کد خبر: ۱۳۳۴۴
تاریخ انتشار: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ - ۱۸:۳۳-19 December 2019
در پست قبلی اشاره کردم که یکی از مهم ترین چالش هام اینجا اینه که چطور به زبون اینا مودب باشم. مشکلات اساسی دیگری هم هستن که باهاشون دست و پنجه نرم می کنم، و از این قرارن:
1- ضمیر جمع برای ابراز احترام وجود نداره!

به استاد میگیم تو، به همکلاسی میگیم تو، به فروشنده میگیم تو، به بچه های رهگذرا میگیم تو، و این باعث میشه من شدیدا حس گستاخی بهم دست بده. تازه این سوای این مساله س که استاد رو باید به اسم صدا کرد! یعنی اگه بگی «همونطور که استاد گفته فلان» تعداد عظیمیشون سردرگم میشن و حتما باید اشاره کنی که مثلا «تریستان گفت اینطور». بعد ما مثلا تو دفترمون بین خودمون به استادمون میگیم مارتا، ولی وقتی میخوایم صداش کنیم مثل این تازه عروسا که نمیدونن به پدر مادرِ شوهرشون چی بگن من من می کنیم، سرفه می کنیم، بال بال می زنیم، تهش صبر می کنیم توجهش بهمون جلب شه یهو میگیم «راستی!» که مجبور نباشیم صدا بزنیمش!



2- سوال های بله یا خیر رو با بله یا خیر جواب بدین!

مثلا خیلی مرسومه که فروشنده ها بعد از سلام میگن حالتون چطوره. و خیلی مرسومه که من بعدش با روی گشاده و خیلی مودبانه میگم ممنون، شما چطورین؟ و خیلی مرسومه که بعدش اونا سردرگم میشن که «That was a yes or no question» :|

یا مثلا وقتی همکلاسیم بهم سیب تعارف می کنه، میگم «ممنون» و منظورم «ممنون آره میخورم» نیست، آما در ذهنِ انگلیسی زبانِ اون، ممنون یعنی جوابت آره بوده و حالا که داری سیبش رو میخوری ازش متشکری که بهت سیب داده. :|



3- ابراز احساسات در انگلیسی یک عذاب مسلمه.

یه بچه ناز میبینین؟ نمیتونین داد بزنین «آخیییییی»! به فرانسه «آغِی» میشه گوش، و به انگلیسی هیچ معنی خاصی نمیده. واکنش های دریافتی همونقدر عجیبه که یه فضایی وسط میدون ولیعصر وایسه داد بزنه رموروکیوتابیانیستیچیکو! حالا اون بنده خدا منظورش این بوده که «گرمه خدایا!» ولی شما که نمیدونین. میدونین؟ در نتیجه باید داد بزنین «اوه مای گاد سو کیووووووووت!»

همگروهیتون یه جایزه بزرگ می بره و بهتون خبر میده؟ نمیتونین داد بزنین «وااااای!» چون وای حرف یکی مونده به آخر الفبای انگلیسیه و طرف مقابلتون نمیفهمه چرا دارین یکی از حروف الفبا رو با خوشحالی داد میزنین.

یه دستمال دماغی میفته رو کی بوردتون؟ نمیتونین داد بزنین «اَیییی»! اینا وقتی چندششون میشه میگن یایْکس!

همکلاسیتون اتفاقی پاتون رو لگد می کنه؟ نمیتونین داد بزنین «آخ!» باید بگین «آوچ!» که متوجه شه دردتون گرفته و پاشو برداره!

یعنی زمانی که احساسی بر شما غالب مِرِه، شما باید در لحظه آلت و شیفت بگیرین و دنبال نام آوای مربوطه ش تو زبونِ اینا بگردین، بعد همون رو تولید کنین، بعدش هم از اینکه وقتی گفتین «یایْکس» حسِ چندشتون تخلیه نشده تعجب کنین.



4- کلماتی که معادل ندارن...

مثال بارز و مسلمش «بابا» ست! همگروهیتون گیرِ سه پیچ داده به یه فیچرِ کوچیکِ کد؟ خیز برمیدارین که بهش بگین « Let it go baba» بعد متوجه میشین که اینا «بابا» ندارن! هروقت میخواین بگین «بیخیال بابا»، «کوتاه بیا بابا»، «من حساب می کنم بابا»، مثل اینا میشین که هکسره رو رعایت نمی کنن و مثلا به جای «حالم خوبه» میگن «حالم خوبِ». حس می کنین یکی آجر گذاشته ته جمله تون جمله حرکت نکنه و جمله وسط زمین و هوا وله.

همچین است دیگه (ول کن دیگه، خب دیگه)، پس (خب پس همون، پس چی؟، پ ن پ)، و خب (خبالا، خب منم همینو گفتم، خب چرا؟). حالا آدم مثلا میتونه به جای خب چرا بگه why و بیخیالِ تیکه ی «خب» بشه، ولی اصلا اون حس مورد نظر رو منتقل نمی کنه. اگه میکرد، ما هم نمیگفتیم خب چرا، میگفتیم چرای خالی.

تنها راه حل جوان آریایی تا کنون این بوده که به همه همگروهیاش یاد داده «بابا» چی میشه ( و به فلاکت! به بدبختی! به نکبت و سختی!) که یه کم بتونه نفس بکشه تو این محیط!



5-ترکیبی حرف زدن با انگلیسی زبون ها جواب نمیده.

اینایی رو دیدین که یه هفته میرن ترکیه، وقتی برمیگردن دلشون برای پرشن کباب با تومیتو و رایس تنگ شده؟ بنده خیلی، خیلی، خیلی برعکسم!

مثلا گاهی پیش میاد که وسط حرفم دارم از در و دیوار مثال میارم، میگم باید این کنیم، اون کنیم، این بشه، اون بشه، این بیاد، اون بره...بعد در انتها به یه جا می رسم که دیگه نمیخوام مثالا رو ادامه بدم چون حوصله ملت داره سر میره، و میخوام بگم فلان و بهمان. در زبان انگلیسی این کار رو با گفتنِ blah blah انجام میدیم. بنده چی کار می کنم؟ یک آن از دنده چهار میرم رو دنده یک، دریفت می کشم وسط مکالمه، میگم flan! دقت کنین که نمیگم فـــِــلان، میگم فْلان! یعنی با همون تلفظ blah blah فلان رو تلفظ می کنم! :|

یا مثلا دارم توضیح میدم که تو گفتی اینطور بشه، و ما هم اینطور کردیم پس الان مشکلت چیه. میگم you said this و طرف میگه yes. بعد من میگم khob؟

:|



6- چیزایی که هرگز فکر نمی کردی به کار بیاد..

مثلا بنده میدونم پرده به انگلیسی چی میشه، ولی هرگز فکر نمی کردم لازم باشه بدونم میل پرده به انگلیسی چی میشه! یا مثلا پریز برق و تبدیل دو شاخه رو هرگز تو مکالمه استفاده نکرده بودم، در نتیجه نمیدونستم که نمیدونم چی میشن و با ده درصد شارژ تو فرودگاه قطر فهمیدم که نمیتونم از کسی بپرسم پریز برق کجاست. (نکته: پاسخ اینه که «همه جا». به معنی واقعی کلمه همه جا. :)) )

یه چیزایی هم هست که چون کتابامون مال عهد دقیانوسه اصلا توشون نبوده که پیش بینی کنن لازممون میشه، یا چون خودمون تو فارسی کلمه انگلیسیش رو داریم فکر می کنیم با همون قاعده تو انگلیسی هم کاربرد داره. مثلا به ما گفتن کاپ میشه فنجون، گلس میشه لیوان. حالا به لیوان یه بار مصرف چی میگین؟ plastic glass؟ نه، به اونم میگیم کاپ! :|  یا مثلا شارژ کردنِ کارت مترو معنیش نمیشه اینکه پول بریزی تو کارت متروت. شارژ کردن در مراودات مالی معنی پول گرفتن میده نه پول دادن! اینجا باید از recharge استفاده کنی :|




سیب زمینی سرخ کرده با دیپ چدار بخورین.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان