کد خبر: ۱۳۴۷۶
تاریخ انتشار: ۰۷ دی ۱۳۹۸ - ۱۳:۴۱-28 December 2019
داستان کوتاه
عصراسلام: خم شدم که خاک روی کتونیِ تازه‌ام رو پاک کنم، تازه شش روز بود خریده بودمش، سه چهار بار با انگشت خاک رویِ کتونی رو تکوندم که صدای وحشتناکِ زنگ به صدا در اومد ، باید به کلاس می‌رفتم‌، زنگ دوم بود، زنگ اول معلم نداشتیم و  قرار بود این زنگ عربی داشته باشیم . 

امسال برای اولین بار بود که درسِ عربی به درس‌های ما اضافه شده بود. هنوز برنامه‌ی هفتگی نداده بودن و نمیدونستم اسم معلم چیه ! از درب راهروی مدرسه وارد شدیم ، پله ها رو رفتیم بالا ، کلاس اول "ب ". رفتم و سر صندلیم نشستم . میز آخر نشسته بودم . بغل دستیم هم در حالی که داشت آخرهای ساندویچش رو می‌خورد ، اومد و سر جاش نشست.

کلاس شلوغِ شلوغ بود ! همه ی بچه ها سرو صدا می کردن تا یهو همه ساکت شدن ، معلم عربی اومده بود داخل کلاس . یک نفر از بچه ها گفت بر پا ، همه بلند شدیم و صلوات فرستادیم.

معلم عربی تشکر کرد و دعوت کرد که بشینیم ، در حالی که همه ی بچه‌ها می‌نشستند من هم روی صندلی نشستم. معلم شروع کرد به معرفی کردن خودش و از روش تدریس و امتحان گرفتنش برای ما توضیح داد . 

بعد در مورد درس عربی که امسال اولین بار بود این درس رو باید می خوندیم صحبت کرد و گفت : امروز چون اولین جلسه هست تدریس نمی کنم و با شما آشنا می‌شم و باید دونه دونه خودتون رو معرفی کنید . بچه ها هورا کشیدن که قرار نیست درس داده بشه! بعد از اینکه یکم سروصدای کلاس کمتر شد ، معلم گفت : خب از میز اول دونه به دونه خودتون رو معرفی کنید. 

نفر اول بلند شد و اسمش رو گفت ؛ و گفت که سال قبل کجا مدرسه می رفته و معدلش چند بوده ، معدلش خوب بود و معلم تشویقش کرد اما معدل من بیشتر از اون بود . خیلی دوست داشتم زودتر نوبت من بشه تا من رو هم تشویق کنن! 

بعد از اینکه نفر اول خودش رو معرفی کرد معلم عربی از اون تشکر کرد و خواست که سر جاش بشینه و از نفر دومی که کنارش نشسته بود خواست  که خودش رو معرفی کنه ! نفر دوم بلند شد اسمش رو گفت و گفت که از یه شهر دیگه اومده اینجا و سال قبل یه شهر دیگه مدرسه می رفته و بعد معدلش رو گفت که بازم معدل من از اون بیشتر بود . کلی ذوق کردم و منتظر بودم همه معدل هاشون رو بگن تا نوبت من برسه ، این دانش آموز چون لهجه ی خیلی با مزه ای داشت معلم کلی باهاش گرم گرفت و آخرش گفت : راستی شغل پدرت چیه؟ این سوال رو که پرسید ، شوک شدیدی بهم وارد شد.

دانش آموز شغل پدرش رو گفت، فکر کنم کارمند محیط زیست بود. همین که نشست دو مرتبه از دانش آموز اول پرسید: شغل پدر شما چیه؟

انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ، فکر کنم قرار بود از همه شغل پدرشون رو بپرسه ! ساکت شده بودم و فقط گوش می دادم . دانش آموز اول هم شغل پدرش رو گفت . گفت که کارمند بانک هست . معلم با ذوق گفت : آفرین ! کدوم بانک ؟ هم کلاسیم اسم بانک رو گفت ، معلم عربی چقدر خوشحال شده بود که پدرش کارمند بانک بود! 

انگاری که اون هم کلاسیم چه افتخار آفرینی ای کرده باشه ، تشویقش کرد و گفت آفرین پسرم بفرما بشین. به ساعتی که بالای تخته سیاه نصب شده بود نگاه کردم ، نیم ساعت دیگه از زنگ مونده بود. یک دور دانش آموزها رو شمردم که شاید نوبت من نرسه! دیگه اون ذوقی که دوست داشتم زودتر نوبت من بشه تا معدلم رو بلند اعلام کنم در من مرده بود و میخواستم زودتر زنگ بخوره.

نفر سوم بلند شد ، پدرش معلم بود و معلم عربی پدرش رو شناخت و باز کلی ذوق کرد ، همکلاسیم هم لبخند به لبش بود و کلی ذوق کرده بود . نفر چهارم بلند شد و اسمش رو گفت ؛ گفت که کلاس پنجم کجا مدرسه می رفته و معدلش رو هم گفت و بعد گفت شغل پدرم آزاد هست.

معلم پرسید : آزاد؟ خب دقیقا بگو چیکاره هست؟ بعد بلند شد و گفت : به خیلی از شغل ها میگن آزاد ، یکی کارخونه داره میشه آزاد ، یکی تولیدی داره میشه آزاد، یکی بساز بفروش هست میشه آزاد و یکی خرید و فروش ماشین می‌کنه میشه آزاد ، واسه همین دیگه نگید آزاد و مشخص کنید چه شغلی داره که همکلاسیم گفت: پدرم مغازه ی لوازم آشپزخونه داره . معلم عربی پرسید کجا؟ که بعد همکلاسیم آدرسش رو گفت که معلم بازم گفت آفرین ، بسیار عالی، بفرما بشین .

 نفر پنجم پدرش سوپرمارکت داشت ، معلم دیگه اونقدر ذوق نکرده بود و گفت : مرسی بفرما بشین.

نفر ششم بلند شد و  دنیا داشت دور سرم می چرخید ، دوست داشتم همه چیز تمام بشه ! یعنی تا آخر سال بچه ها چه فکری راجع به من می کردن ؟ اگه بگم شغل بابام چیه بچه ها نمیخندن به من ؟ خدایا چرا من ؟ چقدر من بد شانسم.

توی همین فکرها بودم که دیدم نوبت به میز جلوی ما رسیده . وای دیگه داشت نوبت من می شد ، هم کلاسی روی میز جلوی من بلند شد و خودش رو معرفی کرد ، معدلش رو گفت ، پدرش پزشک بود ! معلم از جاش بلند شد و گفت : آفرین ، آهان ، شما  پسر دکتر راسخ هستید ، بسیار عالی ، بسیار عالی و بعد معلم عربی گفت : دیدید بچه ها پدر ایشون پزشک هستن و من به محض شنیدن اسم پزشک از جا به نشانه ی احترام بلند شدم ، پس شما هم درس رو جدی بگیرید تا موفق بشید و در آینده احترام داشته باشید.

همه‌ی بچه ها به نشانه‌ی تایید سرشون رو تکون می‌دادن‌. اون هم کلاسیم ، راسخ هم کلی ذوق کرده بود و بعد معلم عربی گفت : بفرما بشین پسرم ، سلام منو به بابا برسون و بعد بغل دستیش بلند شد.

وای بعدی من بودم ، خیلی خیلی داغون بودم ، قلبم هزار تا می زد . باید دروغ بگم وگرنه تا آخر سال از چشم همه میفتم ، وگرنه همین الان همه برام می خندن . سرم سیاهی می رفت . بغل دستیِ راسخ بلند شده بود و شروع کرد به معرفیِ خودش که صدای دلنشین زنگ به صدا در اومد . چقدر صدای زنگ زیبا بود ، ملودی آرامش بخشی بود که قلبم رو آروم کرده بود .سرم رو تکیه دادم به دیوارِ پشت سرم  و یه نفس عمیق کشیدم و به صدای زیبای زنگ گوش می دادم.

صدای زنگ به صدا در اومد و همه‌ی بچه ها هورا کشیدن و کلاس شلوغِ شلوغ شد، معلم عربی هم وسایلش رو جمع کرد ،خداحافظی کرد و رفت توی دفتر . منم کتاب و وسایلم رو گذاشتم توی کیفم و حرکت کردم که برم به سمت حیاط . 

از راه پله ها رفتم پایین ، از از درب راهرو رفتم توی حیاط و کنار میله ی پرچم ایستادم ، توی فکر بودم که یهو پام درد گرفت! دیدم یکی از بچه‌های مدرسه که داشت می‌دوید کتونی‌ام رو لگد کرد، کتونی‌ام خاکی شد، به خاک‌های روی کتونی‌ام نگاه می‌کردم و باز هم توی فکر بودم! باد پرچم رو توی هوا رقص می‌داد، بچه‌ها با هیاهو می‌دویدند و من فقط همه رو نگاه می‌کردم .



نویسنده: رضا پورشریف
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان