کد خبر: ۱۴۱۰
تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۳۹۶ - ۰۹:۵۷-14 March 2018
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد هواي كوي تو از سر نمي‌رود آري غريب را دل سرگشته با وطن باشد



بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد هواي كوي تو از سر نمي‌رود آري غريب را دل سرگشته با وطن باشد  
هنر ياد بهشت است و نوحه انسان در فراق. هنر زبان غربتِ بني آدم است در فرقتِ دارالقرار و از همين روي همه با آن اُنس دارند؛ چه در كلام جلوه كند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسي ديرينه به قدمت جهان. هنر زبان بي‌زباني است و زبان همزباني. 
سخن لسان الغيب آشناي ديرينه آدم است و او خود بر اين معنا واقف بود كه مي‌فرمود: 
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد
دفتر نسرين و گل را زينتِ اوراق بود
سال‌هاست كه مردمان به شراب مردافكن غزل او سجاده رنگين مي‌دارند و بدان تفأل مي‌زنند، و لكن اگر از آنان بازپرسي كه اين رندِ خراباتي و قلندر خانه به دوش چه مي‌گويد، زبان در مي‌كشند، يعني كه سخن او زبان بي‌زباني است و از همين روي همگان همزبان اويند. همه اين زبان را خوب مي‌دانند، چرا كه آن را در باغ خُلد، پيش از هبوط، بر اوراق دفتر نسرين و گل خوانده‌اند و از مطرب عشق به بانگ دف و ني شنيده‌اند. 
شعر حافظ آنجا گويايي مي‌گيرد كه زبان درمي ماند. آنجا كه پاي عقل در گِل مي‌ماند، بال عشق گشوده مي‌شود و هنر ناله عشق است نه زبان عقل؛ عقل را كه بدين مقامات بار نمي‌دهند. عقل خاكسترنشين است و اهل مقامات نيست: 
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي كه زلف ياركشي ترك هوش كن
« ترك هوش كن » كه « هوشيار » در خودي خود اسير است و تا خود باقي است يار از تو مي‌رمد. بيهوده نيست اين همه كه عشاق از عقل مي‌نالد؛ عقل عِقال است و جان را پاي بست خاك مي‌كند و تا عقل باقي است، خود از ميانه برنمي خيزد. مستان در جست‌وجوي بي‌خودي به مستي روي آورده‌اند، كه مستي و بي‌خودي باهمند؛ مستي زوال عقل است و از اين روي همرهِ بي‌خودي است. 
 

هنر نيز زمزمه مستي است و خودآگاهان را حاجتي بدين زمزمه نيست. سوز آتش درون است كه در سخن مي‌ريزد، و آن را كه اين آتش ندارد گو بسوز كه شعر سوز جگر است و آهِ دل و اشك چشم... و اين همه را جز به غريبان و شيداييان عطا نكرده‌اند. 
بلبل شيداي گل است و اين آواز و الحان كه از او مي‌جوشد، ناله شيدايي است كه از ملكوت نازل مي‌شود. بلبل نيز مطرب ملكوت است، حافظ نيز، و هر آن كس كه شعرش ناله شيدايي است و درد فراق دارد. 
عاقل دردِ فراق ندارد و عقل در اين وادي لايعقل است؛ از عشق بازپرس كه شرح اين مشكل را جز او كس نمي‌داند: 
دل چو از پير خرد نقل معاني مي‌كرد
عشق مي‌گفت به شرح آنچه بر او مشكل بود 
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خُم مي‌ديدم خون در دل و پا در گل بود 
بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق
مفتي عقل در اين مساله لايعقل بود 
حريفان پا در گلند و خون در دل. آنان راز انسان را مي‌دانند و با فرشتگان " اِنّي اعلمُ ما لاتعلمُون "مي گويند. ماهي را به ساحل انداخته‌اند تا بر غربتِ اين كرانه خشك وتشنه در فرقت آب قدر آب را دريابد، و آدم را بر اين مهبطِ عقل فرود آورده‌اند تا از معلم فراق درس عشق بياموزد و شوق وصل... و مگر عشق را جز در هجران و فُرقت و غربت مي‌توان آموخت؟ پس اين درد فراق همه هستي آدمي است و مايه اصلي هنر نيز همين غم غربت است كه با اوست، از آغاز تا انجام. 
به ياد آر اين خطاب ازلي را كه با تو گفت: . ". فلا يخرجنّكما مِن الجنّةِ فتشقي / اِنّ لك الاّ تجوُع فيها و لا تعري / و انّك لا تظموا فيها و لا تضحي. اينجا ديار مشقت است، جوع و عرياني و تشنگي و سوز و آفتاب. و آدم گمگشته زمين است كه اگر چون خواجه حافظ خود را بازيابد، سخت در شگفت خواهد آمد كه: ‌اي واي! من بر اين خراب آباد چه كنم؟ 
تو را از كنگره عرش مي‌زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
زمين سراسر صحراي عرفات است و تو همان آدمي كه با خطاب اِهبِطوُا بر اين سياره رنج فرو افتاده‌اي. عرفات مثالي از حقيقت زمين است كه تمثيل يافته؛ مشقتِ جوع و عرياني و تشنگي و سوز آفتاب... و آن خطاب را تو از ياد برده‌اي، اما آدم به ياد داشت كه آن همه گريست تا بازش پذيرفتند. 
قصه هبوط، حكايت هجران و غربت انسان است و اين خطاب " اِهبِطوُا مِنها جميعاً "، نگاشته بر لوح ازلي فطرت، باقي است تا ابدالآباد كه توبه آدم مقبول افتد و از اين ارض هبوط به دارالقرار بازگردد؛ از اين مهبطِ عقل به جمع سلسله داران مقيم كوي عشق. پس همه راز آنجاست كه اين ارض « مهبط » آدمي است نه « خانه قرار » او و از همين است بي‌قراري عاشق و غم غربتي كه سينه اش را تنگ مي‌دارد. اينجا ديار دلگير هبوط آدم است. در اينجا آينه نيز غبار مي‌گيرد و رسول نيز " ليغانُ علي قلبي "**مي گويد. جوع زميني جز به فواكهِ روضه رضوان فرو نمي‌نشيند و عرياني اش جز در احتجابِ آغوش عشق پوشيده نمي‌شود. تشنگي اش جز به ماءٍ مسكوُب سيراب نمي‌گردد و مخموري عقل زميني جز به " كاسٍ مِن معين " زائل نمي‌شود و از سوز آفتابش جز به سايه كشيده "سِدرٍ مخضود " به كجا مي‌توان پناه برد؟ 
مايه اصلي هنر اين درد غربت است؛ غربت آدمي كه با خطاب اِهبطوُا، از درياي جوار بدين كرانه تشنه فرو افتاده است تا تشنگي عشق را در يابد؛ غربت آدمي كه از ديار عدم و قدم به اين منزل حادثه فرو آمده، از دارالقرار به مهبط بي‌قراري و عشق... و آن وصل كه عاشقان مي‌گويند حاصل نمي‌آيد جز در مرگ، كه علاج لاعلاجي‌هاست. تا زنده‌ايم هوشياريم و هوشيار در خودي خود اسير است و تا عقل باقي است، « خود » از ميانه برنمي خيزد. 
مستي زوال عقل است و از اين رو همرهِ بي‌خودي است، اما خمار مستي فاني است و حتي شُرب مدام نيز علاج درد نمي‌كند. تا زنده‌ايم هوشياريم و هوشيار اسير خود است، مگر آنكه شراب مرگ در كشيم كه يكسره از عقل و از خود مي‌رهاندمان؛ اين سرّي است كه در موُتوُا قبل ان تموُتوُا فاش كرده اند؛ بنوشيد و بميريد: 
اين قصه عجب شنو از بخت واژگون 
ما را بكشت يار به انفاس عيسوي 
خوش وقت بوريا و گدايي و خواب امن
كاين عيش نيست در خور اورنگ خسروي 
پي نوشت ها: 
. خواجه شمس الدين محمد (حافظ شيرازي) . همه اشعار متن از اوست. 
 گاهي بر دلم غباري مي‌نشيند... 

شهيد سيد مرتضي آويني




نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
متون اسلامی
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان