کد خبر: ۱۰۹۵۵
تاریخ انتشار: ۱۶ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۲:۲۶-07 August 2019
۱. لازمه‌ی سفر خروج از جایی و ورود به جایی دیگر است. اما اجازه دهید از همین ابتدا برداشت محدودتری از سفر را دستمایه قرار دهیم: سفر خروج از امر آشنا و تجربه‌ی امر ناآشناست. در این معنا هر ورود و خروجی، "ورود" و "خروج" نیست. هر تغییر مکانی "سفر" نیست.
۲. به محض آن که امر ناآشنا آشنا شد، یا به بیان دقیق‌تر آشنا به نظر آمد، سفر تمام می‌شود. در سفر بودن، یعنی مواجهه‌ی پیوسته با امر ناآشنا. این مواجهه همواره با نوعی حیرت یا تجربه‌ی آشنایی‌زدایی همراه است.

۳. سخن از لذتِ سفر بسیار رایج است. اما اسطوره‌ی فرهنگ تحمل تجربه‌ی لذت افراد را ندارد. مواجهه با امر ناآشنا ترسناک است و زیستن در آن ترسناک‌تر. امر ناآشنا، آرامشِ فرد را به مخاطره می‌اندازد و روند عادی امور را برهم می‌زند. پارادوکس اینجاست که از یک سو، اگر فرد در همان آرامش معمول باقی بماند، زندگی ملال‌انگیز می‌شود و از سوی دیگر، اگر بخواهد از ملال بیرون آید با اضطراب مواجه می‌شود. راهی که فرهنگ پیشِ پای او می‌گذارد این است: "به ملالت ادویه بزن و از آن لذت ببر". 

۴. اسطوره‌ی فرهنگ برخلاف تمام تبلیغات و وراجی‌های مشوقانه‌اش، مخالف سفر است و همواره از مواجهه‌ی فرد با امر مطلقاً ناآشنا اجتناب می‌کند. اسطوره‌ی فرهنگ حتی می‌تواند با طرح‌ریزیِ سازوکارهای پیچیده و فیلترهای خیالی، نسخه‌ای جعلی از همان امر ظاهراً آشنا را به مثابه‌ی امر ناآشنا جا بزند، حتی در اعماق دوردست‌ترین و ناشناخته‌ترین سرزمین‌ها.

۵. شعار لذت‌جوییِ فرهنگ نیز ریاکارانه است. آرمان اسطوره‌ی فرهنگ این است که به سوژه نه اجازه‌ی لذت بردن دهد نه امکان مواجهه با ملالش را، بلکه همانگونه که اشاره شد، می‌کوشد تا ملال را لذت جا بزند. اگر لذت را بر میل مبتنی کنیم، سفر، در معنای فوق، به اندازه‌ای لذت‌بخش است که ترسناک باشد. زیرا ترس بر سرحدات لذت ایستاده است. لذتِ بدون ترس یا لذتِ تضمین‌شده (مانند سفرهای محدودشده با تور در چهارچوب پیش‌فرض‌های توریستی) نوعِ بازسازی‌شده‌ای از ملال است: نوعی "سفر بدون خروج". فرد گمان می‌کند که در جامعه یا فرهنگ تازه‌ای پا گذاشته است، اما در واقع هنوز از جایش حتی تکان هم نخورده است و سفرش ماهیتاً تفاوتی با دیدنِ رازبقا یا فلان برنامه آشنایی با کشورها از پشت صفحه‌ی تلویزیون ندارد. البته می‌دانیم که او حتی از همان‌جا که هست و همیشه بوده، نیز بی‌خبر است. او حتی موطن خود را نیز تجربه نکرده و دچار توهمِ آشنایی است.

 آیا همین استعاره‌ی سفر را نمی‌توان بیش از اینها تعمیم داد: یعنی تا خود زندگی؟ ...

۶. آیا همین استعاره‌ی سفر را نمی‌توان بیش از اینها تعمیم داد: یعنی تا خود زندگی؟ ...
شنیده‌ایم که زندگی سفر است.‌ فارغ از پروپاگاندای متداول درباره‌ی شباهت زندگی و سفر، یک برداشت رادیکال می‌تواند این باشد که زندگی‌ای که از چهارچوب‌های از پیش‌داده‌ی کاذب و دروغینِ فرهنگ (شما بخوانید ایدئولوژی) خارج نشده است، هیچ‌گاه به راستی "زیسته" نشده است. در یک کلام، همان‌گونه که فرد ممکن است پایش را از شهر یا کشورش بیرون بگذارد، اما عملا از جایش تکان نخورده باشد، به طور مشابه، ممکن است فرد پس از ده‌ها سال زندگی، حتی تا لحظه‌ی مرگ بیولوژیکش، هنوز حتی لحظه‌ای نزیسته باشد و از چهارچوب‌های اسطوره‌ای و تجاربِ از پیش‌داده خارج نشده باشد. او در تمام عمرش به واسطه‌ی "نقاب فرهنگ" در جهانی اساساً موهوم به سر برده است. او بی‌آنکه امر ناآشنا را تجربه کند، خود را پیشاپیش آشنا یافته و بدان عادت کرده است. اکنون می‌توان تعبیرِ به‌ظاهر پارادوکسیکال هگل در بند سی‌یکم از پیشگفتارِ کتاب پدیدارشناسی روح را بازخوانی کرد. هگل می‌نویسد، "امر آشنا به طور کلی، دقیقاً به این دلیل که شناخته شده، ناشناخته است. رایج‌ترین شیوه‌ای که ما از آن طریق خود و دیگران را می‌فریبیم، این است که چیزی را از پیش آشنا فرض کنیم."
۷. زیستن، دراین معنا (در مقام سفر)، تجربه‌ی پیوسته‌ی مواجهه با امر ناآشناست. اما سوءتفاهمی که بلافاصله به ذهن متبادر می‌شود این است: آیا چنین رویکردی، در نقد آشناییِ موهوم، آنگونه که امروزه به مُد بدل شده است، نوعی اصالت ذاتی برای ناآشنایی، برای حیرت، یا حتی برای جهل قائل نیست؟ آیا با وجود چنین تصوری اصلاً "علم" ممکن است؟ آیا بدون تصوری پیشینی از آشنایی، می‌توان حتی چیزی را  "ناآشنا" دانست؟ آیا ما پیشاپیش به ورطه‌ی نسبی‌گرایی درنغلطیده‌ایم؟ آیا عرصه را به علم‌ستیزان و عقل‌ستیزان واگذار نکرده‌ایم؟

۸. اندیشیدن به این سوالات و سوالات مشابه، اندیشیدن به انضمامی‌ترین مسائل جهانِ ماست که البته پاسخ به آنها نه موجود و دم‌دست است و نه هدف این یادداشت کوتاه درباره‌ی سفر. اما نکته‌ای که می‌توان اینجا در مقام یک "اشاره" بیان کرد و به بحث اصلی بازگشت، این است که مسئله بر سر اصالت یا اولویتِ امر ناآشنا نیست، بلکه مسئله بر سر معنای حقیقت است که از بطن دیالکتیکِ امر آشنا و ناآشنا رخ می‌نماید. مسئله بر سر تعهد توامان در عین نفیِ هر دو طرف است: یعنی تاکیدِ همزمان از یک سو، بر تلاش برای فهم و شناخت (آشناسازیِ امر ناآشنا) و از سوی دیگر، بر نقدِ اسطوره‌های فرهنگ (آشنازدایی از امر آشنا). تنها راهی که برای رفع این مسئله، دستکم به ذهن من می‌رسد، تعهد به همین منطق دیالکتیکی است. یعنی نه در غلطیدن به یکی از طرفین و نه حتی بینابین ایستادن، بلکه درونی ساختن طرفینِ تضاد و رفع آنها. این البته تعهدی دشوار و طاقت‌فرساست، چراکه میل به یک‌جانبه‌گرایی، تقلیل‌گرایی و حتی عافیت‌طلبیِ بینابینی همواره هر شکلی از فهم نقادانه را تهدید می‌کند. این مقاومت، که همزمان نظری-اخلاقی است، نه امری یک‌باره یا مقطعی، بلکه پیوسته است و در این معنا، سفر همواره ناتمام است ...

محمدمهدی اردبیلی


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان