کد خبر: ۱۱۸۷۷
تاریخ انتشار: ۲۸ شهريور ۱۳۹۸ - ۱۸:۴۴-19 September 2019
ضمن سپاس و تشکر فراوان از حضرت‌عالی، تقاضا می‌کنیم که نخست شرحی مختصر از زندگی خود را برای ما بیان بفرمایید.

بسم اﷲ الرحمن الرحیم و به نستعین. من هم ممنونم که تشریف آوردید تا دربارۀ یکی از مردان تأثیرگذار در تاریخ انقلاب با هم گفت‌وگو کنیم.

من متولد 1327 در عباس‌آباد تنکابن، در خانواده‌ای روحانی هستم. پدرم مرحوم آیة الله حاج شیخ ‌علی‌محمد مهاجری از شاگردان مرحوم نائینی و مرحوم آقاضیاء عراقی در نجف اشرف بود و از این بزرگان اجازۀ اجتهاد گرفت. او عالمی مجتهد و خدمت‌گزار مردم بود. پدرم و خاندانش نسل‌در‌نسل روحانی بودند و من به تشویق پدر، به تحصیل در حوزۀ علمیه علاقه‌مند شدم. در سال 1339 وارد حوزۀ علمیۀ قم شدم و هم‌زمان با تحصیل علوم دینی، دیپلم گرفتم و در کنکور سراسری شرکت کردم و قبول شدم؛ ولی چون احساس کردم درس‌های حوزوی مرا از سایر دروس مستغنی می‌کند، دانشگاه را ادامه ندادم. در حوزۀ علمیۀ قم، سطح عالی را در خدمت حضرات آیات مشکینی و فاضل لنکرانی خواندم. بعد ‌از اتمام کفایتین، با شروع درس خارج آیة الله فاضل لنکرانی به ‌تقاضای من و بعضی ‌از دوستان، اصول را پیش ایشان و فقه را نزد آیات عظام گلپایگانی، منتظری و وحید خراسانی خواندیم. بدین ‌ترتیب هجده‌سال در حوزۀ علمیۀ قم بودم؛ سپس به ‌پیشنهاد آیة‌ اﷲ شهید بهشتی در سال 1358 به تهران آمدم.

آیة‌ اﷲ بهشتی وقتی از آلمان برگشتند، در جست‌وجوی افرادی بودند که با آنها در زمینه‌های مختلف علمی، مانند فقه و اصول و معارف و اعتقادات و تاریخ و زبان و ادیان مسیحیت و یهودیت، کار علمی انجام دهند. من و دو‌سه ‌نفر دیگر از فضلای حوزۀ علمیۀ قم، به ‌انتخاب ایشان در این جمع بودیم. ایشان هفتگی از تهران به قم می‌آمدند و جلساتی داشتند. در ده‌سال آخرِ حضورم در حوزۀ علمیۀ قم، با آیة‌ اﷲ بهشتی محشور بودم و همکاری علمی داشتیم. پس از پیروزی انقلاب، هم‌زمان با ادامۀ درس خارجِ فقه و اصول، به ‌خواست ایشان، به حزب جمهوری اسلامی پیوستم و در تهران ساکن شدم. تا پایان برقراری حزب جمهوری اسلامی(سال 66) عضو شورای مرکزی آن و زمانی هم مسئول استان‌های حزب بودم. بعدها مسئولیتی را در دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی بر عهده داشتم و به ‌پیشنهاد آیة‌ اﷲ بهشتی در آخرین روز عمرشان، یعنی هفتم تیر سال 60، به‌عنوان مسئول روزنامۀ جمهوری اسلامی انتخاب شدم و اکنون روزهای آخر سی‌امین سال مسئولیتم را در روزنامۀ جمهوری اسلامی می‌گذرانم.

در دوران ریاست‌جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی و آقای خاتمی، مشاور ایشان بودم. عضو هئیت امنای دانشگاه مذاهب اسلامی و در دوره‌هایی هم عضو شورای فرهنگ عمومی کشور بودم. اکنون پانزده‌سال است که در رشته‌های فقه و علوم قرآنی و علوم سیاسی در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد در دانشگاه‌های تهران تدریس می‌کنم. حدود پانزده کتاب به ‌چاپ رسانده‌ام. مقالاتم برای سمینارهای مختلف و در روزنامه‌ها و بیشتر در روزنامۀ جمهوری اسلامی چاپ شده است. اینها خلاصۀ فعالیت‌های علمی و سیاسی بنده بعد از پیروزی انقلاب اسلامی است و امیدوارم اگر خدمتی به مردم و انقلاب و اسلام نکرده‌ایم، زیانی هم نرسانده باشیم.

آشنایی شما با حضرت آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی کی و چگونه بود؟

در نیمۀ اوّل دهۀ پنجاه، روزی به ‌پیشنهاد آیة‌ اﷲ بهشتی، در خدمت ایشان، رفتیم منزل آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی. آن زمان منزل ایشان در منطقۀ غرب دانشگاه تهران بود، در خیابان نصرت و محدودۀ کانون توحید. وقتی هم که سکته کردند، مدتی در همین خانه بستری بودند. در آن ‌جلسه، شهید ‌باهنر هم حضور داشت. آنجا من از ‌نزدیک با حضرت آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی آشنا شدم. قبل ‌از این دیدار، ایشان را می‌شناختم؛ چون شخصیت معروفی بودند؛ ولی شناخت من از ایشان دورادور بود. در آن جلسه به ‌پیشنهاد آقای بهشتی، مسائل روز جامعه، انقلاب، وضعیت کشور، وضعیت دانشگاه‌ها، ضرورت حضور در دانشگاه‌ها برای شناساندن اسلام و این گونه مسائل مطرح و بررسی شد. من اوّلین‌بار از نزدیک آنجا با آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی آشنا شدم و از همان موقع به ایشان علاقه و ارادت پیدا کردم. چیزی که از آن جلسه به یاد دارم، دلسوزی ایشان برای دین و دینداری در جامعه بود. واقعاً درد دین داشتند؛ در عین حال، سنجیدگی و احتیاط علمی هم در رفتار و گفتارشان به چشم می‌خورد. اهل تندروی نبودند و همیشه به عواقب کار می‌اندیشیدند. شهید بهشتی هم مقیّد بودند که در برخی مسائل با ایشان مشورت کنند؛ خصوصاً به دلیل تجربه‌هایی که در حوزه‌های گوناگون داشتند.

ادامۀ ارتباط شما با ایشان چگونه بود؟

اواخر بهمن‌ماه سال57، پنج‌ نفر حزب جمهوری اسلامی را تأسیس کردند: آیة‌ اﷲ بهشتی، آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی، آیة‌ اﷲ هاشمی رفسنجانی، آیة‌ اﷲ خامنه‌ای و حجة الاسلام شهید دکتر ‌محمدجواد باهنر. آقای بهشتی در حزب، عضویت مرا برای شورای مرکزی پیشنهاد کرد و پس از رأی‌گیری، پذیرفته شدم. بهار 1358 من از قم به تهران آمدم و با سِمت عضو شورای مرکزی، وارد حزب شدم. آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی در همۀ جلسات به طور منظم شرکت می‌کردند. بنابراین، حشر‌و‌نشر ما با ایشان از جلسات شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی شروع شد و ادامه یافت. این جلسات دربارۀ اهم مسائل کشور و انقلاب بود و به همین دلیل همۀ اعضا دیدگاه‌های خود را در هر مسئله‌ای به تفصیل و با جزئیات می‌گفتند. من در آن جلسات، آشنایی عمیق‌تری با شخصیت آیة اﷲ موسوی اردبیلی پیدا کردم و واقعاً از مباحث مطرح در آن جلسات بهره می‌بردم.

دیدگاه شهید ‌بهشتی نسبت ‌به آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی چگونه بود؟

جلساتی که قبل ‌از انقلاب، از سال 1348 به‌ بعد با آقای بهشتی در قم داشتیم، عمدتاً در منزل آیة‌ اﷲ قدوسی یا آیة‌ اﷲ مصباح یزدی یا منزل خود ما تشکیل می‌شد. در این جلسات، از آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی خیلی سخن به ‌میان می‌آمد و نوع صحبت شهید ‌بهشتی این بود که ایشان یکی ‌از چهره‌های انقلابی، یکی ‌از یاران امام، یکی ‌از دوستان نزدیک و باصفا هستند. آقای بهشتی کلمۀ باصفا را خیلی دربارۀ دوستان خوب و نزدیکشان به ‌کار می‌بردند. یادم هست که آقای بهشتی می‌گفتند اگر بخواهیم کار جمعی شروع کنیم، اوّلین صفتی که باید در دوستانمان باشد، صفا است. می‌گفتند آدم‌های باصفا کسانی هستند که می‌شود با آنها تا آخر ماند و کار کرد؛ دورنگی ندارند، یک‌دل هستند. و این تعبیر را دربارۀ آقای موسوی اردبیلی فراوان به‌کار می‌بردند. از ‌نگاه آقای بهشتی، علاوه ‌بر خصوصیات علمی، شاگرد امام بودن، انقلابی بودن و امثال اینها، جوهر وجودیِ افراد خیلی مهم است. بدون صفا و صمیمت، کارها دوام ندارد. واقعاً هم آقای موسوی اردبیلی انسان باصفایی بودند و من گواهی می‌دهم که در کارها اخلاص داشتند. شهید بهشتی معتقد به کار گروهی بود. به همین دلیل در اوّلین فرصت، حزب جمهوری اسلامی را با همکاری آیة اﷲ هاشمی رفسنجانی، تأسیس کردند. در کار گروهی هم بیش از توانایی‌های علمی و اجرایی، شخصیت اخلاقی افراد مهم است. به همین دلیل معمولاً شهید بهشتی هر جا می‌رفت و هر مسئولیتی که قبول می‌کرد، به آیة اﷲ موسوی هم پیشنهاد می‌داد که همراهی کنند.

با توجّه ‌به اینکه از اوّل انقلاب در جریان تحوّلات آن بودید، شناخت و نگاه امام را نسبت ‌به آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی چگونه ارزیابی می‌کنید؟

اوّلاً همین که امام به کسی اعتماد کند و او را در یکی ‌از مناصب بالای انقلابی و حکومتی، و ردۀ اوّل کشور قرار دهد، به ‌این ‌معنا است که از نظر امام، آن ‌شخص حداقل چند ویژگی بارز دارد: علم، انقلابی بودن، تدیّن و اخلاص. من انقلابی بودن را با چاشنی عقلانیت ضمیمه می‌کنم؛ چون امام خیلی به آن اعتقاد داشتند؛ چون کسی‌که عاقل باشد، همۀ کمبودها را جبران می‌کند. در آن اوضاع، کشور به آدم‌های عاقل، بیش از هر کس دیگری نیاز داشت. امام می‌فرمود اگر دو نفر بودند که یکی عالم بود ولی عقل نداشت و دیگری عاقل بود ولی علم نداشت، کسی که عقل دارد، مقدم است. آقای اردبیلی، هم عاقل هستند و هم عالم. به ‌تعبیر شهید بهشتی عقل دو نوع است: عقل حسابگر و عقل عاشق. عقل حسابگر می‌گوید جایی را که بلا دارد، کشته‌شدن دارد، زندان دارد، گرفتاری دارد، باید رها کرد. عقل عاشق می‌گوید باید به عشق اسلام و عشق خدا و عشق خدمت به مردم باید هر بلایی را به ‌جان خرید و وارد میدان شد. این عقل، باعث می‌شود آدمی انقلابی و پاک‌باخته شود. وقتی این عقلانیت در کسی بود، دیانت و علم هم بود، قطعاً مورد‌ توجّه امام قرار می‌گرفت. امام در مورد ایشان شناخت داشتند. به ‌همین ‌دلیل در مسئولیت‌های مهم مانند عضویت در شورای انقلاب، ایشان را منصوب کردند. چند ‌نفر، اوّلین انتخاب امام بودند که یکی‌‌ از آنها آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی بود. اعتماد امام ‌به ایشان، کاملاً مشهود بود و ما همین را از نشانه‌های امتیاز علمی و عملی ایشان قلمداد می‌کردیم. البته خودمان هم شناخت نزدیک و شخصی داشتیم؛ اما اعتماد امام به ایشان، بر اعتقاد ما می‌افزود. هنوز هم گمان می‌کنم که باید به منصوبان امام، احترام ویژه گذاشت. امام بدون دلیل یا به دلایل سست، کسی را به کاری نمی‌‌گماشت.

دیگر اینکه، امام اصلاً با تحزّب میانه‌ای نداشتند. در ‌طول انقلاب، قبل ‌از انقلاب و بعد از انقلاب، اگر امام افرادی را تأیید کرده‌اند که عضو احزاب یا جمعیت‌ها بودند، به ‌عنوان شخص تأیید کردند، نه به عنوان حزب. بنابراین، امام هرگز هیچ نظام سیاسی یا حکومتی را تأیید نکردند غیر از جمهوری اسلامی، و تنها حزبی که تأیید کردند، حزب جمهوری اسلامی بود؛ زیرا مؤسّسان آن را از نزدیک می‌شناختند و به آنان ‌اعتماد داشتند. امام گفتند من آنها را می‌شناسم و مورد ‌اعتماد من هستند. آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی یکی ‌از آن افراد بود و این نشانۀ شناخت و اعتماد امام نسبت ‌به آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی بود.

سوم اینکه، در زمانی‌که اندام‌های نظام جمهوری اسلامی شکل می‌گرفت، امام منصب دادستانی کلّ کشور را به آقای موسوی اردبیلی پیشنهاد کردند. خوب است در اینجا خاطره‌ای برای شما نقل کنم: سال 58 تا 68 که قانون اساسی هنوز بازبینی نشده بود، شورای عالی قضائی بر قوۀ قضائیه ریاست می‌کرد و رئیس شورای عالی قضائی، رئیس دیوان عالی کشور، و نفر اوّل قوۀ قضائیه بود. طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، رهبری باید به دو ‌نفر در قوۀ قضائیه حکم می‌داد: رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کلّ کشور. این ‌دو، عالی‌ترین مناصب قوۀ قضائیه در آن دوران بودند، و رئیس دیوان عالی کشور در واقع بالاترین سِمت قضائی بود. روزی آقای بهشتی به من گفتند امام من را خواسته‌اند و گمان می‌کنم می‌خواهند ریاست دیوان عالی کشور را به من پیشنهاد کنند. گفتم نظر خودتان چیست؟ گفتند پذیرفتنش برای من دشوار است. گفتم چرا؟ گفتند دوست دارم بروم قم و کار حوزوی کنم، به حوزه برسم، نظام جمهوری اسلامی به نیروهای پرورش‌یافتۀ حوزه نیاز دارد، حوزه نباید از ‌دست ‌برود؛ لیکن امام مایل هستند که من اینجا بمانم. گفتم شما چه می‌کنید؟ گفتند با امام صحبت می‌کنم، اگر اجازه بدهند، نمی‌پذیرم و می‌روم قم. بعدازظهر ایشان رفتند خدمت امام، من ماندم در حزب تا برگردند. در ساعتی که احتمال می‌دادم برگردند، آمدم بیرون ساختمان، در حیاط ایستادم. آقای بهشتی که آمدند، رفتم جلو و بی‌صبرانه پرسیدم چه شد؟ چه کردید؟ گفتند من به امام گفتم که می‌خواهم بروم قم. امام فرمودند که نه، شما باید اینجا ریاست دیوان عالی کشور را بپذیرید. من گفتم تمایلی به این سِمت ندارم؛ ولی اگر شما امر کنید و واجب عینی باشد و از نظر شما شخص دیگری نباشد که بتواند این بار را از زمین بردارد، می‌پذیرم، والاّ اجازه بدهید من بروم قم. امام فرمودند: متعیَّن است در شما، و واجب عینی است؛ شما باید بمانید و قوۀ قضائیه را سامان بدهید. شهید بهشتی گفتند من برای امام شرطی قائل شدم. گفتم من به یک ‌شرط حاضرم بپذیرم. گفتند چه شرطی؟ گفتم شرط من این است که آقای موسوی اردبیلی هم با حکم شما دادستان کلّ کشور باشند. من در قوۀ قضائیه با ایشان می‌توانم کار کنم. امام پذیرفتند و گفتند به آقای موسوی اردبیلی هم حکم دادستان کلّ کشور را می‌دهم. شما با ‌هم کار کنید. بعداً امام آقای موسوی اردبیلی را خواستند و با ایشان صحبت کردند و حکم دادستانی کلّ کشور را هم به ایشان دادند.

در زمان امام، تصدّی سِمت‌ ارشد در نظام جمهوری اسلامی، به معنای اعتماد کامل امام به آن شخص بود. آیة اﷲ موسوی اردبیلی هم به‌حق‌ شخصیت تراز اوّل علمی در نظام بودند و شایستگی داشتند که امام در چنین مقامی به ایشان حکم بدهند. مطلب مهم‌ این است که طبق قانون اساسیِ اوّل، رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کلّ کشور باید مجتهد باشند. بنابراین، اجتهاد آقای بهشتی و آقای موسوی اردبیلی با این ‌حکم توسط امام تأیید شد. امام جایگاهش، علمیتش، دیانتش، نگاهش، شناختش مشخص است. وقتی امام به کسی سمتی می‌دهد، معلوم می‌شود که مقام علمی و دیانت و اخلاص آن شخص نزد ایشان محرز شده است.

آیا انتخاب آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی برای سِمت دادستان کل به پیشنهاد شهید آیة‌ اﷲ بهشتی ربطی به هم‌حزبی بودن این‌ دو نداشت؟

اوّل و مهم‌تر از همه این است که امام به ‌هیچ وجه در ‌برابر خواسته‌ای که خدایی نبود، تسلیم نمی‌شدند؛ امام شخص هوشمندی بودند و آقای بهشتی را می‌شناختند. آقای موسوی اردبیلی را هم می‌شناختند. می‌دانستند که آقای بهشتی برای انجام درست کارها این پیشنهاد را داده‌اند. به ‌دلیل علم و دیانت و عقلانیت و آزاداندیشی آقای موسوی اردبیلی، نه به‌ دلیل هم‌حزبی ‌بودن. این را امام می‌فهمیدند. نشانه‌هایی وجود دارد که معلوم می‌کند امام هرگز در برابر رفتارهای حزبی محض، تسلیم نمی‌شدند، حتی اگر این رفتار از نزدیکان و معتمدان یا خویشان و همراهان ایشان سر می‌زد.

دوم اینکه، آقای بهشتی کسی نبود که گرایش حزبی خودش را در مسائل حکومتی اعمال کند. برای نمونه، خاطره‌ای را خدمتتان عرض می‌کنم: در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی تصویب شد که صلاحیت اوّلین رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر منتخب بررسی شود. پیش‌ از اینکه اعضا دربارۀ کاندیدای پیشنهادی حزب، وارد بحث شوند، آقای بهشتی در مقدمه، بحثی بسیار مهم را مطرح و چندبار تکرار کردند که برادران، دوستان، ما باید کسی که امتیاز و شایستگی بیشتری برای مدیریت اجرایی کشور دارد، انتخاب کنیم، چه عضو حزب باشد، چه نباشد؛ چه با ما هم‌فکر باشد چه افکارش با ما فرق کند. الآن کشور مهم است؛ مصالح عمومی نظام اهمیت دارد، نه حزب ما. بنابراین برای معرفی کاندیدای ریاست‌جمهوری یا نخست‌وزیری، میان دو ‌نفر حزبی و غیر‌حزبی، اگر فرد غیر حزبی شایستگی‌اش بیشتر است، او را ترجیح بدهیم. اگر فرد غیر حزبی بر هم‌حزب ما فضیلت داشت، حق نداریم فرد حزبی را معرفی کنیم و بگوییم چون از ما است، پس بهتر است. نخیر! اما چنانچه هر ‌دو مساوی هستند و هیچ‌کدام بر دیگری فضیلتی ندارد، اجازه داریم هم‌حزبی خود را انتخاب کنیم؛ چون هماهنگی بیشتری صورت خواهد گرفت و ما هم بیشتر می‌توانیم به او کمک کنیم. این اصول در مذاکرات شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی از آن ‌زمان هست. آنهایی که عضو شورای مرکزی بودند، می‌دانند و با این گونه مواضعِ شهید بهشتی آشنایی دارند. خود آقای موسوی اردبیلی، آقای هاشمی رفسنجانی، آیة‌ اﷲ خامنه‌ای در خاطرشان هست که آقای بهشتی این ‌بحث را مطرح کردند. نمونۀ خیلی روشنش هم در مسئلۀ نخست‌وزیری بود. آقای رجایی، اوّل‌کسی بود که از ‌طرف حزب جمهوری اسلامی برای نخست‌وزیری پیشنهاد شد. شاید خیلی‌ها این را ندانند، ولی آقای رجایی عضو حزب جمهوری نبود. طبق منش آقای بهشتی که حزبی بودن را معیار نمی‌دانستند، حزب از آقای رجایی حمایت کرد. می‌گفتند: شایسته‌تر بودن معیار ما است. اگر کسی شایسته‌تر باشد، او را معرفی می‌کنیم؛ ولو هم‌حزبیِ ما نباشد. آقای بهشتی بارها نشان داد که به این اصل پایبندی عملی دارد. بنابراین، آقای بهشتی اهل این نبود که حزبی بودن را ملاک قرار بدهد؛ بلکه بر اساس شایستگی‌هایی که در آقای موسوی اردبیلی سراغ داشت، ایشان را به امام پیشنهاد کرد.

آقای موسوی اردبیلی هم ویژگی‌ها و فضایلی داشتند که ایجاب می‌کرد آقای بهشتی ایشان را به امام پیشنهاد کنند و مؤیّد وجود این فضایل در آقای موسوی اردبیلی همین است که امام پیشنهاد آقای بهشتی را تأیید کردند و پذیرفتند. من خاطره‌ای برایتان بگویم از آزادگی آقای موسوی اردبیلی که بسیار جالب است. ایشان عضو مؤسّس حزب بودند. حزب می‌خواست آقای جلال‌‌الدین فارسی را برای ریاست‌جمهوری کاندیدا کند. ایشان مخالفت کردند. گفتند این درست نیست و از همان‌جا حزب را رها کردند و رفتند. بدین ‌ترتیب آقای موسوی اردبیلی با ‌اینکه عضو مؤسّس حزب جمهوری اسلامی بودند، کمتر ‌از دو ‌سال در حزب ماندند. این نشانۀ فضیلت‌ و آزاداندیشی و حریّت در وجود او است. وقتی چیزی را قبول نداشتند، دیگر خودشان را درگیر نمی‌کردند. با ‌اینکه آقایان بهشتی و خامنه‌ای و هاشمی، آقای جلال‌الدین فارسی را قبول داشتند، ولی ایشان طبق نظر و اصول خود عمل کردند؛ اهل سازش بر سر اصول نبودند. اینها نشان‌دهندۀ این است که آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی، انسان آزاده‌ای بود. در دوره‌های بعد نیز همیشه مواضع خودشان را با آزاداندیشیِ کامل اعلام می‌کنند. ملاحظه‌کاری خاص خیلی‌ها را ندارند. این خصوصیت در وجود آقای موسوی اردبیلی بود که آقای بهشتی ایشان را پیشنهاد کردند، نه به ‌دلیل حزبی بودن.

از فرمایش‌های شما و برخی آقایان چنین برمی‌آید که آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی، نزد شهید ‌بهشتی، احترام و منزلت بسیاری داشتند. دورانی که این‌ دو شخصیت در قوۀ قضائیه با‌هم بودند، چگونه دورانی بود؟

من فکر می‌کنم بهترین دورۀ قوۀ قضائیه در تاریخ جمهوری اسلامی، همان دوره بود. اختلاف بود، اما تنش نبود. ملاحظات سیاسی، بسیار کم بود. عدالت و قانون، حکم می‌راند و به همین دلیل، اعتماد مردم هم جلب شده بود. مردم، هر جا که عدالت و قانون‌گرایی ببینند، اعتماد می‌کنند. قانون، مطمئن‌ترین سرپناه برای ملت است. شهید بهشتی و آیة اﷲ موسوی اردبیلی، در برابر قانون تسلیم بودند. به نظرم آن دوران که این دو بزرگوار با هم در قوۀ قضائیه همکاری می‌کردند، دورۀ درخشان این بخش از نظام بود. هنوز هم اگر آن دوره را نصب العین کنیم، بسیاری از مشکلاتمان حل می‌شود. تجربه‌های نظام در دوره‌های مختلف، نباید فراموش شود. هر بار که نباید از نو آغاز کنیم. در این کشور چندین دورۀ قضائی بوده است. اگر تجربه‌های ادوار پیشین را نبینیم یا محل نگذاریم، معنایی ندارد جز سرمایه‌سوزی و پشت پا زدن به گنجینه‌ای که از گذشته برای ما باقی مانده است. دوره‌ای که شهید بهشتی و آیة اﷲ موسوی اردبیلی، زمام امور قضائی کشور را در دست داشتند، دوران طلایی قوۀ قضائیه در جمهوری اسلامی ایران بود.

با اینکه سخت‌ترین دوران هم بود.

بله، سخت‌ترین دوران هم بود. نخست باید کارهای بزرگی همچون تصفیۀ قوۀ قضائیه از قضات طاغوتی صورت بگیرد؛ سپس نیروهایی را وارد کنند که شایستگی و صلاحیت دارند و می‌توانند در چارچوب نظام کار کنند. در میان تمام قوا، وارد کردن نیرو در قوۀ قضائیه، سخت‌ترین کار است؛ به‌ویژه در نظام جمهوری اسلامی که باید کسانی بیایند که هم از نظر علمی بتوانند کار قضاوت کنند، هم عادل و سالم باشند و هم قانون‌های جدید را بدانند؛ کسانی باشند ‌که اعتماد به آنها ممکن باشد؛ حالا چه از حوزۀ علمیه باشند و چه فارغ‌التحصیل رشتۀ حقوق دانشگاه‌ها. وقتی شما عده‌ای را اخراج کنی، باید یک‌عده را جایگزین کنی که بهتر از قبلی‌ها باشد. کار بسیار سخت و مهمّی بود. اگر همراهی این‌ دو روحانی گران‌قدر نبود، امکان نداشت که قوۀ قضائیۀ جدید بتواند به امور کشور برسد. اینها دو ‌یار هم‌فکر بودند و توانستند بنیان دستگاه قضا را بگذارند. مرحلۀ سوم، تهیۀ نقشۀ راه برای قوۀ قضائیه بود. باید اصول مربوط به قوۀ قضائیه را در قانون اساسی تنظیم می‌کردند. قوۀ قضائیه با آن قوانینی که در زمان گذشته داشت، هم از نظر مبانی و اهداف، چیز دیگری بود، و هم از نظر ساختار. باید تغییرات اساسی رخ می‌داد. شهید بهشتی و آقای موسوی اردبیلی باید می‌نشستند و برنامه‌ای دیگر می‌نوشتند و ساختارها را هم تغییر می‌دادند. سپس قوۀ قضائیه را بر پایۀ قانون و آئین‌نامۀ جدید اداره می‌کردند. کار ساده‌ای نبود. این کار، مغز تشکیلاتی می‌خواست که آن ‌را آقای بهشتی داشت، یار هم‌فکر و همراه می‌خواست که آقای موسوی اردبیلی بود. در آن دوره داشتند سنگ‌بنای مهم‌ترین بخش نظام را می‌گذاشتند. من معتقدم یک نظام قضائی سالم و مستقل، می‌تواند قوای دیگر را هم توانمند و کارآمد کند؛ چون باعث تصفیۀ آنها می‌شود. بنابراین قوۀ قضائیه، به طور غیر مستقیم در امور اجرایی کشور هم تأثیرگذار بود. قوۀ قضائیه مثل داورِ زمین بازی است. داور اگر درست و سالم نباشد، بازی به هم می‌خورد.

آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی از نظر علمی در زمینۀ قضا چگونه بود؟

اگر امام تشخیص نمی‌دادند که نصاب علمی ایشان بالا است، به سِمتی مهم منصوبشان نمی‌کردند. طبق قانون اساسی، دادستان کلّ کشور باید مجتهد باشد. کسی‌ که امام او را برای این سطح از کار قضا تأیید می‌کند، باید مجتهد مبرّزی باشد. گذشته ‌از ‌این، آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی به تأیید و تعیین امام و تشخیص آقای بهشتی، از نظر علمی برای این ‌کار اهلیت داشت؛ اهلیت‌هایی غیر از علم، مثل اهلیت در تشخیص، تدیّن، شناخت مسائل، تدبیر، عقلانیت و هوش اجتماعی. همچنین باید بتواند با آقای بهشتی همکاری کند. اینها دو ‌یار همدل و همراه و تقریباً هم‌تراز بودند که توانستند این کارها را به سامان برسانند.

مرحلۀ بعد، تعیین پلیس قضائی بود. کار به آستانۀ فعالیت پلیس قضائی رسیده بود که آقای بهشتی به ‌شهادت رسیدند و عملاً نشد. بعد از آقای بهشتی، آقای موسوی اردبیلی تنها شدند. دیگر آن یار قویِ مدبّرِ خوش‌فکرِ مخلص را نداشتند. شورش‌ها و فتنه‌های فتنه‌گرانِ گروهکی مثل منافقین و چپی‌ها و دیگران هم اوج گرفته بود. ادامۀ راهی که با آقای بهشتی دنبال می‌کردند، به آن‌ شکل، عملاً امکان نداشت. لذا فقدان آقای بهشتی برای ایشان خیلی دردناک بود. من هر وقت در قم خدمت ایشان رسیدم و یادی از شهید بهشتی کردم، به گریه ‌افتادند. می‌گفتند: من شما را که می‌بینم یاد آقای بهشتی می‌افتم. فقدان آقای بهشتی برای ایشان، بسیار سخت بود. هم به دلیل خلأیی که در قوۀ قضائیه پیش آمد و هم به دلیل دوستی و رفاقت‌هایی که با هم داشتند.

فعالیت دیگر این گروه انقلابی، تدوین کتاب‌های درسی بود. در این بخش، آقای بهشتی و آقای باهنر کار اصلی را به ‌عهده داشتند و بقیۀ آقایان به آنها کمک می‌کردند. چند جلد از کتاب‌های درسی را هم در دوران شاه همین گروه تدوین کرده بودند. رژیم متوجّه شد که اینها دارند افکار انقلابی را در میان دانش‌آموزان نفوذ می‌دهند؛ اما دیگر دیر شده بود و کشور به آستانۀ انقلاب رسیده بود. بدین ‌ترتیب این مجموعه که یکی ‌از آنها آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی بود، در همۀ سطوح، از نظر فکری و فرهنگی، فعالیت‌های بنیادین می‌کردند؛ از جمله در سطح دانش‌آموزان، دانشجویان، فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها و طبقات مختلف جامعه که همۀ اینها در جهت انقلاب بود.

دربارۀ شیوۀ مبارزاتی حضرت آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی و پایگاه انقلابی که ایشان از سال 48 در غرب تهران تأسیس کردند، چه اطلاعاتی دارید؟

قبل ‌از پیروزی انقلاب، آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی، آیة‌ اﷲ بهشتی و برخی از علما در یک مجموعۀ انقلابی برای پیشبرد اهداف انقلاب و امام خیلی مؤثّر بودند و به ‌این ‌منظور راه‌های مختلفی را در ‌نظر داشتند که بعضی مهم‌تر بود. یک راه، مبارزۀ آشکار در قالب سخنرانی، بیانیه دادن و بعد هم به تعقیب‌های ساواک تن دادن و زندان رفتن و امثال اینها بود. در این زمینه، از جمله آقای موسوی اردبیلی، آقای بهشتی و آقای هاشمی بارها دستگیر شدند و به زندان رفتند. راه دیگر ایجاد مراکز و تشکیل جلساتی برای انسان‌سازی و انقلابی‌سازی بود تا فکر مردم را در جهت اهداف امام ‌خمینی و انقلاب هدایت کنند و بنیان‌های نظری مبارزه شکل بگیرد. آقای موسوی اردبیلی به ‌این ‌منظور «کانون توحید» را تشکیل داد و با آقای بهشتی، آقای مهدوی کنی، آقای باهنر و بعضی دیگر از دوستان، مجموعه‌ای شدند و یک کار علمی مرتّبط با انقلاب و فکر انقلابی در قالب تهیۀ کتاب‌هایی برای ایجاد تحوّل در افکار جامعه شروع کردند که بعداً بخشی از این ‌کار در بخش ایدئولوژی حزب جمهوری اسلامی با مسئولیت آقای موسوی اردبیلی متمرکز شد. بخش‌های مختلف حزب به این شکل اداره می‌شد: دبیر کل: آقای بهشتی؛ مسئول تبلیغات: آقای خامنه‌ای؛ مسئول ایدئولوژی: آقای موسوی اردبیلی. کاری که قبل ‌از انقلاب آقایان شروع کرده بودند(بازبینی، فیش‌برداری‌، نگارش و جزوه‌سازی)، بعد از انقلاب در حزب جمهوری اسلامی متمرکز شد و مسئولیتش بر عهدۀ آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی بود. حجة الاسلام محسن دعاگو هم با ایشان در آن‌ بخش همکاری می‌کرد. خوب است که آن کارها و جزوات جمع‌آوری و منتشر شود.

این حجم از کارهای علمی، نباید مربوط به سال‌های معدودی باشد.

بله. از اوایل دهۀ پنجاه شروع شده بود. آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی، آیة‌ اﷲ بهشتی، آیة‌ اﷲ خامنه‌ای، آیة‌ اﷲ هاشمی و ‌دکتر ‌باهنر با انجمن‌های اسلامی پزشکان، مهندسان و طبقات مختلف جامعه، جلسات هفتگی داشتند و سخنرانی می‌کردند. در همین بخش، مبارزۀ ریشه‌دار فرهنگی برای ایجاد تحوّل در جامعه انجام می‌شد. همان سخنرانی‌های آقای بهشتی در زمینه‌های مختلف تفسیری و اقتصادی، اکنون به‌ صورت کتاب درآمده است. من و آقازادۀ آقای بهشتی و داماد ایشان(آقای اژه‌ای)، مؤسّسه‌ای را تأسیس کردیم به‌ نام «شورای احیای آثار شهید بهشتی»، که در آنجا همین سخنرانی‌ها را به صورت کتاب منتشر کردیم. کتاب‌های اقتصاد اسلامی، محیط پیدایش اسلام، ربا در اسلام، حج در اسلام و... محصول آن جلسات است.[33] در خیلی ‌از این جلسات آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی هم سخنرانی می‌کردند. ایشان با دانشگاهیان ارتباط خوبی داشتند. به دانشگاه‌ها می‌رفتند و گاهی در بیرون از دانشگاه برای دانشجویان و استادان جلساتی می‌گذاشتند. مجامع دانشگاهی را با عقاید انقلابی و افکار امام آشنا می‌کردند. افراد تحصیل‌کردۀ دانشگاهی مانند مهندس‌ بازرگان، مهندس‌ سحابی و دکتر ‌یدالله سحابی همین گونه فعالیت‌ها را داشتند. بنابراین، کار بزرگ وحدت حوزه و دانشگاه را قبل ‌از پیروزی انقلاب، این آقایان شکل دادند. پس از پیروزی هم که کارها شکل و گسترۀ متفاوتی یافت.

بخشی از مصاحبه‌ها را به بیان خصوصیات اخلاقی آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی اختصاص داده‌ایم. از دورانی که ایشان وارد سیاست و مبارزه شدند، شما با ایشان حشر‌و‌نشر داشتید. به نظر شما انسان باید چگونه شخصیتی داشته باشد که هم سیاستمدار محسوب شود و هم فقیه و مرجع، و هم انسان اخلاقی؟

اگر کسی فقیه اخلاقی باشد و همین‌گونه بماند، سیاستمدار بودن، منصب داشتن و برخورداری از قدرت، در اخلاق فقاهتی او اثر نمی‌گذارد. فقها وقتی در کسوت فقیه هستند و سِمتی ندارند، با همه نشست‌و‌برخاست می‌کنند، اخلاقِ خاکی دارند، ژست نمی‌گیرند، برای خودشان جایگاهی بالاتر از دیگران قائل نیستند. این می‌شود اخلاق فقاهتی. برای همین، فقها با عموم مردم سروکار دارند. یک چوپان که گوسفند می‌چراند، وقتی از صحرا برمی‌گردد، راهی مسجد می‌شود و پشت سر امام جماعت نماز می‌خواند. بعد ‌از نماز هم اگر سؤالی داشته باشد، از روحانی مسجد می‌پرسد. آن روحانی نمی‌گوید تو بوی گوسفند می‌دهی، در شأن من نیستی که با تو هم‌سخن بشوم. فقها باید در همۀ طبقات اجتماعی نفوذ داشته باشند. فقیه اخلاقی به مقام علمی یا اخلاقی یا سیاسی یا معنوی خود نگاه نمی‌کند؛ به تکلیف الهی‌اش نظر دارد. حشرونشر فقها با مردم و علاقۀ مردم به آنها به ‌همین‌ دلیل بوده است. مردم در ‌طول تاریخ با فقها همراهی کردند؛ چون فقها با مردم همراه و همدل بودند. اگر فقیه، سفره‌اش را از مردم جدا کند، مردم هم به او پشت می‌کنند. راز موفقیت امام هم در پیروزی انقلاب و محبوبیت ایشان در میان مردم، همین مردم‌داری و مردمی بودن ایشان بود. امام به زبان مردم سخن می‌گفت و حریمی برای خود قائل نبود.

آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی در عین فقاهت، با مردم سروکار داشتند، منبر می‌رفتند، نماز جماعت می‌خواندند، مردم با ایشان رفت‌وآمد داشتند و مسئله می‌پرسیدند. قبل ‌از اینکه وارد سیاست بشوند، وارد قوۀ قضائیه بشوند، وارد حزب بشوند، وارد قدرت و صاحب‌‌منصب بشوند، یک فقیه بودند، یک تحصیل‌کردۀ حوزۀ علمیۀ قم، شاگرد مراجع بزرگ، شاگرد امام بودند. به همین دلیل وقتی در مصدر امور قرار گرفتند، مردم را فراموش نکردند. در هر گامی که برمی‌داشتند و در هر تصمیمی که می‌گرفتند و در هر قانونی که تصویب می‌کردند، دو نکته را در نظر داشتند: دین خدا و سعادت دنیوی و اُخروی مردم. فقیهِ اخلاقی، این گونه است؛ نه خدا را فراموش می‌کند و نه مردم را. فقیه اخلاقی، فقیه مردمی است؛ اگرچه پیرو مردم نیست. توده‌گرایی غیر از مردمی بودن است. ایشان دچار توده‌گرایی و عوام‌زدگی نشد؛ اما ارتباطاتی گسترده با مردم داشت.

وقتی ایشان رئیس قوۀ قضائیه شد، مؤسّس و عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی هم بود. شورای انقلاب، بالاترین سطح تصمیم‌گیری برای انقلاب بعد ‌از امام بود. آیا همان اخلاق فقاهتی باقی ماند یا نماند؟ من از وقتی‌که با آقای موسوی اردبیلی آشنا شدم، چه قبل ‌از پیروزی انقلاب، چه بعد از آن و چه الآن که مقام مرجعیت دارند، تفاوتی در برخوردشان با مردم ندیدم. هر وقت با ایشان روبه‌رو می‌شدیم، همان سلام‌و‌علیکی بود که همیشه داشتیم، با روی خوش، اخلاق خیلی گرم و خوب، خیلی دوستانه، خیلی علاقه‌مندانه، حرف می‌زدند، برخورد می‌کردند. خیلی وقت‌ها ما می‌رفتیم فقط با ایشان احوال‌پرسی کنیم، کار دیگری نداشتیم. با روی باز استقبال می‌کرد. ایشان رئیس قوۀ قضائیه بودند و ما طلبه‌ای ساده. می‌گفتیم آقا ما کاری نداریم، فقط آمده‌ایم با شما حال و احوال بکنیم و برویم. خیلی خوب تحویل می‌گرفتند. من نه در قوۀ قضائیه مسئولیتی داشتم، نه مراجعۀ کاری داشتم که بگویم آقا این کار را برای من انجام بده، نه برای کسی می‌خواستم واسطه بشوم؛ فقط برای ‌اینکه سلامی بکنیم و احوالی بپرسیم، گاهی خدمتشان می‌رسیدم. میز و صندلی، ایشان را تغییر نداد. قدرت، معمولاً انسان‌ها را تغییر می‌دهد. هر چه قدرت بیشتر و طولانی‌تر باشد، اثر بیشتری بر صاحب قدرت دارد. کمتر کسی می‌تواند از تأثیرات قدرت در امان باشد. زورِ قدرت برای منحرف کردن انسان‌ها بیشتر از زورِ ثروت و شهوت است.

در مجموعۀ ریاست‌جمهوری فعلی، چند ساختمان بود که هر‌کدام از آقایان در یکی ‌از این ساختمان‌ها مستقر بودند. الآن همۀ آن ساختمان‌ها در اختیار رئیس‌جمهور است. آن ‌زمان این‌طوری نبود. رئیس‌جمهور در یکی ‌از این ساختمان‌ها استقرار داشت، رئیس قوۀ قضائیه در یکی دیگر؛ حتی دادستان کلّ کشور در همین مجموعه بود. همه اینجا بودند. ما کارت ورود به این مجموعه را داشتیم. به ساختمان ریاست‌جمهوری می‌رفتیم و با آقای خامنه‌ای ملاقات می‌کردیم؛ به ساختمان مجلس می‌رفتیم و با آقای هاشمی گفت‌وگو می‌کردیم. آقای موسوی اردبیلی در ساختمان سفیدی بودند که قسمت غربی زمین ساختمان ریاست‌جمهوری است. آنجا می‌رفتیم پیش ایشان و احوالشان را می‌پرسیدیم. ایشان وقتی می‌شنیدند ما آمدیم، با روی باز استقبال می‌کردند، نمی‌گفتند وقت ندارم، کار دارم و از این حرف‌ها که گاهی الآن از برخی مسئولان می‌شنویم. معمولاً آدم‌هایی که در سِمت بالایی هستند، محدودیت‌هایی هم دارند. ایشان گاهی می‌گفتند ناهار بیایید اینجا، ناهار را با هم بخوریم. ناهار پیش ایشان می‌ماندیم. شروع می‌کردند به مزاح و شوخی، و حرف‌های خیلی خودمانی می‌زدند. این نوع رفتار برای خود من جالب توجّه بود. چرا؟ برای ‌اینکه ایشان هم از نظر سنّ از ما بزرگ‌تر بودند، هم از نظر رتبۀ علمی بالاتر بودند، هم از نظر تقدّم حوزوی و اجتماعی. ما سِمتی نداشتیم. یک آدم معمولی بودیم. ایشان رئیس یک قوۀ مملکت بودند. علاوه ‌بر همۀ اینها، یک شخصیت والای علمی و روحانی و انقلابی شناخته‌شده در کشور بودند. با وجود این، همه را می‌پذیرفتند، با همه نشست‌وبرخاست داشتند و... در جلسات شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی یا هر جای دیگری که با ایشان حشرونشری داشتیم، همین‌طور بودند. من این رفتار ایشان را جز بر تواضع ایشان حمل نمی‌کردم. نمی‌گفتم لابد من آدم مهمّی هستم که مرا تحویل می‌گیرند. می‌دانستم که از تواضع و حسن ‌خلق و بزرگواری ایشان بود. ایشان در سِمت‌های مختلف عالی کشور، با آن فقیه قبل ‌از این سِمت‌ها تفاوتی نکردند؛ بنابراین از ‌نظر اخلاقی، فقاهت ایشان برایشان باقی ماند. آن چیزهایی که عارضۀ سیاست است، عارضۀ منصب است، عارضۀ قدرت است، ایشان را مسخّر خودش نکرد؛ بلکه اخلاق فقاهتی برای ایشان باقی ماند. این قابل ‌تحسین و ارزشمند است. در روایات هم داریم که آدم‌ها وقتی به قدرت و ثروت می‌رسند، اگر در آن حال، خدا و مردم را فراموش نکردند، جوهر عبودیت دارند؛ وگرنه هر کسی در حالت ضعف، متواضع است. به قول شاعر: «تواضع ز گردن‌فرازان نکوست/ گدا گر تواضع کند، خوی اوست.»

طبق گفتۀ شما، آیة‌ اﷲ موسوی اردبیلی شخصی نیستند که نسبت‌ به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه بی‌تفاوت باشند، یا منافعشان را در نظر بگیرند یا مصلحت‌جویی کنند. در این‌باره اگر مطالبی دارید، بفرمایید.

آقای بهشتی - رحمة اﷲ علیه - نقل می‌کردند که در یکی از جلسات شورای انقلاب که بنی‌صدر هم بود، موضوع پلیس قضائی مطرح شد و آئین‌نامۀ آن را می‌نوشتیم. بنی‌صدر چون از پلیس قضائی حساب می‌برد، به من و پلیس قضائی اهانت کرد. گفت شما دیکتاتور هستید، شما می‌خواهید کشور را در قبضۀ خودتان بگیرید؛ شما قصد دارید جلو اعتراض‌ها و انتقادها را بگیرید؛ شما می‌خواهید کشور را مثل حوزه اداره کنید... در این ‌هنگام آقای موسوی اردبیلی به او هشدار دادند و گفتند: خجالت بکش! این حرف‌ها چیست که می‌زنی! یعنی آقای موسوی اردبیلی وقتی دیدند بنی‌صدر حریم افراد را حفظ نکرد و به آقای بهشتی اهانت کرد، در حمایت از آقای بهشتی به‌ عنوان یک انسان شایستۀ وارسته، ملاحظه‌کاری نکردند و به میدان آمدند. اینجا بنی‌صدر به خود آقای موسوی اردبیلی هم پرید و شروع کرد به پرخاش کردن و اهانت کردن. روی میز یک قندان سنگ مرمر بود؛ آقای موسوی اردبیلی قندان را روی میز به ‌طرف بنی‌صدر هل داد. بنی‌صدر هم از اتاق بیرون آمد. آقای بهشتی دربارۀ آقای موسوی اردبیلی به ‌عنوان یک انسان صریحِ شجاعِ آزاد و بدون ملاحظه و قید، این داستان را نقل می‌کردند و می‌خندیدند. ایشان از آقای بهشتی در این قضیه حمایت کرد؛ به‌ دلیل ‌اینکه بنی‌صدر حرف باطل می‌زد و در مقابل اختیارات قوۀ قضائیه که باید این پلیس قضائی را داشته باشد، اعتراض بی‌جا می‌کرد. به ‌علاوه در پاسخِ استدلال آقای بهشتی که خیلی با صبر و حوصله حرف می‌زدند، پرخاش و اهانت کرد. منظورم این است که آنجا که باید حرفشان را بزنند، می‌زنند و معمولاً ملاحظه‌کاری نمی‌کنند. البته مثل همۀ آدم‌های بزرگ، ایشان هم گاهی ملاحظاتی دارند و نمی‌توانند آنچه در دل دارند، بیرون بریزند. اما در مسائلی که خیلی‌ها ملاحظه می‌کنند، ایشان کمتر محافظه‌کاری می‌کنند. بدیهی است جاهایی شاید به ‌دلیل مصالح بالاتر چیزهایی را نگویند؛ اما در همین حدّی که نسبت ‌به دیگران می‌بینیم، ایشان خیلی روشن‌تر و صریح‌تر بسیاری از مسائل را مطرح می‌کنند. نتیجه اینکه آقای موسوی اردبیلی انسانی آزاداندیش و حرّ است و چون برای خودش چیزی نمی‌خواهد، حرفش را راحت می‌زند و بیم و هراسی ندارد.

این را هم بیفزایم که ایشان گنجینه‌ای از خاطرات‌اند. اگر روزی لب به سخن بگشایند، خیلی از مسائل روشن می‌شود. به هر حال، حدود ده سال در یکی از عالی‌ترین مقامات کشوری خدمت کرده‌اند و با همۀ بزرگان کشور، حشر و نشر داشته‌اند. علاقۀ ایشان به انقلاب و امام و بقای نظام، باعث شده است که در بعضی زمینه‌ها سکوت کنند؛ اما من مطمئنم که ناگفته‌های ایشان صدها بار بیشتر از گفته‌هایشان است.

دربارۀ جریان بنی‌‌صدر و نقش آیة ‌الله موسوی اردبیلی در حوادثی که مربوط به بنی‌‌صدر می‌‌شد، سخن بگویید.

بنی‌‌صدر با نقشه و برنامه رئیس‌‌جمهور شد. از ابتدا که آمد ایران و خودش را یک انقلابی و همراه امام نشان داد، هدف داشت. خیلی‌‌ از آدم‌هایی که در انقلاب بودند، می‌خواستند انقلاب پیروز بشود، رژیم طاغوت سرنگون بشود، یک نظام مردمی و حکومت اسلامی برپا بشود، مردم بر سرنوشت خودشان حاکم باشند، کشور مستقل باشد، آزاد باشد، این چیزها را می‌خواستند. اما بعضی‌ها این‌‌ طور نبودند. از اوّل آمدند برای اهداف دیگر. خوش‌‌بینانه‌اش این ‌‌است‌‌که بگوییم دنبال کلاهی از این نمد برای خودشان بودند. اگر بخواهم بدبینانه صحبت کنم، باید بگویم که اصلاً مأموریت داشتند. ولی این ادعا، اسناد و مدارک بیشتری لازم دارد. ما تا آنجا پیش نمی‌رویم.

بنابراین، بنی‌‌صدر اوّلین هدفش این بود که رئیس‌‌جمهور شود. با برنامه‌ها و فریب‌کاری‌هایی توانست رئیس‌‌جمهور شود. اینکه بعد ‌‌از ریاست‌‌جمهوری می‌خواست به ریاست‌‌جمهوری اکتفا کند یا نقشه‌های دیگری در سر داشت، مسئلۀ مهمّی است که به این سؤال شما و مسائل چهارده اسفند و بقیۀ قضایا مربوط می‌شود. من معتقدم با آنچه آن‌‌روزها از عملکرد و حرف‌های بنی‌‌صدر دیدیم و شنیدیم، صحنه‌سازی‌هایی که او کرد، بنا نداشت که به ریاست‌‌جمهوری اکتفا کند و در‌‌صدد این بود که قدرت اوّل کشور باشد. او شرایط رهبر شدن را که نداشت؛ ولی لا‌‌اقل فکر می‌کرد که یکی ‌‌از این دو کار را می‌تواند بکند: یکی اینکه رهبر را یعنی امام ‌‌خمینی را آن‌‌چنان منزوی و بی‌خاصیت کند که خودش در کشور، قدرت بلامنازع باشد، حرف اوّل و آخر را خود او بزند؛ دوم اینکه اگر بشود، اصلاً بساط رهبری و ولایت فقیه را برچیند و کاری کند که رئیس‌‌جمهور قدرت اوّل باشد؛ یعنی اصلاً رهبری وجود نداشته باشد. حد‌‌اقل اهداف او این بود، برای رسیدن به این اهداف هم خیلی کار کرد. یکی‌‌از کارهایش، کار رسانه‌ای بود، روزنامۀ انقلاب اسلامی را تأسیس کرد که تمام مطالبش در جهت ضدیت با رهبری، ولایت فقیه، اصول و ارزش‌ها و مبانی نظام جمهوری اسلامی بود. روزنامۀ او به همۀ مسائل، بدبینانه نگاه می‌کرد، براندازانه مطلب می‌نوشت. سخنرانی‌ها و حرف‌های بنی‌‌صدر در آنجا چاپ می‌شد که عموماً همین ویژگی‌ها را داشت؛ یعنی زیرآب نظام جمهوری اسلامی را می‌زد، با اصول و ارزش‌های اسلامی درمی‌افتاد و رهبری را تضعیف ‌‌می‌کرد. ظاهر روزنامه و حرف‌ها و کارها در آن رسانه، آزادی‌خواهی و آزادمنشانه بود؛ اما خیلی دقیق که روی مسئله نگاه می‌کردی، روشن بود که نه، اینها بحث آزادی نیست، بحث یک قدرت مطلق درست کردن برای بنی‌‌صدر است که هیچ ‌‌کس در ‌‌مقابل او نتواند مقاومت کند و او همه‌‌کارۀ کشور باشد. اینکه بعد ‌‌از آن، کشور را چه بکند و به ‌‌دست که بدهد، بحث بعدی است که حالا من وارد آن نمی‌‌شوم.

کار دیگرش این بود که با گروه‌ها و احزابی مثل نهضت آزادی و جبهۀ ملی و حتی منافقین پیوند داشت و آنها هم همین هدف را دنبال می‌کردند؛ یعنی ضد ولایت فقیه بودند و می‌خواستند اسلام فقاهتی در ایران حکومت نکند و خود با افکار غربی‌‌شان بر ایران حاکم باشند. دخترش را هم داد به مسعود رجوی و بعداً با یک پرواز فرار کردند. پیوندش با منافقین خیلی محکم بود. با نهضت آزادی از قبل اختلاف داشت، ولی در این ماجرا با آنها متحد شد که از این ‌‌راه در برابر حزب جمهوری اسلامی و خط امام و مذهبی‌ها بایستد. مرتّب کسانی‌‌ را که در خط امام بودند، مثل شخصیت‌های حزب جمهوری اسلامی، آیة ‌الله بهشتی و آیة ‌الله موسوی اردبیلی، متهم می‌کرد که درصدد انحصارطلبی و قدرت‌طلبی هستند. کلمۀ انحصارطلبی، آن ‌‌وقت از زبان او مطرح شد. بنی‌‌صدر و منافقین و نهضت آزادی این تعبیرات را به ‌‌کار می‌بردند. اتفاقاً برعکس، او دنبال انحصارطلبی بود و حزب جمهوری اسلامی بسیار آزادمنشانه عمل می‌کرد و خیلی‌‌ از کسانی را که عضو حزب نبودند، برای مجلس، مجلس خبرگان قانون اساسی، خبرگان رهبری پیشنهاد می‌‌کرد و با آنها تعامل داشت؛ منتها در مجلس و سِمت‌‌های دیگر، تقریباً اکثریت با حزب جمهوری اسلامی بود و در‌‌میان مردم نفوذ داشت. بنی‌‌صدر سعی می‌‌کرد در امور کشور اخلال ایجاد کند.

31 شهریور 1359، عراق به ایران حمله کرد و از اینجا به ‌‌بعد او رئیس‌‌جمهور و رئیس شورای عالی دفاع بود؛ به‌‌خصوص که امام با پیشنهاد حزب جمهوری اسلامی، او را به جانشینی فرمانده کلّ قوا منصوب کرده بود؛ چون رئیس‌‌جمهور بود و اگر رئیس شورای عالی دفاع و جانشین فرمانده کل قوا هم می‌شد، می‌توانست قدرت نرم‌افزاری و سخت‌افزاری نظام را متمرکز کند و در مواقع حسّاس تصمیم بگیرد. این نشان می‌‌دهد که مسئولین حزب جمهوری، نه ‌‌تنها انحصارطلب نبودند، بلکه بسیار آزاداندیش بودند. اما بنی‌‌صدر در جبهه اخلال می‌‌کرد. آقایان جهان‌‌آرا و شمخانی و عده‌‌ای دیگر از بچه‌‌های سپاه در خرمشهر در مقابل عراق ایستاده بودند. آنها آه و ناله می‌‌کردند که بنی‌‌صدر به ما سلاح نمی‌‌دهد و جلو کارهای ما را گرفته است. این در خاطرات جنگ هست و همه گفتند و همان‌‌زمان هم ما در روزنامۀ جمهوری اسلامی ‌‌نوشتیم. آن موقع، یعنی در سال 59، مهندس ‌‌میرحسین موسوی، مدیر روزنامۀ جمهوری اسلامی بود. من سال شصت آمدم روزنامه و آن چند ماهی که ایشان در دوران جنگ هنوز مدیرمسئول روزنامه بود، با ایشان همکاری می‌‌کردم و گزارش خبری می‌‌دادم. جبهه می‌‌رفتم و خبرهای جنگ را می‌‌فرستادم و روزنامۀ جمهوری اسلامی چاپ می‌‌کرد.

آبان‌‌ماه 59، اوایل جنگ بود. من با شهید هاشمی‌‌نژاد و چند ‌‌نفر از دوستان رفتیم جبهه. وقتی به دزفول رسیدیم، همان شبی بود که اوّلین موشک‌‌های عراق به مناطق مسکونی دزفول اصابت کرد. نیمه‌‌شب بود. ما از خواب بیدار شدیم و رفتیم که محل اصابت موشک‌ها را ببینیم. مردم، جنازه‌‌ها را از زیر آوار بیرون می‌‌کشیدند. ما هم آنجا کمک ‌‌کردیم. فردای آن ‌‌شب رفتیم پایگاه هوایی دزفول تا با آقای خامنه‌‌ای و کسان دیگری که آنجا بودند، دربارۀ مشکلات مردم صحبت کنیم. افسران نیروی هوایی پایگاه شکاری دزفول گفتند که بنی‌‌صدر توطئه می‌‌کند. با عده‌‌ای نشسته، طوری برنامه‌‌ می‌ریزند که جنگ را فلج کنند؛ اسلحه نمی‌‌دهند؛ جلو کارهای ما را می‌‌گیرند. اینجا هم که می‌آید، غذاهای خوب می‌‌خواهد. مثلاً می‌گوید برای من برّه کباب کنید. من اینها را در مقاله‌‌ای نوشتم و روزنامۀ جمهوری اسلامی، همان‌‌زمان چاپ کرد.

بنابراین، بنی‌‌صدر می‌‌خواست محتوای نظام جمهوری اسلامی را تغییر بدهد؛ با ولایت فقیه مشکل داشت. از کسانی‌‌ که در این ماجرا مقابل او ایستادند، آیة‌‌ اﷲ موسوی اردبیلی بود که آن زمان مسئولیت دادستانی کلّ کشور را داشت. بنی‌‌صدر در همان چارچوبی که در پی رسیدن به قدرت اوّل بود، تعدادی نیروی شبه‌‌نظامی آموزش‌‌ داده بود به ‌‌نام میلیشیا. با امکانات ریاست‌‌جمهوری برای آنها اسلحه و لباس فراهم کرده بود که اگر روزی جنگ داخلی شد برای براندازی، آنها را وارد میدان کند. روز چهارده اسفند طیّ یک سخنرانی در دانشگاه تهران، حرف‌‌های بسیار تندی علیه نظام و حزب جمهوری اسلامی و آیة ‌الله بهشتی و دستگاه قضا زد. دستگاه قضائی را متهم کرد که هدفش از ایجاد پلیس قضائی، تشکیل نیروی شبه‌‌نظامی برای مقابله با مردم است. برای ‌‌اینکه آقای موسوی اردبیلی و آقای بهشتی در قوۀ قضائیه بودند، می‌‌خواست کاری کند که قوۀ قضائیه از ‌‌طریق قانون نتواند مانع کارهای او بشود. نیروهای شبه‌‌نظامی‌ای که تربیت کرده بود، در همان سخنرانی چهارده اسفند، مردم را کتک می‌‌زدند و دستگیر می‌‌کردند یا از بالای کانتینرها پرت می‌‌کردند پایین؛ بدون ‌‌اینکه حقّ قانونی داشته باشند، با مردم برخورد می‌‌کردند؛ با آنها رفتار خشونت‌‌آمیز داشتند. این باعث شد که قوۀ قضائیه ماجرا را دنبال کند. سه‌‌ماه برخورد قضائی کردند؛ البته بدون دستگیری و محاکمه. بیشتر تحقیق و بررسی بود. بنی‌‌صدر اواخر خرداد یا اوایل تیر 1360 فرار کرد. کافی بود دستگاه قضائی برای بنی‌‌صدر «عدم کفایت» صادر کند و حکمش را بدهد به امام و امام هم تأیید و عزلش کند؛ در‌‌ حالی ‌‌که این ‌‌کار از‌‌ طریق مجلس انجام شد و مجلس در 29 خرداد 60 عدم کفایت سیاسی او را بررسی و اعلام کرد و امام هم مصوّبۀ مجلس ‌‌را تأیید کردند. به این ترتیب بنی‌‌صدر از ریاست‌‌جمهوری عزل شد و از مخفی‌گاهش بیرون نیامد. بعدش هم غائلۀ 30 و 31 خرداد در شهر تهران اتفاق افتاد و منافقین به خیابان‌‌ها ریختند و مردم را کشتند و شکم بچه‌‌های مردم را با تیغِ موکت‌‌بری پاره کردند و بساطی به‌ ‌وجود آوردند که همه دیدیم و می‌دانیم.

هم شهید بهشتی به عنوان رئیس شورای عالی قضائی، و هم آیة ‌الله موسوی اردبیلی به ‌‌عنوان دادستان کلّ کشور، گفتند ما سرکشی‌ها و قانون‌شکنی‌های بنی‌صدر را تعقیب می‌‌کنیم، و دنبال هم کردند؛ اما این بررسی خیلی طول کشید. غائلۀ چهارده اسفند چون یک غائلۀ ضد انقلابی بود، خیلی زود باید بررسی و تصمیم‌‌گیری می‌‌شد و به ‌‌نتیجه می‌‌رسید. آیة ‌الله موسوی اردبیلی کتابی هم به ‌‌نام غائلۀ چهارده اسفند نوشت که حاوی حرف‌‌ها و عملکرد غیر قانونی بنی‌‌صدر در چهارده اسفند بود. قاعدتاً ایشان در این زمینه توضیحات و پاسخ‌‌هایی دارند؛ مثلاً ممکن است بگویند امام چراغ سبز نشان نداده بودند که الآن باید برای بنی‌‌صدر تعیین تکلیف بشود. به ‌‌هر‌‌حال اوایل انقلاب بود و هر ‌‌کاری حساسیت داشت؛ آن ‌‌هم برخورد قضائی با اوّلین رئیس‌‌جمهور کشور. بالأخره واکنش‌هایی در دنیا و داخل برمی‌انگیخت. به همین دلیل احتیاط‌هایی کردند تا اوّل امام وارد میدان شد و بنی‌صدر را از مقام جانشین فرماندهی کل قوا عزل کرد و بعد مجلس، تشکیل جلسۀ فوری داد.

اینکه امام ـ رضوان اﷲ تعالی علیه ـ اجازۀ برخورد قضائی نمی‌دادند، کاملاً محتمل است؛ چون امام از فروردین 1360 تا تیرماه همان سال که به عزل بنی‌‌صدر ‌‌انجامید، مسائل را در سخنرانی‌‌هایشان سربسته مطرح می‌کردند و پیدا بود که قصد دارند از طریق مسالمت‌آمیز مشکل را حل کنند؛ اما وقتی به این نتیجه رسیدند که حل مسئله از راه‌های معمول ممکن نیست، به مجلس اجازه دادند که ورود کند و خودشان هم صریح‌تر سخن گفتند و موضع گرفتند. قدم اوّل را هم خودشان برداشتند که سِمت جانشینی فرماندهی کلّ قوا را از بنی‌صدر گرفتند.

بله؛ امام بنی‌صدر را در 20خرداد از جانشینی فرمانده کلّ قوا عزل کردند. مجلس هم بلافاصله برای رأی عدم کفایت سیاسی او اقدام کرد و 28 خرداد، امام آن را امضا کردند و تا آخر خرداد، بنی‌‌صدر برکنار شد. همین باعث شد که بعداً فاجعۀ هفتم تیر را به‌‌ وجود آوردند. منافقین دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی را منفجر کردند و آن خسارت عظیم و جبران‌نشدنی را به ملت و انقلاب زدند. قبل از آن هم روز ششم تیرماه همان‌‌ سال شصت، آیة ‌الله خامنه‌‌ای را در مسجد ابوذر تهران ترور کردند. هدفشان همین بود که سران را از میان بردارند و از این ‌‌طریق، نظام را براندازند. امام در سخنرانی‌‌ها حتی به آقای بهشتی و آقای موسوی اردبیلی و آقای خامنه‌‌ای و آقای هاشمی و آقای باهنر و بقیه امر کردند که شما سکوت کنید. به بنی‌‌صدر هم نصیحت کردند که به کشورداری بپردازد و تنش نیافریند. آقای بهشتی در مسجد بازار تهران (مسجد امام‌‌ خمینی، مسجد شاه سابق) سخنرانی کرد و گفت به ‌‌دستور امام سکوت می‌‌کنیم و به همۀ دوستانمان هم توصیه می‌‌کنیم که سکوت کنند. سکوت، الهام‌‌بخش وحدت است. مقصود ما رفتن کسی یا ماندن کسی نیست. مقصود ما خدمت به کشور است. این را آن ‌‌زمان آقای بهشتی گفتند. به دستور امام عمل کردند. اما همۀ ما از امام گله داشتیم که چرا باید در برابر آدم خائنی مثل بنی‌‌صدر سکوت کرد؟ وقتی کسی همۀ کارهایش خیانت است، چرا امام مسامحه می‌‌کنند؟ بعداً امام فرمودند من خیلی نصیحت کردم، من خیلی صبر کردم، من خیلی توصیه کردم به آقای بنی‌‌صدر که نکن، برگرد، به دامن ملت برگرد، ولی او گوش نکرد. سپس معلوم ‌شد که هدف امام این بود که تا آنجا که ممکن است، بنی‌‌صدر را نجات بدهد؛ ولی بنی‌‌صدر قبول نکرد؛ همین نکته ممکن است دلیل تعلل دستگاه قضائی و شخص آیة ‌الله موسوی اردبیلی هم باشد. گویا سیاست امام این بود که او را آزاد بگذارند تا همه‌‌چیز برای مردمی که به او رأی داده بودند، روشن شود. بنابراین، می‌‌‌‌شود در جواب این سؤال شما گفت: بله، یکی ‌‌از دلایل کوتاهی دستگاه قضا در برخورد با بنی‌صدر در آن‌‌ زمان، همراهی با روش امام بود. بدین‌‌ترتیب، نوبت به دستگاه قضائی نرسید و مجلس این کار را انجام داد؛ مجلس سریع‌تر می‌توانست عمل کند. از طرفی مقام بنی‌صدر، یک مقام انتخابی بود، نه انتصابی و بهتر بود که یک دستگاه انتخابی با او برخورد کند.

در خاطرات آیة ‌الله هاشمی رفسنجانی آمده است که هرگاه نمی‌‌توانستیم امام را در مسئله‌‌ای توجیه یا همراه کنیم، از آیة ‌الله موسوی اردبیلی می‌خواستیم که با امام گفت‌وگو کند و امام معمولاً حرف ایشان را زمین نمی‌‌انداخت.

آقای اردبیلی، ادبیات و روشی داشتند که گاهی بهتر از دیگران می‌توانستند با امام چانه بزنند. سنّ ایشان هم بیشتر از آقایان دیگر بود و همین باعث می‌شد که با امام راحت‌تر باشند. اما واقعیت این است که در آن‌ ‌زمان، آقای هاشمی رفسنجانی بیش‌‌ از همه به امام نزدیک بودند و در مسائل انقلاب، در مسائل اجتماعی و سیاسی، قدرتشان برای قانع کردن امام‌‌ بیشتر از دیگران بود. خیلی وقت‌‌ها اگر دیگران نمی‌‌توانستند، ایشان با نفوذ کلامشان و توانایی استدلال، امام را قانع می‌‌کردند. علاقۀ امام هم به آقای هاشمی، طور خاصی بود. آیة ‌الله موسوی اردبیلی هم به‌‌ دلیل صراحتی که در بیان مطالب داشتند، گاهی امام را برای تصمیمی راضی می‌کردند. در ضمن چون ایشان در دستگاه قضا بودند، گاهی اطلاعاتی را خدمت امام عرض می‌کردند که در تصمیمات ایشان مؤثّر بود.

بعد ‌‌از پیروزی انقلاب، آیة ‌الله موسوی اردبیلی جزو اوّلین کسانی‌‌ بودند که از ‌‌طرف امام به امامت جمعۀ تهران انتخاب شدند. دربارۀ ویژگی‌‌های خاصّ نماز جمعه و خطبه‌‌های ایشان در آن دورانِ سخت انقلاب بگویید.

نماز جمعه یکی ‌‌از مهم‌‌ترین تریبون‌‌های نظام است و امام کسانی را پشت این تریبون می‌فرستاد که به علم و تقوا و دانایی آنها اطمینان داشت.

اوّلین ویژگی نماز جمعۀ آیة ‌الله موسوی اردبیلی را از زبان خودشان می‌‌گویم و آن اینکه هر ‌‌وقت ایشان نماز جمعه می‌‌خواندند باران می‌‌آمد! خودشان به شوخی می‌گفتند: نصیب ما این است که هر ‌‌وقت نماز جمعه می‌‌خوانیم باران می‌‌آید. دو‌‌سه ویژگی در آیة ‌الله موسوی اردبیلی همیشه بوده است که اینها در خطبه‌های نماز جمعۀ ایشان هم بود: یکی اینکه ایشان آدم صریح و آزاده‌ای است و ملاحظه‌‌کار نیست و آن حرفی را که باید بزند، می‌‌زند. این ویژگی خوبی است در یک روحانی، به‌‌خصوص وقتی مسئول باشد. این ویژگی را ایشان داشتند و الآن هم دارند. مصالح سر جای خودش، ولی ملاحظه‌‌کاری و محافظه‌کاری هم اندازه‌ای دارد. در نماز جمعه همین روش را داشتند. این از ویژگی‌‌های آقای موسوی اردبیلی است که تا مجبور نشود، سیاسی‌کاری نمی‌کند.

دیگر اینکه ایشان مسئولیتی سنگین و مهم در کشور داشت. از مدیران ارشد نظام بودند. از اوّل انقلاب و قبل ‌‌از پیروزی انقلاب در شورای انقلاب و در مبارزات حضور داشتند و از یاران امام به شمار می‌آمدند. بعد از شهید بهشتی هم که رئیس یکی از قوای اصلی کشور شدند. علاوه ‌‌بر اینها در جلسات سران همیشه حضور داشتند. اگر عکس‌‌های آن دوره را نگاه کنید، چند نفر را معمولاً در کنار امام می‌بینید. آیة‌‌ اﷲ بهشتی، آیة ‌الله موسوی اردبیلی، آیة ‌الله خامنه‌‌ای، آیة ‌الله هاشمی رفسنجانی در این عکس‌‌ها عموماً حضور دارند. در عکس‌‌های دسته‌‌جمعیِ جلسات امام، چند ‌‌نفر دیگر را هم به‌‌تناسب، می‌بینید، مانند وزیر اطلاعات و وزیر خارجه. در اکثر عکس‌های دسته‌جمعی با امام، آقای موسوی اردبیلی هم هستند. یعنی آقای موسوی اردبیلی در بالاترین سطح اطلاعاتی، امنیتی و مدیریتی کشور بودند.، از همۀ جریانات داخلی و خارجی اطلاع داشتند. کسی که با مسائل پشت‌‌پرده آشنا است، وقتی خطبه می‌‌خواند، سخنرانی و نماز جمعه را اداره می‌‌کند، باید چیزهایی را برای گفتن در ‌‌نظر بگیرد که برای جامعه لازم و مفید است و باید بیان شود. انتخاب‌های ایشان برای موضوع خطبه‌ها این ویژگی مهم را داشت.

ویژگی سوم، این است که ایشان از علمای بزرگ و مورد ‌‌اعتماد امام بودند. امام جمعه باید این خصوصیت را داشته باشد. نماز جمعه جایی است که هم باید سیاست‌‌های نظام در آن تشریح و آینده‌‌نگری شود، و هم مسائل فکری و علمی و اخلاقی و اجتماعی جامعه برای مردم توضیح داده شود. امام جمعه باید هر ‌‌دو خصوصیت را داشته باشد. خصوصیت اوّل دربارۀ مسائل جامعه و سیاست و حکومت، که ایشان در آن مقام، این ویژگی و توانایی را داشتند، خصوصیت دوم علم است که سطح بالای علمی و فقاهتی ایشان بر همه محرز بود. انتخاب‌‌های امام را که می‌‌بینید، همین‌‌طور بودند. در تهران کسانی‌‌ که برای نماز از ‌‌طرف امام در‌‌ نظر گرفته شدند، آیة ‌الله طالقانی، آیة ‌الله منتظری، آیة ‌الله خامنه‌‌ای، آیة ‌الله هاشمی رفسنجانی، آیة‌‌ اﷲ موسوی اردبیلی، آیة ‌الله مهدوی کنی، همه این ویژگی‌‌ها را داشتند. ویژگی دیگری که خطیب جمعه باید داشته باشد، محبوبیت در میان مردم است. ممکن است خطیبی، باسواد باشد و تقوا هم داشته باشد، ولی به هر دلیلی در میان مردم جایگاهی نداشته باشد. چنین خطیبی باعث کساد نماز جمعه می‌شود. همۀ کسانی که امام برای نماز جمعۀ تهران انتخاب کردند، این گونه بودند؛ از جمله آیة ‌الله موسوی اردبیلی. ایشان، هم خطیبی توانا بود و هم فقیهی دانا و هم سیاست‌مداری آشنا به مسائل و مصالح کشور و هم در میان مردم محبوبیت داشت. امام هم چون مقید بودند که خطبه‌های تهران را بشنوند، معمولاً نظارت داشتند.

آیة ‌الله موسوی اردبیلی، قبل ‌‌از انحلال حزب جمهوری اسلامی، از حزب جدا شدند و دیگر ارتباط تشکیلاتی نداشتند. چرا ایشان تصمیم گرفتند که در حزب نباشند؟

حزب جمهوری اسلامی به ‌‌خواست امام در سال 66 فعالیتش را متوقف کرد و آیة ‌الله موسوی اردبیلی خیلی زودتر از حزب کنار رفته بود. در این زمینه حرف آشکاری نزدند؛ اما نکتۀ اصلی که ما متوجّه شدیم و از آنجا این قضیه شروع شد، نوع برخورد حزب با کاندیداتوری آقای جلال‌‌الدین فارسی برای ریاست‌‌جمهوری بود. بعضی ‌‌از آقایان، آقای فارسی را در میان جمعیت، جلو دوربین، دستش را بالا بردند و با تعبیرات خیلی غلیظی ایشان را به ‌‌عنوان رئیس‌‌جمهور معرفی کردند. این روش را آیة ‌الله موسوی اردبیلی نپسندید. طبق ‌‌معمول بحث و جدل نکردند؛ اما دیگر به جلسات حزب هم نیامدند. من آن ‌‌زمان این ایراد را موجّه نمی‌‌دانستم؛ اما اکنون اعتراف می‌‌کنم که حق با ایشان بود. ایشان بهتر و زودتر از ما فهمیدند و مماشات هم نکردند؛ چون مدتی بعد، ما دیدیم که آقای جلال‌‌الدین فارسی، آن‌‌کسی نبود که آقایان مطرحش می‌‌کردند و به ‌‌نظرم به ‌‌نفع حزب و نظام بود که آقای جلال‌‌الدین فارسی رئیس‌‌جمهور نشد. معنی عرض بنده این نیست که رئیس‌‌جمهوری بنی‌‌صدر خوب بود. امام کاندیداتوری روحانیون را برای ریاست‌جمهوری منع کرده بودند؛ غیر روحانی هم کسانی که خودشان یا احزاب و جمعیت‌‌ها مطرح کردند، آقای حبیبی و بنی‌‌صدر و آقای جلال‌‌الدین فارسی بودند. لذا پس از حذف آقای فارسی به دلیل مشکلات قانونی، حزب هم آقای حبیبی را کاندیدا کرد و بعد از خلع بنی‌‌صدر هم به آقای رجائی رأی داد. بعد ‌‌از ماجرای شهادت آقای رجایی با امام صحبت کردیم و ایشان را راضی کردیم که منع کاندیداتوری روحانیون را بردارند که آقای خامنه‌‌ای بتوانند نامزد شوند. ریاست‌‌جمهوری ایشان بعد از شهادت آقای بهشتی بود؛ والّا ما از اوّل نظرمان این بود که آقای بهشتی رئیس‌‌جمهور شوند. از ‌‌نظر صلابت، تفکر و منش و اخلاق و بیان، حتی از لحاظ ظاهری، برازندۀ ریاست‌‌جمهوری بودند و در ‌‌مقابل آقای بهشتی هیچ‌‌کس نمی‌‌توانست مقاومت کند. رأی اوّل را هم می‌‌آورد و یقیناً برای کشور مفید بودند. منتها تقدیر چیز دیگری شد. گاهی تدبیر ما مانند پشه‌ای است در مقابل گردباد تقدیر. العبد یُدبّر و اﷲ یُقدّر؛ ما تدبیر می‌‌کنیم، ولی خدا تقدیر می‌‌کند. آنچه ما می‌‌خواهیم، لزوماً تحقّق نمی‌یابد. چیز دیگری می‌‌شود. به ‌‌هر ‌‌حال رویدادهایی که پیش آمد، به ‌‌این ‌‌دلیل بود که از ‌‌نظر امام، کاندیدا شدن برای روحانیون ممنوع بود؛ لذا میان آقای بنی‌‌صدر و آقای جلال‌‌الدین فارسی، دومی به ‌‌دلیل افغانی‌‌الأصل بودن کنار گذاشته شد. آقای حبیبی مطرح شد که دیگر دیر شده بود و نمی‌‌توانستند تبلیغات کنند. بنی‌‌صدر نیز تبلیغات شیطنت‌‌آمیزی کرده و گفته بود من برای کاندیداتوری تصمیم نگرفتم؛ بعد رفت قم با امام دیدار کرد و با تبانی قبلی با تلویزیون، خبرنگار پرسید حالا که خدمت امام رسیدید، دربارۀ ریاست‌‌جمهوری بفرمایید. او هم با شیطنت گفت بله حالا که خدمت امام رسیدم، اعلام می‌‌کنم که کاندیدا هستم؛ یعنی امام تأیید کردند. حتی شایعه کردند که امام به بنی‌‌صدر رأی داده‌‌ است. اینها باعث شد بنی‌‌صدر رأی بیاورد. او با این شیطنت‌‌ها و با این روش‌‌ها رئیس‌‌جمهور شد.

مرحوم مهندس‌‌ بازرگان به پسر آقای بهشتی گفته‌ بودند که اوایل انقلاب در هر جلسه‌‌ای که می‌‌رفتیم، پدر شما رئیس جلسه بود و الحق هم لایق ریاست بود.

همین ‌‌طور است. در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، جلسات زیادی با آقای بهشتی بودیم. مؤسّسین حزب، آقای موسوی اردبیلی، آقای خامنه‌‌ای، آقای هاشمی رفسنجانی، شهید باهنر حضور داشتند. سران نهضت و انقلاب و یاران نزدیک امام بودند. افراد دیگری از روحانی و غیر روحانی هم بودند؛ ولی همۀ آنها در مقابل آقای بهشتی واقعاً احساس می‌‌کردند که ایشان باید رئیس باشد. لذا اوّلین دبیرکلّ حزب جمهوری اسلامی و اوّلین رئیس دیوان عالی کشور، شهید بهشتی بود. در مجلس خبرگان رهبری، خبرگان قانون اساسی، به ‌‌دلیل احترامی که برای آیة ‌الله منتظری قائل بودند، ایشان اسماً رئیس بود؛ ولی در عمل، مدیر جلسه آقای منتظری نبود، آقای بهشتی بود. آقای منتظری حضور داشت ولی اداره بر عهدۀ آقای بهشتی بود؛ دقیقاً به ‌‌دلیل لیاقت و صلابتی که در شخصیت ایشان بود. هیچ کس هم اعتراض نمی‌کرد، چون همه می‌دانستند که کسی بهتر از ایشان برای مدیریت و ریاست نیست.

در جلسۀ خبرگان قانون اساسی، آدم‌‌های مهمّی حضور داشتند که بعضی همان ‌‌زمان در آستانۀ مرجعیت بودند و عده‌‌ای از آنها الآن مرجع تقلیدند. آقای بهشتی اگر نبود، آن قانون اساسی ظرف چند‌‌ ماه تدوین نمی‌‌شد. قانون اساسی، کار بزرگی بود که با مدیریت ایشان به سرانجام رسید. اینها نشانۀ شایستگی آقای بهشتی و قدرت مدیریت ایشان است. مرحوم مهندس بازرگان درست گفتند.

در خاطرات سفیران خارجی و همچنین سلیوان[34] هست که در اوایل انقلاب، در مذاکرات مهندس‌‌ بازرگان با نمایندگان کشورهای خارجی، بیشتر اوقات آیة‌‌ اﷲ موسوی اردبیلی در جلسات حضور داشتند. بعد ‌‌از شهادت آیة ‌الله بهشتی، ایشان سکان‌دار شورای عالی قضائی شدند. در شورای بازنگری قانون اساسی هم بودند. در دوران منازعات میان قوای قضائیه و مجریه و مقنّنه و در زمان رحلت حضرت امام هم ایشان نقش‌‌آفرینی کردند. جریان آیة ‌الله شریعتمداری در قم، آیة ‌الله منتظری و چندین ماجرای مهم دیگر هم اتفاق افتاد و شما در همۀ این ماجراها فعالیت رسانه‌ای داشتید. به ‌‌عنوان یک روزنامه‌‌نگار و کسی‌‌که با هر ‌‌سه قوه ارتباط دوستانه داشته‌‌اید، این رویدادها را چطور ارزیابی می‌‌کنید؟

میان پایان جنگ و رحلت امام فاصلۀ زیادی نبود. بنابراین، همۀ این اتفاقاتی که ذکر کردید در دوران جنگ که بسیار حسّاس و مهم بود روی داد. اگر تاریخ سه‌‌دهۀ گذشتۀ انقلاب را بگوییم، بنویسیم و تدوین و منتشر کنیم، می‌‌بینیم خیلی ‌‌از حوادث مهم در هشت سال جنگ که مقارن دوران امام بود، اتفاق افتاده است. در این دوران بزرگان نظام و یاران امام در مسئولیت‌‌ها حضور داشتند. در چنین مقطعی، بیش از هر چیز به همدلی نیاز بود؛ نیازمند همراهی و هماهنگی سران بود. اینکه نظام جمهوری اسلامی در‌‌ مقابل تهاجمی شدید، ایستاد و کم نیاورد و موفق هم شد(جمع‌‌بندی ما هم از جنگ این است که پیروز شدیم)، کاری نبود که به‌‌آسانی انجام شود یا با عدم انسجام به ‌‌پیش برود؛ حتماً انسجام لازم داشت، باید آدم‌‌هایی در رأس امور باشند که با همدیگر هم‌فکرند، دست‌‌به‌‌دست هم بدهند و کار را پیش ببرند. این مقدمۀ بحث است. از این مقدمه که بگذریم، حالا باید ببینیم که چه اتفاقی افتاد. واقعیتش این است که در تمام طول جنگ، کار تشکیلاتی حزب و انسجامی که به تفکر انقلابی داده بود و نیروهایی که تربیت کرده بود، به کار آمد؛ هر‌‌چند که در یکی‌‌دو سال آخر جنگ، حزب جمهوری اسلامی تعطیل شده بود، اما از نیروهای حزب در جاهای مختلف استفاده می‌شد، و مهم‌‌تر اینکه همان مؤسّسان حزب منهای ارتباطات حزبی، منهای تشکیلات حزبی، خودشان به ‌‌عنوان دوستان هم‌فکر، سه قوه را در دست داشتند و کشور را اداره می‌کردند. آقای خامنه‌‌ای رئیس‌‌جمهور بود، آقای هاشمی رئیس قوۀ مقنّنه و آقای موسوی اردبیلی هم رئیس قوۀ قضائیه. در داخل سه قوه نیز بیشتر مدیران اصلی، با این آقایان هم‌فکر و همراه بودند. همه نیروهای خط امام محسوب می‌شدند. آقای هاشمی رفسنجانی با نمایندگان مجلس مشکلی نداشت. مدیران قوۀ قضائیه هم همین‌‌طور، نخست‌‌وزیرِ آقای خامنه‌‌ای، آقای میرحسین موسوی عضو شورای مرکزی حزب بود و مورد ‌‌اعتماد آقایان و امام. خیلی‌‌ از وزرا یا حزبی یا هم‌فکر بودند. رؤسای قوا خط امام را قبول داشتند. انسجام و هم‌فکری، نظام را در برابر حوادث، طوفان‌‌ها، توطئه‌‌ها، شورش‌‌ها و تهاجمات خارجی حفظ کرد؛ جنگ را به سرانجام رساند و بدیهی است که در رأس همۀ عوامل، تدبیر امام خمینی محور بود.

در زمان جنگ، قوۀ قضائیه خیلی باید فعّال می‌بود؛ هم در ‌‌مقابل سودجوها و گروهک‌‌ها که در پشت جبهه با سوء‌استفاده از اوضاع جنگی، علیه دفاع توطئه می‌‌کردند، هم در تحقّق اهداف سیاسی، فرهنگی، اقتصادی. بدون قوۀ قضائیۀ پاک و فعّال و دلسوز، جنگ به فرجام نمی‌رسید. مردم اگر می‌دیدند که در کشور عدالت اجرا نمی‌شود، به جبهه‌ها نمی‌رفتند. قوۀ قضائیه نقش بسیار مهمّی در جنگ داشت. باید مملکت را از جنبه‌‌های مختلف حفظ می‌کرد. آن دوران در برخورد قاطع با ضد انقلاب، آیة ‌الله موسوی اردبیلی بعضی پرونده‌‌ها را در قوۀ قضائیه شخصاً رسیدگی کردند. با ‌‌وجود ‌‌این نمی‌‌توان گفت هیچ ضعفی وجود نداشت و همه چیز در روالی صحیح قرار گرفته بود؛ چون مشکلات جامعه و بی‌تجربگی‌ها گاهی مشکل‌ساز می‌شد. ساختارهای نظام هم هنوز قوام نیافته بودند. اوّل از همه باید قوۀ قضائیه در مسیر صحیح قرار می‌گرفت. در مجموع قوۀ قضائیه هم درست و قاطع عمل کرد و با قوای دیگر هماهنگ بود. اگر غیر از این بود، شاید مشکلات اساسی پیدا می‌کردیم.

در فروردین 68، ما در تعطیلات نوروز بودیم که پیام امام به مهاجرین جنگ تحمیلی از رادیو پخش شد. در آن پیام، امام گفتند من با کسی عقد اخوّت نبسته‌‌‌ام. من دراز کشیده بودم، اما وقتی پیام را شنیدم، پا ‌‌شدم و نشستم و به کسانی‌‌که آنجا بودند، گفتم منظور امام آقای منتظری است. فردای آن ‌‌روز آمدم تهران. آماده شدیم که روزنامۀ روز پنجم را منتشر کنیم که آقای محمد‌‌علی انصاری مسئول دفتر امام تلفن زد به ما و گفت امام پیغام دادند از فردا که روزنامۀ شما منتشر می‌‌شود، تا اطلاع ثانوی هیچ‌‌چیزی از آقای منتظری در روزنامه چاپ نکنید. گفتم ماجرا چیست؟ گفتند هر وقت آمدی دفتر می‌‌گویم. فردا من رفتم دفتر و فهمیدم ماجرا برمی‌‌گردد به قضایای منافقین و بعضی ایرادهایی که امام به آقای منتظری داشتند. ولی آن ‌‌شب طاقت نیاوردم؛ بعد ‌‌از کارهای روزنامه، رفتم دفتر نخست‌‌وزیری، پیش آقای مهندس‌‌ موسوی. با هم رفیق بودیم. با آقای موسوی اردبیلی و آقای امامی کاشانی جلسه داشتند. من هم به آنها ملحق شدم. گفتند امام آقای منتظری را عزل کرده‌‌اند. ما یک شورا در نظر گرفتیم، هنوز با امام هم صحبت نکردیم. جمعی را نام بردند: آقایان موسوی اردبیلی، خامنه‌‌ای، هاشمی، مهدوی کنی. گفتم مگر در قانون اساسی انتخاب قائم‌‌مقام رهبری داریم؟ گفتند نه. آقای موسوی اردبیلی اوّل ‌‌کسی بود که گفت: مهاجری راست می‌‌گوید. چه لزومی دارد که ما قائم‌مقام تعیین کنیم؟ سرانجام نیز برای قائم‌‌مقامی، نه شخص را در نظر گرفتند و نه شورایی. دو‌‌سه ‌‌ماهی که امام در قید حیات بودند، قائم‌‌مقام نداشتند. بعد ‌‌از رحلت امام هم رهبر تعیین شد. رهبر فعلی هم قائم مقام ندارد.

منظورم این است که آقای موسوی اردبیلی وقتی این حرف قانونی، روشن و واقعی را از من شنیدند، بی‌‌درنگ پذیرفتند. همه در ذهنشان بود چون آقای منتظری قائم‌‌مقام بوده است، پس حتماً قائم‌‌مقام لازم است. آیة ‌الله موسوی اردبیلی سخن حق و مستدل را ‌پذیرفت و دیگران هم همراهی کردند. همین‌جا بگویم که در کشور از هیچ کس به اندازۀ رئیس دستگاه قضا، توقع قانو‌ن‌گرایی نمی‌رود. آقای موسوی اردبیلی هر گاه در مقابل قانون قرار می‌گرفت، خاضع می‌شد.

نکتۀ دیگر اینکه ایشان در تمام مسائل اصلی کشور حضور داشتند؛ مثلاً از کسانی بود که باید دربارۀ‌‌ انتخاب قائم‌‌مقام رهبری نظر دهند و اگر بنا بود شورایی برای قائم‌‌مقامی رهبری در ‌‌نظر گرفته شود، یکی ‌‌از افراد شورا، قطعاً ایشان بود. بنابراین در تمام مراحل و امور مهم کشور حضور داشتند و همراهی کردند. نقش ایشان در ده ‌‌سال اوّل بعد ‌‌از پیروزی انقلاب، یعنی از 57 تا 68 در همۀ مواردی که ایشان مسئولیت داشتند، بسیار برجسته بود و کارهای بزرگی انجام دادند، و از همه مهم‌تر اینکه قوۀ قضائیه را به سامان رساندند.

ایشان از سال 68 مسئولیت‌‌های سیاسی را رها می‌‌کنند و دوباره برمی‌‌گردند به حوزۀ علمیۀ قم و تدریس را شروع می‌‌کنند تا امروز. کار دانشگاه مفید با قوت ادامه می‌‌یابد. مرجعیت ایشان، مباحث علمی و تألیفات و کلاس‌‌های درس ایشان برقرار است. ارزیابی شما از این دوران چیست؟

در دوران امام، ایشان و آقای بهشتی به دلایلی در اندیشۀ رفتن به قم بودند؛ از جمله می‌گفتند قم خالی شده است و باید کسانی‌‌که فکر انقلابی و قدرت تربیت طلاب را دارند، به قم بروند. یکی ‌‌از سال‌‌های بعد‌‌ از شهادت آقای بهشتی که آقای موسوی اردبیلی مسئول قوۀ قضائیه بودند، برای من نقل کردند: من رفتم خدمت امام و گفتم آقا اجازه بدهید مسئولیت قوۀ قضائیه را رها کنم و بروم قم. امام فرمودند: پس صبر کن با هم برویم. بعد نیم‌خیز شدند که مثلاً بیا برویم. بعد گفتند که منظور امام روشن بود؛ امام می‌‌خواستند بگویند که نباید بروید. بعد اضافه کردند که امام فرمودند: من از شما پیرترم، سنّم بیشتر است، اگر قرار بر این باشد که از زیر بار کار نظام جمهوری اسلامی شانه خالی کنیم، من باید اوّل این کار را بکنم؛ ولی من این کار را نمی‌‌کنم. من هستم، شما هم باید بمانید. شما بروید، کی به من کمک ‌کند؟ ما باید با شما این کارها را انجام بدهیم. بنابراین، ایشان از قبل هم در ‌‌نظر داشتند که به قم برگردند؛ منتها امام اجازه ندادند و ایشان اطاعت کردند. اما میل باطنی ایشان به درس و بحث‌های حوزوی بود.

وقتی امام از ‌‌دنیا رفتند، ایشان حس ‌‌کردند که برایشان زمینۀ کار کردن مهیا نیست. اختلاف‌‌نظرهایی هم وجود داشت که دیگر ماندن ایشان در تهران صلاح نبود. ظاهراً چنین تصوری در ذهن ایشان بود. اهل این هم نبودند که بمانند و حرف خود را پیش ببرند. در این مواقع یا باید دعوا کرد یا باید کنار کشید. ایشان فکر کردند که ما از اوّل برویم کنار. فکرِ رفتن به قم با این اعتقاد قوت گرفت؛ لذا رفتند قم.

جای اصلی ایشان هم قم بود؛ چون روحیۀ ایشان بیش از آنکه اجرایی باشد، علمی است. من به شما خیلی روشن بگویم که آنچه از ایشان در کتاب‌‌های فقهی دیدم، خصوصاً کتاب قضای ایشان یا اقتصاد اسلامی، آثاری است که از قبل روی آن کار کرده و یادداشت‌‌هایی برداشته بودند، بعداً تدوین و منتشر کردند. اینها حیف بود که منتشر نشود. کتاب القضا را کسی نوشته است که ده ‌‌سال در مسند ریاست قوۀ قضائیه بوده و مشکلاتش را با گوشت و خون خود لمس کرده است. آقای موسوی اردبیلی چون در سطح بالای نظام بودند، همه‌‌چیز را می‌‌دیدند؛ اطلاع داشتند. بنابراین، کتاب‌‌های اقتصادی‌‌شان هم خیلی مفید است. سال 88(دو‌‌ سال‌‌ پیش) به ایشان گفتم کتاب‌‌هایتان را منتشر کنید. گفتند من خیلی چیزها دارم که نمی‌‌توانم منتشر کنم. گفتم چرا؟ گفتند برای‌‌ اینکه بعضی ‌‌از آقایان مراجع و علما قبول ندارند و ممکن است مخالفت کنند و با من برخورد بشود. من به شوخی گفتم اتفاقاً الآن بهترین وقت است برای انتشار اینها؛ چون علمای ما هیچ‌‌وقت به ‌‌این‌‌اندازه ضعیف نشده‌اند! خندیدند. گفتند درست می‌گویی.

آیة ‌الله موسوی اردبیلی، علاوه ‌‌بر فقه، در رشته‌‌های دیگری هم شاگرد تربیت می‌‌کنند. مرجعی است که در حوزه و دانشگاه حضور دارد. اینها کارهای بزرگی است که ایشان بعد ‌‌از امام انجام دادند؛ اما صد‌ ‌حیف که تقریباً همۀ این مدت بیمار بودند. این مشکل مانع شد اما باز خیلی مهم است که کسی با مشکلات جسمی این‌‌همه تلاش کرده و این‌‌همه کار را به سامان رسانده است. انتشار کتاب‌‌، شاگردپروری، ادارۀ دانشگاه، همه را پی گرفتند و همّت بالا و مقاومت ایشان در ‌‌برابر موانع سبب شد با اراده کارها را تا اینجا به پیش ببرند. اگر ضعف و مشکل جسمی‌‌ نبود، کارهای بیشتری می‌‌کردند و ثمرات بالایی از وجودشان نصیب جامعه می‌‌شد.

در اسلام، مسئولیت، خدمت است نه امتیاز. به همین دلیل است که مسئول ارشد نظام به‌‌راحتی منصبی مهم را تحویل می‌‌دهد و به قم می‌آید. نظر شما در ‌‌این‌‌باره چیست؟

آیة ‌الله موسوی اردبیلی نه‌‌تنها به مناصب حکومتی دلبستگی نداشت، بلکه از خدا می‌خواست که روزی کسی بیاید و آن بار ‌‌را از دوش او بردارد. من گمان می‌کنم اگر ایشان می‌خواستند در مقام ریاست قوۀ قضائیه پس از امام باقی بمانند، مانع مهمّی وجود نداشت و اگر مانعی هم بود با قدری مقاومت حل می‌شد؛ ولی خودشان تمایل داشتند که بروند قم و درس و بحث طلبگی را ادامه بدهند. بنابراین، می‌توان گفت که ایشان قم را انتخاب کردند؛ برخلاف برخی دیگر از مسئولان سابق که از آمدن به قم و ترک تهران، ناگزیر بودند.

به نظر شما در دوران مرجعیت، موضع‌‌گیری ایشان دربارۀ مسائل سیاسی و اقتصادی جامعه چگونه است؟

واقعیت این ‌است‌ که انتظار جامعه ‌‌از مراجع زیاد است. مراجع ما در مسائل مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی باید بیش از این به میدان بیایند. بیش ‌‌از ‌‌این می‌‌توانند نقش داشته باشند. این آقایان باید با هم بنشینند، متحداً مسائل را بررسی کنند، نظر بدهند، اگر باید موضع بگیرند، موضع بگیرند. خدمت برخی از مراجع عرض کردم که چرا این ‌‌کار را نمی‌‌کنید؟ چرا از قدرت تأثیرگذاری جمعی، استفاده نمی‌کنید؟ فرمودند: ممکن نیست. نظرها یکی نیست. من گفتم امام آن ‌‌زمان در ‌‌مقابل شاه همه را جمع کردند، نظرها را یکی کردند، اعلامیه‌‌های مشترک دادند، شما هم باید همین ‌‌کار را بکنید. شما که نمی‌‌خواهید با نظام جمهوری اسلامی مقابله کنید، می‌‌خواهید برای حلّ مشکلات، برای جلوگیری از بعضی انحرافات و برای ‌‌اینکه جامعه در مسیر نظام جمهوری اسلامی درست‌‌تر پیش برود، تذکراتی بدهید، دسته‌جمعی عمل بفرمایید. با مشورت و همدلی تصمیم بگیرید و نظرتان را اعلام کنید. تاکنون چنین اتفاقی نیفتاده و این کار را نکردند. مراجع، بالاترین سطح مذهبی جامعه‌‌اند. خانواده‌‌های مذهبی از مراجع پیروی می‌‌کنند. اگر بالاترین مقامات دینی ما نتوانند کنار هم بنشینند و به وحدتِ‌ ‌نظر و عمل برسند، از مردم چه انتظاری می‌‌توان داشت؟ آنها الگو هستند؛ باید هم‌فکری کنند تا در مسائل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی موضع‌‌گیری‌‌های قوی‌‌ داشته باشند.

من نمی‌دانم چرا آیة‌‌ اﷲ موسوی اردبیلی تا حالا کم موضع‌‌گیری کردند. همین یکی‌‌دو ‌‌ماه‌‌ پیش، در قم خدمت ایشان رسیدم و با ایشان صحبت کردم. گفتم مردم توقع دارند که شما حرف بزنید، نظر بدهید، سکوت نکنید. یکی‌‌دو روز بعد، اعلامیه‌‌‌ای دادند که فکر کنم اثر همان صحبت‌‌ها بود. ولی اینها کم است. ایشان و علمای دیگر باید واقعاً بیشتر از این در امور مملکت مشارکت کنند. از مردم بپرسید، به شما می‌‌گویند که ما انتظارمان بیش از این است. شما دربارۀ آیة ‌الله موسوی اردبیلی، دربارۀ مراجع دیگر با مردم گفت‌‌و‌‌گو کنید. مردم راضی نیستند. مردم می‌‌گویند ما از مراجع توقع بیشتری داشتیم. من اینجا بنشینم به ‌‌عنوان یکی ‌‌از دوستان آیة ‌الله موسوی اردبیلی و از ارادتمندان ایشان فقط تعریف و تأیید کنم که چیزی حل نمی‌‌شود. من باید حرف دل مردم را هم بزنم. مردم می‌‌گویند آقایان مراجع به وظیفۀ مرجعیتی خودشان در اوضاع فعلی عمل نمی‌کنند.[35]

از شما بسیار ممنونیم و برای شما آرزوی موفقیت بیشتر و سلامت می‌کنیم.

من هم از شما ممنونم که این کار خیر و بزرگ را شروع کرده‌اید و امیدوارم که به نتایج خوبی برسید.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان