کد خبر: ۱۳۲۹۱
تاریخ انتشار: ۲۵ آذر ۱۳۹۸ - ۱۱:۴۶-16 December 2019
فکر می‌کنم بیشتر آدم‌ها در طول زندگیشون، لااقل یک بار، پیش اومده که دلشون بخواد پدر یا مادرشون یکی دیگه‌ باشه؛
این حس در کلاس چهارم یا پنجم، در من شکل گرفت.

مادر میلاد، با مادرهای ما فرق می‌کرد. تنها مادری بود که بچه‌اش رو می‌برد و می‌آورد. رنو 5 داشت، مانتویی بود و آرایش هم می‌کرد. برای دهه‌ی شصت و اون محل، خیلی آوانگارد بود. شوهرش کارمندِ نمی‌دونم کجا بود و اکثر اوقات هم در ماموریت. میلاد تنها بچه‌اشون بود. فرقش با ما، مثلِ فرق یه گربه ملوس خونگی بود با گربه‌های خیابونی.

 به نظرم آسیب‌پذیر می‌اومد؛ برای همین خیلی زود باهاش دوست شدم، یه جورایی میل به مراقبت ازش داشتم. انقدر دوستی ما عمیق شد که مادرش منو با ماشین می‌برد تا خونه و خیلی وقت‌ها هم به بهونه‌ی درس و مشق می‌رفتم خونه‌شون. همه چیز این زن با مادر من تفاوت داشت؛ کتاب می‌خوند، گاهی دوتار می‌زد، دست‌پخت فوق العاده‌ای داشت و از همه مهم‌تر، طرز رفتار و صحبتش با میلاد، خیلی متفاوت تر از اون چیزی بود که من دیده بودم: "آقا میلاد لطفا تمرین ریاضی رو تا ساعت سه تموم کن" یا "میلاد جان، مامان، برای دیکته آماده‌ای؟"

 زن زیبایی بود به خودش می‌رسید.رژ می‌زد، موهاش مدل لیلافروهری -که اون زمان مد بود- کوتاه شده بود. دیدن این زن، در مغزم، چنان آندروفین آزاد می‌کرد که سر ذوق می‌اومدم و انرژی مضاعف می‌گرفتم.براش کارایی انجام می‌دادم که میلاد نمی‌تونست و عُرضه‌اش رو هم نداشت؛ پرده نصب می‌کردم، میدونستم روغن کوپنی کجا میدن، یا الکتریکی کجاست که ازش لامپ بگیرم و خودم هم عوض کنم. مهارت و هوش خیابانیم رو به کار گرفتم برای کسی که در اون محل مراوده‌ای با هیچ‌کس نداشت. از طرفی دوست خوبی هم برای میلاد بودم، هواشو تو مدرسه داشتم که پر از بچه های آپارتی بود؛ اگه یک کم پپه بودی سوارت می‌شدن. از کلکسیون کاکتوسم، چند تا گلدون بهش دادم تا بذاره تو اتاقش.


یه بار توی حیاط که وسطی بازی می‌کردیم؛ گفتم: "میشه مادر منم بشید؟" خنده‌اش گرفت. گفت: "آخی عزیزم! من می‌تونم خاله‌ات بشم" 

دوستی با میلاد و رفتن به خونه‌اشون و دیدن مادرش، سه چهار ماهی، ادامه داشت. توی این مدت حواسم بود چقدر روی مودب بودن حساس بود، طوری که یه بار هم، از دهن میلاد، فحش دَر نیومده بود. ولی یه روز عصر که داشتیم توی سالن بازی می‌کردیم؛ میلاد هی به جورابِ سوراخم گیر داد و خندید؛ یه لحظه، عصبانی شدم و بهش گفتم: "مادر.... بار آخرت باشه به جوراب من میخندی ها". 

یهو میلاد خشکش زد و به مادرش که از آشپزخونه به ما نگاه می‌کرد؛ زل زد. مادرش هم حیرت زده به من نگاه می‌کرد. سکوت عجیبی حاکم شد. تا این‌‌که مادرش با یه هول و هراسی، از آشپزخونه، اومد بیرون و گفت: "امیدجان شما برو خونه‌اتون مادرت نگرانت میشه" تازه فهمیدم یه اتفاقِ غیرقابلِ بازگشتی افتاده. آب دهنم رو قورت دادم، آروم گفتم: "ببخشید!" اما اون رفت سراغ دفتر و کتابام و به سرعت، مشغول جمع آوریشون شد و همه رو گذاشت توی کیفم و کیفم رو داد دستم. تمام اون دقایق، گیج و مستاصل، وسط سالن ایستاده بودم تا این که، با دستش، آروم مثل اینکه کسی رو بخوای به جایی هدایت کنی؛ هلم داد به سمت در خروج. میلاد، بدون هیچ حرکتی، فقط داشت به این صحنه‌ها نگاه می‌کرد. تا نزدیک در رسیدیم انگار که چیزی یادش افتاده باشه؛ سریع رفت به سمت اتاق میلاد و با کاکتوسها برگشت و گفت: "بیا اینا رو هم با خودت ببر".

 وقتی در حیاط، پشت سرم، بسته شد؛ پر از بغض بودم و حیرت و حس تلخِ طردشدن از سمت کسی که دوستش داشتم. تمام این حس‌ها، به سرعت، تبدیل به خشم شد. کاکتوس ها رو پرت کردم تو خرابه‌ی روبرو. گریه نمی‌کردم اما از چشمام اشک می‌اومد. پاره آجری دیدم، برش داشتم و با همه زورم کوبیدم به درِ آهنی خونه میلاد که صدای وحشتناکی اَزش دراومد. 

شروع به دویدن کردم. به کوچه‌ی خودمون که رسیدم، دیگه نمی‌دویدم، سلانه سلانه می‌اومدم، داشتم خفه می‌شدم، نمی‌تونستم اتفاقات چند دقیقه پیش رو هضم کنم. بچه‌ها داشتن تو کوچه، فوتبال بازی می‌کردن. گفتن: "امید، بیا بازی، شرط کیک و نوشابه است" اما اون لحظه دوست نداشتم با اونا بازی کنم اونام مثل من بودن، ماماناشون هم مثل مامان من بودن.

 رسیدم خونه؛ مامان طبق معمول، مشغول بشور بسابِ اون خونه‌ی درندشت بود که تمومی هم نداشت. نشستم توی بالکن؛ توپِ تنیسم رو می‌زدم زمین و می‌گرفتمش. مامان، پایین حیاط بود و داشت جارو می‌کرد. زنگ خونه زده شد؛ مامان نمی‌شنید، من شنیدم اما اهمیت ندادم. که دیدم یکی محکم می‌کوبه به در. مامان رفت دم در و یهو صدای داد و فریاد اومد؛ صدای مامان میلاد بود که داشت سرِ مامانم داد می‌زد.‌ رفتم تا وسط حیاط و همون‌جا ایستادم و نگاه کردم؛ داشتم از دلهره می‌مُردم. مامان از هیچی خبر نداشت، شوکه شده بود و پیشِ قدرت بیان و پرخاش اون زن کم آورده بود، فقط پشت سر هم می‌گفت: "شما به بزرگی خودتون ببخشید". ولی مادر میلاد پر از خشم بود؛ یه‌ ریز سر مادرم فریاد می‌کشید.

 آخرش زهرش رو ریخت؛ اشاره کرد به من و به مامانم گفت: "اگه مادر درست حسابی بودی، بچه‌ات نمی‌خواست یه زن دیگه مادرش باشه". حس کردم مامانم شکست، تحقیر شد، با بغض صداشو بلند کرد و گفت: "خانوم تو رو خدا برید. ما جلو در و همسایه آبرو داریم. تو رو خدا برید، ببخشید". در رو بست و به سرعت از کنارم گذشت، رفت توی آشپزخونه و مشغول کار شد. صدای گریه‌اش قاطیِ صدای ظرف و ظروف می‌اومد که هی وسطش می‌گفت: "من از دست تو چکار کنم آخه؟ چکار کنم!" برای اولین بار دلم واسه مامانم سوخت. رفتم زیرزمین و گریه کردم.


فردا صبح، طبق معمول مامان برای صبحونه بیدارم کرد تا برای رفتن به مدرسه آماده شم. خونه‌ی ما شرقی بود؛ صبح‌ها روی میزی که صبحونه، رو اون میز، چیده شده بود، آفتاب می‌تابید، رو ظرف کره و پنیر، به نون تازه‌ای که مامان صبح زود خریده بود، به استکان چای و انعکاسِ دوباره‌‌ی آفتاب از استکان به سفره و به صورت مامان. روم نمی‌شد نگاش کنم. صبحونه رو تند تند خوردم و از پشت میز بلند شدم برم؛ مامان آروم گفت: "امید، مامان برات جوراب گرفتم، روی میزت گذاشتم. این جوراب رو نپوش سوراخ شده".

امید حنیف
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان