کد خبر: ۱۳۴۹۱
تاریخ انتشار: ۰۸ دی ۱۳۹۸ - ۰۶:۵۴-29 December 2019
بازدید ناصرالدین شاه از پاریس و نمایشگاه بین‌المللی.
عصراسلام: [دوشنبه ۸ الی ۱۳ جمادی الثانی ۱۲۹۵ ق ]:
صبح دوشنبه ۸ شد، بايد صبح تاريک وارد پاريس بشويم، يكبار ديدم كالسكه‌ها ايستادند، پيشخدمت‌ها گفتند رسيده‌ايم به گار پاريس، صبح زود تاريک، بی‌خواب، كسل، چشمها باز نمی‌شود، برخاستم، به يك طوری رخت پوشيده آمدم پايين.

نظر آقا[وزیر مختار ایران در پاریس]، نريمان خان[وزیر مختار ایران در اطریش] ، ميرزا جواد خان كه اسباب اكسپوزسيون آورده است، فسوت الممالك پسر حكيم الممالك كه آن دفعه با ما آمده بود، الی حال لندن مشغول تحصيل زبان انگليسی است و زبان را آموخته است، مارتين خياط، زرگر و غيره........

خلاصه سوار كالسكه شده، جميع مردم خواب بودند، شهری بود مرده، هيچ صدايی نبود، وارد هتل گران يعنی گران‌هتل يعنی مهمانخانه بزرگ كه برای ما و همراهان اطاقهای خوب اجاره شده است و همه پادشاهان كه به پاريس می‌آيند در همين مهمانخانه منزل می‌كنند شديم. 

بعد از چند دقيقه گيج خواب بودم، خواستم بخوابم دراز كشيدم، هرچه كردم خوابم نبرد، برخاستم، باز صبح بود، به غير از زن‌ها كه كوچه‌ها را جاروب می‌كردند احدی نبود، رخت پوشيدم، امين الملك، نريمان خان، مهدی قلی خان را حاضر كردم، گفتم كالسكه بيايد تند برويم اكسپوزسيون ، با لباس تبديل.

كالسكه دير حاضر شد، رخت كنده خوابيدم، دو ساعتی خوابيدم، برخاستم، قدری حال آمديم، ناهاری خورده مارشال[مک ماهون رئیس جمهور فرانسه ] به ديدن آمد، قدری نشست، صحبت شد، از پنج سال قبل [سال ۱۲۹۰ قمری سفر اول فرنگستان ]از اين خيلی لاغر و پيرتر شده است، بعد از رفتن او لباس تبديل پوشيده، من، امين الملک، سياچی، نريمان خان سوار كالسكه شده از در تروكادرو رفتيم توی اكسپوزسيون، يعنی رودخانه سن، در وسط است، اين طرف همه باغ است و باغچه‌ها و گلكاری، قهوه‌خانه‌های متعدد و عمارات چين و مصر و ايران، تونس و حوض‌ها، آبشار، فواره‌ها و تالار بزرگ كنسرت كه از زير آن آبشار می‌ريزد، بعد حوض‌ها و فواره‌هاست و در جنب آن گالری و دالان است كه اشيای كهنه قديمه را آنجا گذاشته‌اند، بعد از پل و رودخانه كه رد مي‌شود باز خيابان است و باغچه و فواره‌ها و غيره. 

از آنجا داخل اصل اكسپوزسيون می‌شود كه در شان‌دمارس ساخته‌اند، از در تروكادرو الی دم اكسپوزسيون خيلی راه است، از قصر قاجار تا در دروازه تهران، ديگر از خستگی و گرما و ازدحام و جمعيت نتوانستم داخل دالان‌های اكسپوزسيون بشوم، برگشتم، از ميان جمعيت نمی‌شد راه رفت، تنه می‌زديم، تنه می‌خورديم، فشار می‌داديم، می‌خورديم، نمی‌شد جايی را تماشا كرد، همه بنای اكسپوزسيون از آهن و بلور است و از هر ملت و دولت و ملك متاع و آدم در اينجا هست.

اگر بخواهم شرح تروكادرو و اكسپوزسيون و بناها و امتعه و فواره‌ها و آبشارها و باغچه‌ها و گلكاريها و خيابانها و چمنها و تماشاچيها و صنايع عجيبه غريبه كل دنيا و خرجی كه به اين بناها و غيره شده است يا مردم متحمل شده‌اند و منافعی كه صاحب كمپانی اين کار می‌كند و ازدحام دنيا را در اينجا كه به چه وضع می‌آيند و می‌روند وضع دالان‌های توی اكسپوزسيون و جواهرات نفيسه و اشيايی كه دو پول می‌ارزد الی صد هزار تومان و غيره و غيره و غيره و غيره بنويسم و شرح بدهم بايد يك كتاب علی‌حده بقدر شاهنامه به دست گرفته تا مدتی كه اكسپوزسيون برجاست همه روزه از صبح الی صبح ديگر متصلا بنويسيم، عشری از اعشار و اندكی از بسيار او را هرگز نخواهم توانست بنويسم، تا شخص به چشم خود نبيند محال است بتواند با خيال و تصور همچه وصفی را مجسم كند يا به خيال بگذرد.

خلاصه برگشتم، با كمال خستگی تا رسيديم به در تروكادرو آن بيرون هم يك حوض ساخته‌اند، فواره افشان غريبی دارد كه زياد از حد آب را افشان بالا می‌برد و باغچه‌ها و قهوه‌خانه‌ها و غيره آنجا هم فراوان است، سوار كالسكه شده رفتم منزل. 

از اين به بعد الی خروج از پاريس ان شاء الله ديگر وقايع را روز به روز و مفصلا نخواهم نوشت. بعضی چيزهای لازم را می‌نويسم.

اين منزلی كه ما داريم گران هتل است، بسيار عمارت بزرگ عالی است، البته دو هزار اطاق و تالار و غيره دارد و هميشه البته هزار بلكه سه هزار نفر مهمان در اينجا غذا می‌خورد و می‌خوابد و بطوری است كه هيچ معلوم نيست كس ديگری هم اينجا منزل دارد، صاحب اينجا گويا يك نفر است و اسمش ... چقدرها عملجات و محرر و دفتردار و نوكر دارد و همه اطاق‌ها با اسباب و مبل است. 

درها همه يك پارچه آينه يعنی بلور، بی‌جيوه است. چهل چراغ‌های عالی و بسيار نزديك است به گران اپرا، يعنی تماشاخانه بزرگ كه ناپلئون سوم بنا كرده و پنج كرور تومان خرج آن شد. 

تازه سه سال است كه به اتمام رسيده و هفته [ای] سه شب تماشا می‌دهند و ساز می‌زنند اما مكان و صندليهای آن بسيار گران است و جلو اين هتل و اين تماشاخانه ميدان‌گاهی است كه از پنج طرف راه به كوچه و بولوارهای مخصوص دارد و از صبح الی هفت ساعت از شب [كه] بگذرد علی الاتصال بدون دقيقه [ای] انقطاع كالسكه‌های مختلف از هرجور و هر قسم، آمنی‌بوس‌های بزرگ دو طبقه كه مملو از مردم است در رفت‌وآمد است و صدای عراده كالسكه يك آن بريده نمی‌شود. 

مثل رودخانه است كه به گوش می‌رسد و خيلی خطر دارد، برای پياده رد شدن از اين كالسكه‌ها، ديروز جوانی هجده ساله در همين كوچه زير عراده كالسكه رفته فورا مرده بود. 

در كوچه‌ها به جز صدای قرقر كالسكه و عراده و بجز خبردار كالسكه‌چي كه به طرز خاصی صدا مي‌كند و صدای شرق قمچی كالسكه‌چی‌ها و صدای بوق امنی‌بوسها برای خبرداري مردم كه زير عراده نمانند ديگر هيچ صدايی در اين شهر شنيده نمی‌شود.
واقعا محل حيرت و تعجب است كه اين همه مخلوق از هرجور حتی در آخرهای شهر و كوچه‌هاي پست حتی بچه‌ها صدايی بلند نمی‌شود و ابدا بلند كسی حرف نمی‌زند و دو بچه با هم دست به يخه نشده نزاع نمی‌كنند، هر كسی پی كار خود است و سرپايين راه می‌رود و با همديگر به نجوی حرف می‌زنند.

خلاصه فردای ورود رفتيم عمارت اليزه كه منزل مارشال است به بازديد مارشال رفتم، زنش را هم ديدم، زنش پير شده است، قدری صحبت كرده برخاستم، آمديم منزل. بعد رسماً رفتيم اكسپوزسيون، نظر آقا ، نريمان خان بودند، از در تروكادرو داخل شديم ، مردم باادب و درست حركت می‌كردند، خيلی گشتيم، به عمارت ايران رفتم، بسيار بسيار خوب ساخته‌اند، عمارت مصری و تونسی و چينی و ژاپنی نزديك عمارت ايران است، حقيقتا از همه بهتر بود، استاد حسينعلی معمار، خويش حاجی ابو الحسن ساخته است، خودش هم حاضر بود، ميرزا جواد خان بود، شبيه به برج عشرت‌آباد است، اما همان مرتبه اول يعنی يك حوضخانه كاشيكاری كه حوض مرمر دارد آب می‌جهد در زير دارد، بعد پله خورده بالا می‌رود به اطاق آينه‌كاری مقرنس بسيار بسيار خوب ساخته‌اند، پنجره‌ها و درها همه از ايران ساخته، آورده‌اند، مردم خيلی به تماشای اينجا می‌آيند. 

قدری نشسته آمدم پايين، رفتيم از پل ينا گذشته، روی اين پل كه وسط تروكادرو و اكسپوزسيون است بسيار بسيار چشم‌انداز خوبی دارد، رودخانه سن در كمال صفا از زير می‌گذرد، كشتيهای كوچك بخار دايم در آمدوشد است از طرفين رودخانه كه كوچه است اما از زير پل مي‌گذرد.

كالسكه‌های اسبی دايم در تردد در جلو از دور تپه‌ها و بلنديهای جنگلط مونترتو پيداست كه راه‌آهن ورسايل از شهر به آنجا، از آنجا به شهر از بغل اين بلندی از توی جنگل می‌آيد می‌رود، دود بخارش مثل يك مار سفيد می‌پيچد و می‌رود، نزديكتر هم باز خط راه‌آهن ديگر است كه اين هم می‌آيد و می‌رود.


خلاصه رفتيم تا رسيديم به توی دالان‌ها و قسمتهای اكسپوزسيون. از قسمتهای انگليس، فرانسه، چين، ژاپن، روس، نمسه، آلمان، ينگي دنيا، ايتاليا، دول كوچك، ينگی دنيا و غيره همه جا گذشتيم تا رسيديم به قسمت ايران، آنجا هم نشستم، متاعهای خوب داشت، حتی دنبك خاتم و كمانچه و غيره، يك دنبک را چهل تومان خريده بودند، زريهای اصفهان، پارچه‌های يزد، كاشان و غيره و غيره. 

قالی‌ها و فرشهای خوب، خيلی متاع ايران اينجاها مرغوب است و به قيمت اعلا می‌خرند، يک بر ده منفعت دارد، دولت آلمان اين دفعه متاع نفرستاده است، به هيچ‌وجه، مگر بعضی پرده‌های نقاشی‌.

دولت عثمانی هم بواسطه جنگ و گرفتاری به هيچ‌وجه نه متاع فرستاده است نه مأموری فرستاده است.

خلاصه شرح امتعه و صنايع و اشخاص مختلفه از زن، مرد، حتی سياههای افريق، عرب، شامات، سياههای خوب ينگی دنيا، از زن و مرد، اهالی جزاير اوسيانی، چينی، ژاپنی، هندی و غيره و غيره را، به هيچ‌وجه نمی‌توان نوشت و شرح داد. بعد با كمال خستگی از در قهوه‌خانه دووال بيرون رفته باز خيلي پياده رفتيم تا به كالسكه‌ها رسيده سوار شده، از دم انواليد و باغ انواليد و باغ‌وحش و حيوانات كه متعلق به اكسپوزسيون است رفتيم منزل.

ايلچی انگليس لرد لييون، ايلچی روس آرلوف كه چشم چپش كور است و در حمله قلعه سلست يا در جنگ سباستوپول [كور] شده است حضور آمدند.

دوك دوسی پسر پادشاه ايتاليا كه سابقا پادشاه اسپانيول بود و يك سال سلطنت كرده بعد نخواسته و بيرونش كردند در همين مهمانخانه ما منزل دارد، به ديدن ما آمد.

به بادبولن رفتم يك روز، عصرها آنقدر كالسكه آمدورفت می‌كند كه حساب ندارد و نمی‌توان حساب كرد كه چه می‌آيد چه می‌رود.

روز ديگر به اكسپوزسيون رفتم تا از در قهوه‌خانه دووال تو رفتم، در قسمت روسيه بقدر دو هزار تومان خريد كرديم و همچنين در اطريش ،فرانسه و غيره، خريد زياد شد، از در تروكادرو عصری با كمال خستگی بيرون رفته به منزل رفتيم.

روزی به بوت‌دشومون رفتيم، ناصر الملك، عضد الملك فقط همراه ما بودند، مابين شمال و مغرب پاريس است اين مكان جايي است كه آب اغلب محلات پاريس را از اينجا قسمت می‌كنند و بنا به ارتفاعی كه دارد مشرف است به شهر و تپه‌های مرتفع دارد و اين سمت و محله‌های اين طرف بسيار كثيف و مخروبه بوده است.


در زمان امپراطوری ناپلئون سوم او ابتدا به آبادی و ساختن اينجا كرده، تپه‌ها كه طبيعتاً چمن و گل است، خيابانها ساخته، همه را سنگ فرش كرده، راه كالسكه ساخته، گلكاريها كرده‌اند، آبشارهای مصنوعی ساخته‌اند ، درياچه‌ها، پل‌ها، دره‌ها، قهوه‌خانه‌ها، بسيار بسيار جای باصفايی است و به جهت ارتفاعی كه دارد نصف شهر پاريس منظرگاه آن است، خيلی گشتيم، پياده، سواره، حقيقتا برای گردش بهترين مكانهاست، اگر وضع و تركيب و سليقه آنجا را بخواهيم بنويسم بايد كتابی علی‌حده نوشته شود، اكتفا به همين اشاره می‌شود.

برای چراغ برقی كه الكتريسيته می‌گويند كه قوه چرخ الماس است يك نفر مهندس روسيه كه اسمش يابلوچوكوف است يعنی موسيو سيب به زبان روس يابلوچوسيب را می‌گويند اين اختراع عجيب را كرده است و در پاريس رواج داده است. 

در خود شهر پطر يا جای ديگر فرنگستان هنوز رواجی ندارد مگر در همين كوچه فقط پاريس كه از جلو همين مهمانخانه و گران‌اپرا الی پاله‌رويال كه بازار معتبری است بقدر پنجاه شصت فانوس از اين چراغ می‌سوزد و اين كوچه را مثل روز روشن كرده است هيچ معلوم نيست كه شب شده است مثل روشنی بين الطلوعين خيلی روشن است و چراغ‌های ديگر كه ازبخار گاز و غيره است، پيش اين مثل مفاد اين شعر است:
«ابلهی كو روز روشن شمع كافوری نهد.»

از اتفاقات اين روزها يكی هم اين است كه پادشاه هانوركور معزول كه احوالات او را در روزنامه سابق فرنگستان خود نوشته‌ام مدتی است در پاريس بوده است، ديروز غفلتا فوت شد و اين شخص عموی تنی پادشاه انگليس است و در همين روز وليعهد انگليس پرنس دوگال می‌خواست به ديدن ما بيايد كه صبح اين اتفاق افتاد و از آمدن عذر خواست و بعد از سه روز ديگر به ديدن ما آمد. چون وليعهد رئيس اكسپوزسيون متاع انگليس است مدتی است اينجا توقف دارند.

روزی رفتم به آن‌گن، نظرآقا و كلنل با من در كالسكه بودند، عكاس‌باشی، فرخ خان،آقا محمد علی، مليجك هم بودند، رو به شمال پاريس رانديم با كالسكه اسبی يك ساعت و نيم راه است، قدری بيشترک، رانديم تا از قلعه پاريس خارج شديم، از دهی گذشتيم و همه جا آبادی است و اين سمت كارخانه‌های زياد كه از همه ميل‌های بخار دود بلند بود، از شيشه‌سازی و غيره و غيره تا رسيديم به ده يعنی شهر، چه سنت‌دنی كه سی هزار نفر جمعيت دارد و قلعه مثلثی ساخته‌اند. 

يك طرف اين شهر را كه [Couronne] كرون دسنت‌دنی يعنی تاج سنت‌دنی می‌گويند. بعد از سنت‌دنی، قلعه بريش ديده می‌شود، از اينجا هم گذشته به ده ديگر رسيديم، از آنجا به آن‌گن رسيديم، قصبه بزرگی است، مهمانخانه‌های خوب دارد، درياچه بزرگ دارد، حمام بزرگ آب معدنی گوگردی دارد، مردم متمول پاريس دور اين درياچه و دورتر توی جنگل و خيابان‌ها، خانه‌های كوچك و بزرگ ييلاقی ساخته‌اند. رئيس روزنامه فيگارو، وراميل ژيراردن كه يكی از نويسنده‌های معروف پاريس است نزديک درياچه خانه ييلاقی داشت. 

آب درياچه سبزرنگ و بطور بد بود، اما گفتند بعد از اين صاف می‌شود.
قايق‌های زياد خوب در درياچه زياد است، مردم سوار شده گردش مي‌كنند، دور درياچه دو هزار ذرع می‌شود، به شكل طولانی افتاده است. 

قوی سفيد، سياه، دستی در درياچه زياد است. جزيره كوچكی در توی درياچه است، درختهای زياد دارد، گرد، بسيار قشنگ است، معروف به جزيره قوست، يكی از چشمه [های] آب گرم گوگردی كه به حمام می‌رود از ميان همين درياچه بيرون می‌آيد، لوله آهنی گذاشته‌اند، آب را به حمام می‌برد، چشمه آب گرم از خود حمام هم درمی‌آيد، اما حمامش بوی تعفن گوگرد دارد، حمام وسيعی است كه مردم برای معالجه می‌آيند.
خلاصه قدری در اطاق مهمانخانه نشستيم، آلبالو خورديم، مردم كم‌كم جمع شدند به تماشا، زنهای خيلی خوشگل پيدا شدند.

بعد نشستيم به قايق، همراهان هم [به] قايق ديگر، گردش كرديم. هوا ابر و باران بود گاهی می‌ايستاد، گاهی می‌باريد. 

يك مهمانخانه يعنی قهوه‌خانه بسيار بسيار قشنگ دو مرتبه به طرز خيلی خوشگل لب آب ساخته بودند، رفتم بالا، تماشا و گردش كرده آن وقت به قايق نشستيم.

خلاصه رانديم تا آخر درياچه تنگ می‌شود كه بالای آن است، از زير پل گذشته به درياچه كوچک ديگر كه اسمش سنت‌كراسين است داخل شديم، رفتم كناره به باغ و عمارت پرنسس ماتيلد عمه ناپلئون سوم، داخل شديم، اين باغ و خانه ييلاقی شاهزاده خانم است، خودش پاريس است، اينجا نبود، در ايام سلطنت ناپلئون خيلي زن معتبر [ی] بوده است، چون حالا جمهوری است ديگر آن اعتبارات را ندارد، پير هم هست گردش‌كنان رفتيم بالا تا به عمارت، خيابانها، چمن‌ها، گل‌كاري‌ها، درختهای قوی، مرغان می‌خواندند، اما احدی در اين باغ نبود، مگر يكی دو نفر سرايدار درب اطاق‌ها را باز كردند، نشستيم گردش كرديم، يكی‌يكی اطاق‌های شاهزاده خانم را ديدم، پرده‌های نقاشی بسيار خوبی داشت، بخصوص يی پرده از يك زن لختی كه بسيار خوب كشيده بودند، از نقاشی‌های فرانسه. 

كلنل قدری پيانو زد، بسيار خوب می‌زند. معلوم شد شاهزاده خانم خودش هم نقاشی می‌كند، پرده روغنی‌ نيمه‌كاره در روی چهارچوب بود، گفتند كار شاهزاده خانم است.

خلاصه آمديم بيرون، گردش‌كنان رفتيم رو به درياچه و قايق، دم قايق ما، توی درياچه دختر بسيار خوشگلی كه خودش پارو می‌زد ايستاد، منتظر آمدن ما بود، كنيزش چتر نگاه داشته خود خانم مشغول پارو زدن بود، اما بسيار دختر رموک بود، نزديک نمی‌آمد، قايق خود را متصل دور می‌برد، اما همه جا با ما همراهی می‌كرد، قدری دور درياچه گشته آمديم دم قهوه‌خانه، از قايق پياده شديم، جمعيت زيادی ايستاده بود، از زن و مرد.

رئيس حمام آب گرم اينجا آمده بود، صحبت شد، بعد سوار كالسكه شده رفتم، غروبی منزل رسيديم.

يك حمامی نزديك همين مهمانخانه است كه مشهور است به حمام ترك يعني عثماني، به طرز و طور آنها ساخته‌اند. دو نفر معمار با هم شريک شده قريب هشتاد هزار تومان خرج كرده‌اند، می‌گفتند روزی صد تومان مداخل دارد و جهتش اين است كه حمام بزرگ وسيع خوب در پاريس منحصر است به همين يك حمام و تمام شهر اينجا می‌آيند می‌روند، مداخل دارد، يک آينه بی‌جيوه كه سر حمام را از گرمخانه نشان می‌دهد، يعنی فاصله ميان حمام و سرحمام است، هفت ذرع ارتفاع و سه ذرع عرض دارد و حوض آب سرد طولانی از وسط سر حمام ممتد شده قدری داخل گرمخانه می‌شود.

از زير همين آينه بزرگ كه می‌توان از سر حمام زيرآبی زده از گرمخانه بيرون آمد و هم برعكس آب سرد بسيار صاف، آبهای ديگر گرم و سرد، شست‌وشو همه با شير و حوضهای كوچك مرمر است، هرقدر آدم دلش بخواهد شير را از آب سرد و گرم باز می‌كند داخل آن حوض كوچك شده به هر قسمی كه دلش بخواهد آب گرم يا ملايم يا سرد حاضر می‌شود برای شست‌وشو. 

زمين حمام از سنگ الوان مثل خاتم‌سازی مفروش است خلاصه سرتن‌شوری خوبی شده بيرون آمديم، دلاك‌های عرب الجزايری دارد. خدمتكار سياه دارد.

ميوه حالا در پاريس از اين قرار است:

آلبالو، گيلاس اما هر دو يك طعم دارند نه ترش است نه شيرين، هيچ مزه نمی‌دهد، معلوم نيست چه طعمی دارد. زردآلو خوب است، انگور ديده شد اما بی‌مزه است و بد.
طالبی هست اما هيچ معلوم نيست كه چه ميوه‌ايست، نمی‌توان خورد. 

انجير سياه دراز چيز خوبی نيست، بادام تازه خوب هست، خيار هست اما بدطعم و مغز درشت و كلفت و دراز. پرتقال هست اما مزه ندارد و خشك است، ليموی ترش هست، بادمجان ديده شد، خوش‌طعم نيست و باز ميوه‌های ديگر مثل چيالك و غيره هست، اما همه اين ميوه‌[ها] بسيار گران است، اغلب هم در گرمخانه عمل می‌آيد، مثلا يك طالبی را دو تومان می‌فروشند و همچنين ساير.

از همه چيزهای پاريس عجيب‌تر و از همه اشياء و الوان و مردم و حيوانات مختلف اكسپوزسيون و غيره غريب‌تر، ورود ميرزا عبد الوهاب مستوفی گيلانی است با پسرش به پاريس كه به عزم مكه آمده است، امروز شنيدم:

سفر مكه كنم تا به خرابات رسم‌ // زانكه سالك رود از راه حقيقت به مجاز.

خلاصه روز شنبه ۱۳ صبح بعد از ناهار وليعهد انگليس به ديدن ما آمد، خيلی صحبت شد، در هتلی منزل دارد، چون جای هتلش تنگ بود از بازديد ما عذرخواهی كرد، ملينه وزيرمختار فرانسه كه در ايران است قبل ما وارد پاريس شده است، امروز حضور آمد. جنرال شريرون كه سفر اول ما كلنل بود در آن وقت جزء مهماندارهای ما بود حضور آمد. 

ايلچی كبير نمسه كه اسمش كنت وين‌فتن است حضور آمد، بعد سوار شده قدری گردش كردم، الی محلی كه نزديك انواليد گاو و گوساله و خوك و غيره را نشان می‌دهند، يعنی هر قسم از اين حيوانات دستی و خوردنی را از مال هر ولايتی آورده با هم مقابله می‌كنند كه كدام بزرگتر و كدام فربه‌تر است و آن كسی كه حيوان فربه‌تر داشته باشد به او مدال طلا يا نقره مي‌دهند، اما حقيقتا گاوها ديده شد كه به اين چاقی و فربهی هيچ حيوان ديده نشده است. 

از چاقی چشم گاوها از حدقه می‌خواست بيرون بيايد، بقدر يك فيل گوشت داشتند. يك نوع گاو عجيبی ديده شد كه رنگشان تيره و بسيار مهيب و فربه اما نه نرند نه ماده، هيچكدام شاخ درنمی‌آورند، گاو بی‌شاخ هستند بسيار بزرگ، از مال مملكت اكوس انگليس است.

بعد قدری با كالسكه در بادبولن گردش كرديم، آمديم حمام. بعد رفتيم منزل.

قبل از شام رفتيم تماشاخانه گران‌اپرا كه نزديك منزل است، پياده رفتم، سپهسالار، عضد الملك، سياچی و غيره بودند. سپهسالار احوالش خوب نبود، زود رفت يعنی بعد از يك آكت. اين تماشاخانه بهترين تماشاخانه‌های فرنگستان است يعنی در زينت و بنا و خرجی كه به اينجا شده است از پنج كرور تومان متجاوز است. 

در عهد ناپلئون سوم بنا شده است اما بعد از زوال سلطنت او به اتمام رسيد. دخلش به خرج كفايت نمی‌كند. در هفته سه شب، شبی سه هزار تومان از مردم پول می‌گيرند، مكان و صندليها بسيار گران است زمين راهروها و دالان‌ها و تالار بزرگ برای شب چره‌خوري همه از سنگ موزاييك است يعنی خاتم‌سازی نه خاتم كه از استخوان می‌سازند در ايران. 

سنگ‌های رنگ‌به‌رنگ را كوچک كوچک به هم وصل كرده نقش می‌اندازند فرش زمين می‌كنند مثل خاتم استادان ايتاليايی آورده ساخته‌اند. تالار شب‌چره‌خوری خيلی بزرگ و مزّين و عالی است.

چهلچراغهای زياد دارد، آينه‌های بزرگ و آينه‌های بی‌جيوه جلو پنجره‌ها خيلی بلند و عريض و نگاه مي‌كند به كوچه تازه كه ساخته‌اند كه راست می‌رود به پاله‌رويال و چراغ های الكتريسيته الی آخر كوچه از اين منظر پيداست. مثل مشعل‌های نور، اين كوچه را يك سال است تمام كرده‌اند. 

خلاصه كل بنای اين تماشاخانه از سنگ و مرمر است، پله‌های بسيار خوب دارد، ستون‌های سنگ خوب، ما در لژ نزديك به سن نشستيم، پنج مرتبه است، جمعيت زياد از حد بود پنج پرده بود، ما سه پرده را نشستيم، باله و رقص بسيار بسيار خوب دادند، البته سيصد نفر دختر به لباسهاي مختلف بسيار قشنگ رقص مي‌كردند، يك كشتی بزرگ هم نشان دادند و غرق شد. 

دزدان اسباب كشتی را غارت كردند، خيلی تماشا داشت، به سن رفتم، پايين تماشا كردم، به تفصيل، بعد رفتيم منزل شبيگی هم دو شب قبل از اين به تماشاخانه شاتله رفتيم، بسيار تماشاخانه قشنگ خوبی است، تماشاخانه بانمكي است، خيلي خوب كارها كردند، رقصهای خوب و بازيهای بسيار خوب بطور جادو از شيطان و اجنه و غيره دادند، خواندند، مثل حقه‌بازی كاری كردند، ميدانی است در مقابل اين تماشاخانه معروف به شاتله كه تماشاخانه هم به همين اسم موسوم است حوض و فواره بزرگی در وسط ميدان است كه آب می‌ريزد.

روز يكشنبه ۱۴ [جمادي الثاني]:

اسب‌دوانی بود، در لون‌شان بادبولون، ساعت يك و نيم بعد از ظهر خود مارشال آمد منزل ما و همراه او به كالسكه روبازی نشسته رانديم. 

سپهسالار ناخوش بود، نيامد در كالسكه ما. من بودم و مارشال و جنرال دبزاک كه در پيش مارشال كمال اعتبار و وثوق را دارد، روبرو نشسته بود، رانديم، جمعيت زيادی می‌رفت و مي‌آمد تا رسيديم به لون‌شان كه به تفصيل اينجا را در روزنامه سابق فرنگستان نوشته‌ام.......

مانيطل كه مال كنت دوژونی بود بيرق را برد، درين بين باران هم آمد، يك دفعه جميع صحرا چتر سياه شد كه مردم به سرگرفته، هر كس از زن، مرد كه بيرون می‌آيد يک چتر در دست دارد. 

اين چتر سه خاصيت دارد، گاهی عصای دست است، گاهي از آفتاب محفوظ نگاه مي‌دارد، گاهی از باران، در ضرورت جای اسلحه هم هست كه با آن به كله آدم می‌زنند ، با مارشال و جنرال و ايزاگ به كالسكه نشسته رانديم، كالسكه و جمعيت طوری سر راه را گرفته مراجعت می‌كردند كه امكان عبور نداشت. 

قدری رفتيم، به ارک ترينوف نرسيده لابد كوچه يعنی خيابان ديگری از بادبولون را گرفته رانديم، باز رسيديم به آرک ترينوف، همان‌طور كوچه شانزاليزه كالسكه بود، روی هم و پياده، امكان نداشت سوزن بيندازند، آن‌قدر زن خوشگل در كالسكه‌ها ديده شد كه حساب نداشت، بالاخره پليس و گزمه‌ها طوري راه جلو را باز كرده كالسكه ما گذشت رسيديم به منزل.

روز دوشنبه ۱۵ [جمادي الثاني]:

پرده صورتی كه زن لخت در آنگن در خانه ييلاقی پرنسس ماتيلد تعريف كرده بوديم همان روز عصری آدمش آورده با يك كاغذ عذرخواهی كه شاهزاده خانم در خانه نبود، به آدمش انعام داديم، اما الحق عجب پرده‌ايست، پنج هزار تومان در پاريس می‌خرند.

امروز بعد از ناهار اكسپوزيسيون رفتم، از دري كه داخل ماشينها مي‌شود، ماشينهاي فرانسه، بلژيك، انگليس، روس و غيره را ديدم، الحق ماشينهای انگليس خيلي خوب است، مال فرانسه هم بسيار خوب است. بلژيک هم در چرخ بخار و ماشين كمتر از اين دو نيست.......، شخص هلندی يك عمارت با ستون و غيره و اسباب ظاهر از موم سفيد ساخته بود. 

همه عمارت از موم بود، روسها هم از موم چيزی ساخته بودند، اما اين عمارت خيلی بزرگ و خوب بود، با اشكال و مجسمه‌های خوب.

بعد به دالان انگليسها كه امتعه كانادای ينگی دنيا كه مُلک انگليس است رسيديم، عمارت چوبی بزرگی به طرز كانادا ساخته بودند و يک مناره بزرگی آنجا گذاشته بودند، طلايی كه در اين مدت از معدن كانادا يا استراليا درآورده‌اند، موازنه كرده بودند به قطر و بلندی اين مناره كه اگر آن همه طلا را يك مناری می‌ساختند به اين ارتفاع و قطر می‌شد، خيلی بلند و قطور بود. بعد اسبابی كه از هندوستان بود ديده شد. 

وضع و تركيب بعضی از عمارات و بت‌خانه‌های هند را از چين ساخته بودند و در ميانش امتعه هند گذاشته بودند، از آنجا گذشته به حياط و باغچه‌ها رفته از پل ينا گذشته رفتيم عمارت خودمان، قدری نشستيم، بعد از در تروكادرو خواستم بيرون برويم جمعی دخترهای قره‌چی مسكو روس را با مردهاشان كه جوان بودند و لباسهای اطلس رنگين خوب پوشيده بودند ديدم، گفتم كيستند، معرفی كردند، تازه گويا آمده‌اند. همانجا ايستاديم، خواندند، رقصيدند، كمانچه و ساز زدند، بسيار بامزه می‌خوانند می‌رقصند، دو سه زن پير دارند، باقی جوان، سه چهار نفرشان خيلی خوشگل بودند، اينجا كه می‌نويسم قره‌چی نه اين است كه مثل قره‌چي‌های كثيف ابو ابجمعی شاطرباشی باشند، خير، بسيار خوب بودند.

بعد سوار كالسكه شده رفتم منزل. شب ساعت هفت بعد از ظهر رفتم اليزه، مهمان شام بوديم پيش مارشال، سپهسالار هم با نقاهت بود. عضد الملک، ناصر الملک، محسن خان، نظر آقا و غيره. اول قدری توی اطاق ايستاديم، زن مارشال سينه و ساعد باز مثل يك خر چاق و فربه ايستاده بود، دست داديم، صحبت شد. 

مارشال كان‌روبر و غيره بودند، بعد رفتم اطاق شام، ميز خوبي چيده بودند. شام بسيار خوبی آوردند. موزيک زدند، دست چپ من زن مارشال نشسته بود، دست راست مارشال كان‌روبر.

ماک ماهون پيش روی ما، دست راستش سپهسالار، دست چپش نظر آقا. شام مفصلی خورده شد، در بين شام از دماغ زن مارشال خون آمد، برخاست رفت بيرون، بعد از چند دقيقه باز آمد، طولوزون هم بود. 

بعد از اتمام شام رفتيم يک راست به تماشاخانه اپرای بزرگ. طولوزون هم با من بود، سايرين منزل رفته بودند، باله و رقص خوبي دادند، با بعضي تماشاها، بعد آمديم منزل.

مارشال بركيدايله چند روز پيش از اين مرده است، او را با احترام آورده در انواليد دفن كردند دستش [را] در جنگ لايپزيك در عهد ناپلئون اول گلوله برده بود، مارشال محترمی بوده است، هشتاد سال داشته است، حالا در فرانسه بيشتر از سه مارشال نيست، اول ماك‌ماهون كه رئيس ملت است، ۲ كان‌روبر، ۳ لوبوف است كه حالا مفقود است يعنی از خانه بيرون نمی‌آيد چون در جنگ آخر با پروسها خوب حركت نكرده بود.
به قاعده و قانون بايد ۶ مارشال داشته باشند، حالا سه عدد كم دارند.

كالسكه‌چيهای پاريس هيچوقت آرام و راحت نيستند و هيچ كالسكه‌چی بيكار را بيدار نديدم، همين كه آقايش يا آن كسي كه كرايه كرده است دكاني مي‌رود يا ديدن يا ميهمان است، كالسكه‌چي همان روی صندلی كالسكه خوابش می‌برد، تا باز صاحب كالسكه بيايد و در دست هر يك هم يك روزنامه است كه تا شروع به خواندن می‌كنند خوابشان برده است.

روز سه‌شنبه ۱۶ [الي ۱۸ جمادي الثاني]:

رفتم به قلعه مون والرمين و جبه‌خانه يوتو.
......بعد به كارخانه فشنگ‌سازی رفتم كه با چرخ بخار كار می‌كنند و اسباب اين كارخانه را از انگليس خريده‌اند، روزی سی هزار فشنگ می‌دهد و كماندان می‌گفت همچه اسباب را به دو هزار و پانصد تومان می‌توان خريد. 

بسيار اسبابهای خوب است و به طرز عجيب و غريب فشنگ را به اتمام مي‌رسانند، اما اينجا تمام نشده نصفه‌كاره به كارخانه مون‌والرين می‌برند، آنجا اسباب چرخ بخار است، فشنگ را تكميل كرده بعد جای ديگر برده باروت می‌ريزند و تمام می‌كنند.

خلاصه اينجا هم قدری گشته سوار كالسكه شده رفتم براي مون‌والرين كه در روی تپه است، قلعه است كه در عهد لوئی فيليپ ساخته شده است. يعنی قلعه دور شهر پاريس و قلعجات كوچك دور پاريس كه از همه بزرگتر همين مون‌والرين است، كليتا در عهد لوئی فيليپ به اهتمام موسيو طير وزير آن پادشاه در چهل و پنج سال قبل از اين بلكه كمتر ساخته شده است.

كالسكه به آسانی بالا رفت، خيلی باصفا، همه جا چمن و گل لاله قرمز و غيره است، چشم‌انداز بسيار خوب به شهر پاريس و اطراف دارد. رسيديم بالا توی قلعه، قلعه بسيار محكم سختی است، اما پروسها همين قلعه را در جنگ آخر مسّخر كرده بودند، كلنل موروی كه كماندان اين قلعه است با ساير صاحب‌منصبان همه حاضر بودند، يك دسته موزيكانچی موزيك می‌زدند. 

انبارهای آذوقه را ديدم، توی قوطيهای حلبی درش را محكم بسته بودند، پرسيدم گفتند گوشت پخته گاو است كه از مملكت استراليای متعلق به انگليس همينطور خريده‌ايم. 

چون گوشت در آن مملكت زياد و ارزان است و خوب می‌بندند كه هوا داخل نمی‌شود و گوشت بی‌عيب ده سال توی آن می‌ماند. يك قوطی را باز كردم، گوشتش را درآوردند، بسيار تازه و خوب بود، سرباز خوب می‌تواند بخورد.

........ حساب روزها باز مغشوش شد. نمي‌دانم يك روز يا دو روز بعد از رفتن مون‌والرين، سان قشون بزرگي در لون‌شان بادبولون دادند، روزي بود صاف و آفتاب، در ساعت دو بعد از ظهر سوار كالسكه مارشال شده رفتم اليزه، توی كالسكه بودم، زن مارشال آمد پيش من نشست. 

سپهسالار و كلنل هم بودند. جمعيت و كالسكه زياد از حد در راه و نيمه راه بودند، تا رسيديم به بالاخانه لون‌شان، همان جايي كه روز اسب‌دوانی بوديم. زن مارشال طرف دست راست ما نشست، موسيو گروی كه رئيس مشورتخانه ملت است دست چپ من، گروی مردی است پير، اما بسيار باهوش آدمی است، سبيل و زنخ را هم مي‌تراشد، خيلي صحبت كرديم از زنهای بزرگان، شاهزادگان، معتبرين و مردهای معتبر مثل ايلچيهای دول خارجه و غيره بودند. .... با صاحب‌منصبان، هوا هم بسيار گرم بود، شروع به سان شد، قريب پنجاه هزار نفر قشون از سواره و پياده، توپخانه بودند، به نظم تمام و لباس خوب گذشتند، ... جمعيت زياد از حد بود. 

بعد از اتمام سان مارشال آمد جلو عمارت، سلامی داد، برخاستم، مراجعت شد.

رفتم دم پله عمارت اليزه زن مارشال را از كالسكه درآورده روانه كرده خودمان رفتيم منزل. شب را در خانه و قصر بازيلسكی كه مال ملكه اسپانيول است دعوت به شام بوديم، سپهسالار، حاجی محسن خان، نظر آقا، حكيم الممالک بودند. خانه ايزابل ملكه بسيار خوب است، باصفا، خوش‌اسباب، جمعيت زيادی از زن و مرد از خويشان و دوستان ملكه و از بزرگان اسپانيول و غيره بودند كه اسامی معارفشان از اين قرار است.

- پرنسس دبوربون يكی از زنها بود، خوشگل بود، پرنس دبوربون شوهر او.

- دوک دلاروشنوقو و زنش كه از نجبای فرانسه هستند.

- موسيو اميل دژيراردن كه از روزنامه‌نويس‌های معروف است.

- پل دوكاسانياک كه آن هم روزنامه‌نويس معروف و خواهان سلطنت است و اشخاص ديگر خيلی بودند.

شام بسيار خوبی خورده شد؛ ملكه طرف دست راست ما نشسته بود، مثل گاو.

خواهرش دست چپ ما نشسته بود، بسيار لاغر و ضعيف. اگر اين دو را يک آدم می‌ساختند درست می‌شد. يعنی دو آدم، خواهرش بسيار بدگل بود، خودش هم بدگل است. اما چيز غريبی است، زن جانانه‌ايست. بعد از شام قدری گشتم، مردی پيانو زد، مردی هم به آواز كريهه خواند، زن بدگلی هم خواند، لابد تعريف كرديم، بعد باز زدند، خانمها و مردها رقص كردند، در حقيقت مجلس بالی شد. بعد از خيلی رقص طولانی آمديم منزل. فردا بايد برويم فونتن‌بلو.



لازم به توضیح است که مواردی که نقطه چین شده برای ممانعت از طولانی شدن متن حذف شد. لذا در صورت تمایل به اصل مطلب که منبعش قید گردیده مراجعه شود.

روزنامه خاطرات ناصرالدين‌شاه در سفر دوم فرنگستان،به کوشش فاطمه قاضیها، تهران ،سازمان اسناد ملی ایران،۱۳۷۹ ،صص۱۴۵-۱۷۶
منبع: قاجاریه - حلقه کاتبان
مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان