کد خبر: ۱۴۱۹۰
تاریخ انتشار: ۱۰ بهمن ۱۳۹۸ - ۲۳:۵۳-30 January 2020
اول این را بخوانید:

"... اگر کتابِ بودن با دوربین (کاوه گلستان: زندگی، آثار و مرگ)، کار حبیبه جعفریان را سال گذشته از لی‌لی گلستان هدیه نمی‌گرفتم، شوق نوشتن این گزارش ممکن نمی‌شد. ما در حرفه‌ی خود برای این‌که بفهمیم نظام شناختی و عاطفی یک شخص چطور کار می‌کند، فقط به آن‌چه خود او می‌گوید و یا در رفتارش نشان می‌دهد بسنده نمی‌کنیم، بلکه آن‌چه دیگران درباره‌ی احوالات او می‌گویند، از ارزش مضاعف برخوردار است. کتاب خانم حبیبه جعفریان این امکان را به من می‌دهد تا از دید کسان نزدیک به کاوه گلستان، از احوالات و زیر و بم شخصیتی و رفتار او مطلع شوم و با نگاهی دیگر از زاویه‌ی دید یک پزشک عصب‌شناس، شرح حال‌اش را مرور کنم"1.

حدود سه ماه پیش، این قسمتِ یادداشت عبدالرحمن نجل‌رحیم (عصب‌پژوه ایرانی) در شماره‌ی 15 ماهنامه‌ی اندیشه‌ پویا را تایپ و سیو کردم تا مطلبی بنویسم که بهانه برای نوشتن‌اش زیاد داشتم. در واقع من هم به دلایلی "شوق نوشتن" گزارشی در شرح گزارش آقای نجل‌رحیم را پیدا کردم. این دلایل را به تفصیل برای علی و یوسف (که رفقایم باشند) توضیح داده‌ام و اگر زد و دارند این مطلب‌ام را می‌خوانند، امیدوارم ذهن‌شان یاری کند و یادشان بیاید منظورم چیست؛ گرچه یاددشت کذا را هرگز ننوشتم: اول این‌که من سال‌ها کاوه‌ گلستان و عکس‌هایش را مثل هر علاقه‌مند به عکاسی، می‌شناختم و از دیدن‌شان لذت برده و می‌برم و حتی یکی‌شان (کودک مجروح ِ کُرد، 1357) را روی پرده‌ی اتاقم آویخته‌ام. دوم این‌که حبیبه جعفریان را هم از روی سبک منحصربفرد نوشتن‌اش، سال‌هاست که می‌شناختم و به یمن ستون درباره‌ی زندگیاش در هفته‌نامه همشهری جوان، هنوز هم هر هفته نوشته‌هایش را می‌خوانم، و چه بهتر اگر برای همشهری داستان هم روایتی طولانی‌تر بنویسد (مثل همان یادداشت شلیک به مرگاش در شماره دی‌ماه 89 داستان، که به همین بهانهْ مجله را خریدم و این شد اصلاً شروع آشنایی من با داستان). و سوم این‌که نقدهای وارده به روش‌شناسی علم عصب‌پژوهی (یا همان neuroscience) را هم در اثنای ترجمه‌ی کتاب ویتگنشتاین در تبعید و مطالعات جانبی‌ام نسبتاً خوب شناخته بودم. این شد که نوشته‌ی نجم‌رحیل، برایم مثل آواری از تداعی‌ها بود؛ منتها سنگین‌تر از آن‌که فکرش را می‌کردم، سنگین‌تر از آن‌که دست‌ام به قلم برود. 




اما اصل ماجرا: یادداشت شلیک به مرگ جعفریان، در واقع بخش‌هایی از کتاب در دست چاپ‌اش بود راجع به کاوه گلستان، عکّاس فقید ایرانی. اصلاً همین شد که کنجکاوی‌ام گل کرد و علقه‌ام به داستان ماندنی شد ...

"... به آن لحظه‌ی دشوار که می‌رسد، بعضی‌هایشان گریه می‌کنند، بعضی‌هایشان نه. لی‌لی گلستان گریه کرد، اشکِ خاموش و باوقاری بود. معلوم بود صاحبش همه‌ی سعی‌اش را برای نریختن‌اش کرده و به همین دلیل یک‌جور شکوه در آن بود؛ مادرش فخری گلستان هیچ‌وقت گریه نکرد. بعضی‌هایشان در آن لحظه‌ای که فکر می‌کنی گریه خواهند کرد و قاعدتاً باید بکنند، ساکت و سرد و مبهوت‌اند و بعدْ جای دیگر در نقطه‌ی دیگری و با تأخیری معنادار، ناگهان – به قول مادرم – مثل انار می‌ترکند؛ فاطمه امیرانی (خانم ِ حمید باکری) این‌طور بود؛ و این لحظه در شغل من لحظه‌ی عجیبی‌ است. لحظه‌ای است که از شغلم شرمنده می‌شوم و لحظه‌ای است که از شغلم لذتی سادیستیک می‌برم و لحظه‌ای است که هربار دستپاچه‌ام می‌کند و از خودم می‌پرسم آیا الآن باید این بغضی که بیخ گلویم هست را رها کنم یا قورتش بدهم؟2"

این همان سبک نوشتن ِ جعفریان است که دوستش می‌دارم، و از معدود اجناسی‌ست که منتظرم پولم را صرف خریدنِ کتابی، مجله‌ای، روزنامه‌ای یا هرچیزی کنم که در آن یافت می‌شود. سه سال بعد، کتاب جعفریان راجع به کاوه منتشر شد: بودن با دوربین، انتشارات حرفه هنرمند (1392).
تلاشی برای شناخت شخصیت کاوه گستان با مرور کتاب بودن با دوربین، زیرعنوان یادداشت نجل‌رحیم برای شماره‌ی اردیبهشت 93 اندیشه‌ پویا بود؛ با عنوان: شکار حقیقتی دیگر. در این یادداشت، نویسنده بر مبنای توصیفاتی که در کتاب بودن با دوربین از شخصیت کاوه عرضه شده، می‌کوشد تصویری از کارکرد منحصربفرد مغز این عکاس فقید ارائه بدهد: "سلسله‌ی اعصاب کاوه از شکم مادر آموخته است که در سرعت غیرمتعارف در مقایسه با دیگران کار کند. اگر سرعت و شتاب کنش‌های او برای دیگران غیرقابل فهم و تحمل است، به همان نسبت برای او کم‌تحرکی و کندیِ دیگران غیرقابل توجیه است. مغز او در پُرکنشیْ قادر به کشف موضوعاتی است که شاید مغز دیگران چنین قدرتی را نداشته باشند. به عبارتی، او از کنش‌های معمول به رضایت نمی‌رسد. دستگاه پاداش مغز او سخت‌گیرتر از مغز دیگران است و جنبشی که مغز او را به کفایت و رضایت برساند، سخت به دست می‌آید؛ به اصطلاح علمی و نوروشیمیایی، فرستندگی و گیرندگی دوپامین در دستگاه پاداش مغزش کُند کار می‌کند. بنابراین او باید زیادتر از دیگران بجنبد تا راضی شود".
چیزی که در این گزارش نظرم را گرفت و همان وقت‌ها بهانه‌ای شد که یادداشتی در همین‌باره بنویسم (و ننوشتم)، این بود که شناخت نجل‌رحیم از کاوه، به‌ویژه خوی و ذائقه‌اش، از طریق نثر جعفریان رقم خورده؛ از طریق تأکیدهایی که یک نویسنده‌ی تمام‌عیار، آگاهانه روی روایت‌اش سوار کرده تا تصویری بپردازد از شخصیتی که – دست‌کم در زندگی شغلی‌اش – مثل هیچ‌کس نبود. "در زندگی‌نامه‌اش در کتابْ چنین می‌خوانیم"؛ این را نجل‌رحیم در بخشی از یادداشت‌اش نوشته، و در ادامه‌ْ نقلی آورده از کتاب، یعنی جمله‌ای با نثر جعفریان: "«گاوه گلستان، 17 تیر در آبادان به دنیا آمد. او در تمامی عمر مثل آدمی زندگی کرد که انگار بر آتش نشسته است. چون آن‌هایی که او را دیده‌اند یا می‌شناخته‌اند، اولین چیزی که از او یادشان است، شدت و حرارت اوست» (ص 17)". سپس نجل‌رحیم در شرح همین بند ادامه داده: "سرعت اَعمال در افراد پرکنش با رفتار تکانشی چنان است که از دید دیگران، آن‌ها همیشه در حال جنبش زیاد و عجله هستند، هیچ‌کاری را با طمأنینه و سر فرصت نمی‌توانند انجام دهند و حتی در حال نشسته نمی‌توانند غذا بخورند. همچنان‌که مادر ِ کاوه نیز می‌گوید که او «غذایش را سر پا می‌خورد و می‌رفت. همیشه در عجله بود. از بچگی این‌طور بود. نمی‌توانست راحت بنشیند» (ص 31)". نقل قول دوم نیز هرچند از زبان فخری گلستان (مادر کاوه)، ولی به نثر منحصربفرد و در اینجا مُقطّع جعفریان است، که نشانی از تداعی خاطره‌ها دارد. نجل‌رحیم، گزارش‌اش را با نتایجی از این دست به پایان می‌برد، و به زعم خود حقیقت دیگری را (چنان‌که از عنوان یادداشت ایفاد می‌شود) شکار می‌کند: "کاوه که تا آخرین لحظات زندگی، پرکنش، سرکش، طغیان‌گر، و در جدال با سرعتِ کُند و ملال‌آوری بود که نظم موجود را نگهبانی می‌کرد، چگونه توانسته بود در زندگی ِ خود موفق عمل کند؟ پاسخ به این سؤال را باید در انعطاف‌پذیری سریع دستگاه عاطفی و احساسی مغز او جست‌وجو کرد. سیستم عصبی مغز او سخت‌گیر بود و به سادگی به رضایت نمی‌رسید. به عبارتی، سیستم پاداش مغز او دیرتر از دیگران و با تأخیر پاسخ می‌داد، و این خصیصهْ توان او را برای فعالیتِ بیش‌تر در جهت همدلی با دیگران، صدچندان می‌کرد".
یادداشت نجل‌رحیم به همین‌جا ختم می‌شود، به امید شکار حقیقتی دیگر؛ اما ماجرای کتاب و نثر متفاوت جعفریان به همین‌جا ختم نمی‌شود، و هنوز هم نشده؛ چراکه این نثر، و این شیوه‌ی عرضه‌ی روایات مستند (شیوه‌ای که برحذر از تخیّلات و تصویرپردازی‌های نویسنده نیست) اصلاً امضای جعفریان را دارد. او در شماره‌ی اسفند و فروردین 93 داستان، یادداشتی نوشت تحت عنوان حرفه‌ی من، که بخشی از واکنش‌ها به نثر و سبک‌اش را خلاصه می‌کند:
"... کتاب کاوه گلستان تازه درآمده بود و یک مموآر یا همان زندگی‌نامه هم همان روزها توی همشهری داستان نوشته بودم. به خاطر این دو تا توانسته بودم دو تا از آدم‌هایی را که همیشه آرزوی دیدن‌شان و معاشرت‌شان را داشتم، ببینم. ... یاد روزی افتادم که محمد فرنود بلند شد آمد دفتر مجله. تقریباً آمده بود مرا بزند و یاد روزی افتادم که از مرخصی یک‌هفته‌ام بعد از پرونده‌ی «در پناه تو» برگشته بودم و حسین معززی‌نیا برایم تعریف کرد که لعیا زنگنه چقدر به گوشی من که خاموش بوده، زنگ زده و بعد به او گلایه کرده که او هیچ‌وقت با کسی مصاحبه نکرده بوده و من با ظاهر مؤدب و آرام چطور گول‌اش زده‌ام و ... یاد مانی حقیقی افتادم که وقتی فهمید پدربزرگش [ابراهیم گلستان] حاضر نشده برای کتاب با من حرف بزند، گفت: «کار درست را او کرده. ما همه خام شما شدیم». واقعیت این بود که کلیشه‌ی شغلی من که همان طرفِ تاریکِ آن بود، مثل کلیشه‌ی هر شغلی، حقیقت و قدرت داشت و واقعیتْ این بود که در هیچ‌کدام از این موقعیت‌ها کاری که بابت‌اش شرمنده‌ی خودم یا سوژه‌ام باشم، نکرده بودم. مهم‌ترین کاری که کرده بودم، این بود که خودم باشم. خودم؛ روزنامه‌نگاری که تلاش می‌کند بنویسد. قصه‌هایی بنویسد که مستندند و مستندهایی بنوسید که قصه‌اند. کاری که طول کشید و مشق فراوان کردم تا یادش بگیرم و وقتی آن را انجام می‌دهم، احساس می‌کنم خودم‌ام. به جعفر مدرس صادقی چیزی نگفتم، اما دل‌ام می‌خواست بگویم من هم پررویی و بی‌پرواییْ زیاد دارم، اما یاد گرفته‌ام به صراحت و اعتمادبه‌نفسْ نزدیک‌اش کنم. دروغ‌گویی و زیاده‌روی زیاد دارم، اما یاد گرفته‌ام که به مدارا و اغراق و گاهی شاعرانگیْ تعدیل‌اش کنم. فضولی دارم و خیلی وقت‌ها موی دماغ شده‌ام، اما یاد گرفته‌ام به کنجکاوی و آهسته و پیوسته بودن، تبدیل‌اش کنم. این‌ها کلیشه‌های روزنامه‌نگار بودن است که در چرخ‌دنده‌های مستندنویسی و زندگی‌نامه‌نگاری ساییده و سابیده شده‌اند و زهرشان گرفته شده. برای این‌که روزنامه‌نگار باشم، باید آن‌ها را داشته باشم و برای این‌که یک روزنامه‌نگار خوب باشم، باید در چارچوب کلیشه‌هایم، خودم باشم. دلم می‌خواست همه‌ی این‌ها را به جعفر مدرس‌صادقی بگویم، ولی نگفتم. فقط گفتم: «رؤیایم این بود که داستان بنویسم ولی نشد. نتوانستم. تخیّل ندارم». او هم گقت: «به نظر من این‌ها داستان‌اند، هرچند مستندند». گوشی را گذاشتم"3.

 

 http://s5.picofile.com/file/8141944550/HJ.jpg

جعفریان، یک مستندگوی قصه‌پرداز است؛ گرچه وقتی غرق در نوشته‌هایش شده باشید، در لحن و تأکیدهایی که روی جای‌جای متن آورده، روی جملات کوتاه و گیرا و تصویرسازی‌های بدیعی که با روش‌هایی به همین سادگی انجام‌شان می‌دهد، این حرفِ مرا می‌پذیرید که او یک مستندگوست؛ یک مستندگوی صادق – علی‌رغم چیزی که مدرس‌صادقی گفته بود. و این سبک را خیلی‌ها نمی‌پسندند؛ به‌ویژه کسانی که مستقیماً با اصل روایات جعفریان درگیر بوده‌اند – مثل مانی حقیقی.  
این بود بهانه‌ای که بابتش می‌خواستم قلم بردارم و در شرح یادداشت نجل‌رحیم، شرحی بنویسم و بیاورم که "مغز کاوه"ای که آقای عصب‌پژوه درباره‌اش نوشته، در واقع بازتاب معوّج، هرچند مستند، مغز کاوه در رقص قلم یک نویسنده‌ی نابغه است. نه؛ "معوّج" کلمه‌ی خوبی نیست؛ کدام اعوجاج؟ مگر تصویر «خودِ» کاوه – نفس‌الامر شخصیت کاوه – را چه کسی شناخته که حالا روایت جعفریان بخواهد تصویر معوج آن تصویر ِ اصلی باشد؟ اگر شناختن، تصاحب یک تصویر صادق از وضعیت امور باشد، و این تصویر آن‌قدر دقیق باشد که حواست جمع ِ جزئیات‌اش بشود، آیا می‌شود گفت حواس‌مان از جایی پرت شده؟ نه؛ روایت جعفریان، نسخه‌ای معوّج از یک روایت «صادق‌تر» نیست؛ چون خودش صادقانه گفته "رؤیایم این بود که داستان بنویسم ولی نشد. نتوانستم". حالا چه باک اگر مدرس‌صادقی در جوابش درآید که: "به نظر من این‌ها داستان‌اند"؟ - ولو هم این‌که نجل‌رحیم، تمام آن روایت‌ها را، تمام آن جزئیات و تأکیدهای شاعرانه را حمل بر تصویری عینی از شخصیت کاوه کند.   
می‌خواستم همین‌ها را بنویسم، اما زیر بار تداعی‌هایی که این مواجهات غیرمنتظره برایم به ارمغان آورد – مواجه‌ی همزمان با شخصیت کاوه، متن جعفریان، و مدّعیات یک عصب‌پژوه، که حقیقتاً از سر من ِ تازه‌واردِ در هرکدام از این رشته‌ها زیادی بود – نتوانستم بنویسم. من قلم جعفریان را ندارم. نتوانستم.


2.
در شماره شهریور 93 اندیشه پویا، یعنی همین شماره‌ی اخیرش، نجل‌رحیم این‌ دفعه سراغ از یک چهره‌ی علمی گرفته: مریم میرزاخانی؛ ذیل یادداشتی با زیرعنوان چرا مریم میرزاخانی از ادبیات به ریاضی رو می‌آورَد؟. دیشب که مقاله را می‌خواندم، متوجه شدم که قطع به یقین از جمله منابع اطلاعات نجل‌رحیم حول زندگی میرزاخانی، مقاله‌ی یک ذهن زیبا: مریم میرزاخانی ِ من بوده؛ چون مقاله‌ام اشتباه کوچکی داشت که گرچه الآن مرتفع شده، منتها عین همان اشتباه در یادداشت نجل‌رحیم هم به چشم می‌خورَد. "... با مرور این واقعه‌ی تلخ، به این فکر می‌افتم که شاید دوستی نزدیک مریم میرزاخانی با رؤیا بهشتی در سال اول دبیرستان در مدرسه‌ی فرزانگان پس از پایان جنگ در ایران ..."4؛ نه، "سال اول دبیرستان" نه! سال اول راهنمایی. صبح روزی که مقاله را می‌نوشتم، گزارش مجله‌ی Quanta راجع به میرزاخانی را به سرعت خواندم و از آنجاکه ساعت 5 بعدازظهر وقت دندانپزشکی داشتم، به همان یک دفعه خواندن‌ام بسنده کردم و شروع کردم به نوشتن. "middle school" را نخوانده بودم، یا ندیده بودم؛ به هر جهت در ذهنم این‌طور نقش بسته بود که این دوستی در سال اول دبیرستان رقم خورده. مقاله را ساعت 4 و نیم بعدازظهر فرستادم؛ نیم ساعت قبل از وقت دندانپزشکی؛ اما اصلاحیه‌ام در این‌باره و در چند مورد مختصر ِ دیگر، یک هفته بعد اِعمال شد. اما نکته اینجا نیست؛ نکته اینجاست که حالا متن من هم شده بود عین همان مرجعی (یا دست‌کم یکی از مراجعی) که ماه‌ها قبل‌ترش، نجل‌رحیمْ از روی آن اقدام به تبیین عصب‌شناختی ِ رازهای مغز کاوه‌ی گلستان کرده بود؛ منتها این دفعه درباره‌ی مغز مریم میرزاخانی.

 

 
 

تأکیدهایی که نجل‌رحیم این دفعه هم بر سر تطوّر استعدادهای میرزخانی دارد، از نقاط عطف یک روایت داستانی ریشه می‌گیرد: از تعریف میرزاخانی از معلمان و اساتید ریاضی دوره‌ی تحصیل‌اش، از دوستی میرزاخانی و بهشتی، از سانحه‌ی مینی‌بوس جاده‌ی اندیمشک در سال 76، از علاقه‌ی اولیه‌ای که به رمان‌ها و آثار ادبی داشته، از نوع واکنش‌اش به یک شهود ریاضی (که از آن به لحظه‌ی آها! –  "Aha! moment” – تعبیر کرده)، و خلاصه تمام نقاط عطفی که (به جز سانحه مینی‌بوس) در مقاله‌ی من نیز به چشم می‌خورْد. نجل‌رحیم تفسیر خودش را بر مبنای یک‌نوع تداعی معانی پی ریخته؛ یعنی مثلاً با توجه به دوستی ِ نزدیک و مستمر میرزاخانی و بهشتی، نمونه‌‌ی دیگری از این دوستی در یک زوج دوقلوی معروف ذکر کرده که گرچه به اُتیسم مبتلا بوده‌اند و ذهنی اصطلاحاً "عقب‌افتاده" داشته‌اند، اما استعداد ریاضی‌شان خارق‌العاده بوده. یا اتفاق عجیبی که برای یک شهروند آمریکایی به نام جیسون پاجت افتاده، و بر اثر تجربه‌ی یک ضرب و شتم شدید، استعداد ریاضی ِ خارق‌العاده‌ای حاصل کرده؛ شوکی که نجل‌رحیم آن را بی‌شباهت به سانحه‌ی مینی‌بوس ِ المپیادی‌ها در جاده‌ی اندیمشک بر ذهن میرزاخانی نمی‌داند (و یا دست‌کم این احتمال را مطرح می‌کند).  

به هر ترتیب، روایت نجل‌رحیم، طرحی پَرداخته‌تر از روایتی دیگر (این‌دفعه روایت من و احتمالاً چندتای دیگر) است؛ مثل روایت‌اش از کاوه گلستان. منتها از خودم می‌پرسم اگر مقاله را مفصل‌تر (یا مختصرتر) می‌نوشتم، اگر جزئیات بیشتری هم از زندگی میرزاخانی به دست می‌دادم، آیا تأثیری در تصویر نجل‌رحیم از مغز میرزاخانی نداشت؟ اگر نثرم مثل جعفریان بود و یک ظرافت فیلنامه‌‌مانند را یدک می‌کشید؟ اگر می‌نوشتم که پدر میرزاخانی – احمد – انسانی شریف و جزو هیئت‌مؤسس مؤسسه‌ی خیریه رعد است و خودش از دانشجویان زبده‌ی دانشکده‌ی فنی بوده، و این را به نحوی ربط می‌دادم به نجابتی که همکاران مریم در او سراغ دارند؛ و اگر می‌نوشتم بخشی از حوزه‌ی تحقیق‌اش – هندسه سطوح هذلولی – ذهنی فوق‌العاده تصویری مثل ذهن مایکل فارادی می‌طلبد که تحصیلات آکادمیک نداشت و در عین حال تأثیر عمیقی روی الکترومغناطیس گذاشت، آیا تصویر بیوشیمیایی ِ مغز میرزاخانی در ذهن نجل‌رحیم هیأت دیگری به خود نمی‌گرفت؟ اما سؤالم این‌ها نیست. سؤال‌ام این است که اعتماد به یک متن از کجا شکل می‌گیرد؟ از کجا خواننده‌ی یک متن ِ توصیفی، ناخودآگاه از سبک توصیفِ نویسندهْ چشم می‌پوشد و شروع می‌کند به عینیت بخشیدن به توصیفات؛ به ساختن یک "سلسله‌ی اعصاب" از طریق سلسله‌تداعی‌هایی که نویسندهْ خاموشانه در بطن متن‌‌ها تدارک دیده؟ این باور از کجا به بعد رقم می‌خورد؟ مطمئنم این نقطه، بسته به ذائقه افراد فرق می‌کند؛ اما در ذائقه نویسندگان، نشانی از این نقطه، از این باور، دیده نمی‌شود.
نویسنده‌هایی که مجدّانه به توصیف صادقانه‌ی تجربیات‌شان همت کرده‌اند، روایت‌شان رفته‌رفته به قول جعفریان، لای چرخ‌دنده‌های مستندنویسی و زندگی‌نگاری ساییده و سابیده می‌شود، تا این‌که قلم‌شان به هرز می‌چرخد ... اما نه؛ "می‌چرخد" درست نیست، «می‌رقصد». در این هرزْ رقصیدن اما یک پارادوکس وجود دارد: روایتْ کجا تمام می‌شود؟ در بستر کدام متن و در قالب کدام توصیفْ این رقصیدن‌ها به ایستگاه همان حقیقتی ختم می‌شوند که نویسنده می‌خواسته بیان‌اش کند؟ شرط می‌بندم هیچ نویسنده‌ای این را نمی‌داند، چون «نویسندگی» را می‌شناسد و می‌داند که هر حقیقتی در قالب یک متن انتقال می‌یابد، و آن متن هم نویسنده‌ای دارد، یا به هر جهتْ روایت‌گری، و در آن طرف هم مخاطبی نشسته. (اسطوره‌ی سیزیف را که شنیده‌اید؟ همان قهرمان اسطوره‌ایِ یونان باستان که محکوم شده بود به این‌که سنگی را همیشه روی یک شیب ناهموار تا چندقدمی قله‌ای ببرد و ناگزیر آن سنگ از دستش بلغزد و فردایش باز همین کار را تکرار کند. نویسنده‌ای که به سطحی از تسلط بر متن خود برسد و بفهمد که متن‌ها در منتهای مراتب آفریده‌ی یک نویسنده‌ی دیگرند، حتی هم اگر داعیه‌دار مستندنویسی باشد، تبدیل می‌شود به یک سیزیف قلم‌به‌دوش. یک نابغه‌ی صادق).    

قصدم از این نوشته، تعریف از نویسندگی، یا حتی نوشتن درباره نویسندگی نبود. خواستم بنویسم عکاس بودن یا ریاضیدان بودن، یا به هر نحوی صادقانه در تقلای کشف حقیقتی بودن (عبارتی که بر سنگ مزار کاوهْ حک شده)، مرتبه‌ای از نبوغ ِ نویسندگی (یا به عبارت بهتر، مؤلف بودن) را می‌طلبد که عبارت است از هنر توصیف اصیل (به هر زبانی)؛ و هنر فراموش نکردنِ این‌که هر توصیفی، روایت‌گری دارد (در هر کِسوتی). می‌خواستم بنویسم ذهن یک نویسنده همان‌قدر زیباست که ذهن یک ریاضیدان و یک عکّاس؛ نه به این خاطر که صفاتی متمایز (از جمله زیبایی) را داراست (که انگار در مغزش، در درونش انبار شده‌اند)، بلکه چون اطلاق صفت زیبایی به او یعنی که هم‌اینک من متقاعد شده‌ام که زیبایی یعنی چه؛ درست مثل وقتی که خسته‌ام و می‌گویم "خسته هستم" (و این معنی‌اش این نیست که موجودیتی به نام خستگی درون من وجود دارد). اما اینکه واقعاً آن نویسنده، آن عکاس، آن ریاضیدان، چه می‌بیند که هم‌هنگام با درنگ و تحسین ما، کماکان به تعقیبِ سیزیف‌وارش ادامه می‌دهد را نمی‌دانم. خیال می‌کنم این راز بزرگ زندگی‌ست.



پی‌نوشت:

1– شکار حقیقتی دیگر، نجم‌رحیل ع.، اندیشه پویا (15)، اردیبهشت 1393، ص 113
2– شلیک به مرگ، جعفریان ح.، همشهری داستان، خردنامه (66)، دی 1389، ص 35
3– حرفه من، جعفریان ح.، همشهری داستان (42)، اسفند 1392 و فروردین 1393، ص 105
4– نقش صور خیال در مغز انسان، نجم‌رحیل ع.، اندیشه پویا (19)، شهریور 1393، ص 101

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان