کد خبر: ۱۳۸۳۸
تاریخ انتشار: ۲۵ دی ۱۳۹۸ - ۱۲:۰۰-15 January 2020
شنبه سی ام آذر ۱۳۷۰

شهلای عزیزم،
پریروز صدایت را در تلفن شنیدم و خجالت می کشم بیش از این در نوشتن چند کلمه ای برای تو دختر خوبم تاخیر کنم. بی شک تو هم تجربه کرده ای، کار آدم را می گیرد و با خود می کشد و فرصتی برای چیزهای دیگر که ضروری هم هستند باقی نمی گذارد. نمی خواهم بگویم کار زیاد می کنم. همیشه در زندگی بازیگوش بوده ام و وقتم را به هدر داده ام. ولی فکرش را بکن با این فرصت بسیار کمی که پیش روی من هست، باید چهار نعل بتازم. و افسوس که نمی توانم. پیری، پیری!
خوب، جانم، از چه بگویم؟ تو و مادرت در تلفن هر چه از خرد و ریز که بود به هم گفته اید. حرف هم که از خود نمی توان در آورد. در آن صورت می شدیم نویسنده و داستان پرداز، پناه بر خدا! هفت تا کوه در میان! ما و دروغبافی! ولی چاره نیست. دروغ انتقام آدمی است از واقعیّت چموش ستیزه کار. بیا، دستی به سر و روش بکشیم، زیر ابروش را برداریم، بزکش کنیم، گوش دراز خرکیش را زیر موهای پیچ و تاب داده پنهان کنیم، تا واقعیّتِ راست و بی غش را بتوانیم نگاهش کنیم و زهره ترک نشویم.
امشب شب یلداست. باز همین چند نفری که اینجا هستیم جمع خواهیم شد و جای عزیزان بیرونی را خالی خواهیم کرد. فال حافظ خواهیم گرفت و تفسیرهای دروغی تحویل خواهیم داد. مبادا دل و جانی خرافاتی دچار وَهم شود و بشکند، فالگیر مسئول است.
روز و شبم در خانه می گذرد. به دیدن کسی نمی روم. آخر، دیدن در عین حال دیده شدن هم هست. و این مایۀ شرمساری است: درون و بیرون چروکیده و مچاله شده، گرد و خاک نشسته، رنگ خاک گرفته، و درد ناکتر از همه، آتشی هنوز زیر خاکستر مانده، آتشی که تنها خودم را می سوزاند و هیچکس را گرم نمی کند. – نه گمان کنی که دلشکسته ام و سر گله گزاری دارم. همین که هست درست است، ضرورت است، جهانِ در جنبش و گردش جز این نمی تواند باشد، (خودمانی هستیم، نزدیک بود بنویسم: نباید باشد.) جهان ما را می برد و خودش را به ما می نمایاند، با چشم ما خودش را می بیند و به دست ما در خودش دستکاری می کند. عقل ما، ذوق هنری ما، عقل و ذوق جهان است، هوش ما و نیروی ما، هوش و نیروی جهان است. حماقت بزرگی است که میانِ خود و جهان خط فاصل بکشیم، خود را، این خودِ بسیار حقیر فردی مان را، در برابر جهان بگذاریم. آیا چشم، آیا دست، می تواند بگوید که آدمی همان چشم است، همان دست است؟ تازه، چه تناسب دور و بسیار کوچکی دارد چشم یا دست با آدمی، و آدمی با جهان؟ بگذریم. 
حال تو و شوهر و بچه ها یت، امیدوارم همیشه خوب باشد. پر توقع نباید بود و همین قدر که روزی بی چندان دردسر به شب برسد و شبی به روز، در دنیایی که هیچ چیزش، حتی در چهار دیواری خانه، بتمامی در دست ما نیست، به همین باید خرسند بود. که می توانست پیش بینی کند که بادی چنان تند بوزد که پاره های خانواده ها را از این سر به آن سر پرتاپ کند، و امروزه، چنان که می بینیم، بنای قدرتی غول آسا را مثل توده ای ماسۀ خشک بیابان فروبریزد؟ و چه پدید خواهد آمد؟ ویرانی و اشک و نومیدی؟ برای کسانی که در دیروزشان مانده اند، آری. ولی کار، امروز است و امروز روزِ کار. یقین دارم که بشریت از زیر کار نخواهد گریخت. زایشی دیگر در پیش است. باید ماند و دید... 
دیگر چه بگویم؟ دو کتاب چاپ شده و جلد شده ام در گردنۀ بازبینی رسمی ماه هاست که گیر کرده است. یک ترجمه ام در مرحلۀ صفحه بندی است، هنوز چاپ نشده است. ترجمۀ دیگری از رومن رولان در دست دارم. چیزهایی هم نوشته ام، تا کی چاپ بشود و خواننده ای بیابد. می بینی، خانم. آهسته و پیوسته خرک خودمان را می رانیم. کاری هم به کار کسی نداریم. هر چه می خواهند بکنند و هر چه می خواهند بگویند. – تو را، عزیزم، گرم می بوسم، به محسن سلام می رسانم. آرزومند تندرستی و توفیق تان در زندگی هستم. میرک و کارن و مانی و مانلی را از طرف ما – من و اقدس جون، که امیدوارم همّتی بکند و خودش برایت نامه بنویسد – ببوس. شاد باشید. محمود
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان