کد خبر: ۱۴۳۵۰
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۸ - ۰۰:۳۵-04 February 2020
از یادداشت‌های خاطرات همایون کاتوزیان/
یکی دو ماه پس از بازگشت من به آکسفورد دبیر خانه دانشگاه با من تماس گرفت و گفت که دارند به شکایتی در باره پذیرش آقای هاشمی رسیدگی می‌کنند و از من خواست که یک روز بعد از ظهر برای مصاحبه به دبیر خانه بروم.

سال ۱۳۸۹ – به گمانم اواخر اکتبر بود   -که به دعوت دانشگاه سایمون فریزر در کانادا برای ارائه یک گفتار موقوفه سالانه به ونکوور رفته بودم و چند روزی را که در آنجا گذراندم مهمان دوستان ارجمندم حسن و نازی خسرو شاهی بودم. گفتارم درباره مفاهیم آزادی در تاریخ ایران و اروپا بود. در یکی از آن روزها شخصی به نام کاوه موسوی که عضو دانشگاه نیست از آکسفورد به من ایمیلی زد به این مضمون که اخیرا مهدی هاشمی پسر آیت الله رفسنجانی در پاسخ احضار دادستان در ایران اعلام کرده که فعلا دانشجوی دکتری در دانشگاه آکسفورد است و پس از پایان تحصیل به ایران باز می‌گردد، و از من پرسیده بود که من در این باره چه می‌دانم. درست یک روز طول کشید تا این مورد را به خاطر بیاورم. در آکسفورد رسم بر این است که درخواستنامه پذیرش برای دکتری را برای دو استاد می‌فرستند که هر یک جداگانه در باره آن نظر دهند و در صورت توافق آن دو، دانشکده به داوطلب پذیرش می‌دهد. من قاعدتا نمی‌باید مورد آقای هاشمی یا هر کس دیگر را به یاد می‌آوردم اما یک موضوع سبب شد که مورد او را به خاطر بیاورم: در درخواستنامه های آکسفورد یک سوال هست که اگر درخواست کننده مایل باشد می‌تواند به آن پاسخ گوید، و آن این است: ” در صورت پذیرفته شدن آیا استادی را برای سر پرستی پایان نامه تان در نظر دارید؟” غالبا در درخواست نامه ها نام مرا می‌نوشتند ولی آقای هاشمی نام همکارم ادموند هرتزیگ را نوشته بود. این سبب شد که من مورد او را به یاد بیاورم.  محتوای در خواستنامه بسیار خوب بود، در نتیجه من به دانشکده نوشتم که این درخواستنامه پذیرفتنی ست به شرط آنکه پروفسور هرتزیگ حاضر به سر پرستی پایان نامه باشد. شرحی به این مضمون درجواب موسوی نوشتم و اضافه کردم که روح من هم خبر نداشت که آقای هاشمی فرزند آیت الله رفسنجانی ست. گفتن ندارد که اگر هم من این را می‌دانستم تاثیری در تصمیمم نمی‌داشت چون ملاک من درخواستنامه ای بود که برای من فرستاده بودند.

یکی دو ماه پس از بازگشت من به آکسفورد دبیر خانه دانشگاه با من تماس گرفت و گفت که دارند به شکایتی در باره پذیرش  آقای هاشمی رسیدگی می‌کنند و از من خواست که یک روز بعد از ظهر برای مصاحبه به دبیر خانه بروم. وقتی که در موعد مقرر به آنجا رفتم دریافتم که دانشگاه رسیدگی به این شکایت را بر عهده رئیس اسبق دانشگاه که حقوق دان بر جسته‌ای بود گذاشته است. او –  در حضور یک منشی – یک ساعت تمام با من مصاحبه کرد. پرونده روی میز مقابل او بود. من عین شرحی را که در بالا داده‌ام برای او گفتم و طبعا او یاد داشتی را که من در مورد آقای هاشمی به دانشکده فرستاده بودم در پرونده دیده بود. از جمله توضیح دادم که در غرب پدر این آقا به رفسنجانی شهرت دارد  و من روحم خبر نداشت که او پسری به این نام دارد اما گفتم که اگر هم تبار او را می‌دانستم در آنچه به دانشکده نوشتم تغییری حاصل نمی‌شد. گفت که می‌گویند فریاد دیگر دانشجویان از این واقعه بلند است آیا به شما چیزی گفته اند. گفتم فقط یک نفر در این مورد از من سوال کرد و من همین توضیحات را به او دادم. موکدا نام او را پرسید. گفتم احمد هاشمی‌؛ ملاحظه می‌کنید که هاشمی در ایران زیاد است. مصاحبه در اینجا به پایان رسید و من سر کارم بازگشتم.

دو سه هفته بعد یکی که نامش ظاهرا عربی بود از روزنامه گاردین به من تلفن زد و موضوع را پرسید. معلوم شد که موسوی به شکایت به دانشگاه اکتفا نکرده و شرح کشافی در باره یک توطئه خیالی برای حفظ آقای هاشمی به ما نسبت داده است. من همان توضیحاتی را که در بالا دادم به او هم دادم و اضافه کردم که من تا کنون نه آقای هاشمی را دیده‌ام نه صدایش را شنیده‌ام. البته به او نگفتم که موسوی با این خانواده دشمنی شخصی دارد چون در جریان تجارت بواسطه‌ای که با آنان داشته آنان از او به عنوان کلاهبردار یا جرمی مشابه آن به دادگستری انگلیس شکایات کرده و او را به زندان انداخته بودند.

فردای آن روزنامه گاردین منتشر شد و دیدم که مصاحبه کننده نابکار از قول من گفته که چون نامش بهرمانی بود (که من برهمنی خواندم )  او را نشناختم، حال آن که من تا آن روز این نام را نشنیده بودم. در همان حال سیل فحش و فضیحت و تهمت و افترا با امضاء ها ی مستعار از طریق اینترنت به سوی من جاری شد. در ضمن روزنامه معتبر دانشجویان آکسفورد با من مصاحبه کرد. حقایق را گفتم و اضافه کردم که مقاله گاردین حرف مرا تحریف کرده چون من گفته بودم نمی‌دانستم  آقا ی هاشمی فرزند آقای رفسنجانی ست و مصاحبه کننده نوشته بود که من گفته‌ام چون نامش بهرمانی بود او را نشناختم. همان روز یا روز بعد که به موسوی برخوردم به او گفتم من که عین واقعیت را به تو نوشته بودم تو چرا مساله را سیاسی کردی. گفت همه دانشجویان تو معتقدند تو دروغ می‌گوئی ولی نظرشان را ابراز نمی‌کنند چون می‌گویند که مرگ و زندگی شان در دست توست. آن وقت من دریافتم که او بوده که چنین دروغی را به دبیر خانه دانشگاه گفته بوده است.  یکی دو روز بعد دانشجوی درخشانم اسکندر صادقی بروجردی  – که اکنون استاد دانشگاه لندن است – به ابتکار خود شرحی خطاب به رئیس دبیر خانه دانشگاه نوشت و امضاء نه دانشجوی دکتری دیگرم را هم گرفت که در آن صد در صد از من پشتیبانی شده بود.

همان روز از رضا شیخ الاسلامی استاد باز نشسته دانشگاه، آشنای پنجاه ساله و دوست بیست ساله‌ام، ایمیلی رسید به این شرح که او و خانمش که از چند روز پیش برای ناهار در کالج دعوتشان کرده بودم  نخواهند آمد: "چون  تو در یک طرف دعوا قرار داری و من در طرف دیگر ". آن گاه من دریافتم که او نیز در این ماجرا سهیم بوده است. در پاسخ نوشتم که من در هیچ طرفی قرار ندارم و مصاحبه‌ام را با نشریه دانشگاه همراه با  نامه  دانشجویانم برای او فرستادم.  از آن سو موسوی گمان برده بود که آن نامه به تحریک من نوشته شده – که اگر هم چنین بود جرمی نمی‌بود – و بنا ی دشمنی شخصی  با من را گذاشت. دوستان انگلیسی اش را بر می‌انگیخت که از کالج درباره من تحقیق کنند و در عین حال طبق قانون آزادی اطلا عات ایمیل هایی را که بارئیس کالج رد و بدل کرده بودم بگیرند به این خیال که شاید توطئه پذیرفتن هاشمی کشف شود! از آن سو شیخ الاسلامی پای وزارت خارجه انگلیس و عربستان سعودی را پیش کشید و به یک شاهزاده بی نام عرب اشاره کرد. و وقتی یک وبسایت ایرانی در مصاحبه‌ای از او پرسید که راجع به "ادعای” من که اصلا هاشمی را نمی‌شناختم چه می‌گوید گفت که "من متحیرم.” من انگیزه شیخ الاسلامی را در این رفتار خصمانه نسبت به یک دوست دیرین نمی‌دانم، ولی وکیل خانواده رفسنجانی در تهران ضمن مصاحبه‌ای گفت که چندی پیش ازآن  از دانشگاه آزاد اسلامی در استان آکسفورد تقاضای "چهارصد هزار پوند برای تشکیل یک سمینار” کرده بود و آن دانشگاه که رئیس هیات امنایش آقای رفسنجانی بود تقاضای او را رد کرده بوده است.

فحش و ناسزا به من به عنوان دروغگو و مرتشی و پست و بی شرف در ایمیل ها و وبسایت ها با شدت بیشتر ادامه یافت و موسوی هیچ فرصتی را فرو نمی‌گذاشت که در تلویزیون های ایرانی با تاکید بگوید که "آقای کاتوزیان دروغ می‌گوید.” بعد داستان دیگری ساختند که من به دستور رئیس بنیاد میراث ایران (در لندن) – که مدعی بودند با رفسنجانی همکاری تجاری دارد – ترتیب پذیرش پسر او را داده‌ام. من در یادداشت های دیگرم توضیح داده‌ام که چرا  آن بنیاد سالی دو هزار پوند برای کمک به هزینه دفتر من به کالج سنت آنتونی می‌داد، ولی اینان گمان کرده بودند که من از بنیاد حقوق می‌گیرم. گذشته از این همه، تقریبا همه تهمت ها و فحش و فضیحت ها متوجه من بود، حال آنکه آقای هاشمی دانشجوی کالج من نبود و تحت سرپرستی (راهنمایی)  ادموند هرتزیگ قرار داشت! پایان سخن شنو که آقای هاشمی چند ماه بعد به میل خود از موقعیت دانشجوئی اش استعفاء داد و به ایران رفت و پس از محاکمه به ده سال زندان محکوم شد.

اگر می‌خواستم جزئیات این ماجرا را – که چندین ماه به طول انجامید – بنویسم خیلی از این بیشتر می‌شد ولی پنهان نمی‌کنم که همین مقدار یاد آوری از آن حادثه شوم برایم بسیار آزار دهنده بود.

نوامبر ۲۰۱۹

دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان