کد خبر: ۱۰۹۲۹
تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۸:۴۳-06 August 2019
ناصر فکوهی
واژه «ترور» از ريشه‌هاي باستاني لاتين و يوناني يکساني مي‌آيد که مي‌توان آن را به مفاهيم «ترس» و «وحشت» و «هراس» نزديک دانست. 

در يونان باستان واژه «ترور» داراي معادل‌ها و مترادف‌هايي است که ما را به دو معناي ديگر مي‌رساند؛ يکي واژه «ضربه» (تروما) که ما در فارسي با همين واژه يا با واژگاني چون «شوک» از آن ياد مي‌کنيم و شدت و خشونت دخالتي بيروني يا دروني را نشان مي‌دهد که فرد يا گروهي را به کاري وادار يا از کاري منع مي‌کند؛ و ديگري در واژه «فوبيا» که در فارسي به آن با همين واژه يا با واژه «هراس» اشاره مي‌شود و باز در اين‌جا به دلايل رواني يا اجتماعي، دروني يا بيروني، فرد يا گروهي از پديده‌اي چنان وحشت و هراس دارند که در برابرش واکنشي اغلب به صورت «گريز» و گاه به صورت «دفاع» و اضطراب، نفرت و به هر تقدير منفي نشان مي‌دهند.

 از اين رو، مي‌توانيم درک کنيم «ترور» که به همين شکل به زبان فارسي هم وارد شده و از لحاظ تاريخي قتل ناصر‌الدين‌شاه در سال 1210 از نخستين مصداق‌هايش است، چطور از ابتدا با واکنش‌هاي دافعه سر و کار داشته است. 

البته در تاريخ باستاني مي‌توان همواره استفاده از ابزار ايجاد وحشت و هراس و تنبيه و شکنجه را براي اطاعت مشاهده کرد. اين کار عمدتا به وسيله قدرت سياسي انجام مي‌گرفته است. فوکو در کتاب «مراقبت و تنبيه» (1975) خود به اين امر به شکل گسترده‌اي پرداخته است. اما در ادبيات سياسي کلاسيک، نيکولو ماکياولي در «شهريار» (1513) با تاکيد بر تجربه اعمال قدرت سياسي، دو ابزار اصلي شهريار را براي آن‌که مردم از او اطاعت کنند،

 از يک‌سو «عشق» ( محبوبيت) و از سوي ديگر «ترس» ( تنبيه و مجازات) مي‌داند. او بر اساس تجربه مي‌گويد «ترس» تنها عاملي است که شهريار مي‌تواند با اطمينان بيشتر بر آن تکيه بزند. در نظام‌هاي باستاني رم، مفهومي که به آن jus terrendi مي‌گفتند، يعني حق ايجاد وحشت براي فراهم کردن آرامش و خير ساکنان در يک سرزمين و جلوگيري از ايجاد خشونت بين آن‌ها مطرح بود. و به نظر باستان‌شناس متخصص رم و يونان باستان، جورجيا کورتسي فيليپاکيس (G. Kourtessi - Philipapakis )، استاد دانشگاه آتن، بين دو مفهوم «ترور» و «سرزمين» (territorieum) وابستگي معنايي وجود دارد. اين نکات را از آن لحاظ مي‌گوييم که درک کنيم مفاهيمي همچون «خشونت»، «قدرت»، «ترور»، «وحشت»، «اقتدار»، «مشروعيت استيلا» و حتي خود «جامعه» را نمي‌توان از يکديگر جدا کرد؛ همان‌گونه که تا امروز در نزد جامعه‌شناسي همچون پير بورديو ما با مفهوم «خشونت نمادين» روبه‌رو هستيم؛ يعني خشونتي که لزوما به تحقق نمي‌رسد، اما احتمال بروز خشونت و وحشتي را ايجاد مي‌کند که بر آن اساس بتوان به قدرت تحقق بخشيد و آن را حفظ کرد. 

بر اساس آنچه گفته شد، نبايد تصور کرد ريشه‌اي که اغلب براي واژه «ترور» و «تروريسم»در انقلاب فرانسه ( که از همان سال 1794 ظاهر شد) و دوران موسوم به «ترور» (از ژوئن 1793 تا ژوئيه 1794يعني همان سال اول انقلاب) به آن اشاره مي‌شد و خفقان و سرکوب شديد مخالفان را به همراه داشت، ريشه‌اي اصيل و منحصر به فرد و عميق براي اين مفاهيم باشد. 

همان‌گونه که به نظر ما دوگانه‌هايي که اغلب بين مفهوم «تروريسم دولتي» و «تروريسم» به طور عام مطرح شده‌اند، چندان با نتايجي که از آن‌ها گرفته مي‌شود خوانايي ندارند. استفاده پيوسته و روزمره از ابزار ترس را هم در نظام‌هاي سياسي باستاني و هم مدرن مي‌بينيم؛ گونه‌اي از تروريسم که هم در رفتار دولت (براي نمونه در جنگ‌هاي استعماري، جنگ‌هاي اشغالگري و قتل‌عام‌هاي دولتي) و هم در تروريسم‌هاي ضد‌دولتي يا براي ايجاد يک دولت نيز ديده مي‌شود. نمونه تروريسم چپ يا سرخ (مارکسيستي- لنينيستي) را در دهه‌هاي 60 و 70 ميلادي به‌شدت تحت تاثير انقلاب کوبا، و در خود آن حرکت مسلحانه که بعدها انقلاب نام گرفت، ديده‌ايم. از اين نوع تروريسم در سراسر جهان را نيز به‌ويژه در فرانسه (گروه «عمل مستقيم» يا (Action Directe، در آلمان و ايتاليا و ژاپن با گروه‌هاي «بريگاد سرخ» و «ارتش سرخ» و در سراسر امريکاي لاتين در دوره خونتاهاي نظامي ديده‌ايم. 

تروريسم راست يا سياه را نيز در ايتاليا، در امريکاي لاتين و در فرانسه (به‌خصوص در طول مبارزات استقلال الجزاير) شاهد بوده‌ايم. اين اشکال از تروريسم براي رسيدن به قدرت يا همان «سرزمين» (و البته استيلا بر مردمان آن سرزمين) بوده است. و در دوره جديد شاهديم که مي‌تواند تا حد يک موقعيت دولتي (مثلا خمرهاي سرخ در کامبوج در نيمه دهه 1970) يا نيمه‌دولتي (داعش در حال حاضر در خاورميانه) يا در موقعيت‌هاي کاملا غير‌سازمان يافته و آشفته (قتل‌عام‌هاي رواندا در آفريقا و بالکان در دهه 1990) پيش رود، اما همواره يا براي حفظ قدرت است و يا تسخير قدرت. 
با وجود اين، تروريسم نقطه‌اي و مقطعي همچون درختي است که جنگل را پنهان مي‌کند. واقعيت اين است که نمي‌توان مفاهيمي مثل «جامعه بودگي»، يعني نوعي از سازمان يافتگي نيازمند به نظم سخت را خواست و از ابزار ترس يا ترور به گونه‌اي براي تحقق آن استفاده نکرد. ما متاسفانه در رابطه با مفهوم ترور روي يک طيف قرار داريم و نه بر دوگانه‌هايي که قانونيت و انسانيت را از بي‌رحمي و توحش و بي‌قانوني جدا کند. بايد درک کرد پيچيدگي جوامع انساني که به‌سرعت از طبيعت دور مي‌شوند و در برابر آن قرار مي‌گيرند، انسان‌ها را نه صرفا در برابر طبيعت بيروني (يعني محيط‌زيست) بلکه در برابر طبيعت دروني خودشان (ذات انساني) نيز قرار مي‌دهد. در ذات انساني و در طبيعت، پديده‌هاي «مرگ»، «وحشت»، «ترس»، «نفرت»، « خطر»، «درد»، «انقباض» و... وجود دارند اما اين‌ها در برابر پديده‌هاي «زندگي»، «آرامش»، «اعتماد»، «عشق» و «دوستي» و «لذت» قرار نمي‌گيرند، بلکه بخشي از چرخه‌هاي حياتي هستند که امکان مي‌دهند زندگي حفظ شود و آرامش و ثبات و لذت ليبيدويي در آن اصل باشد. کاري که تروريسم و فرايندهاي مرتبط با آن انجام مي‌دهند، در واقع «طبيعي» جلوه دادن فرايندهاي فرهنگي است که انسان‌ها براي ايجاد امکان يک موقعيت غير‌طبيعي، يعني «جامعه بودگي»، از خود ساخته‌اند. نظم اجتماعي بدون استفاده از اين فرايندها ممکن نيست، اما اين پديده‌ها طبيعي نيستند. از طرف ديگر، مفهوم «قانونيت» يا «مدنيت» به صورتي سطحي، باز هم نوعي زيباسازي پديده‌هايي چون ترس و ترور و جنگ و کشتن و شکنجه و بي‌رحمي هستند: اگر مرگ در ميدان نبرد صورت بگيرد، اگر بي‌رحمي در زندان اتفاق بيفتد، اگر ترس به نام قانون ايجاد شود،

 نوعي ذهنيت و نوعي گفتمان «مشروعيت‌ساز» ايجاد مي‌شود. اين نوع گفتمان تنها يک شکل زيباسازي شده از فرايندهاي مشابه در خارج از موقعيت‌هاي «مدني» است و به همين سبب همان‌طور که گي دوبور در «جامعه نمايش» (1967) پيش‌بيني مي‌کرد، امروز شاهد آن هستيم که ما در حال گذار به نوعي «نمايشي کردن» کامل پديده‌هاي اجتماعي از خلال «تماشايي کردن خشونت» مي‌رويم: در واقع خشونت به حدي نمايشي مي‌شود که واقعيت شوک‌آور خود را از دست بدهد. اين امر با جنايات داعش در طول چند سال اخير به اوج خود رسيده‌، ولي در کنار آن، در تروريسم دولتي قدرت‌هاي بزرگ به شکل روزمره تداوم دارند. 
با وجود اين بايد توجه داشت که مرزي از نظام‌هاي خيالين و داستاني و روايت‌هاي تصويري، اين دو گونه را از يکديگر جدا مي‌کند. آنچه مي‌توانيم در فيلم‌هاي داستاني ببينيم و سينماي هاليوودي در عرضه آن تا حد بسيار زيادي جلو رفته است، در صحنه‌پردازي‌هاي داعش به واقعيتي نمايشي شده تبديل مي‌شود. اما اين جنايات نه‌فقط لايه خيالين داستاني پشت خود (صحنه‌پردازي هاليوودي) را مي‌پوشانند، بلکه خود روندي هستند براي داستاني کردن جنايات تروريسم دولتي از خلال نبود تصاوير واقعي از اين جنايات در شبکه‌هاي تصويري ذهنيت جهان ( تقريبا هيچ تصوير و فيلمي از خشونت‌ها و جنايات تروريسم دولتي وجود ندارد). از خلال داستاني شدن، اين تروريسم جبران مي‌شود. به گونه‌اي که خود اين سيستم مي‌تواند جنايات خود را به فيلم و داستان تبديل کند و واقعيت جنايات را به پشت‌صحنه‌هايي ببرد که براي هميشه و يا تا مدت‌هايي بسيار طولاني (نظير جنايات استعمار و برده‌داري) دور از دسترس باقي بمانند. 
آنچه نظريه‌پردازاني چون هانري لوفبور و ايوان ايليچ تلاش کردند در سراسر عمر خود نشان دهند، دقيقا آن بود که تروريسم واقعي در نظام روزمرگي و سرکوب و تحقيري قرار دارد که به دليل تکراري شدن و گستره خود، حساسيت به خود را از ميان مي‌برد و به قول دوبور خود را تبديل به يک سيستم نمايشي مي‌کند که بازيکنانش، آن را به مثابه يک بازي تلقي نمي‌کنند و صرفا آن را «زندگي به گونه‌اي که هست» مي‌بينند. بنابراين «حق اتوپيا» يا تخيل و تصور «چيزي ديگر» را از خود سلب مي‌کنند تا به اين بازي تروريسم روزمره، مشروعيتي نسبتا کامل بدهند که انسان‌ها را همچون عروسک‌هايي در دست خود بگيرد. 
اما واقعيت در آن است که اگر ترور، راه ناچار رسيدن به جوامع انساني داراي نظم باشد، انسانيت در بن‌بست سختي قرار گرفته است که خروج از آن به‌سادگي امکان‌پذير نيست. آيا با توجه به آنچه گفته شد، بايد بپذيريم که بن‌بست بشري همان چيزي است که ژان‌ژاک روسو، سيصد سال قبل پيش‌بيني مي‌کرد و نابودي و سقوط و نگون‌بختي انسان را در جدايي‌اش از طبيعت و سپس قرار دادن خود در برابر طبيعت مي‌ديد؟ آيا بايد از اين امر به يک نتيجه مايوس‌کننده رسيد که هيچ راه‌حلي در بر ندارد؟ دست‌کم ما انسان‌شناسان با توجه به پيشينه حيات انساني نمي‌توانيم چنين رويکردي را کاملا تاييد کنيم؛ همواره راه‌حل‌هايي وجود داشته و دارند: اگر ما فرهنگ را در برابر طبيعت قرار ندهيم، بلکه آن را جزئي از طبيعت به حساب بياوريم، حيات انساني را در برابر فرايند بزرگ و ميلياردها سال فرايند حيات طبيعي قرار نخواهيم داد و مي‌توانيم از امکانات موجود در اين فرايند براي بازسازي و ترميم و جبران آن استفاده کنيم. براي اين کار به يک اراده گسترده نياز داريم که شرط نخست آن، بازگشت به طبيعت به‌مثابه سرچشمه اصلي غرايز انساني است و همين‌طور به رسميت پذيرفتن و باور لذت و احساسات انساني به‌مثابه ذاتي که شايد بتواند هنوز او را نجات دهد.  

این مطلب در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرهنگ و مجله کرگدن به انتشار رسیده است. کرگدن شماره 12 +1 ، نیر 1395

برچسب ها: ناصر فکوهی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان