان‌مان را که هر چه داشتند و نداشتند، در طبقِ اخلاص گذاشتند و از هیچ کمکی به دیگران فروگذار نکردند؟ یادت هست برخی دیگر از همشهریان‌مان را که با سوء استفاده از موقعیت، دست به غارت اموال اهدایی مردم زدند و از هیچ فرصتی برای نیشتر زدن به جسم و روحِ زخمیِ دیگران دریغ نکردند؟!
یادت هست آن حمام صحراییِ شلوغ و کثیف را در جلوی پاسگاه رستم‌آباد، درست در کنار جاده (جاده‌ای باریک که هنوز بلوار نشده بود)؟ یادت هست با غرش هر ماشین سنگین که از کنارش می‌گذشت، به خود می‌گفتیم نکند با کمی انحراف و تصادف، صاف‌مان کند روی زمین؟!
یادت هست که ماهها در گرمای تابستان و سرمای پاییز در زیر چادرهای پاره و مستعملِ ارتشی زندگی کردیم؛ در حالیکه چادرهای تازه و مجهزِ اهدا شده توسط کشورهای دیگر، در بازارهای سیاهِ همان شهرهای شمال به فروش می‌رسید؟ یادت هست که چگونه عده‌ای با تاراج اموال اهدایی مردم، به مال و منال رسیدند؟
یادت هست مهرداد - آن جوان رعنای رشتی - را که سه شبانه روز، پیوسته بیدار مانده بود برای امداد و نجات و چون به خانه برگشته بود، در همان حیاط خانه از حال رفته و دو شبانه روز بیدار نشده بود؟
یادت هست سلیمان کشاورز، آن خلبان هوانیروز را که خود عزادارِ از دست دادن خانواده‌اش در زلزله بود اما بلافاصله بعد از تدفین‌شان در منجیل، عازم پایگاهش شد و سوار بر هلیکوپتر، به یاری آسیب‌دیدگان شتافت؟ یادت هست آن جهادِ عظیم بالگردهای ارتش را که تا هفته‌ها آرام و قرار نداشتند برای انتقال مجروحان به شهرهای دیگر و نیز آوردن کمک‌های اولیه، چادرهای صحرایی و سایر اقلام مورد نیاز به مناطق زلزله‌زده؟
یادت هست تنها بیمارستانِ شهرستان که فقط سه سال از زمان ساختش می‌گذشت و قرار بود به هنگام بحران، محل درمان مصدومان باشد، خود در آن شب فرو ریخت؟! یادت هست تمام بیمارستان‌های ایران، پذیرای مجروحان شده بودند و برای التیام زخم‌هایشان سر از پا نمی‌شناختند؟
یادت هست امدادگران آلمانی و فرانسوی را با آن بیمارستان‌های صحرایی و مجهزشان؟ یادت هست سیلِ کمک‌های خارجی که از تمام جهان به سوی ایران روان شده بود؟ یادت هست بی‌نظمی‌های فرودگاه‌ها را برای ورود کالاهای فوری و اضطراریِ کشورهای جهان؟ یادت هست در آن شرایطِ بحرانی، مقامات عزا گرفته بودند که آیا کمک‌های آمریکا را نیز قبول کنند یا نه؟! یادت هست یورگن کلینزمن، کاپیتان تیم ملی فوتبال آلمان غربی که در آن جام جهانی، کاپِ قهرمانی را بالای سر برده بود، یادش نرفت که در کوران بازی‌های جام، مردم جهان را به یاری زلزله‌زدگان ایران فرا بخواند و خود نیز به یاری‌شان بشتابد؟
یادت هست وقتی رسماً اعلام شد که تعداد قربانیان آن زلزله‌ی مهیب، حدود 35 هزار نفر بوده، مقایسه‌اش کردی با شهدای 220 هزار نفریِ جنگِ هشت ساله و گفتی چقدر زیاد، آن هم در عرض یک دقیقه؟!
یادت هست که تا ماهها بعد از آن زلزله‌ی هفت و نیم ریشتری، پس‌لرزه‌ها همچنان ادامه یافت و خواب و آرام را از چشمان‌مان ربوده بود؟ یادت هست ما که دیگر بی‌خانمان شده بودیم و فرش‌مان زمین بود و سقف‌مان آسمان، ترس‌مان از تخریب سدّ سفیدرود بود در اثر آن همه زلزله؟ تخریبی که می‌توانست بلا بر بلا بیفزاید!
یادت هست ماهها بعد از زلزله وقتی اسکان موقت یافتیم، شب اول جرأت نمی‌کردیم در خانه بخوابیم؟! یادت هست چشمان‌مان تا ساعت‌ها، به سقف خانه بود که مبادا باز زلزله‌ای بیاید و این سقف و دیوارها بر سرمان فرو بریزد؟
...
«آری، این چنین بود برادر» و خواهر.
***
یادمان باشد که بیشتر مناطق ایران بر روی گسل‌های زلزله قرار دارند. یادمان باشد که این فاجعه، می‌تواند هر لحظه و در هر مکانی از این فلاتِ مصیبت‌دیده رخ دهد. «یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد». یادمان باشد که سازه‌ها را باید محکم ساخت و سازندگانِ ساختمان‌ها و مصالح ساختمانی و مهندسان ناظر را به رعایت وجدان فرا خواند و به اجرای قانون. یادمان باشد که شرایطِ خوف و خطر، باز از راه خواهد رسید و ستادهای مدیریت بحران را باید به دست لایق‌ترینِ مدیران سپرد.
یادمان باشد که «جهان، بی‌بست و بی‌بنیاد» است و زندگی‌ها نیز به غایت، بی‌اعتبار. یادمان باشد پیشه‌ی‌مان حرص و جفا نباشد از بهرِ حُطام این دنیایی که در یک لحظه آدمی را از عرش به فرش و از بود به نابودی می‌کشاند.
اینجا هنوز 31 خرداد است؛ اینجا همچنان، رؤیای دختران و پسران جوان، در ساعت 30 دقیقه‌ی بامداد، یخ زده است!

اینجا هنوز زخم آن زلزله بر دل داغدیدگان التیام نیافته است و زمین در زیر پای احساس‌شان مدام می‌لرزد.

اینجا در سرزمینِ زیتون و زلزله، در بین هم‌نسلانم و نسل پیشین، تاریخ به دو دوره تقسیم می‌شود: قبل از زلزله، بعد از زلزله.

مهدی فریدی 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان