کد خبر: ۱۳۳۱۰
تاریخ انتشار: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ - ۱۱:۳۳-17 December 2019
پیغام دادند چند پروژه‌ ملی قرار است راه بیفتند که متولی‌اش صندوق حمایت از پژوهشگران و فناوران کشور از زیرمجموعه‌های معاونت علمی ریاست جمهوری است. رزومه‌ام را دیده بودند.
ساعت سه خانمی تماس گرفت که ساعت چهار اینجا باشید. رفتم. دم در ورودی کارت شناسایی خواستند. دادم. نگهبان گفت: بنشینید تا صداتون کنیم. در راهرو ورودی نشستم حدود 15 دقیقه. (ظاهرا برای حفظ کلاس کاری مجموعه) نگهبان راهنمایی کرد طبقه چهارم، پیش خانم فلانی. هنوز از راه نرسیده فرم گزینش و حراست پرسنل را گذاشت روبه‌رویم که پر کنم. خنده‌ام گرفت. گفتم: بذارید ببینیم اصلا به این‌جاها می‎رسه. خانم فلانی گفت: الان باید این فرم را پرکنید. با بی‌حوصلگی چندخطی از خودم نوشتم. بعدخانم فلانی که حدود بیست و سه و چهارساله بود در مقام مصاحبه برآمد.
- از خودتون بگید؟
به رزومه‌ام که پرینت شده روبه‌رویش، روی میز بود نگاه کردم، گفتم: همه را آنجا نوشتم. 
- بله. شما تا حالا ایونت برگزار کردید؟
- بله
- از ایونت‌هاتون خبر هم تهیه کردید؟
- بله
- کار فوتوشاپ هم بلدید؟
- برای چی؟
- برای این‌که خودتون پوستر طراحی کنید.
- نه. بلد نیستم.
کمی اخم کردم و گفتم:  من اینجا برای مسوولیت چندتا پروژه ملی که قراره انجام بشه اومدم، شما ظاهرا برای چیز دیگه‌ای دارید سوال می‎کنید.

خانم فلانی بدون این‌که جا بخورد گفت: بله. ما دنبال کارشناس روابط عمومی هستیم. البته مجموعه جای رشد داره‌ها...
زبان بدنم را طوری تنظیم کردم که یعنی صحبت را تمام کنیم و خداحافظی.
پرسید: خودتون را به انگلیسی معرفی کنید. 
گفتم: امروز آزمون تعیین سطح بود؟
تعامدا جواب ندادم. روی برگه نوشت: تسلط به زبان انگلیسی ضعیف.
روی صندلی نیم خیز بودم که گفت:  اگه امکان داره با مدیرمون هم صحبت کنید.
آمدیم طبقه دوم.
خانم فلانی رفت داخل و من نشستم در اتاقی که چهار میز کاری داشت که دو کارمندش حاضر بودند و هر چند دقیقه نگاه به ساعت داشتند. که کی زنگ آخر می‌خورد هجده دقیقه طول کشید. صدای خانم فلانی و مدیر جسته گریخته می‌آمد که ربطی به حضور من در آن مجموعه نداشت.
راهنمایی شدم اتاق مدیر که اسمش را نمی‌دانستم و هنوز هم نمی‌دانم. آقایی بود حدودا سی و پنچ شش ساله. وسایل و تنوع اقلام پذیرایی روی میز بیش از حد معمول بود و از رنگ‌های مختلف. 
سلام و علیک کردیم و گفتم: ظاهرا دوستان برای فرصت کاری دیگری دنبال نیرو بودند و ... گفت: بله بله. من راجع شما تحقیق کردم. دیدم که شما صاحب خبرگزاری هم هستید.
گفتم: خبرگزاری که نه. یه سایت خبری جمع و جوره.
آقای مدیر چهره مطلعی گرفت و گفت: مگه خبرگزاری پانا مال شما نیست؟
خنده‌ام گرفت.گفتم: نه مال آموزش و پرورشه. 
یه مدت هم مسوولیتش با من بود. 
آقای مدیر گفت: یعنی شما واگذارش کردید به آموزش و پرورش؟!
چایی آوردند. برای من در فنجان و برای آقای مدیر دمنوش داخل لیوان ویژه خودشان. چای لازم شده بودم که با یک خرما خوردم.
آقای مدیر پرسید شما طراحی و فوتوشاپ هم بلدید؟
گفتم : نه.
گفت: تنظیم خبر مسلطید؟
نگاهش کردم. آمد سوالش را کامل کند و گفت: یعنی خبر رو می‌تونید تنظیم کنید...
باقی‌‌مانده حوصله‌ام درجا تمام شد. 
بحث را کشاند به کارمندی و زمان گذاری. در حد همان معلوماتی که داشت.
پرسید شما تا حالا روسای دانشگاه را دیدید؟ 
گفتم: کاری نداشتم باهاشون.
گفت: می‌خواستم سطح تعاملاتمان را خدمت شما بگویم. ما یک همچین سطح تعاملی داریم.
زیر لب گفتم ای کاش آن چای و خرما را نخورده بودم. 
آقای مدیر گفت: من شرح جلسه را به مدیران اعلام می‌کنم. به شما خبر می‌دیم.
گفتم: ممنون. 
از دفتر آمدم بیرون. خانم فلانی کاپشن پوشیده و کیف به دست آماده رفتن روی صندلی پشت در اتاق مدیر نشسته بود.

کارت ملی‌ام را گرفتم. گوشی‌های هدفونم را کردم داخل گوشم. شجریان خواند: تو که بالابلند و دلربایی...
قصد کردم در همان سرمای سر شب زمستانی دستم را داخل جیبم کنم و به یاد روزهای دانشجویی از جلال و روبه‌روی بیمارستان قلب، پیاده بیایم سمت اتقلاب.
 ....
امیر اسماعیلی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها