کد خبر: ۱۴۳۰۰
تاریخ انتشار: ۱۳ بهمن ۱۳۹۸ - ۲۱:۵۲-02 February 2020
در اینجا قصد داریم به مکالمات روزمره ژنرالهای تسلیم شده آلمانی در جبهه استالینگراد که توسط جاسوسان کا گ ب ضبط گردیده بپردازیم. این مکالمات سند تاریخی ارزشمندی برای درک روحیات و افکار و عادتهای این ژنرالها فراهم میکند. در رأس این افسران بلندپایه فیلد مارشال فردریش پاولوس قرار دارد.
 گزارش بخش ویژه جبهه دن NKVD (کمیساریای خلق در امور امنیت داخلی) به بخش ویژه NKVD اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، پیرامون مکالمات ف. پاولوس، آ.اشمیت و دیگران 

3 فوریه 1943
به: نماینده کمیسر خلق در امور امنیت داخلی ا.ج.ش.س، کمیسر شاخه سوم امنیت دولتی، رفیق آباکوموف
بر اساس دستور شما، من مأموری را درمحل استقرار ژنرالها قرار دادم.

نزد پالوس و اشمیت مأموری از اداره ضد اطلاعات، ستوان امنیت دولتی، رفیق تارابین، که به خوبی به زبان آلمانی مسلط است، را گمارده شده است.
وظیفه تارابین ثبت مکالمات این ژنرالها با یکدیگر به صورت روزانه است، بدون اینکه آنان متوجه تسلط وی بر زبان آلمانی شوند.

اسرا سرحال نیستند. آنان خیلی کم صحبت میکنند.
گروه دیگر ژنرالها (دانیل، دابر و دیگران) وضعیت روحی مساعدی دارند اما دابر در گفتگو با پیک، مربی بخش سیاسی ارتش سرخ اعتراف کرد "بعضی از ژنرالها به خودکشی می اندیشند."
تمام موارد فوق به نماینده استاوکا، مارشال توپخانه ورونوف، و عضو شورای نظامی، ژنرال تلگین گزارش شد.
بر اساس دستور رفیق ورونوف، تمام وسایل برنده جمع آوری شد.


گزارش روزانه تارابین



 31 ژانویه 1943


من دستور دارم مکالمات ژنرالهای اسیر را ثبت نمایم. تسلط من به آلمانی باید مخفی بماند.
ساعت 21:20 به مقصد، محل نگهداری اسرا واقع در خانه ای در روستای زاواریگنو، رسیدم...
"چه زمانی می توانیم شام بخوریم؟" این اولین جمله ای بود که به محض ورود به محل اقامت ژنرالهای اسیر شنیدم: فرمانده ارتش ششم آلمان فیلد مارشال پاولوس، رییس ستاد وی ژنرال اشمیت، و آجودان پاولوس، کلنل آدام.

این اشمیت بود که درباره شام سوال کرد. او دقت و وسواس فوق العاده ای در امور شخصی خود نشان میداد و سیگارهای تمام نشدنی خود را به دقت در قطعه ای کاغذ میپیچید و در جیب قرار میداد.

پاولوس مردی قدبلند در حدود 1.9 متر است، با گونه هایی تو رفته، بینی برآمده و لبانی باریک.
کلنل یاکیموویچ... که در آنجا حضور داشت، از طریق مترجم بخش اکتشاف بزیمنسکی، مودبانه به ژنرالها پیشنهاد نمود چاقو، تیغ و ادوات دیگر برنده خود را تحویل دهند.

پاولوس بی هیچ کلامی به آرامی دو چاقوی جیبی خود را از جیب در آورد و بر روی میز گذاشت.
مترجم رو به اشمیت کرد. وی ابتدا روی خود را به سوی دیگری چرخاند، سپس با صورتی برافروخته به چاقوی جیبی سفیدی که از جیبش در آورده بود نگاهی افکند، آن را روی میز انداخت و با لحنی بی ادبانه شروع به فریاد کشیدن نمود: "شما خیال کردید ما سرباز معمولی هستیم؟ اینجا فیلد مارشال نشسته، و طرز دیگری از برخورد را میشناسد. این غیرقابل قبول است. به ما شرایط دیگری وعده داده شده بود. ما میهمان ژنرال روکوسووسکی و مارشال ورونوف هستیم!"

پاولوس: "آرام باش اشمیت! این یک رویه معمول است."

"برای من مهم نیست؟ این چه طرز برخورد با یک فیلد مارشال است؟" اشمیت چاقوی خود را از روی میز برداشت و دوباره در جیبش گذاشت.

یاکیموویچ به مالینین فرمانده آن جبهه تلفن کرد و پس از چند دقیقه مکالمه با وی، چاقوها را پس داد و غائله فرونشست.

شام خورده شد. برای 15 دقیقه سکوتی حاکم بود که گهگاه با عباراتی از قبیل "چنگال را بده، کمی چای لطفا و غیره شکسته میشد.

ژنرالها سیگار روشن کردند. پاولوس گفت: "شام خوبی بود." اشمیت جواب داد: "روسها دستپخت بدی ندارند!"

پس از مدتی پاولوس برای بازجویی فراخوانده شد. اشمیت پرسید: "آیا تنها میروی؟ پس من چی؟" پاولوس پاسخ داد" آنها فقط من را صدا کرده اند."

آدام اعتراف کرد" تا او برنگردد خوابم نمیگیرد" و سپس سیگار دیگری روشن کرد و پوتینهای خود را در آورد و روی تخت دراز کشید. اشمیت هم از این حرکت پیروی کرد.

پس از حدود یک ساعت پاولوس برگشت. اشمیت پرسید: " خوب، مارشال چه طور بود؟"
پاولوس: "مارشال یک مارشال بود!"

"راجع به چه چیزی بحث کردید؟"

"مارشال از من تقاضا کرد دستور تسلیم مابقی نیروها را بدهم، که من رد کردم"
"بعد چه شد؟"

"من از آنها خواستم به اسرای مجروح ما توجه بیشتری شود. آنها گفتند پزشکان بیشتری در راه جبهه هستند و روسها از اسیران ما مراقبت بیشتری به عمل خواهند آورد"

پس از کمی سکوت پاولوس به سخن آمد: "آن رفیق NKVD را یادتان هست که سه مدال بر روی سینه داشت و با ما صحبت میکرد؟ چه چشمهای وحشتناکی داشت!"

آدام: "همه چیز در NKVD وحشتناک است"

مکالمه در اینجا تمام شد. ژنرالها آماده خواب شدند.

گماشته پالوس حضور نداشت، بنابر این فیلد مارشال کاور خود را روی تخت از تن در آورد، دو پتو روی خود انداخت و خوابید.

اشمیت با وسواس تخت را ارزیابی میکرد. با چراغ قوه جیبی خود همه جای آن را نگاه کرد (همه چیز نو و مطلقا تمیز بود) و گفت: "جشن شپشها شروع شد!" یک پتو را روی تخت پهن کرد و دیگری را بالای سرش گذاشت. سپس فریاد کشید :"بد نیست چراغ را خاموش کنید نه؟" اما کسی حرف او را نمی فهمید و توجهی نشان نداد. پس خودش مجبور شد بلند شود و لامپ را با کاغذ روزنامه بپوشاند.

پاولوس در این میان گفت " برای من جالب است بدانم چند ساعت به ما اجازه خواب می دهند؟"
اشمیت: " من که تا هروقت بیدارم نکنند می خوابم"
شب بدون اتفاق خاصی سپری گردید. فقط اشمیت چندین بار موقع خواب خواست کسی تخت او را تکان ندهد. اما هیچ کس تخت او را تکان نمیداد، او فقط خوابهای بد می دید!


صبح ژنرالها به اصلاح صورت مشغول شدند. اشمیت نگاهی به آینه انداخت و قاطعانه گفت: "هوا خیلی سرد است و من دیگر ریشم را اصلاح نمیکنم!"
پاولوس: "هر طور مایلی اشمیت"

آدام هم از اتاق بغلی جواب داد: "بازهم یک ابتکار دیگر از اشمیت!"

بعد از صرف صبحانه، زنرالها درباره شام دیشب با فرمانده ارتش 64 به گفتگو نشستند.

پاولوس گفت: "توجه کردید ودکای دیشب چقدر خوب بود؟"

برای مدت طولانی سکوت برقرار بود. تا اینکه سربازان، روزنامه "ارتش سرخ" را که حاوی "آخرین اخبار یک ساعت اخیر" بود، برای ژنرالها آوردند.

 ژنرالها بسیار خوشحال شدند. آنها بسیار کنجکاو بودند که ببینند آیا اسمشان در روزنامه چاپ شده یا نه. هنگامی که سرباز لیست اسامی اسرا را برای ایشان خواند، آنها روزنامه را گرفتند و به دقت نگاه کردند و سپس هر یک اسم خودش به روسی را از روی روزنامه روی تکه کاغذی نوشت. آنها همچنین به تعداد ادوات غنیمت گرفته شده توسط ارتش سرخ هم علاقه مند بودند، به ویژه تانکها. پاولوس گفت: "این آمار اشتباه است، ما اصلا بیشتر از 150 تانک نداشتیم. شاید آنها تانکهایی را که از خودشان غنیمت گرفته بودیم را هم حساب کرده اند. با این حال باز هم این تعداد زیاد است."
برای مدتی باز هم سکوت برقرار شد.

اشمیت به حرف آمد و درباره یکی از ژنرالهایی که اسمش را در لیست دیده بود گفت:"احتمالا خودکشی کرده است."

آدام ابروهایش را در هم کشید و به کف اتاق خیره شد: "کسی چه میداند کدام انتخاب بهتر است؟ اگر انتخاب ما (تسلیم شدن) اشتباه باشد چه خواهد شد؟"

پاولوس: "خواهیم دید!"

اشمیت: "تمام تاریخ این چند ماه اخیر را می توان در یک جمله خلاصه کرد: یک نفر بیشتر از یک نفر نمیتواند کاری کند"

آدام: "آنها (آلمانیها) فکر می کنند ما مرده ایم."

پاولوس به فرانسوی گفت: "جنگ جنگ است"

آنها دوباره متوجه آمار و ارقام شدند، شمار کلی اسرا توجه ایشان را جلب نمود. پالوس چنین نظر داد: "این آمار شاید درست باشد، در واقع ما هیچ چیز نمی دانیم." اشمیت رو به من کرد و سعی کرد این موضوع را برای من با ترسیم خطوط جبهه توضیح دهد و این عبارات را به زبان آورد: "تعداد زیادی ستونهای تدارکات، واحدهای دیگر، ما نمی دانیم چه تعداد!"

برای نیم ساعت دیگر سکوت و سیگار

اشمیت: "احتمالش هست که در آلمان بحرانی در فرماندهی نظامی به وجود بیاید."
کسی پاسخ نداد.

اشمیت:" احتمالا روسها تهاجم خود را تا اواسط مارچ ادامه دهند"

پاولوس: "شاید، شاید هم بیشتر"

اشمیت: "آیا آنها با رسیدن به مرزهای سابق توقف خواهند کرد؟"

پاولوس: "تمام اینها به عنوان نمونه هایی درخشان از هنر عملیات نظامی دشمن وارد تاریخ خواهد شد."

 
هنگام شام آنها به ستایش از غذاها ادامه دادند. آدام که بیشتر از همه می خورد، از همه هم بیشتر تعریف می کرد. پاولوس تنها نیمی از غذای خود را خورد و مابقی را به گماشته اش داد.

بعد از شام گماشته سعی کرد برای نستروف توضیح دهد به چاقوی خود که نزد دکتر ستاد است احتیاج دارد. پاولوس رو به من کرد و با ایما و اشاره به من گفت این چاقو یادگار فیلدمارشال رایشناو بوده است. هاینس قبل از اینکه نزد من بیاید امربر او بوده و تا آخرین دقایق هم فیلد مارشال را همراهی میکرده."

گفتگو در اینجا به پایان رسید و پاولوس قصد خواب کرد.
هنگام شام با کلوچه و قهوه هم از ژنرالها پذیرایی شد.
اشمیت: " عجب کلوچه هایی! فرانسویند؟"
پاولوس: "خیلی خوشمزه اند، اما به نظر هلندی باشند"
آدام و اشمیت ظرفها را برداشتند و شروع به امتحان کردن کلوچه ها نمودند.
آدام هیجان زده گفت: "نگاه کنید، روسی هستند!"
پاولوس: "کلوچه ها را ول کنید، شرم آور است!"
اشمیت: "متوجه شده اید هربار پیشکارهای جدیدی به اینجا می آیند؟"
آدام: "آنها زیبا هستند"
بقیه شب در سکوت به سیگار کشیدن گذشت. گماشته تختها را برای ژنرالها مرتب کرد و خود هم به تخت خودش رفت. امشب اشمیت دیگر در خواب فریاد نمی کشید.

 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان