کد خبر: ۱۲۴۰۱
تاریخ انتشار: ۰۶ آبان ۱۳۹۸ - ۰۰:۳۹-28 October 2019
داستان کوتاه
خیلی دلم میخواست یه جوری از روزالیا تشکر کنم . تو این مدت روزالیا خیلی برام زحمت کشیده بود و حق بزرگی به گردن من داشت  . شاید اگه اون نبود من دیپلم نگرفته بودم . دلم می خواست یه جوری بهش نشون بدم که قدر نشناس نیستم و قدر محبتهاش رو می دونم . واسه همین  یه کتاب حافظ نفیس گرفتم و بهش زنگ زدم و ناهار دعوتش کردم . راستش اصلا روم نمی شد که اینکار رو بکنم واسه همین موقع حرف زدن پشت تلفن  خیس عرق بودم . اول قبول نمی کرد ولی انقدر اصرار کردم تا قبول کرد . می گفت کاری نکرده و همه ی اینا واسه خاطر رفاقت بوده و تو رفاقت این کارا چیزی نیست و هر کس دیگه ای هم بود همینکار رو می کرد . 

ولی من که رفیق ندیده نبودم می دونستم اینجوری ها هم نیست و هر رفیقی انقدر برای پیشرفت و موفقیتش رفیقش مایه نمی زاره . حقیقتش اینه که معنای رفاقت هم بین اقشار مختلف آدما با هم فرق داره . یه قشر رفاقت رو تو همپایه بودن با رفیق می دونن ، تا پای مستی و حتی اعتیاد . یه قشر رفاقت رو تو زخم خوردن واسه رفیق می دونن ، هر چی بیشتر کتک خورده ی رفیق باشی رفیق تری . یه بخشی هم رفاقتشون فقط تو خوشی ها و خوش گذرونی هاست .  پس می دونستم رفیقی که به فکر زندگی و آینده ات باشه و واسه هدفمند کردن زندگیت بهت انگیزه بده ، چقدر با ارزش می تونه باشه . 

پس تو یه رستوران به خیال من خیلی شیک  ، تو تجریش باهاش قرار گذاشتم .شاید من تا اون موقع رستوران آنچنانی ندیده بودم که این رستوران به نظرم خیلی خوب می اومد و می خواستم کلاس بزارم . رستوران خلوت بود ، یه موزیک ملایم پخش می شد ، من و روزالیا پشت یه میز نشسته بودیم و طبق معمول اون سر حرف رو باز کرد . از همه جا حرف زدیم ، از کتاب گرفته تا سینما و فواد و ثریا و خانواده . غذا چلو کباب سلطانی سفارش داده بودم . می خواستم خیلی بهش حال بدم و به خیال خودم کلی ولخرجی کرده بودم . کادو رو بهش دادم و اونم کلی تشکر کرد . هنوز غذامون تموم نشده بود که ازم پرسید چرا ازدواج نمی کنی ؟ به تته پته افتادم ، خندید و گفت : جدی می گم چرا دست و پاتو گم می کنی ؟ گفتم:  منو چه به این حرفا؟  فعلا زوده . بازم خندید و گفت:  عین دخترا حرف می زنی . الان زوده ، می خوام درسمو ادامه بدم ، راستی نمی خوای بری دانشگاه ؟
 
گفتم:  نمی دونم، خواستن که می خوام ولی باید دید چی پیش میاد ؟جدی گفت:  خودت باید بخوای . باید بری دنبالش ،  اون که نمیاد دنبال تو . چی پیش میاد که نشد حرف . تصمیم بگیر بگو حتما می رم  ،اونوقت می بینی که می شه مثل الان که دیپلم گرفتی اگه گذاشته بودی واسه یه پیش آمد الان همینم نداشتی . 

حرفافشو تایید کردم ، نمی دونم چرا  حرفهای اون و فواد انقدر رو من تاثیر  داشت و بهم انگیزه می داد . دوباره کلید کردو پرسید : کسی تو زندگیته ؟ متعجب نگاش کردم و گفتم : تو زندگی من ؟ شوخی می کنی ؟ گفت :  ببین یه چیزی رو می خوام بهت جدی بگم اصلا شوخی نگیر ، اگر کسی رو دوست داری رو من حساب کن .تشکر کردم و گفتم نه از این خبرا نیست . جدی گفت : دختر خوب زیاد سراغ دارما .  خندیدم و  گفتم داری مثل مادرم حرف می زنی .  بعدهم وضعیت خودم رو تو خونه و پیشنهادای مادرم  رو براش تعریف کردم.  کلی خندید و گفت حق داره دیگه . 
دلم می خواست بهش بگم خودت چرا ازدواج نمی کنی؟  شوهر خوب زیاد سراغ دارم اونوقت ببینم قیافه اش چه شکلی می شه  ؟ ولی من عمرا روی زدن چنین حرفی رو نداشتم .گفتم : کی زن ما می شه ؟اخماش رفت تو هم و گفت : چرا همچین فکری می کنی،  خیلی ها  هستن تو تصمیم بگیر .بقیه اش با من و مادرت . بعد هم زد زیر خنده . غافلگیرش کردم و تموم رومو جمع کردم و گفتم:  چرا خودت ازدواج نمی کنی ؟ با خنده گفت :با همون حمومیه ؟ گفتم: جدی می گم . بدون اینکه جا بخوره و خودش رو گم کنه گفت:  چرا ازدواج نمی کنم ؟ به موقع اش . 

پرسیدم:  پس خبری نیست ؟ یه کم ساکت شد و به لیوان آبی که تو دستش بود نگاه کرد وگفت :  راستش نه که نباشه ، هست  ، ولی معلوم نیست . با تعجب پرسیدم : یعنی چی ؟ جواب داد:  معلوم نیست طرف منو بخواد  یا نه ؟ هزارتا سوال تو سرم چرخ می زد . قیافه ی متعجب منو که دید  ، حرف تو حرف آورد و گفت : بریم دیگه ، خیلی ممنون ،  خیلی روز خوبی بود  .

 فهمیدم نمی خواد به این بحث ادامه بدم ، منم ازش تشکر کردم و از رستوران بیرون رفتیم .

می خواست یه دربستی بگیره که نزاشتم و خودم رسوندمش , تمی خواست بره خونه , می خواست بره پیش چندتا از دوستاش سمت ونک . تو ماشین همه ش با خودم فکر می کردم پسره باید از خداش باشه که روزالیا دوسش داره ، یه کم هم لجم در اومده  بود ، به خودم  گفتم پسره باید خیلی خودخواه باشه ، کجا می تونه دختری به خوبی روزالیا پیدا کنه؟  

خیلی دلم می خواست پسره رو ببینم و  این خواسته  ی من زیاد طول نکشید و من با کسی که روزالیا دوستش داشت روبه رو شدم که ای کاش نمی شدم .

***

مسافر کشی هم عالم خودش رو داشت ، با هزار جور آدم سروکله می زدم . یکی خوشحال یکی ناراحت ، یکی طلبکار  ،یکی بدهکار ، عاشق ، فارغ ... فقط در مورد دوران مسافرکشی ام می تونم چند جلد کتاب بنویسم .

 ولی در تمام این دوران مهم ترین اتفاقی که برایم افتاد یه شب حوالی میدون گمرک بود . تو حال خودم بودم و می خواستم کم کم برم سمت خونه . حوالی میدون گمرک یهو یه موتوری از تو خیابون فرعی اومد بیرون . سرعت من زیاد بود و فاصله ام با موتوری خیلی کم . در یک لحظه فکر کردم اگه بزنم رو ترمز می خوره بهم ، و شاید بهتره  تند تر برم و ردش کنم . تا اونجایی که می شد کشیدم کنار و پام رو گذاشتم رو ترمز . نزدیک بود بخورم به ماشینایی که کنار خیابون پارک کرده بودند، که یه صدای عجیبی شنیدم و ماشین یه تکونی خورد . سریع ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدم . چند متر عقب تر یه موتوار سوار با موتورش رو زمین پهن شده بود . در آن واحد خودم رو پشت میله های زندان دیدم و و هزار تا فکر بد دیگه اوممد تو سرم . می خواستم برم سمت ماشین و فرار کنم ولی نمی تونستم ، انگار پاهام سست شده بود . یه جورایی یکی هم تو ذهنم می گفت نامردیه . با پاهای لرزون رفتم سمت موتور سواره . رو زمین افتاده بودو از درد به خودش می پیچید . بهش که رسیدم از زمین بلند شد و نشست . صورتش خاکی بود و چند تا خراش روش افتاده بود . همینجوری که دست و پاش رو می مالید با ناله گفت : این دست و پا دیگه برامون کار بکن نیست . دو سه تا ماشین که از اونجا رد می شدن زدن بغل . یه سیگار فروش هم که کنار خیابون بساط داشت بساطشو ول کردو به سرعت اومد سمت ما . من نمی تونستم تکون بخورم ، سرم گیج می رفت ، فقط خیره به موتور سوار نگاه می کردم . چند نفر می خواستن از جایش بلندش کنند ولی جیغ و داد می کردو نمی گذاشت کسی بهش دست بزنه . هر کسی یه چیزی می گفت ،یکی می گفت سوارش کن ببر درمانگاه ، یکی دیگه می گفت زنگ بزنین اورژانس ،  یه سری هم از بلاهایی که ممکن بود سر موتور سوار اومده باشه حرف می زدن.  از ضربه مغزی بگیر تا قطع نخاع شدن و شکستن دست و پا که بهترین حالتش بود . بالاخره از زمین بلندش کردن و سرپا واستاد . به نظرم آمد خیلی صدمه ندیده . ولی چنان هوار می زد که آدم فکر می کرد تمام استخوناش خورد شده . سعی کردم به خودم مسلط باشم . آروم رفتم جلو وگفتم: بیا ببرمت بیمارستان . داد زد :بیمارستان ؟

  داداش از بیمارستان گذشته ، دیگه باید برم پزشک قانونی . از لحن حرف زدنش هم احساس کردم اونقدر که داد و بیداد می کنه صدمه ندیده . گفتم :بابا تو که طوریت نشده فقط یه کم ... با ناراحتی گفت :فقط یه کم چی ؟ دست و پام خورد شده ؟ خدا کنه ضربه مغزی نشده باشم . گفتم: بهت می گم بیا بریم بیمارستان خودت نمیای . از مردم شنیدم که می گفتن یه هزار تومنی بده بهش بزار بره ، یکی هم می گفت چی چی هزار تومن ،پونصد بده بره پی کارش . خلاصه حدس زدم قضیه چیه ؟ خودم هم کم کم آروم شده بودم ، طرف می خواست منو بتیغه ، ولی نمی دونست با کی طرف شده . با بی خیالی رفتم رو کاپوت ماشین نشستم و گفتم صبر کنیم افسر بیاد . داد زد تا اون موقع من مردم . گفتم مردی که مردی من باید دیه اش رو بدم که می دم . اصلا من خسارت می خوام . زدی بغل ماشینو قر کردی . یهو انگار یه انرژی عجیبی اومده باشه تو بدنش ، خودش رو از لای مردم بیرون کشیدو اومد سمت من . انگار اصلا یادش رفت که تا چند لحظه پیش می گفت نمی تونه تکون بخوره .شاکی بهم گفت : مثل اینکه طلبکاری ؟ یه نگاه بهش کردم به نظر بیست و پنج ، شش ساله می اومد . قدش متوسط بود ، موهای صافش ریخته بود  تو صورتش ، ریشش خاکی بودو گوشه لبش زخمی شده و خون خشکیده بود . به خودم گفتم بهش رو بدی کلاهت پس معرکه است .گفتم: داداش خیالیه ؟ همینه که هست . زدی باید صبر کنی افسر بیاد . گفت : من زدم یا تو ؟ خیره بهش نگاه کردم و گفتم: من زدم ؟ کی از تو فرعی سرشو انداخت بیرون عین گاو اومد وسط خیابون ، چیزی بهت نمی گم دور بر ندار . برو یه جا بشین تا افسر بیاد ، صداتم در نیاد که اصلا حوصله ندارم ، مارو از کارو زندگی انداختی . آروم تر شدو یکم موضعش رو عوض کرد و گفت: زدی مارو داغون کردی عین خیالت هم نیست ؟ فقط خندیدم و هیچی نگفتم . کم کم مردم هم که دیدن اتفاق خاصی نیفتاده رفتن سمت ماشیناشون و دور ما خلوت شد .اونم رفت کنار جدول خیابون کنار موتورش که هنوز رو زمین افتاده بود نشست .

مدت زیادی طول نکشید که از جاش بلند شد و خودش رو تکوند و اومد سمت من و گفت یه تومن بده ما بریم ، کار داریم .  خودتم علاف نکن . خندیدم و گفتم کاسبی امشبت بود نه ؟ داداش نگران ما نباش ما کلا علافیم ، اینم روش . تو گواهینامه و کارت موتورتو آماده کن افسر اومد علاف نشی کار داری . دستپاچه اصرار کرد ، ولی من زیر بار نرفتم . حتی به پونصد تومن هم راضی شد ولی مرغ من به پا داشت . موتورش رو به زحمت به کمک سیگار فروشه بلند کرد و چند بار استارت زد . رفتم سمتش و گفتم :کجا ؟ جواب داد : بی خیال . معرفت بهم می گه بی خیالت بشم . گفتم : ولی من بی خیال نشدم ، من خسارت می خوام .

 عصبانی شد ولی حرفی نزد ، خودش رو جمع و جور کرد و گفت: جون مادرت از خر شیطون بیا پایین . عجب سریشی هستی تو ، گفتم: عمرا بزارم بری ، خسارت ! گفت: به ابوالفضل ندارم ، بیا این جیبای من ، بگرد . اگه پول پیدا کردی مال تو . گفتم: پس واستا تا افسر بیاد . عصبی گفت : بابا توهم  ترکوندی مارو با افسر بیاد افسر بیاد ، افسر بیاد واسه تو پول می شه ؟ آقا قرار بزار مردو مردونه فردا بریم صافکاری ماشینتو نشون بدیم پولش با من . خندیدم و گفتم :بابا تو خیلی دو دری ! نگاهم کرد و گفت :اعتماد نداری ؟ از تو جیبش یه شناسنامه در آورد و گرفت سمتم . بیا این شناسنامم ، دیگه چی می خوای ؟ گفتم شناسنامه واسه خودت . کارت موتور . نه کارت موتور داشت نه گواهینامه ، خلاصه با وساطت سیگارفروشه ، شناسنامه اش رو گرفتم و واسه فردا صبح باهاش قرار گذاشتم . 

ساعت حوالی دو رسیدم خونه . همه خواب بودن ، صدای  خور و پوف بابام دنیارو برداشته بود .جامو یه گوشه  انداختم و دراز کشیدم . دلم واسه هیجان های جوونیا تنگ شده بود . اون دل لرزه ها ، عشق و عاشقیای یکی دو روزه ، واسه یه خسروی سالم و پر خور که همیشه کیانوش و کفایت سر غذا باهاش دعواشون می شد ، واسه همه چی .

صبح دیرتر از همیشه از خواب پاشدم . ساعت حوالی نه بود ، یه صبحونه سرپایی خوردم و از خونه اومدم بیرون . هنوز سر کوچه نرسیده بودم و داشتم تو جیبم دنبال سوییچ می گشتم که همون پسری که دیشب باهاش تصادف کرده بودم رو دیدم ,  کنار ماشین واستاده بود . تا من رو دید اومد جلو و سلام و احوال پرسی کرد و در ادامه با من ومن گفت: اومدم یه چند روز ازت مهلت بگیرم . گفتم :مهلت چی ؟ گفت: راستش ندارم . باید جور کنم یه نگاه بهش کردم و گفتم: باشه هر وقت داشتی بیا ، امر دیگه ؟ سرش رو پایین انداخت و گفت :یه چیز دیگه هم هست ، شناسنامه ، بهش احتیاج دارم . خندیدم و گفتم :دیگه ؟ انگار خیالش راحت شده باشه گفت :همین .

 گفتم: خوابش رو ببینی و رفتم سمت ماشین .دنبالم اومد . من سوار ماشین شدم ، کنار شیشه سمت من واستاد و زد به شیشه . شیشه رو کشیدم پایین و گفتم : دیگه چیه ؟ تو شناسنامه بگیری دیگه پیدات نمی شه ، فکر کردی هالو گیر آوردی ؟ گفت نه به جان خودم . به شناسنامه اجتیاج دارم . می خوام باهاش پول بگیرم ، مگه تو خسارت نمی خوای ؟ پرسیدم با شناسنامه ؟ قانون جدیده ؟بانکا با شناسنامه پول می دن ؟ زیر لب گفت: مادرم مریضه ، جون هر کی دوست داری حال نگیر . می خوای برات قسم بخورم ؟جواب ندادم ، 

فقط نگاش کردم ، یه کم صبر کردو گفت : باور نمی کنی ؟ خودت بیا باهم بریم . بعدهم اومد سمت شاگرد ماشین و سوار شد و گفت: بریم . گفتم: کجا ؟ گفت: اول بریم پول بگیرم یا بریم خونه ؟ فقط دربستی حساب نکن . همون خسارتت رو بدم شاهکار کردم . ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت سه راه جوادیه .
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان