کد خبر: ۱۲۵۵۶
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۳۹۸ - ۰۶:۵۵-10 November 2019
شعری از مرتضی درخشان
و پیچید در کوچه مان با عصا
پدر راه می رفت، اما عصا
سرش را به پیراهنش برده بود
قدش مثل ابرو کمان تا عصا
دلم ریخت از پاچه ی خالی اش
سرم سوخت از ضربه ها با عصا
(به میدان زد و چرخ زد مثل شمس
و برداشت از بین مین ها عصا)
دویدم به آغوش مردی تنی
رها کرد دستان بابا عصا
و بر شانه ی کوچکم تکیه کرد
و فریاد زد مادر آنجا: "عصا..."!
زمین خورده تر از پدر من شدم
نشان داد درد پدر را عصا...

و تا صبح در تخت باران گرفت
و کابوسی از  جنس صدها عصا
تمام سرم را بهم ریخته
سوال عجیبی که: "آیا عصا...؟!"
***
هزاران شب از آن زمان می رود
و از جنگ ما ماند تنها "عصا"
صدای قدم های بابا شدند:
عصا پا عصا پا عصا پا عصا

مرتضی درخشان

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان