کد خبر: ۱۲۷۷۴
تاریخ انتشار: ۰۱ آذر ۱۳۹۸ - ۱۸:۱۲-22 November 2019
از تقدیرتان بخواهید که شما را همچون سنگ کند، خوشبختی این است که آدم به جای سنگ گرفته شود، تنها خوشبختی حقیقی.
 مثل سنگ عمل کنید، در مقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد به سنگ بپیوندید.  ولی اگر حس کردید که برای ورود در این آرامش کور خیلی لش هستید، به ما بپیوندید، به ما در خانه عمومی‌مان. خدا‌نگهدار خواهرم! همه چیز آسان است، خواهید دید. شما باید میان سعادت احمقانه‌ی گرفتاری‌های دنیا و بستر لزج و چسبنده‌ای که ما در آن به انتظارتان هستیم یکی را انتخاب کنید.

سوتفاهم، آلبر کامو¹

***

گئورکی، درون خانه‌ای، درِ اتاقی را باز می‌کند و به اتاقِ آن‌سوی در (یا به زنی که احتمالا با او نسبتی دارد و در تنهایی روز را سپری می‌کند؟ به فضایی خالی؟ به پنجره‌ای برای آخرین بار؟) نگاهی می‌اندازد و راهی می‌شود. راهیِ سفری موازی با سفرِ ترانه‌ای‌ که در ماشینش پخش می‌شود :«خیلی‌هامون از این سفر بازنمی‌گردیم.»

سفر او سفری از یک شهر به یک دهکده یا روستا نیست. سفرش، طیِ مسیری‌ست میانِ دو وضعیت که تنها تفاوت‌شان در تقابلِ سرما و گرما، سبزی و یخبندان، رنگ‌به‌رنگی و سفید‌سیاهی نیست. تفاوت‌شان جایی‌ست در تعریفِ نسبت انسان با قلمروی خودش. جایی در چگونگیِ بسطِ رابطه و کشفِ ابزارهای ارتباط برای بقا.

سرگئی لوزنیتسا، در فیلم خوشی من، با تکه‌تکه‌کردنِ داستان به برش‌های بی‌آغاز و بی‌پایان، تصویری یکپارچه پیش چشم می‌آورد که در هر گوشه‌اش نقطه‌ای‌ست که حواس را از نقطه‌های دیگر پرت کند: هویت، آزادی، خفقان، فساد، جنگ، رابطه، خشونت، مرگ. و آدم‌های فیلم با تمامِ این معانی و مفاهیم درگیرند و از همه بیشتر با خودشان برسرِ درک یا پذیرش و ردِ جهان. هر کدامِ این واژه‌ها در ارتباط با همدیگر و پیرامونشان کشف و معنادار می‌شوند. و مفهومی به نامِ «دخالت» به ‌سانِ محوری میانِ تمامیِ این اجزا خطی می‌کشد که ناگزیر برای خوانشِ دوباره‌شان حوادث را باید در نسبت دخالت‌کردن یا نکردن، بسنجیم و درگیر نتیجه شویم و تلخی‌‌اش را زیر زبان حس کنیم.

دخالت در بسترِ تقابل خیر و شر

در وضعیتِ نخست، آنجا که گئورگی هنوز هویت دارد، آنجا که هنوز امیدی به چشم‌انداز جاده و آدم‌های هم‌مسیر هست، تقابل خیر و شر، تشخیص‌پذیر است. پلیسِ فاسد، چهره‌اش آشکار است. دخالتِ گئورگی برای نجاتِ موقعیتِ دختر روسپی، قابل درک است. دخالتِ مردِ رهگذرِ جامانده از جنگ جهانی، آنجا که به گئورگی می‌گوید چون حواس پلیس‌ها به زن پرت است بهتر است برود تا خودش نیز مسیری را در جاده با ماشینِ او طی کند و داستانِ زندگی‌اش را بگوید که در میانش دری را هم به تاریخِ گذشته برای ما باز کند، آشنا و حتی خوشایند است.

هر چیزی در مسیر عادی‌ست تا به پل می‌رسیم. پلی که آستانه‌ی ورود است به وضعیتِ دوم. پلی که با آن تنه‌ی درخت، انتظارِ اتفاقی را به جان می‌اندازد.

دخالت، تاوان دارد.

پس از گذرِ از روی پل، نقطه‌ی گم‌گشتگی میان پیچ در پیچ جاده‌ی رو به جنگل، چرخ خوردنِ بیهوده در گرگ و میش هوا، رویارویی با راهزنان، گشایشی‌ست برای خوابی طولانی و آغازگرِ فصلی دیگر.

مردِ رهگذرِ فصلِ قبل، گفته بود که از پایانِ جنگ تا آن روز بدونِ نام زندگی کرده‌است. گئورگی، پس از به‌هوش آمدن، در خانه‌ی تازه‌ای که‌ در ازای مکان و خوراک، از محتویات بار کامیونش استفاده می‌کنند و از قدرتِ مردانه‌اش برای ارضای نیاز جنسی، نه نام دارد و نه صدا. در جنگِ جهانی، نیروی مقابل و قدرتِ مهاجم، معلوم بود. هرکسی می‌دانست چه کسی را و به چه دلیل، باید بکشد یا به اسیری بگیرد. حالا جنگ تمام شده اما در روستاهای سردِ رویدادگاهِ فیلمِ فیلمسازِ اهلِ بلاروس، کشتار، با ساده‌ترین بهانه و کوچک‌ترین تلنگر ادامه دارد. انگار در این‌همانیِ عین‌به‌عینی این دگرگونی برای گئورگی به مثابه‌ی جنگی‌ست که این بار در سرزمین رخ داده‌است با آدم‌های هم‌زبان و هم‌مرز که از حالتِ دووجهی خارج شده و پای نفر/موقعیتِ سومی هم در هر بزنگاهی به میان است.

رفته‌رفته آدم‌ها پی می‌برند که خوشی‌شان در جهانِ تک‌نفره‌ی خودشان معنا دارد. درواقع جایی جدا از آن جهان نه قرار می‌گیرند نه دلشان می‌خواهد کسی را راه بدهند. پرسیدنِ یک آدرس می‌تواند خشم برانگیزد. راه‌رفتنِ غریبه در دهکده می‌تواند سببِ خشونت و کتک‌خوردنش باشد. اگر در گذشته، برای دزدی از اموال خانه صاحب‌خانه را می‌کشتند در حال برای یک کاپشن و تاب نیاوردنِ یک حرف می‌توانند آدمی را محو کنند.

در این وضعیت، تقابل خیر و شر از معنا تهی‌ست. هرچیزی و هر موقعیتی به مثابه‌ی شری مطلق پذیرفته می‌شود و دومینو‌وار به نقطه‌ی پایان که کشتارِ همگانی‌ست می‌رسد.

نیروی پلیس، به عنوانِ فاسدترین طبقه در جامعه‌ی غیر‌لیبرالی که انتقاد و شکایت را نمی‌پذیرد، به جای ایجاد صلح و گشودنِ راه‌های رابطه، پلِ میانِ هر بده‌بستانی را مسدود می‌کند. یک سمتِ ماجرا می‌ایستد و مردم سمتِ دیگر. مردمی که هم دربرابر هجومِ پلیس می‌جنگند و هم با خودشان دربرابرِ کوچک‌ترین قدمِ دیگری برای ورود به قلمروی یکدیگر.

در جامعه‌ای که راه‌های ارتباط باز است، هر شهری به شهرِ دیگر وصل است و سرزمین آیین و قانونی یکپارچه دارد، آدم‌ها می‌توانند حقِ پایمال‌شده‌شان را در هر جای خاکشان طلب کنند. می‌توانند با بسطِ همراهی تنهایی‌شان را کمرنگ و خوشی‌شان را افزون کنند. اما در سرزمینی که هر دهکده آیین خودش را دارد و هر شهر قانون خودش را، در جایی که شهرها و روستاها به قبیله‌های دور از هم می‌مانند، پلیسِ پایتخت باشی یا بومیِ تنها، اگر زور بر سرت باشد محکوم به مرگی.

در این وضعیت، واژه‌هایی مانند همراهی و هم‌قدمی پوچ و مضحک هستند و تنها  وجهی که از یک ارتباط انسانی در لغت‌نامه‌ی سرزمین باقی مانده کلمه‌ی دخالت است که آن نیز، به ورطه‌ی نابودی می‌رسد چرا که هر کسی چون جسمی صلب، چون یک اتم، خوشی‌اش را در عدمِ دخالتِ دیگری می‌داند و به مرور زمان، تاوانِ دخالت‌کردن پرقدرت و آدم‌ها ضعیف‌تر می‌شوند طوری‌که حتی اگر بدانند نباید دخالت کنند تا خوشی‌شان خدشه‌دار شود سرآخر نیرویی مجبورشان می‌کند با یک امضا در کاری که به او مربوط نیست دخالت کند و تاوانی چون مرگ را بپردازد.

قدرتِ تحملِ دیگری در این سرزمینِ سرد مانند افسانه است. اینجا باید همه شبیه هم بشوند حتی اگر با یک سرعت و در یک خط حرکت نکنند. اگر تنها پلیس شهر که از شرِ مطلق فاصله دارد کمی به وظیفه‌ی خویش آشنا است به جنون می‌رسد که دیگر نباشد و نتواند چیزی را بر هم بزند. اگر مردی، عابرِ افتاده بر برف را سوار می‌کند و به خانه‌ی گرمش می‌برد باید تاوان بدهد. هر ارتباطی سبب آزار است.

گئورکی در ترانه‌ی آغازین می‌شنود که چه دردهایی کشیدیم و از عهده‌ی دشمن برنیامدیم. واقعیت این است که اینجا هر یک نفر در حکمِ یک دشمن در همان جنگی‌ست که تکرارشده است و کسی را توانِ مقابله نیست. از همین رو گریزی نمی‌ماند جز کشتار دسته‌جمعی. گئورکی که نباید و نمی‌تواند نامی داشته باشد در لحظه‌ای که باید هویتی مشخص داشته باشد، چاره‌ای ندارد جز کشتنِ نیروی مقابل. و پس از کشتنِ آن راهی ندارد جز محوکردنِ همه‌ی کسانی که شبیه به هم شده‌اند و در این دایره گیرافتاده‌اند.

فیلم، با جسدی افتاده در گودال آغاز می‌شود که از قرار باید زیر خروارها خاک و گِل ناپدید شود. پس از پایان، وقتی گئورکی قدم به جاده‌ی تاریک می‌گذارد انگار شهرزادِ قصه‌گو از دل جاده صدا می‌زند که حالا حکایتِ آن جسد را می‌دانی. حالا فهمیده‌ای که ماجرا از چه قرار بود و چرا حتی اثری از جسدهایشان هم نباید باشد.

الناز بهنام 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان