کد خبر: ۱۳۹۳۱
تاریخ انتشار: ۲۹ دی ۱۳۹۸ - ۲۲:۱۳-19 January 2020
گویندۀ اصلی رادیو شوروی، همان صدای مخوفی که برای همه تداعی‌کنندۀ ارباب بود، گزارش رسمی بیماری او را می‌خواند. مردم که از ترس خشک‌شان زده، اخبار میزان گلبول‌های سفید خون او را می‌شنوند. پس گلبول‌های سفید خون او هم با بقیۀ مردم فرقی ندارد. نکند مرگ به خود جرأت دهد و جان او را بگیرد؟ مردم روزنامه‌ها را با پیشنهادهای عجیب پر کردند، مثلاً فدا کردن جان خود، فقط برای آن‌که او زنده بماند...
چه افسانه‌ها که دربارۀ مرگ استالین نقل نشد! حتی سیمونوف، نویسندۀ مقرب نیز از هیچ چیز خبر نداشت. او در سال ۱۹۷۹ نوشت: «هنوز هم پس از گذشت ربع قرن در آتش کنجکاوی می‌سوزم. واقعاً چه اتفاقی افتاد؟»

روایت لازگاچوف از آن شب مخوف
ادوارد رادزینسكی در کتاب «استالین» فرضیۀ قابل توجه و قابل تأملی دربارۀ نقش لاورنتی بریا، رئیس کل نیروهای ویژه اطلاعاتی (پلیس مخفی) شوروی در مرگ استالین مطرح می‌کند. رادزینسكی با برخورداری از امتیاز دسترسی به آرشیوهای محرمانه روسیه (آرشیو اسناد ریاست‌جمهوری، آرشیو حزب کمونیست، آرشیو انقلاب اکتبر، آرشیو کا.گ.ب و حتی مجموعه‌ای از اسناد خصوصی استالین در آرشیوهای مذکور) موفق شده با بررسی بیش از دو هزار سند دست‌اول پرده از اسرار زندگی و مرگ استالین بردارد. او با یافتن یکی از محافظان استالین به نام لازگاچوف و شکستن سکوت چهل‌ساله‌اش، شواهد قابل‌توجهی درباره چگونگی مرگ استالین به دست داده و به این ترتیب یکی از کامل‌ترین روایت‌ها را از شب مرگ استالین ارائه می‌دهد؛ گزارشی تکان‌دهنده که نشان می‌دهد استالین قربانی ترس‌ها و سیاست‌های خودش شد. شبی رعب‌آور که همه آن‌چه استالین به اطرافیانش آموخته بود دربارۀ خود او عملی شد.

در نیمه‌شب بین ۲۸ فوریه و اول مارس ۱۹۵۳، اعضای پولیت‌بورو در کرملین مشغول تماشای یک فیلم سینمایی بودند. پس از تماشای فیلم به ویلای «بلیژنیایا داچا» رفتند. در ویلا بریا، خروشچوف، مالنکوف و بولگانین نزد استالین آمدند و تا ساعت چهار صبح در ویلا ماندند. در آن شب کشیک ارشد مأمورانِ در خدمت استالین، م. استاروستین و معاونش و. توکوف بودند. آرلوف، مدیر ویلا در مرخصی بود و پ. لازگاچوف، معاون او کشیک می‌داد. مسئول رخت‌شویی‌خانه هم در ویلا حضور داشت. استالین پس از رفتن مهمانان دراز کشید تا بخوابد و دیگر از آن اتاق بیرون نیامد.

توکوف و لازگاچوف در شهادت‌های خود به نکتۀ تأمل‌برانگیزی اشاره می‌کنند و آن این‌که بعد از پایان مهمانی دولتی استالین برای اولین بار دستور عجیبی صادر کرد و از محافظانش خواست که آن شب به مرخصی بروند و تا خود صبح کسی مزاحم استراحتش نشود. رادزینسکی این مرخص کردن یک‌باره را عجیب می‌داند و آن ‌را کلید حل معمای مرگ استالین می‌پندارد از این رو برای کشف راز مرگ استالین سراغ لازگاچوف می‌رود که نخستین کسی بود استالین را پس از خون‌ریزی مغزی دیده بود. لازگاچوف به رادزینسکی می‌گوید دستور عجیب استالین را از مأمور خرستالوف شنیدند و دربارۀ صبح آن شب می‌گوید: «ساعت ده در اتاق‌های او هیچ جنبشی نبود (این اصطلاح ما بود برای وقتی که او خواب بود) ولی ساعت یازده هم فرا رسید و جنبشی نبود، همین‌طور ساعت دوازده. این دیگر عجیب بود؛ او معمولاً ساعت یازده دوازده بیدار می‌شد، گاهی حتی ساعت ده. ساعت دیگر یک بعدازظهر شده بود و هنوز جنبشی نبود. ساعت دو هم اتفاقی نیفتاد. خوب، کم‌کم داشتیم نگران می‌شدیم.»

ساعت‌ها می‌گذرد و از واحد استالین صدایی نمی‌آید، اما کسی هم جرأت نمی‌کرد وارد واحد او شود تا این‌که ساعت ده شب بسته‌ای از کمیتۀ مرکزی حزب می‌رسد و لازگاچوف مجبور می‌شود آن را در اتاق اسناد بگذارد که در واحد استالین بود: «اتاقی که اسناد را در آن می‌گذاشتیم درست جلوی غذاخوری کوچک قرار داشت. وارد این اتاق شدم و به درِ باز غذاخوری کوچک نگاه کردم و ارباب را دیدم که روی زمین افتاده بود و دست راستش را بالا آورده بود... خشکم زده بود. دست‌وپاهایم از من اطاعت نمی‌کرد. او ظاهراً هنوز هوش و حواسش را از دست نداده بود ولی حرف هم نمی‌توانست بزند. به سوی او دویدم و پرسیدم: چه شده رفیق استالین؟ راستش او در این مدت خودش را خیس کرده بود و می‌خواست با دست چپ سر و وضعش را درست کند.

به او گفتم: پزشک خبر کنم؟ در پاسخ صداهای نامفهومی از دهانش خارج شد: ج... ج... همین و بس... در همان حال که مشغول سوال کردن از او بودم، شاید حدود دو سه دقیقه، ناگهان آرام به خروپف افتاد؛ چنان خروپف آرامی بود انگار خوابیده است. تلفن داخلی خانه را برداشتم و در حالی که می‌لرزیدم و عرق می‌ریختم، به استاروستین زنگ زدم: سریع بیا این‌جا. استاروستین آمد. او هم دست‌وپایش را گم کرد. گفتم: بیا بگذاریمش روی مبل. روی زمین که درست نیست... استاروستین به ایگناتیِف در کا.گ.ب تلفن کرد ولی او ترسید و استاروستین را به بریا و مالنکوف حواله داد.. تقریباً پس از نیم ساعت مالنکوف به ما زنگ زد و گفت: نتوانستم بریا را پیدا کنم. نیم ساعت دیگر هم گذشت و بریا تلفن کرد: به هیچ کس چیزی دربارۀ مریضی رفیق استالین نگویید... ساعت سه نیمه‌شب شنیدم اتومبیلی به ویلا نزدیک می‌شود... بریا و مالنکوف آمده بودند.

پوتین‌های مالنکوف جیرجیر می‌کرد... وارد شدند: ارباب چه شده؟ او همچنان افتاده بود و کمی خروپف می‌کرد. بریا شروع کرد به بد و بیراه گفتن به من: چرا شلوغش کرده‌ای؟ ارباب که ظاهراً در آرامش کامل خوابیده. بریم مالنکوف... ساعت هشت صبح سروکلۀ خروشچوف پیدا شد: ارباب چطور است؟ گفتم: حالش خوب نیست. حتماً اتفاقی برایش افتاده. و همه چیز را تعریف کردم. خروشچوف گفت: الان پزشک‌ها می‌رسند. گفتم: خدا را شکر. بین ساعت هشت‌ونیم تا نه پزشک‌ها آمدند.»

رازگشایی رادزینسكی
شاید هرگز به‌طور دقیق معلوم نشود آن شب در اتاق‌های در بستۀ استالین دقیقاً چه اتفاقی رخ داده است ولی به اعتقاد ادوارد رادزینسكی دو توجیه برای آن‌چه اتفاق افتاده است وجود دارد: «یا ارباب عقلش را از دست داده و واقعاً دستور داده بود که همه بخوابند و بنا به تصادفی شگفت‌آور درست همان شب گرفتار خون‌ریزی مغزی شده بود، یا آن‌که کسی به خروستالوف دستور داده بود زیردستانش را بخواباند و با ارباب تنها شود؛ خودش یا کس دیگری که برای ما ناشناخته است (بریا مسلماً پس از دستگیری ولاسیک در میان محافظانی که بدون سرپرست مانده بودند، افرادی را برای خودش اجیر کرده بود.

او می‌بایست از آخرین بخت زنده ماندن استفاده می‌کرد). آیا خود خروستالوف وارد اتاق بدون محافظ ارباب شده بود یا شخص دیگری؟ آیا به ارباب که پس از «ماجاری» به خواب رفته بود، سرنگی تزریق شد؟ آیا این تزریق موجب خون‌ریزی مغزی شد؟ آیا ارباب وقتی دید حالش خوش نیست، بیدار شد و آیا تلاش کرد خودش را نجات دهد ولی فقط توانست خود را تا میز برساند؟» رادزینسكی به‌خوبی آگاه است که همۀ این‌ها فرضیه است ولی می‌گوید اگر ماجرا به همین شکل رخ داده باشد، آن‌گاه می‌توان جسارت شگفت‌انگیز یاران ارباب را درک کرد که چرا پس از خبردار شدن از قضیه هیچ عجله‌ای برای کمک کردن نداشتند و گویی می‌دانستند چه اتفاقی افتاده و مطمئن بودند که ارباب دیگر خطری ندارد.

رادزینسكی در ‌‌نهایت به این نتیجه می‌رسد که سرتیم محافظان استالین، خروستالوف به فرمان لاورنتی بریا، سمی به او تزریق کرده بود. همین خروستالوف بود كه از قول استالین آن دستور عجیب را به اطلاع دیگر محافظان رساند و به‌زعم رادزینسكی آن دستور برای این بود كه او بتواند راحت نقشۀ بریا را پیاده كند. رادزینسكی اگر چه بریا را به عنوان طراح و عامل اصلی مرگ استالین معرفی می‌كند، اما معتقد است خروشچوف، مالنكوف و بولگانین هم در جریان بوده‌اند و می‌نویسد: «آنان او را كشتند، بزدلانه هم كشتند، همانند زندگی‌شان».

سوتلانا از آخرین لحظات استالین می‌گوید
سوتلانا، دختر استالین در خاطراتش با عنوان «بیست نامه به یک دوست» دربارۀ روزهای احتضار استالین و عکس‌العمل برادرش واسیلی می‌نویسد: «واسیلی را هم خبر کردند، ولی او مست بود و یک‌راست رفت پیش محافظان و در ساختمان خدمه سروصدا راه انداخت که پدر را کشته‌اند... بعد هم رفت به خانۀ خودش. زالو انداختند و از ریه‌ها عکس گرفتند. هیأت پزشکان فرهنگستان علوم پزشکی تشکیل جلسه داد تا تصمیم بگیرند که چه باید کرد. دستگاهی برای تنفس مصنوعی آورده بودند. دستگاه عظیم آن‌جا بی‌مصرف افتاده بود و متخصصان جوان، مات و مبهوت، این طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کردند.»

سرانجام ۵ مارس ۱۹۵۳ فرا می‌رسد و نفس‌های به‌شماره‌افتاده استالین برای همیشه قطع می‌شود. سوتلانا دربارۀ لحظات پایانی عمر پدرش می‌نویسد: «جان دادن پدر سخت و وحشتناک بود... صورتش تیره شده و تغییر یافته بود... خطوط صورتش را نمی‌شد شناخت... لحظۀ مرگش وحشت‌آور بود؛ نفسش آشکارا بند می‌آمد... در آخرین لحظات ناگهان چشمانش را گشود. نگاه هولناکی بود؛ شاید عقل‌باخته، شاید غمگین و البته آکنده از وحشت مرگ... و در این‌جا ناگهان بالا برد: یا می‌خواست به چیزی در آن بالا اشاره کند و یا همۀ ما را تهدید می‌کرد... و لحظه‌ای بعد روحش، پس از آخرین تلاش، از بدنش جدا شد... بریا نخستین کسی بود که با شتاب وارد راهرو شد و صدای بلندش، بی‌آن‌که حس پیروزی‌اش را پنهان کند، در سکوت تالاری که همه در آن خاموش ایستاده بودند، طنین انداخت: خروستالوف! اتومبیل» بریا برای رفتن شتاب دارد ولی بقیۀ یاران باقی می‌مانند. برای بریا او فقط ارباب بود ولی برای بقیه ـ مولوتوف، کاگانویچ، وراشیلوف ـ او تمام جوانی‌شان بود، تمام امیدهای‌شان. او تمام زندگی آنان بود.

ماجراهای بریا و استالین
لاورنتی بریا سال ۱۹۲۱ به سازمان چکا (پلیس مخفی اتحاد جماهیر شوروی) پیوست. در سال ۱۹۲۴ بسیاری از شورشیان و مخالفان بلشویک را در گرجستان اعدام کرد و ۱۹۳۲ به عضویت شورای مرکزی حزب کمونیست شوروی درآمد و در این سمت دست به حذف هم‌حزبی‌ها و کمونیست‌های قدیمی زد. استالین بریا را به‌دلیل توانایی‌هایش در حذف و اعدام مخالفان، در رأس اِن‌کاوه‌ده (پلیس مخفی شوروی) قرار داد. او در آغاز رئیس پیشین (نیکلای یژوف) و تعدادی دیگر از مسئولان سازمان امنیتی را حذف فیزیکی یا اخراج کرد و آنان را با افراد چکای گرجی، که هموطنانش بودند، جایگزین کرد. با مرگ استالین و جانشینی خروشچوف ستارۀ اقبال بریا نیز رو به افول گذاشت و به‌دستور خروشچوف در دهم ژوئیه ۱۹۵۳ به اتهام جاسوسی برای انگلستان دستگیر شد و به یک بازداشتگاه مخفی فرستاده شد و در دسامبر همان سال، بی‌سروصدا تیرباران شد.

سایمن سیبیگ مانتیفوری در کتاب «استالین؛ دربار تزار سرخ» معتقد است بریا نه تنها در مرکز جهان سیاسی استالین که در مرکز زندگی خصوصی او هم قرار داشت. دخترش سوتلانا که از عوارض اولین رابطۀ عشقی در رنج بود بیشتر اوقات خود را در خانۀ بریا صرف می‌کرد و رابطۀ بسیار نزدیکی با نینا، همسر موطلایی و زیبای بریا داشت. تینا که تبار اشرافی داشت در دانشگاه تحصیل کرده بود و یک دانشمند به شمار می‌رفت در عین حال مانند یک کدبانوی گرجی سنتی به امور داخلی خانه‌اش رسیدگی می‌کرد. استالین گرچه تدریجاً داشت از بریا بدش می‌آمد، اما رفتار پدرانه‌ای نسبت به نینا داشت. عروس بریا بعدها گفت: «استالین از بریا خواسته که مراقب سوتلانا باشد زیرا سوتلانا مادر نداشت.»

بریا برای خودش یک سبک زندگی ویژه داشت. او خانۀ شهری بسیار بزرگش را به دو بخش مجزا تقسیم کرده بود؛ بخش نخست اختصاص به اتاق‌های کاری و خصوصی بریا داشت و بخش دیگر مختص همسر و خانواده‌اش بود. همسر و پسر بریا عمدتاً در ویلای سفید و بسیار مجلل بریا در ساسنوفکا زندگی می‌کردند. بریا که درس معماری خوانده بود، به هنگام گذراندن تعطیلات در جنوب کشور، به طراحی یک ویلای تازه در گاجرا و در نزدیکی ویلای استالین مشغول شد. ارباب اغلب بریا و خانواده‌اش را به ویلای خود دعوت می‌کرد. زندگی یک مقام استالینیستی، زندگی سالمی نبود و هیچ‌کس پرکارتر از بریا نبود. او چنان پرکار بود که از نظر بسیاری از همتایانش انرژی‌اش وجهی غیرانسانی داشت. بریا مثل اغلب جلادان و آدم‌کشان بزرگ تاریخ به گیاه‌خواری رو آورد و مثل شراب‌‌سازهای جنوبی لباس می‌پوشید. او که طاس بود و صورتی پهن با لب‌های قلنبه داشت از پوشیدن یونیفرم متنفر بود و لباس معمولش عبارت بود از پولیور یقه‌اسکی، ژاکت نازک، شلوار گشاد و کلاه شل ‌و ول. فهرستی که در پی دستگیری بریا از روی اشیای موجود در دفتر او تهیه شده حکایت از علایق او دارد: قدرت، ترور و سکس. بریا در دفتر خود تعدادی باتوم برای شکنجه کردن افراد و تعداد زیادی لباس‌های زیر زنانه و مجلات پورنوگرافی نگهداری می‌کرد. رفتار جنسی بریا همان‌قدر جنون‌آمیز و بی‌حد و حصر بود که شیوۀ بوروکراتیک و مدیریتی‌اش.

او در بین خود مقامات بالای رژیم نیز آدم بدنامی به‌شمار می‌رفت. استالین لغزش‌ها و خطاهای اخلاقی مقامات رژیمش را تا مادامی که از حیث سیاسی قابل اطمینان بودند، تحمل می‌کرد و هر چقدر که به بریا بی‌اعتمادتر می‌شد، کمتر از همیشه مفاسد اخلاقی او را تحمل می‌کرد. به‌عنوان مثال یک روز که شنید سوتلانا در خانۀ بریا است، با عصبانیت به دخترش زنگ زد و گفت: «من به بریا اعتماد ندارم؛ همین الان خانه‌اش را ترک کن.» با این حال استالین علاقۀ فراوانی به ازدواج سوتلانا با پسر بریا، سوگو داشت، سوتلانا هم عزم خود را جزم کرده بود تا با سوگو ازدواج کند، اما پدر و مادر سوگو مانع از انجام این کار شدند.7

بیژن مومیوند/سازندگی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان