کد خبر: ۱۳۹۳۲
تاریخ انتشار: ۲۹ دی ۱۳۹۸ - ۲۲:۱۸-19 January 2020
اگر اهل مرور خاطرات و زندگی نامه سیاستمداران و بزرگان هستید، «استالین جوان» کتاب خوبی است برای سفر به روزگار جوانی دیکتاتور خونخواری که خوف و ترس را در تاریخ معاصر به نام خود ثبت کرده است.
این کتاب ، روایت دوران کودکی،‌ نوجوانی و جوانی «یوسیف وسیاریونوویچ استالین» (1879ـ1953م) است. نویسنده در این روایت با رویکردی روان‌شناسانه دوران زندگی استالین را توصیف می کند و تأثیر خانواده، محیط اجتماعی و تحصیلات مذهبی را در شکل‌گیری شخصیت او، تحلیل می‌کند. این تحلیل به خوبی نشان می‌دهد که استالین مجموعه‌ای از اضداد است؛ هم انسانی روشن‌فکر است و هم تبهکاری سنگ‌دل، هم مارکسیتی است متعهّد و هم آدم‌کشی بی‌رحم، هم شاعری رؤیایی و هم معتقد به خشونت‌های لجام گسیخته خیابانی است. در کتاب همچنین نقش مؤثّر استالین در شکل‌گیری انقلاب کمونیستی، شرح داده می‌شود. شایان ذکر است کتاب با تصاویری از دوران زندگی استالین مستند شده است. ضمن آن‌که در پایان خلاصة فصل‌های کتاب به زبان انگلیسی، درج شده است. نشر نی این کتاب را با قیمت 12هزار تومان منتشر کرده است.

 

خبرآنلاین در ادامه بخش هایی از این یادداشت ها و خاطرات را برای کاربران گرامی خود منتشر می کند:
 

استالین آدمی عجیب، غیر عادی و فاقد احساسات همدلانه بود. او در مورد شخصیت خودش، خانواده اش و وضعیت جسمی اش عقده هایی داشت. آنقدر در مورد چسبندگی انگشتان پایش حساس بود که وقتی سالها بعد در کاخ کرملین پزشکان پایش را معاینه می کردند، بقیه بدن و صورتش را زیر پتویی پنهان می کرد.

بعدها اجازه داد که محافظانش جاهای آبله را روی صورتش با پودر بپوشانند و آنها را از عکس های رسمی اش حذف کنند. او حتی در حمام های روسی(بانیا) از لخت شدن خجالت می کشید و از این که نمی توانست دستش را خم کند و قادر به رقصیدن آرام با زنان نبود، احساس ناراحتی می کرد: او پذیرفت که «نمی تواند دور کمر زنان را در دستش بگیرد.»

 

همانطور که کاتو در دوران زندگی شان متوجه شد؛ او بسیار دیرآشنا بود و شناختش دشوار بود. نیروی خودمحوری شدیدش هرجا می رفت بر فضا حاکم می شد و افراد ضعیف را منکوب می کرد.

 

لحظات مهربانی اش، بی اعتنایی و حساسیت فوق العاده و آمیخته با ترشرویی اش را جبران نمی کرد. وقتی کسی بر خلاف میلش حرف می زد، عصبانی می شد.

در فهرست اولویت هایش زنان در رتبه ای پایین قرار می گرفتند - بسیار پایین تر از انقلاب، خودپرستی اش، فعالیت های روشنفکرانه اش و شام های توام با مشروب خواری های شدید با دوستان مذکرش. او که مردانگی زخمت را با زهدفروشی سنتی در هم آمیخته بود، یقینا آدمی شهوتران و عیاش نبود. ندرتا در مورد زندگی جنسی اش حرف می زد و در عین حال بی حیا بود - شاید به همین دلیل در سراسر زندگی اش زن بازی های بی شرکانه اطرافیانش را تحمل می کرد...در زندگی شخصی اش روابط جنسی بیشتر مساله ای اخلاقی بود تا موضوعی امنیتی.

از یک سو به زنان قوی و زیرک مانند مادرش اعتماد نداشت و از زن های متظاهری که «صاحب عقیده» بودند بیزار بود و زن های دلفریبی را که عطرزیاد به خود می زنند و مانند دختر پلخانف «پوتین های پاشنه بلند» می پوشیدند دوست نداشت.

 

او دختران نوجوان تربیت پذیر و یا زنان روستایی توپر را که در مقابلش سر تسلیم فرود می آوردند ترجیح می داد. از طرف دیگر، در دهه 1930 بعضی اوقات معشوقه هایش را از طبقه زنان تحصیل کرده، زنان انقلابی آزاد، زنان روشنفکر و حتی زنان نجیب زاده ای که از لحاظ اجتماعی بر او تفوق داشتند انتخاب می کرد. اما رسالت مارکسیستی و احساس استقلالی که در وجودش بود، همیشه در درجه اول اهمیت قرار داشتند...


کارآگاه ها به طرف میز استالین رفتند و نامش را پرسیدند. او انکار کرد که جوگاشیویلی است. رفقا دورش حلقه زدند و سعی کردند او را به پشت صحنه و جای امنی ببرند. اسلاواتینس کایا می گوید: او به اتاق رخت کن هنرمندها رفت و از آنها خواست مرا نزد او ببرند. بار دیگر استالین لباس زنانه پوشید که فرار کند. اما توانست به تاتیانا بگوید که قبل از آمدن به میهمانی پیش مالینفسکی بود و او را از آنجا تعقیب کردند. استالین را آرایش کردند و او در حالی که لباس زنانه بلندی پوشیده بود از رختکن خارج شد. موقعی که از رختکن بیرون می آمد یکی از اعضای پلیس مخفی متوجه کفش های بزرگش ( و مسلما سبیلش) شد. پلیس فریاد کشید و او را گرفت و گفت: جوگاشویلی بالاخره تو را گرفتیم.

استالین جواب داد: من جوگاشویلی نیستیم نام من ایوانف است.

- این قصه ها را برای مادربزرگت تعریف کن! همه چیز تمام شد.

دو مامور لباس شخصی از او خواستند که با آنها برود و همه چیز بی سروصدا انجام شد. میهمانی بالماسکه ادامه پیدا کرد.

 

*

در تبعید مرگ تدریجی او رقم می خورد؛ در 33 درجه زیر صفر که آب دهان روی لب یخ می زد...استالین در این زمان به دوست دخترش تاتیانا متوسل شد. او هم لباس های زمستانی کهنه برایش فرستاد و هم لباس های نو. بسیار ذوق زده شد و برایش نوشت:

عزیز دوست داشتنی ام، تاتیانا، بسته ای که فرستاده بودی به دستم رسید. اما من لباس نو نخواسته بودم و فقط خواسته بودم لباس های کهنه را برایم بفرستی...محبوبم تو پولت را صرف خرید لباس نو کردی. شرمنده ام زیرا می دانم در مضیقه مالی هستی اما نمی دانم چگونه از تو تشکر کنم...محبوبم نیاز من با گذشت زمان هر ساعت بیشتر می شود. من در مخمصه بدی گرفتار شده ام. علاوه بر همه مشکلات، مریض هم شده ام...نیاز به پول دارم، دستم خالی است. عزیزم اگر پول به دستت رسید فورا برایم بفرست، دیگر انتظار غیرقابل تحمل شده است...
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان