کد خبر: ۱۱۰۹۲
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۳:۰۵-10 August 2019
هجده سالگی برای من سال جدا شدن از خانه بود. 
سال رفتن دنبال رویاهایم و  اولین قدم‌های ساختن چیزی که فکر می‌کردم دوستش خواهم داشت. اما برای ساختن رویاها همیشه یک چیزی کم است. یک زمانی پولش را نداری، پولش که جور شد وقتش را نداری، وقت و پولش که جور شد دیگر رویایش را نداری.

 من قرار بود زندگی‌ام را در شهری بسازم که می‌شناختم، بین آدم‌هایی که می‌شناختم و با وسواس دستچین کرده‌بودم، با ایده‌های بزرگی که سال‌ها در خیالم پرورده‌بودم. قرار بود دنیا قبل و بعد از من فرق داشته‌باشد، حتی اگر شده یک میلی‌متر، به سمت بهتر شدن رفته باشد. اما نشد، نه در شهری که می‌شناختم ماندم، نه آدم‌هایی که می‌شناختم ماندند، نه حتی تمام ایده‌هایی که یک زمان آرمان‌هایم بودند. بزرگ‌ترین دغدغه‌ام شد تمدید به موقع کارت اقامت، تنظیم مرخصی برای سفر به ایران، و در بهترین حالت شناختن خیابان‌ها و آدم‌های شهر جدید، به امید کم کردن حس حزن‌انگیر غربت و تنهایی. این کار را  هجده‌سالگی یاد گرفتم. وقتی اولین چمدان سفر تنهایی‌ام را بستم و رفتم تهران. هیچ‌جای شهر را نمی‌شناختم. بارها چهارراه طالقانی و چهارراه ولیعصر را اشتباه گرفته بودم و بعد از ده دور شمسی قمری به خوابگاهم توی خیابان رشت رسیده‌بودم. همین گم‌شدن‌ها غربت آدم را چند برابر می‌کند. یک روز تصمیم گرفتم این بار را از دوشم بردارم و خودم را با شهر آشنا کنم. 
پنج‌شنبه‌ها که کلاس نداشتم سوار اتوبوس می‌شدم و هر ایستگاهی که دلم می‌کشید پیاده می‌شدم. می‌رفتم گوشه‌ای از شهر و پیاده راه برگشت را پیدا می‌کردم. بارها گم شدم، با هر گم شدنی جاهای جدیدتری کشف کردم، آدم‌های بیشتری دیدم و تهران را کمی بیشتر شناختم. شناختن اولین قدم در دوست‌داشتن است. من هر پنج‌شنبه کمی بیشتر تهران را دوست داشتم. سال‌ها بعد که ماشین داشتم، می‌انداختم توی یکی از بزرگراه‌ها و می‌پیچیدم توی هر خروجی که دلم می‌کشید، می‌رفتم توی کوچه و پس کوچه‌هایی که روی هیچ نقشه‌ای نبود. بارها به بن‌بست رسیدم اما لذت شناختن تهران را از خودم دریغ نکردم. لذت بیشتر دوست‌داشتنش را. اما مگر می‌شود همه‌ی تهران را شناخت؟ تهران شهر ناشناخته‌هاست، هر چه بیشتر توی دل کوچه‌هایش بروی، چهره‌اش غریبه‌تر می‌شود. مثل بازیگری که گریمش را پاک کرده‌باشد. مثل یک دفتر هزار برگ که هیچ دو صفحه‌اش به هم شبیه نیست. مدام چیزی برای کشف و شناحتن دارد این شهر. 
روزهایی که آسمان غربت تیره و دل من تنگ است، شال و‌ کلاه می‌کنم و پیاده از ولیعصر راه می‌افتم تا پارک ساعی، تا تجریش و بعد هم می‌روم تا نیاوران، گاهی هم از ونک می‌پیچم سمت حقانی و می‌روم تا پارک طالقانی. خیلی که خسته‌باشم می‌روم تا سر ویلا و می‌نشینم طبقه‌ی دوم قنادی لرد که نمی‌دانم هنوز هست یا نه. عصرهای دلواپسی هم هدفون را می‌گذارم توی گوشم و می‌روم توی کتابفروشی‌ها انقلاب، به تمام کتاب‌های جدیدی فکر می‌کنم که حتی نامشان را نمی‌دانم. بعضی روزها هم ماشین را برمی‌دارم و می‌روم  تا انتهای آزادگان، آنجا که دیوارهای شیشه‌ای آدم‌ها را جدا می‌کنند. همانجا که ترس و دلتنگی ‌با بغض‌ها گره خورده، ترس دوباره ندیدن‌، ترس آخرین بغل بودن. آدم اولین بار‌ها را می‌داند اما آخرین بار را بعد از آنکه دیر شد می‌فهمد. روزهای دلتنگی من خیالم را بر می‌دارم و می‌افتم به جان خیابان‌های تهران. من از فراموش کردن تهران می‌ترسم، از فراموش کردن کوچه‌ها و خیابان‌هایی که در هجده سالگی با کنجکاوی‌ شناخته‌ام، فراموش کردن شهری که کم‌کم عاشقش شده‌ام، ذره ذره در آن ریشه کرده‌ام، دوستی‌های قشنگ ساخته‌ام، در خیابان‌هایش از ته دل خندیده‌ام و اندوهم را با کو‌ه‌هایش‌شریک شده‌ام. من از فراموش کردن تهران می‌ترسم، فراموش کردن شهری که در آن دوستت داشته‌ام، پنهانی در آغوشت گرفته‌ام و آخرین بار نگاهت کرده‌ام. من از فراموش کردن شهری که در آن روحم را جا گذاشته‌ام، می‌ترسم.

دکتر علی گلزایی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان