کد خبر: ۱۲۲۰۴
تاریخ انتشار: ۲۱ مهر ۱۳۹۸ - ۱۱:۴۴-13 October 2019
رفیق سی و پنج ساله ام، پاسپورت کانادا توی جیبش است. چهار سالی استرالیا بوده و تازگی برای ویزای آمریکا اقدام کرده. 
می گوید کانادا هوایش خوب نیست. استرالیا دور است و رفت و آمدش سخت. آمریکا احتمالا بهتر باشد برای زندگی در میانسالی و برنامه دارد برای بازنشستگی‌اش برود اسپانیا

 پدربزرگم، هفتاد و پنج سال عمر کرد. خانه اش، یک عمارت حیاط ‌‌دار بود در کوچه عیدگاه، اطراف حرم نزدیک فلکه آب مشهد. اقامت هیچ کجای دنیا غیر از خانه خودش را نداشت. همان جا ماند. از بچگی تا پیری. پاییز، زمستان، بهار و تابستان. یک مغازه باطری سازی داشت اطراف حرم، ده دقیقه پیاده بیشتر راه نبود از خانه‌اش. بازنشستگی‌اش را هم همان‌جا توی همان پس کوچه‌های عیدگاه قدم زد.

 رفیقم، فارغ التحصیل صنعتی شریف است. دکترای مهندسی الکترونیک، از دانشگاه نیوسوت ولز استرالیا. دانشگاه درس می‌دهد. دانشجو تربیت می کند. اهل کتاب است. زیاد فیلم می بیند. زیاد سفر می کند.

 پدر بزرگم، مدرسه و مکتب نرفت. سواد خواندن و نوشتن نداشت. از سر کار می آمد خانه، دو شاخه سماور را می زد به برق و پیچ رادیو را می پیچاند تا ته تا ببیند دنیا دست کیست.

 رفیقم، چند تایی دوست دختر داشته ولی هنوز عشق زندگی اش را پیدا نکرده. می گوید آدم باید حواسش باشد با چه کسی می رود زیر یک سقف. آلن دوباتن می خواند. الیف شافاک گوش می کند.، عقیده اش اینست که دوست داشتن از عشق بالاتر است. و تاکید می کند که ازدواج، تصمیم مهمی ست!

 پدربزرگم، نمی دانست عشق چیست. سواد نداشت کریشنا مورتی و بابارا دی آنجلیس بخواند، بیست و سه ساله بود که ازدواج کرد. مادربزرگم را دوست داشت. وقتی هم مُرد، تن به تجدید فراش نداد. شاید از فرط عادت بود. شاید هم از علاقه زیاد. هر چه بود توصیه کرد سنگ قبرشان زیاد از هم فاصله نداشته باشد.

 رفیقم، مخالف بچه دار شدن است. می گوید دنیا جای امنی نیست. می گوید بچه دار شدن در چنین شرایطی، خیانت محض است به بشریت. برای همین همیشه از کاندوم دولایه استفاده می کند.

 پدربزرگم، پنج تا پسر و یک دختر داشت و ده دوازده تا نوه، نمی دانست خدمت است یا خیانت. برای همین نمی دانست کاندوم چیست. به جایش سرش توی کار خودش بود. بچه ‌هایش را بزرگ می کرد، توی همان عمارت حیاط دار با حوض پر از ماهی قرمز و آجرهای نارنجی دودی

رفیقم ورزش می کند، هفته ای لااقل دو سه باری می رود جیم. غذاهای سالم و ارگانیک می خورد. صبح‌ها شیر و لبنیات غیرفراوری شده می زند توی رگ، و حواسش هست مبادا سرطلان بگیرد.

 پدربزرگم جیم نمی رفت. زورخانه برو و این‌ها هم نبود. سیگار می کشید پشت سیگار. تیر و بهمن بدون فیلتر. و آخرسر هم مُرد. نه از سرطان ریه. دق کرد! از تنهایی. از نبودن مادر بزرگم.

رفیقم آدم موفقی ست. از زندگی اش مفید استفاده کرده و می خواهد دنیا به او احترام بگذارد.

 پدربزرگم، نمی دانست موفقیت چیست. نمی فهمید اصلا موفق هست یا نیست. فقط اگر فروش دکان خوب بود، خوشحال می آمد خانه و می نشست پای رادیو و چایی را می گذاشت دم و بعد شروع می کرد به آبپاشی جاروی حیاط.

رفیقم دنیا را توی مشتهايش دارد. از این سر تا آن سرش، یک بلیط کاغذی ست و ده ساعتی پرواز در یک صندلی گرم و نرم بزینس کِلس. می گوید دنیا عجب کوچک شده. انقدر که آدم حوصله‌اش سر می رود. گاهی دوست دارد فرار کند به جایی که نمی داند کجاست. به چیزی که نمی داند چیست. می گوید کاش همه چیز دکمه پلی بَک داشت. می شد زد اول تِرَک، و همان جا ایستاد و گوش تیز کرد به هر چه بود. مثلا خش‌خش نامفهوم تک موج اف ام یک رادیوی روسی رنگ و رورفته، سرطاقچه یک خانه دورافتاده و بعد هم خیال کرد که لابد همه‌اش همین است.

نوشته علی معتمدی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان