کد خبر: ۱۱۲۹۴
تاریخ انتشار: ۲۴ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۲:۳۶-15 August 2019
شکست جنبش ها و انقلاب های کارگری و پیدایش جنبش های راستگرای فاشیسم در اروپا پس از جنگ جهانی اول، برخی از اندیشمندان مارکسیست را به این فکر انداخت که احتمالا تاریخ برپایه نیروهای عینی به جنبش در نمی اید و از این رو شاید کژی و کاستی بنیادینی در اندیشه مارکسیسم ارتدکس وجود داشته باشد. 
اندیشمندان مکتب فرانکفورت همانند کرش، گرامشی و لوکاچ ، شکست جنبش کارگری و پیروزی فاشیسم در اروپا را نشانه زوال مارکسیسم و نیاز به بازنگری آن از راه بازگشت به فلسفه هگل می دانستند.

بدین سان بخش بزرگی از اندیشه مارکسیستی سده بیستم نتیجه بازگشت به سنت فلسفی هگل بوده است. به عبارتی می توان این جنبش را به مثابه پاسخی در برابر احساس نیاز روشنفکران نئومارکسیست به بازخوانی جدیدی از مارکسیسم کلاسیک و بویژه رابطه میان نظریه و عمل در شرایط جدید دانست.

کوشش برای احیای مارکسیسم در چارچوب مفاهیم ایده آلیستی و دیالکتیک فلسفی هگل، در اندیشه های کسانی چون هورکهایمر و مارکوزه به اوج خود رسید. اعضای مکتب فرانکفورت عدم تحقق انقلاب های سوسیالیستی و گسترش جنبش های فاشیستی را معلول دریافت نادرست اندیشه های مارکس بوسیله مارکسیست های ارتدکس و اکونومیست می دانستند.

نظریه پردازان نئومارکسیست، چون هوکهایمر ، آدرنو و مارکوزه، انقلاب را منوط به اراده انقلابیون دانسته و جبرگرایی تاریخی را نادرست می پنداشتند. اندیشه مکتب فرانکفورت که به " مارکسیسم فلسفی" مشهور است، شدیدا در مقابل پوزیتیویسم قد علم کرد و آن را به انتقاد گرفت، آنها اذعان داشتند که علوم انسانی و پوزیتیویستی صرفا به مطالعه  " هست"  و پرهیز از پزداختن به " بایدها" به بهانه حفظ بی طرفی علمی، موجب ایجاد نظام سلطه گشته و عقلانیت ابزاری با سلطه بر تاروپود وجود بشر وی را تا حد یک شیء بی هویت تنزل داده است.

ندیشمندان این مکتب، زمینه های نقد و پژوهش را به حوزه هایی چون، علم، عقلانیت و فرهنگ گسترش دادند و معتقد بودند که در جهان نوین ، کانون سلطه از اقتصاد به فرهنگ انتقال یافته است.

در مارکسیسم فلسفی، ویرانسازی فلسفه و فرهنگ بورژوازی هدف اصلی مارکسیسم به شمار آمده است. در این برداشت، همان طور که در بالا آمده مفهوم حرکت تکاملی و تدریجی و قانونمند تاریخ به سوی سوسیالیسم جای خود را به اندیشه توانایی ارادی و انقلابی ( پراکسیس) در تاریخ می دهد.

این اندیشمندان همچنین با نظریات جدیدی مانند نظریه روانکاوی فروید و نظریه پوزیتیوسم جدید علاقه نشان دادند. به طور کلی مارکسیست های فلسفی فرانکفورت در قرن بیستم به عناصر روبنایی همچون، فلسفه، ایدئولوژی و هنر و فرهنگ از نو اهمیت بخشیدند.

مکتب فرانکفورت تفکیکی را که وبر میان عقلانیت صوری و عقلانیت ذاتی قائل بوده، آشکارا پذیرفته است. اندیشه بنیادی فلسفه هگل یعنی اینکه باید واقعیت را عقلانی ساخت؛ اساس این بخش از اندیشه های سیاسی قرن بیستم است.

بنیانگذاران مکتب فرانکفورت، نسبت به اندیشه مدرنیته و مفاهیم روشنگری بدبین بودند و همانند " ماکس وبر انسان را محصور در قفس آهنین عقلانیت ، تصور می کردند." این بدبینی در کتاب دیالکتیک روشنگری هورکهایمر به خوبی مشهود است.

منبع این مطلب:  کتاب مبانی نظریه های ارتباط جمعی، نویسندگان: مهناز امیرپور و شفیع بهرامیان، صفحات ۱۷۶ و ۱۷۷ است.


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان