کد خبر: ۱۱۵۱۱
تاریخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۳۹۸ - ۱۲:۱۵-26 August 2019
عبدالله شهبازی، مورخ در مطلبی نوشت:
فردی بنام عرفان ثابتی، که به هتاکی و سایر اختلالات رفتاری ناشی از تعصب کالتی- فرقه‌ای شهرت دارد، در صفحه فیسبوک خود مطلبی را از خاطرات اسدالله علم (ویراسته علینقی عالیخانی) درباره بدهی مرحوم پدرم به بانک کشاورزی نقل کرده و آن را دستمایه اهانت قرار داده است. به این دلیل توضیح زیر را، که سال‌ها پیش در صفحه فیسبوکم منتشر شده، بازنشر می‌کنم با توضیحاتی ذیل آن:

پرسش آقای حسین خزلی خرازی، ۶ اکتبر ۲۰۱۴/ ۱۴ مهر ۱۳۹۳:


امشب در خاطرات علم رسیدم به شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۵۲ (جلد سوم، صفحه ۱۴). نوشته است: «صبح ملاقات‌های زیادی بود که در خانه انجام شد. منجمله زن شهبازی که شوهرش در زمان نخست وزیری من بر علیه اصلاحات ارضی یاغی بود و بعد با سایر طاغیان فارس دستگیر و به دار آویخته شده بود، پیش من آمده بود که بدهی به بانک دارم، نمی‌توانم بپردازم. ترتیب کارش را دادم چون مبلغ کمی بود ( در حدود ۵۰هزار تومان).»
باخواندن این متن و عکس مرحوم پدرتان در لحظاتی قبل از تیرباران به یاد شما افتادم، خواستم بدین وسیله ابراز ارادتی کرده و عرض ادبی کرده باشم. 

پاسخ:

جناب آقای خزلی خرازی، با سپاس از محبت و ابراز لطف جنابعالی،

در مورد یادداشت‌های روزانه علم و مطلبی که درباره خانواده بنده درج شده، بله، دیده‌ام و مطلع هستم. شرح ماجرا این‌گونه است: 

یادداشت‌های روزانه علم در همان زمان انتشار جلد اوّل با واکنش برخی مقامات دوران پهلوی مواجه شد و نقدهایی بر آن نوشتند که در مجله «ره آورد»، در دوران حیات مرحوم حسن شهباز، انتشار یافت. این نقدها حاکی از دستکاری و بازنویسی یادداشت‌های علم و وجود برخی موارد نادرست در آن بود. مواردی را نیز من یافته‌ام و سال‌هاست مترصد فرصتی هستم که نقدی بر این کتاب بنویسم. یکی از موارد همین است که اشاره فرمودید. 

مرحوم پدرم به دلیل آتش سوزی قلعه روستای ریچی (که منجر به مرگ ده‌ها نفر شد و تیتر اول روزنامه‌های کیهان و اطلاعات بود و دولت نیز هیچ کمکی به قربانیان این فاجعه نکرد) خانه شخصی خود را در شیراز، خیابان مشیر کهنه، در رهن بانک کشاورزی گذارد و مبلغی، که بعدها با بهره آن به ۱۸۰ هزار تومان رسید، وام گرفت و حدود ۶۰ واحد مسکونی مدرن، در مقیاس آن زمان، برای بازماندگان مردم روستا ساخت. این خانه‌ها هم اکنون در تصرف همان مردم است و اخیراً، یکی دو سال اخیر، نیز سند مالکیت آن‌ها، پس از اعلام رضایت من به اداره ثبت اسناد و املاک شیراز، از سوی بنیاد مسکن بنام سکنه صادر شده است. 

پس از تیرباران آن مرحوم، برای جلب کمک آقای علم، که در این زمان وزیر دربار بود، به آقای عزیزالله قوامی، خویشاوند همسر علم، متوسل شدیم و وی به علم تلفن کرد و ما با اتومبیل راهی تهران شدیم. طبق قرار به در خانه آقای علم رفتیم (من نیز با مادرم بود) ولی نگهبانان پس از تماس با داخل خانه اجازه ندادند. ما به شیراز بازگشتیم. نه آقای علم را دیدیم و نه ایشان کمکی به ورثه کرد. خانه پدری را بانک کشاورزی فروخت و ما سال‌ها اجاره‌نشین بودیم. 

تصور می‌کنم پس از تلفن عزیزالله خان قوامی، آقای علم در یادداشت‌های روزانه‌اش چیزی نوشته شده و ویراستار، آقای علینقی عالیخانی یا کس دیگر، آن را دستکاری و بازنویسی یا بعبارت دیگر استنباط خود را از یادداشت بازسازی کرده است. بهرروی، مطلب فوق بکلی نادرست است.


 توضیحات تکمیلی:

ماجرا این بود که ما (مادرم و من و دو سه نفر دیگر از بستگان) با اتومبیل عازم تهران شدیم با هدف ملاقات با اسدالله علم در موضوع بدهی به بانک کشاورزی. در مسیر تهران تصادفاً مرحوم عزیزالله خان قوامی را دیدیم. به دعوت او یک ساعتی در باغ صیدون در اتاق کارش توقف کردیم. ماجرا را پرسید و شنید. همانجا تلفن کرد به علم و گفت. فردایش به تهران رسیدیم و رفتیم در خانه علم و راهمان ندادند. به شیراز برگشتیم. بابت بدهی نیز بانک کشاورزی خانه خیابان مشیر پدرم را مصادره کرد. یعنی نه دیداری انجام گرفت و نه علم پولی پرداخت یا دستوری داد برای بخشودگی بدهی ۵۰ هزار تومانی. اسناد و مدارک بانک کشاورزی باید موجود باشد و می‌توان صحت و سقم ادعای من و ویراستار یادداشت‌های علم را سنجید.

اصل یادداشت چه بوده؟ به احتمال قریب به یقین، آنطور که روال است، زمانی که عزیزالله خان قوامی به علم تلفن کرد و عزیمت ما به تهران را گفت، او در دفترچه یادداشت روزانه‌ چیزی شبیه به این یادداشت کرده: «خانواده حبیب شهبازی فردا می‌آیند. ۵۰ هزار تومان بدهی بانک کشاورزی. مبلغ کمی است. ترتیب کار داده شود.» یادداشت بالا،‌ که منطبق با واقع است، در ویرایش تبدیل شده به متنی که در یادداشت‌های علم انتشار یافته. 

با علم به اینکه علینقی عالیخانی و سایر دوستان علم مرا خوب می‌شناختند، در این ویرایش بنظرم تعمداً انتقام‌گیری راه یافته و لحن آن توهین‌آمیز شده. برای مثال، پدرم «به دار آویخته نشد» بلکه تیرباران شد. او «دستگیر» نشد بلکه خود را در قبال تضمین جانش به هیئتی مرکب از سرلشکر بازنشسته سیف‌الله همت، سرتیپ حریری رئیس ساواک و مهندس کوششی، که بدون همراه با اتومبیل جیپ به جنگل مله‌گاله در کوهمره برای دیدار با پدرم آمده بودند، تسلیم کرد و با آن‌ها و با همان اتومبیل جیپ به شیراز آمد. 

بعلاوه، علم که پدرم را خوب می‌شناخت و یادداشت‌های او ظاهراً برای انتشار نبود، چرا باید توضیح دهد که حبیب شهبازی کیست؟

نمونه دیگری از این نوع «ویرایش» را،‌ که کار خود علم و دوستان اوست، در متن منتشرشده از یادداشت‌های روزانه ژنرال آیرونساید می‌توان دید که در مقاله زیر شرح داده‌ام:

http://www.shahbazi.org/pages/Coup1921_Ironside.htm

مدتی پس از سفر فوق به تهران، در تابستان ۱۳۵۲ ساواک به دستگیری من اقدام کرد؛ در دادگاه نظامی برغم صغر سن (در زمان دستگیری زیر سن قانونی ۱۸ سال بودم) به یک سال و نیم زندان محکوم و در ۳ دی ۱۳۵۳ آزاد شدم. 

عبدالله شهبازی 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان